پست های مشابه

madaran_sharif

. کم‌کم به پایان ۲۱ سالگی نزدیک می‌شدم و برای بار آخر درخواست #ویزا کردم... . هرچند آن هم ماجراهای خودش رو داشت.😒 پایان اعتبار گذرنامه‌ی من، احتیاج به رضایت‌نامه‌ی محضری همسر، و همسری که نبود😥 گم شدن شناسنامه‌ی گل پسر و... . ولی بالاخره بعد از بالا و پایین‌های عجیب روزگار، من واقعا رفتنی شدم.🧳 . خداحافظی از خانواده‌م که در این مدت بیشتر از کل زندگیم، به هم وابسته شده بودیم خیلی سخت بود.😭 . پسرم، که جای خالی پدرش رو با پدربزرگش پر کرده بود و انگار داشتم پدر و پسری رو از هم جدا می‌کردم.👨‍👦 . . آقای همسر اومدن دنبالمون... و روز بعد تهران🇮🇷 رو به مقصد آمستردام🇳🇱 ترک کردیم...🛫 . وقتی رسیدیم همه چیز غریب بود. صف خروج، صف چک پاسپورت، پیدا کردن چمدون‌ها🧳 . ترس عجیبی از تنهایی و گم شدن داشتم.😟 جایی رو بلد نبودم،🏛 کسی رو نمی‌شناختم، حتی اندازه گفتن hello, how are you هم اعتماد به نفس نداشتم.😓 (زبان هلند، داچ هست، ولی تقریبا همه‌ی مردم انگلیسی بلدند) . بالاخره رسیدیم خونمون🏠😃 . حالا پسرم👦🏻 یک ساله بود و منتظر دخترم👶🏻 بودیم.💖 . دختری که از وقتی اومده بود فقط برکت آورده بود.💕 از بهتر شدن بی‌قراری‌های برادرش بگیر، تا خونه‌ای که همسرم راحت پیدا کرد. (توی هلند، خونه چه برای اجاره، و چه خرید، سخت پیدا می‌شه) . زندگی ما در غربت شروع شد... اوایل خیلی سخت بود.😩 از بیرون رفتن می‌ترسیدم.😥 از ارتباط گرفتن با بقیه... کاملا وابسته به همسرم شده بودم و این خیلی سخت بود. کم کم سعی کردم تنها بیرون برم، خرید کنم،🛒، حرف بزنم🗣... . و شرایط خیلی بهتر شد.😏 . روزها گل پسر رو برمی‌داشتم و با کالسکه از خونه می‌زدیم بیرون.🌳🌳 . بیشتر روزها نزدیک خونمون رو می‌گشتیم، بعضی روزها هم با اتوبوس🚌 می‌رفتیم مرکز شهر. (در هلند، استفاده از #اتوبوس🚌 #مترو🚅 و #ترم🚉 رو، برای #کالسکه و ویلچر، خیلی آسون کردن؛ و مادران با بچه‌ی کوچیک، خیلی راحت در سطح شهر رفت و آمد می‌کنند.) . فصل ورود من به هلند زمستون❄ بود. به خاطر آب و هوای مرطوب، خیلی برف نمیاد⛄ ولی سرده🥶، و همیشه بارونی☔ . روزی که بارون نیاد یک اتفاق فوق‌العاده محسوب می‌شه🙃🤗 . روز آفتابی🌅 هم که یک اتفاق نادره. اونقدر نادر که مردم کارشون رو ول می‌کنن و تو پارک‌ها آفتاب🌞 می‌گیرن.🙄🤭😂 . پ.ن: به خاطر هزینه‌ی زیاد📈 انرژی گرمایشی🔥، خونه‌ها گرم نیست و لازمه در زمستون، داخل منزل، لباس خیلی گرم استفاده بشه. . . #ز_م #فقه_حقوق_امام_صادق #تجرییات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_هشتم #مادران_شریف

09 فروردین 1399 16:57:11

0 بازدید

madaran_sharif

. این روزها آقا پسری داره قد می‌کشه⁦👦🏻⁩ یاد گرفته روی نوک پاهاش بلند بشه و نوک انگشت‌های دستشو برسونه به سینک و اپن! 🙃 . دیشب در یه اقدام خیلی جسورانه لیوان آبش رو که البته شیشه‌ای هم بود برد و گذاشت نزدیک سینک! با فاصله‌ی میلی متری از لبه‌ی کابینت که می‌تونست تو یه حرکت بیفته و تمام... 😱 . فوری بابایی بلند شد که لیوان رو بگیره و من خوشحال شدم که گل پسرم⁦👦🏻⁩ داره کارهای خودشو انجام می‌ده☺️ . با خودم گفتم پسرم چقدر دوست داره کمک کنه ولی نمی‌تونه! . یه لحظه خودمو جای پسر یه ساله‌م گذاشتم، با اون قد و توان و زبان الکن و دنیای کوچیک خودش... چی می‌فهمه از دنیای ما؟ و چیکار می‌تونه بکنه با اون توان و فهم کمش، که می‌خواد کمک ما باشه؟🤔 . شاید از دید ما اگه هیچ کاری نکنه و بشینه یه جا بهترین کمکه!😏 ولی وقتی می‌رم تو نقش پسرم، دوست دارم هر کاری بکنم و فکر هم می‌کنم درسته و کمک کردم!😏 . مثلا؛ ⁦👈🏻⁩وقتی مثل مامان غذاهای تو بشقاب رو انقد هم می‌زنم که می‌ریزه بیرون🍛 👈یا وقتی شعله گاز رو براش کم و زیاد می‌کنم، خاموش می‌شه یا زیاد می‌شه و غذا می‌سوزه🍘 👈یا وقتی مثل بابا پیچ‌گوشتی برمی‌دارم و می‌زنم به اسباب بازیم 🔨 که کار کنه ولی می‌شکنه! و... دوباره که تو نقش خودم قرار می‌گیرم، می‌بینم که ما آدم بزرگا نسبت به بچه‌ها چقد توانمندیم، چقدر می‌فهمیم و اشراف داریم به محیط پیرامونمون، انگار کلا دنیامون متفاوته🙂 . ولی کوچولوهامون یه دید از پائین، کوچیک و محدود دارن و یه فهم خیلی محدودتر نسبت به دنیای پیرامونشون. . به همین نسبت، فهم ما هم کوچیک و محدوده نسبت به حقیقت عالم🤔 و البته در تلاشیم با همین فهم محدود و ناقصمون یه کمکی بکنیم و اثر مثبتی به جا بذاریم😉 . درحالیکه اگه یه کم رشد کنیم و از حقیقت عالم چیزهایی بفهمیم، شاید به این فهم ناقص و این تلاش‌های الانمون بخندیم😁 . (کاش خدا فهم و درک و روحمون رو وسعت و عمق ببخشه تا واقعا مثل آدم بزرگ‌های حقیقی عالم رفتار کنیم😊) . . #ف_قربانی #سبک_مادری #عارفانه‌_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

16 اردیبهشت 1399 17:28:43

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_شکوری . چند روز پیش کلاس آنلاین داشتم و موفق نشده بودم بچه‌ها رو قبل کلاس بخوابونم😑 . کلاسم داشت شروع می‌شد و قصد داشتم براشون یه سطل اسباب‌بازی بیارم تا مثل جلسات قبل کلاسم باهم بازی کنن و منم با لپ‌تاپ و تلوزیون برم سر کلاسم😄 . تا اینکه یهو عباس در خونه رو باز کرد و گفت بریم حیاط😉⁦🤸🏻‍♂️⁩ . - مامان من الان کلاس دارم. نمی‌تونم ببرمتون حیاط😦 بیا براتون اسباب‌بازی بیارم😌 عباس چند لحظه فکر کرد و... -- به فاطمه بگو بیاد پیشم تو حیاط😀 - خودتون تنهایی می‌رید بازی کنید؟ من نمی‌تونم بیام ها‌ مواظب فاطمه هستی؟ عباس که حس داداش بزرگی بهش دست داده بود گفت: -- آره. کفشاشو👟 پاش کن. بذارش تو حیاط پیشم. . . و این شد که برای اولین بار دوتایی و بدون من رفتن حیاط😍 حدود 1.5 ساعت کلاس داشتم و بچه‌ها هم اکثرا تو حیاط بازی می‌کردن، گاهی هم می‌اومدن آب یا خوراکی می‌گرفتن، یا نگاه می‌کردن ببینن من چیکار می‌کنم😂 . . بقیه‌ی اوقات هم اگر هر دوشون سیر باشن و خسته هم نباشن، معمولا با همدیگه مسالمت آمیز بازی می‌کنن و همدیگه رو سرگرم می‌کنن😍 گاهی هم از من می‌خوان برم توی بازیشون شرکت کنم😇 گاهی هم خودم برای ایجاد صلح و آشتی یا دفاع از مظلوم و جلوگیری از ضرب و جرح (گاز و کشتی گرفتن) وارد صحنه می‌شم و جداشون می‌کنم😂 . . این روزا با بزرگ شدن عباس با چالش #حسادت بچه‌ی اول نسبت به دومی مواجهیم😬 البته چون می‌دونم تا حد زیادیش طبیعیه، خیلی به خودم و بچه‌ها سخت نمی‌گیرم😇 . . وقتی وضعیت الآنمون رو با قبل از اومدن فاطمه مقایسه می‌کنم، خیلی راضیم خداروشکر⁦🤲🏻⁩ سختی مادری قطعا بیشتر شده⁦👌🏻 ولی این سختی رو کمتر حس می‌کنم، به خاطر همبازی شدنشون⁦🤸🏻‍ و اینکه بخشی از وقت همو پر می‌کنن و کمتر به من می‌چسبن😅 و کمتر هم حوصله‌مون سر می‌ره به خاطر تنوع بازی‌ها و رفتارهای بچه‌ها😆 . با همه‌ی سختی‌ها و چالش‌هاش راضیم از تصمیممون برای کم بودن اختلاف سنی بچه‌ها😇 همین هم‌بازی شدنشون باعث شده یه زمان‌هایی از روز وقتم آزاد بشه تا بتونم به درس و کارای دیگه‌م برسم. . . چند وقت پیش از یه استاد عزیزی (مادر ۵ فرزند با مدرک دکترا)، شنیدم برای مامانایی که دوست دارن درس و فعالیت‌های اجتماعی داشته باشن، خوبه که بچه‌هاشون رو دوتا دوتا با فاصله‌ی کوتاه به دنیا بیارن. تا هر بچه هم‌بازی هم‌سن و سال داشته باشه و وقت مادر آزاد بشه تا حدی⁦👌🏻 . . پ.ن: از حسن تصادف امروز دقیقا #تولد یک‌سالگی فاطمه‌مونه😁 پیشاپیش از دعاهای خوبتون در حق بچه‌ها و مادر بچه‌ها ممنونم😉 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

08 اردیبهشت 1399 17:32:28

0 بازدید

madaran_sharif

. عباس توی چند ماه اول زندگیش خیلی سخت می‌خوابید شب‌ها😮 . دل درد داشت و با هیچ کدوم از روش‌های معمول نمی‌خوابید.😂 نه روی پا نه با شیر خوردن و نه با لالایی! فقط باید بغلش می‌کردم و مدت‌ها تو حالت خوابیده راه می‌بردمش تا خوابش ببره.😉 حتی گاهی با این روش هم نمی‌خوابید و نصف شب با باباش می‌رفتیم ماشین سواری تا عباس بخوابه.😂 . . بعد چهار ماه یه روز جمعه‌ی سرد و زمستونی😅 من و باباش موفق شدیم اولین ورژن ننوی دست سازمون رو به مرحله‌ی بهره‌برداری برسونیم، و ننو فرشته‌ی نجات من شد واسه خوابوندن عباس.😆 . . ما با هزینه‌ای خیلی کم ساختیمش. زیر ۲۰ هزار تومن. در حالیکه واسه خریدش حدود ۲۰۰ هزار تومن هزینه لازم بود! . با یه پتوی مسافرتی قدیمی حدود ۸ متر طناب دوتا لوله‌ی پلاستیکی چهار تا پیچ قلاب دار دریل باباجونش و مهارت خیاطی مامان جونش😁 . . بعدها با تولد فاطمه ننومون رو ارتقاء دادیم و محکم ترش کردیم تا محل امنی برای خواب نوزاد بشه و در برابر تکون‌های شدید و ناگهانی داداشش مقاومت کنه.😂 . . برای ساختش می‌تونید از یه پارچه ضخیم استفاده کنید، دو طرفش رو حدود ۵ سانتی‌متر تا کنید و بدوزید که بتونید طناب رو از توش رد کنید. ۳ تا بندک پارچه‌ای هر طرفش بدوزید برای اینکه لوله از توش رد بشه. لوله‌ی پلاستیکی رو با یه پیچ‌گوشتی داغ سوراخ کنید و طناب‌ها رو از توش رد کنید. دیوار رو سوراخ کنید😅 یا طناب‌ها رو به یه چیزی وصل کنید تا ننو توی ارتفاع کمی از زمین معلق بشه.😇 . این وسیله خیلی برای خوابوندن بچه‌های زیر ۶ ماه خوبه. بعدش هم باهاش بازی می‌کنن و گاهی شاید توش بخوابن. . اگر توضیحات بیشتری در مراحل ساختش لازم داشتید، خصوصی در خدمت هستم. . @saqqa313alamdar2 . اندازه‌های ننوی خودمون رو به عنوان نمونه می‌ذارم براتون توی کامنت اول. عکس و فیلم رو هم ورق بزنید و ببینید واسه توضیحات بیشتر. . البته می‌تونید به سلیقه و ابتکار خودتون اندازه‌ها رو تغییر بدید.😀 . مامان هایی که می شناسید رو زیر این پست تگ کنید تا برای بچه‌هاشون ننو درست کنن.😄 . . #پ_شکوری #شیمی91 #ننو #ساخت_ننو #مادران_شریف

03 بهمن 1398 17:10:53

1 بازدید

madaran_sharif

. #ز_م (مامان #علی آقا ۲سال و ۱۰ماهه و #فاطمه خانم ۱سال ۸ماهه) . روزای اولی که اومده بودم هلند از یه چیزایی خیلی تعجب می‌کردم…😳 یکی از اونا مدل بازی کردن بچه‌ها تو پارک‌ها و مهدکودک‌ها و… بود‌. . اینکه تا وارد پارک می‌شن اولین کاری که می‌کنن درآوردن کفش و جورابه…😅 یا اینکه وسیله‌های بازی برای حیاط مهدکودک بچه‌های یکی دوساله، از شن و تنه‌ی درخته…  هر وقت از کنارش رد می‌شیم بچه کوچولو‌هایی رو می‌بینم که دارن از تنه‌ی درخت بالا مي‌رن یا تو خاکا غلت می‌خورن⁦🤸🏻‍♀️⁩ . یه مدت برام سوال بود که چرا اینا انقدر راحتن؟ بچه‌هاشون مریض نمی‌شن؟! تا اینکه یاد خاطرات و شنیده‌هام از شرایط گذشته‌ی خودمون افتادم… وقتی هنوز انقدر زندگی مدرن همه گیر نشده بود… وقتی خونه‌ها حیاط‌دار بودن… یادم افتاد داداشای خودم همینقدر خاک بازی می‌کردن… یادم افتاد تو بچگیام، اون بچه‌های همسایه‌مون که کمتر خاک بازی می‌کردن و پاستوریزه‌تر بودن بیشتر مریض می‌شدن و این حتی بین ما بچه‌ها هم معروف بود…😅 . وقتی مقایسه کردم دیدم چقدر بچه‌های ما از طبیعت و بازی‌های طبیعی دور شدن… و چقدر این مدل بازی‌ها باعث رشد خلاقیت و تخلیه‌ی انرژیشون می‌شه… . یه جایی دیدم پیامبرمون وقتی دیدن بچه‌ها دارن خاک بازی می‌کنن گفتن: خاک‌بازی بهار کودکانه😍 و اجازه ندادن کسی مانعشون بشه☺️ . حالا که نمی‌تونیم برگردیم به شرایط قدیم خودمون، کاش یه گوشه‌ای از این شرایط رو برای بچه‌هامون فراهم کنیم... حداقل باور داشته باشیم بچه‌ها به بازی‌های طبیعی بیشتر از اسباب‌بازی نیاز دارن⁦👌🏻⁩ . . پ.ن: می‌شه تو خونه با بچه‌ها تو گلدون سبزی بکاریم و موقع کاشت اجازه بدیم از خجالت خاک دربیان😁 حتی می‌شه گوشه‌ی بالکن یا حمام بساط خاک‌بازی راه انداخت. . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

01 مهر 1399 19:04:48

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_سوم . #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹ و ۶ و ۳ ساله) . پسرم تا یک ماهگی‌ش نمی‌تونست مستقیم شیر بخوره. باید با رابط بهش شیر می‌دادم. همه‌ی سعیم رو کردم که به شیر مادر عادت کنه و بهش شیرخشک نمی‌دادم. خیلی سخت بود ولی خداروشکر تلاش‌هام نتیجه داد و بعد از یک ماه درست شد. . بعدش البته دل‌دردها و شب‌بیداری‌هاش سرجاش بود. یه مقدار روحیه‌م ضعیف و شکننده شده‌بود. بعد دو سه ماه که پسرم جون گرفت و شیرین‌کاری‌هاش شروع شد، حال منم خیلی بهتر شد. . کارای دفاع پایان‌نامه‌م هم مونده‌بود و دیگه خیلی وقتی برای افسرده‌شدن نداشتم.😁 کم‌کم برگشتم سر کارای درسی‌م. . از زمانای خوابش استفاده می‌کردم تا کارامو انجام بدم. برای درسام یا کارهای پایان‌نامه، گاهی لازم بود برم دانشگاه. خانواده‌هامون شهرستان بودن و دوست نداشتیم توی اون سن بچه رو مهد بذاریم. همسرم می‌موندن خونه و پسرمون رو نگه‌می‌داشتن و خداروشکر تو مراحل مختلف تحصیلم مشوق و همراهم بودن.🌺 . نهایتا توی همون مدت مرخصی زایمانم و بعدش توی تابستون، کارای پایان‌نامه‌م رو تموم کردم و وقتی پسرم یک سالش بود، دفاع کردم. . اوایل بارداری، خیلی نگران بودم که حالا درسم چی می‌شه و اصلا می‌تونم ارشدم رو با بچه‌ی کوچیک تموم کنم یا نه! خیلی برای خودم بزرگ و سختش کرده‌بودم. بعد که تموم شد، دیدم اونقدرم که فکر می‌کردم، سخت نبود و جای نگرانی نداشت. حالا یه وقفه‌ای افتاد و یک سال دیرتر شد. ولی تاثیر خاصی توی روند کلی زندگی‌م نذاشت. . برنامه‌ی اون یک سال آخر ارشدم، خیلی فشرده بود. توی بچه‌داری هم از قبل تجربه‌ای نداشتم و خودش یه پروژه‌ی سنگین بود برام. برای همین بعد ارشدم، تا یه مدت دوست داشتم استراحت کنم.😊 کتاب‌های تربیتی و کتابای مربوط به مراحل رشد جسمی و ذهنی بچه‌ها رو می‌خوندم. . دوست داشتم بدونم پسرم توی هر سن، چه مهارت‌هایی کسب می‌کنه و چه بازی‌ها و کارهایی برای رشد و تربیت بهترش می‌تونم انجام بدم. قصه هم گاهی براش می‌گفتم اما خیلی اهلش نبودم و بلد هم نبودم. در عوض، همسرم خیلی براش قصه می‌گفتن. قصه‌های خوبی بلد بودن و اگرم بلد نبودن، همون موقع یه قصه می‌ساختن و با آب‌و‌تاب تعریف می‌کردن. . رابطه‌شون خوب بود و خیلی باهم بازی می‌کردن. همسرم به خاطر شرایط درس و کارشون، اکثرا از صبح تا ۸ یا ۹ شب بیرون از خونه بودن. به جاش اون یکی دو ساعت آخر شب رو با کیفیت براش وقت می‌ذاشتن و جبران می‌کردن. شوهرم بچه‌دوست بودن و روابطمون بعد به دنیا اومدن پسرمون خیلی بهتر شد. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

22 دی 1399 16:03:59

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #ر_ن (مامان سه فرزند ۷ساله، ۴ساله و ۶ماهه) . زندگی‌مونو تو خوابگاه دانشجویی شریف شروع کردیم و حدود یک سال بعد، فرزند اولمون رو باردار شدم. ۵ ماهه باردار بودم که ارشد اقتصاد دانشگاه تهران قبول شدم.👩🏻‍🏫 حدودا تا ۹ ماهگی نی‌نی‌مون، توی همون خوابگاه بودیم و بعد باید از اونجا می‌رفتیم. (به خاطر فارغ‌التحصیلی، مهلتمون تموم می‌شد) . . یکی دو ماه آخری بود که تو خوابگاه قبلی بودیم... یه شب برقا رفت و من یه شمع🕯️ روشن کردم و گذاشتم جلوی آینه و اومدم تو اون یکی اتاق که نماز بخونم. یکی از نمازامو که خوندم، دیدم یه نور زردی از این اتاق داره میاد.😳 همین که درو باز کردم دیدم این شمعه افتاده، گرفته به پرده و خونه آتیش گرفته.🤯 هول کردم و فقط بچه رو بغل کردم، اومدم تو راهرو و داد زدم کمک. . اول شب بود و اکثر مردا خونه نبودن. زن‌های همسایه اومدن بیرون و بچه رو سپردم دست یکی و دویدم که آب بریزم. دیدم عطرای جلوی آینه دارن آتیش می‌گیرن و دونه دونه می‌ترکن و بوووم صدا می‌کنن و می‌خوردن تو در و دیوار🤦🏻‍♀️ برگشتم آب پیدا کردم و با کمک چندتا از خانمای همسایه بالاخره آتش رو خاموش کردیم. . الان اگه اون اتفاق می‌افتاد، بچه رو برنمی‌داشتم، یه پتو می‌نداختم رو آتیش و در همون لحظات اول خاموش می‌کردم. ولی اون موقع، اولین بارم بود آتیش می‌دیدم و خیلی ترسیده بودم و این به فکرم نرسید.🤷🏻‍♀️ . حادثه‌ای بود که خیلی تلخ شد. از این جهت که خونه‌ی عروس بود، همون وسایل ساده‌مون هم نو بود. یه مقدار از وسایلمونو از بین برد و یا آسیب زد و همه چی دودی و سیاه شد و کلی بشور بساب داشتیم. البته اول زندگی، وسیله زیادی نداشتیم، نه مبل داشتیم نه سرویس چوب و تخت و فلان و اینا، خیلی از این چیزا رو به خاطر ساده شدن جهیزیه گفتیم نخریم. البته که اگه می‌خریدیم هم تو خوابگاه جا نمی‌شدن.😅 . اون موقعا دردسر گرفتن خوابگاه دانشگاه تهرانو هم داشتیم. چون من دانشجوش بودم (و همسرم نبود) بهمون نمی‌دادن. ما هم واقعا پول کافی نداشتیم که خونه اجاره کنیم و نمی‌خواستیم از خانواده‌ها هم کمک بگیریم. واقعا برامون نقطه‌ی بحران بود که ما الان می‌خوایم چی کار کنیم...🤷🏻‍♀️ . همسرم اون زمان کار پاره وقت داشتن و بیشتر وقتشون صرف درس و کارای جهادی می‌شد. بالاخره به لطف خدا، خوابگاه دانشگاه تهران رو با کلی دوندگی و تو نوبت رفتن تونستیم بگیریم. . . فرزندم که ۹ ماهه شد، کلاس‌های ارشدم شروع شد. . خداروشکر خوابگاه با دانشگاه ده دقیقه فاصله داشت و این برای من بچه‌دار حسن بزرگی بود.🌹 . . #قسمت_چهارم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #ر_ن (مامان سه فرزند ۷ساله، ۴ساله و ۶ماهه) . زندگی‌مونو تو خوابگاه دانشجویی شریف شروع کردیم و حدود یک سال بعد، فرزند اولمون رو باردار شدم. ۵ ماهه باردار بودم که ارشد اقتصاد دانشگاه تهران قبول شدم.👩🏻‍🏫 حدودا تا ۹ ماهگی نی‌نی‌مون، توی همون خوابگاه بودیم و بعد باید از اونجا می‌رفتیم. (به خاطر فارغ‌التحصیلی، مهلتمون تموم می‌شد) . . یکی دو ماه آخری بود که تو خوابگاه قبلی بودیم... یه شب برقا رفت و من یه شمع🕯️ روشن کردم و گذاشتم جلوی آینه و اومدم تو اون یکی اتاق که نماز بخونم. یکی از نمازامو که خوندم، دیدم یه نور زردی از این اتاق داره میاد.😳 همین که درو باز کردم دیدم این شمعه افتاده، گرفته به پرده و خونه آتیش گرفته.🤯 هول کردم و فقط بچه رو بغل کردم، اومدم تو راهرو و داد زدم کمک. . اول شب بود و اکثر مردا خونه نبودن. زن‌های همسایه اومدن بیرون و بچه رو سپردم دست یکی و دویدم که آب بریزم. دیدم عطرای جلوی آینه دارن آتیش می‌گیرن و دونه دونه می‌ترکن و بوووم صدا می‌کنن و می‌خوردن تو در و دیوار🤦🏻‍♀️ برگشتم آب پیدا کردم و با کمک چندتا از خانمای همسایه بالاخره آتش رو خاموش کردیم. . الان اگه اون اتفاق می‌افتاد، بچه رو برنمی‌داشتم، یه پتو می‌نداختم رو آتیش و در همون لحظات اول خاموش می‌کردم. ولی اون موقع، اولین بارم بود آتیش می‌دیدم و خیلی ترسیده بودم و این به فکرم نرسید.🤷🏻‍♀️ . حادثه‌ای بود که خیلی تلخ شد. از این جهت که خونه‌ی عروس بود، همون وسایل ساده‌مون هم نو بود. یه مقدار از وسایلمونو از بین برد و یا آسیب زد و همه چی دودی و سیاه شد و کلی بشور بساب داشتیم. البته اول زندگی، وسیله زیادی نداشتیم، نه مبل داشتیم نه سرویس چوب و تخت و فلان و اینا، خیلی از این چیزا رو به خاطر ساده شدن جهیزیه گفتیم نخریم. البته که اگه می‌خریدیم هم تو خوابگاه جا نمی‌شدن.😅 . اون موقعا دردسر گرفتن خوابگاه دانشگاه تهرانو هم داشتیم. چون من دانشجوش بودم (و همسرم نبود) بهمون نمی‌دادن. ما هم واقعا پول کافی نداشتیم که خونه اجاره کنیم و نمی‌خواستیم از خانواده‌ها هم کمک بگیریم. واقعا برامون نقطه‌ی بحران بود که ما الان می‌خوایم چی کار کنیم...🤷🏻‍♀️ . همسرم اون زمان کار پاره وقت داشتن و بیشتر وقتشون صرف درس و کارای جهادی می‌شد. بالاخره به لطف خدا، خوابگاه دانشگاه تهران رو با کلی دوندگی و تو نوبت رفتن تونستیم بگیریم. . . فرزندم که ۹ ماهه شد، کلاس‌های ارشدم شروع شد. . خداروشکر خوابگاه با دانشگاه ده دقیقه فاصله داشت و این برای من بچه‌دار حسن بزرگی بود.🌹 . . #قسمت_چهارم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن