پست های مشابه
madaran_sharif
. در مورد کارهای خونه هم بگم🧽🧹🧺 . تو خونهی ما، از صبح که همسرم میرن، بچهها تقریبا آزادن ریخت و پاشاشونو بکنن، و نزدیکای اومدن همسرم🧔🏻 با همدیگه، یا خودم به تنهایی👩🏻 خونه رو جمع میکنیم. البته کلا هم خیلی شیک و پیک نیستیم😁 و تقریبا به جز ضروریات، چیز اضافی تو خونه نداریم. . معمولا خونهی من، خیلی مرتب محسوب نمیشه🤨 یعنی ایدهآلهام برای یه خونه تمیز، با بعضیا تفاوت داره.😬 مثلا دیوارامون نقاشی🎨🖌️ و لک داره، و فرشامو مجبورم سالی یه بار، دوبار بشورم. . . اما برای داشتن خونهی نسبتا مرتب، متوجه شدم رعایت بعضی نکات، خیلی مفیده. یکی اینکه خود من نریزم😏 و وقتی یه چیزی رو برمیدارم، سر جاش بذارم👉🏻 این قاعده ی طلائیه✨ که مامانم خدابیامرز همش میگفت. . دیگه اینکه موقع انتخاب وسایل، فکر میکنیم واقعا یه چیزی رو بخریم یا نه🤔 و اگه داریم میخریم چه رنگ و جنسی بخریم که هم قشنگ باشه هم زود کثیف نشه🧐 . وسایلی انتخاب میکنم که تمیز کردنش راحت باشه👌🏻 و البته برای اینکه حرص نخورم، وسایل گرون و لوکس🏺 نمیخرم، که اگه بچهم یه خرابکاری کرد، انقدر عصبانی😡 نشم که به روح بچه لطمه بزنم.🥺 . موقع خرید جهیزیه، دوست نداشتم خونم تجملاتی باشه و چیزایی که لازم ندارمو بخرم، ولی اخیرا به این نتیجه رسیدم که اگه بچهها رو میز غذا خوری غذا🍽 بخورن، تمیز کردنش برام راحت تره😏، و غذا رو تو کل خونه پخش نمیکنن. برای همین یه میز و چندتا صندلی، از جنس فایبرگلاس خریدیم که بتونم راحت تمیزشون کنم🧽 . یه سری ترفندایی هم که برای تمیز نگه داشتن خونه، توی اینترنت دیدم، نکات ساده و سریعی داشت که خیلی برام مفید بود👌🏻 . هرچند به نظر من مداومت در رعایت این نکتههای ساده، ارادهی بالایی میخواد که بعد بچهدار شدن آدم اگه بخواد خونهش مرتب بمونه، مجبور میشه این اراده رو در خودش ایجاد کنه😁 . من برای اینکه بتونم با چندتا بچه کارهای خونهمو بکنم🧹، درسمو بخونم📚 و به علایقم برسم، خیلی چیزا یاد گرفتم. مثل مدیریت زمان⏰ یا اینکه تو زمان واحد، چندتا کار بکنم😌 اینکه غفلت نکنم، وگرنه پشیمون میشم😥 (مثلا اگه یه لحظه تنبلی کنم و یادم بره به بچهها بگم اول زیرانداز بندازید، بعد کاردستی🎊🎨 درست کنید، فرش داغون میشه) . و اینکه اگه ول کنم و بگم حالا بعدا جمع میکنم😕، بعد یکی دو ساعت خونهم منفجر شده. نکتهی کلیدی همین استمرار در مراقبته👌🏻 . . #پ_ت #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهاردهم #مادران_شریف_ایران_زمین
05 خرداد 1399 15:47:54
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_هفتم #ک_موسوی (مامان #زهرا ۱۰ساله، #مریم ۶.۵ساله، #نرگس ۴ساله) اوایل درسهای جامعةالزهرا، زیاد وقتم رو نمیگرفت. نهایت روزی یک ساعت! پس احساس فراغت غالب شد و برای یه ارشد دیگه اقدام کردم!😃 اما چه رشتهای؟ حالا میگم. با بزرگتر شدن بچهها، در روند فرزندپروری با چالشهایی مواجه میشدم که برای حلشون، گاهی اوقات به مشاور مراجعه (حضوری یا تلفنی) میکردم. مشاورینی که متخصص و مومن بودند. جالب بود که بعد از مراجعه به مشاور، راحتتر میتونستم با اون چالش کنار بیام و برای رفعش اقدام کنم.👌🏻 این شد که به رشتهی مشاوره علاقهمند شدم و سال ۹۹ کنکور ارشد دادم.😁 و خداروشکر قبول شدم.🤩 همه تعجب میکردن که چطور چنین چرخشی از رشتهی فنی مهندسی انجام دادم و وارد مشاوره شدم.❗️ برای خودم هم جالب بود من حقیقتا تا قبل از وجود بچهها، هیچ آشنایی با مشاوره نداشتم. دوران دبیرستان عاشق ریاضی و شیمی بودم و این علاقه منو به سمت مهندسی شیمی برد. اما از رشتههای دیگه بیخبر بودم. به هر حال تجربیات مختلف زندگی، دید آدم رو گسترش میده و مسیرهای متفاوتی جلوش قرار میده. خوندن دروس علوم انسانی در دانشگاه به نظرم احتیاج به یه پشتوانهی دینی خوب داره. چون اکثر مباحث مطرح شده، از غرب گرفته شده که نگاه مبنایی متفاوتی به انسان داره و گاهی اوقات با مبانی دینی ما هم خوانی نداره. برای همینم دروس مشاوره و جامعةالزهرا رو همزمان دارم ادامه میدم. البته برخلاف تصور قبلیم برام سخت شد! ولی سعی کردم برنامهریزی کنم. روزی ۲ تا ۳ ساعت رو گذاشتم برای درس. روزهای هفته رو هم تقسیم کردم: دو روز برای درسهای مشاوره، دو روز درسهای جامعه، یه روز حفظ قرآن. البته برای حفظ هر روز نیم ساعت، ۴۵ دقیقهای وقت میذارم ولی یه روز تو هفته رو هم متمرکز وقت میذارم. الحمدلله با برنامهریزی به هر سه تاش رسیدم. بیشتر سعی میکردم از ساعت خواب بچهها استفاده کنم. مثلاً بعد از نماز صبح تا ساعت ۸ و ۹ فرصت خوبی بود. البته گاهی خسته میشدم. اما سعی میکردم دوباره تو همون مسیر حرکت کنم. دوران کرونا که مدرسهی بچهها هم مجازی شده بود واقعا پوستم کنده شد.🤦🏻♀️ هر چند واسه خودم خوب بود که تو خونه همهی درسا رو میخوندم. اما زهرا به سیستم مجازی اصلا دل نمیداد. خیلی وقتا مجبور بودم خودم دوباره بهش درس بدم! بچه هم که مادر رو به عنوان معلم نمیپذیره و بازی در میاره.🤪 خلاصه اینکه کلی از موهام تو این قضیه سفید شد.😂 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
07 خرداد 1401 16:27:28
5 بازدید
madaran_sharif
. #م_روح_نواز (مامان #محمدحسن ۱۰ ساله، #محمدعلی ۷ ساله، #محمدحسین ۵ ساله، #محمدرضا ۳ ساله) #قسمت_پنجم خدا استادم رو خیر بده... پایاننامهام رو طوری طراحی کردن که شبیه کارهای بیوانفورماتیک بود؛ کارهای زیستی_کامپیوتری که میتونستم توی خونه هم انجام بدم و بالا سر بچهها باشم.😊 و این یکی از عنایات خدا به من بود. واقعا تو درس خوندن با بچه عنایات ویژهای به آدم میشه. نمونهی دیگهش: موقعی که میخواستم پروپوزالم رو تحویل بدم، محمدعلی هم به دنیا اومده بود. اون موقع یکی از دوستانمون (که درواقع دوست خیلی نزدیک مامانم بودن) یک ماه از شهرستان اومدن پیش ما و بچه رو نگه داشتن تا من بتونم پروپوزال رو بنویسم و بفرستم. تو اون شرایط، ایشون واقعاً مثل فرشتهی نجات بودن برای من.💛 الحمدلله محمدعلی هم، نوزادی راحتی داشت و خوب میخوابید و این هم باز از عنایات خدا بود؛ خصوصا که کارام سنگینتر شده بود و از طرفی از ۳ ماهگی محمدعلی جابهجا شدیم و از ساختمانی که با مادر و پدرم بودیم به ساختمان خانوادهی همسرم منتقل شدیم. همین روند ادامه داشت، تا اینکه وقتی محمدعلی یک سال و نیمه بود، محمدحسین رو باردار شدم. اون موقع درگیر کارهای دفاع پایاننامهی ارشدم بودم. هفته ۳۶ بارداری بودم که پایاننامهی ارشدم رو دفاع کردم و هفتهی ۴۰ محمدحسین به دنیا اومد.😍 وقتی میخواستم برم بیمارستان به دکتر اصرار میکردم که میشه اون یکی دو شبی که سزارینیها بیمارستان میخوابن، من برم خونه؟😥 آخه دوتا پسر دارم که باید بالا سرشون باشم؛ اما سر زایمان، نمیدونم به خاطر چه مشکلی بود، که من دچار عفونت مغزی نخاعی شدم و یک شب که هیچی، ده شب بستری شدم.😓 آنتیبیوتیکهای خیلی قوی گرفتم و دچار ضعف جسمی شدید شدم. وقتی برگشتم خونه میخواستم زندگی عادی رو با ۳ تا بچه شروع کنم؛ ولی خیلی ضعف جسمی داشتم و بهم خیلی فشار میاومد. به هر حال گذشت... الحمدلله روز به روز حال خودم بهتر میشد؛ اما محمدحسین دچار آلرژی بسیار شدیدی شده بود و دائم لپهاش قرمز و تاول زده بود. کلی مراقبتهای خوراکی و درمانهای طب سنتی و جدید و... داشتیم، اما فایده نداشت.😓 محمد حسین ۸ ماهه بود ک برای محمدرضا باردار شدم. ضعف جسمانی خودم، ۳ تا بچهی کوچیک، آلرژی محمدحسین و قلب تپندهی من برای بازگشت به دانشگاه و مقطع دکترا. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
07 مهر 1400 16:32:25
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_پنجم #ف_هاشمیان (مادر ۶ فرزند) تا حالا پیش نیومده که از پرستار کمک بگیرم یا بچهها رو مهد بذارم. مدتی که کلاس حوزه میرفتم، حسن پسر اولم صبح تا ظهر پیش مادرم بود. بعد هم دیگه کار ثابتی بیرون از خونه نداشتم. اگر هم برای کاری لازم بود بیرون برم، با خودم میبردمشون. بعد از تولد فاطمهزهرا هم دو تا بزرگه تو خونه میموندن. پسر اولم عاقل بود و قابل اعتماد.😉 بقیه هم به تبعیت از اون کار خطرناک نمیکردن و این باعث شد که در مواقع نیاز بچهها رو به خودشون بسپریم و به کارهامون برسیم. که تا الان هم این روال ادامه داره. یکی از کارهایی که خیلی برای ما برکت داشته و داره، ارتباطمون با مسجده.😍 هر روز دو مرتبه برای نماز مسجد میریم. بچهها بعد از نماز جماعت با دوستاشون بازی میکنن. منم فرصتی برای خلوت با خودم و خدا دارم و البته با دوستان مسجدی گپوگفت کوتاهی داریم که باعث میشن از حال هم بیخبر نباشیم.👌🏻 یکی از مزایای مادی مسجد رفتن اینه که به نظم خونه کمک میکنه!😁🤔 قبل از اذان انگیزه داریم که همه چی رو مرتب کنیم. اونجا هم چند ساعتی بچهها حسابی سرگرمن. تا وقتی در مسجد بازه، بچههای ما هم هستن.😍 چایی میدن، قرآن میارن، مسجد رو مرتب میکنند. کلاس حفظ قرآن مسجد رو شرکت میکنند. ارتباطشون با روحانی مسجد هم خیلی خوبه👌🏻 و ایشون هم حسابی فعال هستند. به مناسبتهای مختلف برنامههای جذابی با بچهها تمرین میکنند. سرود و اردو و... و همین کارها کلی وقت بچهها رو پر میکنه.😉 علی، فرزند پنجمم ۱.۵ ساله بود که دیدم بچهها به سنی رسیدن که میتونم دوباره فعالیتهای بیرون از خونه رو شروع کنم. هم علی پسر آرومی بود، هم بزرگترها کمک میکردن و هم خونهمون نزدیک یه مسجد فعال بود. با کلاس خیاطی شروع کردم و مدرکش رو گرفتم. خداروشکر مسجد کلاسهای پرکاربرد و با کیفیتی برای خانومها برگزار میکنه. این مدت دورههایی که دوست داشتم و احساس میکردم برام مفیده رو گذروندم. دورههای طب سنتی، غذای طیب و مزاج شناسی و سبک زندگی شیعی رو شرکت کردم. از طرفی کلاسهای تدبر در قرآن و مترجمی قرآن هم چند ترمی هست که دارم میگذرونم. الان دیگه خیالم از بابت خونه و بچهها راحته و بدون دغدغه میتونم درس بخونم.😍👌🏻 وقتی بچهها کوچیک بودن این آرامش رو نداشتم و از طرفی انقدر حجم کار خونه و بچهها زیاد بود که فرصتی برای کلاس رفتن نداشتم. ترجیح دادم چند سالی تمرکزم رو بذارم روی خونه و بچهها تا وقتی که بزرگتر بشن و نیازشون به حضور من تو خونه کمتر بشه. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
08 مرداد 1401 16:35:29
16 بازدید
madaran_sharif
. زهرا که نبود ماه رمضونا تا سحر بیدار بودیم، به کارامون میرسیدیم، میرفتیم #مناجات_دانشگاه_شریف، و منم از نماز صبح تا افطار میخوابیدم😆 . الان که دارم مینویسم و خاطرات مرور میشه، واقعا آن روزهایم آرزوست😅 (موافقم باهاتون❤ بیبچه هرگز😃) . . اما دو ساله که مسئلهی ماه رمضان ما اینه: زندگی عادی؟ یا زندگی جغدی؟🤔 . آقای همسر که سعی میکنن بچه کمترین خللی توی برنامههاشون ایجاد نکنه، خیلی خودشونو با ما هماهنگ نمیکنن😐 خوابشونم ماشاءالله سنگینه...😑😴 (البته اینکه نامرتبی خونه و بیحوصلگی من رو توی این ایام درک میکنن و سعی میکنن یک ساعت قبل افطار خونه باشن خوشحالم میکنه💑) . اما من... وقتی گرسنه باشم #عصبی و #بیحوصله میشم😤 در طول روز اصلا حوصلهی کاری رو ندارم، حالا فکرشو بکن با حضور بچه...😫 به زور خودم و زهرا رو به سلامت به افطار میرسونم😬 . حالا به همهی اینها اضافه کنید: 🔸درس📚 🔸کاری که همچنان بیوقفه ادامه داره، 🔸و #کلاسهای_مجازی📝 . به نظرتون چطور میشه؛ هم #روزه گرفت، هم #مامان قابل قبولی بود، هم از #درس عقب نموند، هم تهش #زنده موند؟😅🤔 . . برنامهی من این چند روز اینطوری بوده: ✅در طول روز با ریخت و پاش خونه هیچکاری ندارم و فقط حداقلها رو انجام میدم و نهایتا افطار آماده میکنم😁 (برنامه مرتب کردن خونه رو گذاشتم بعد افطار و حتی بعد خوابیدن زهرا👩🏻) . ✅برعکس همیشه که منتظرم زهرا عصر بخوابه و من بشینم پای درسام،📚 این روزا منتظرم زهرا بخوابه که بخوابم😴 . با این تدابیر همه انرژی موجودم رو توی روز میذارم برای بچه👌🏻👩🏻 البته خیلی هم انرژی دندون گیری نیست😅 . . و اما شبها... شب هامون به دو دسته تقسیم میشه: . 1️⃣ شبهایی که افطار خونه نیستیم، (با رعایت نکات بهداشتی میریم پیش مادر پدرها🙂) دیرتر میرسیم خونه و زهرا دیرتر میخوابه و صبح هم دیرتر بیدار میشه، منم تا سحر بیدار میمونم، بعد از نماز میخوابم و با زهرا بیدار میشم. . 2️⃣ شبهایی هم که افطار خونهایم، همه با هم زود میخوابیم و زهرا هم صبح زودتر بیدار میشه، منم که از سحر بیدارم، معمولا یک ساعت آخرِ خواب زهرا بهش میپیوندم😴 . یعنی خواب شبانه روزم میشه حدود ۸ ساعت به نظرم قابل قبوله👌🏻 . . برنامه شما تو ماه رمضون چیه؟ حالتون با بچهداری و روزهداری چه جوریه؟🤪 جون دارین کار دیگهای هم انجام بدین؟😥 . عکسها یه نما در دو زمانه! 👈🏻عکس اول نیمه شب و درحالیکه زهرا خوابه😇 👈🏻عکس دوم ۲ ساعت مونده به افطار🥵 . . #ف_جباری #روزنوشتهای_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
09 اردیبهشت 1399 17:19:16
0 بازدید
madaran_sharif
خدااااا😭 چرا بچهها از بازی خسته نمیشن؟!😵 از سر صبح تا پاسی از شب یکسره مشغول بازی اند! 😛🚌🚂🔑🔫🎲🎮🎨🔎🎉🎄🎈🌊🐱🐵🐭 تمام زندگيشون انگار تو شهر بازین، بیخیال و شاد! . . یه نگاهی به خونه🏠 انداختم👀 اینجا بیشتر شبیه موزهست تا شهر بازی!😐 برای بچهها هم که پادگانه! از بس بکن نکن ميشنون از مامان فرمانده!👮🏻♀️ . ترسم از این بود که بهم بگن مامان شلخته!🤷🏻♀️ چند وقت طول کشید تا با خودم کنار بیام و قبول کنم که خونهای که بچه کوچیک داره، خونه همیشه تمیز و مرتبی نیست! اول خونه رو از هر وسیله خطرناک و تزیینی گرون پاکسازی کردم.😚 . بعد ایمن سازی! لبههای تیز رو پلاستیک حبابدار چسبوندم و سرامیکها رو با روفرشی پوشوندم. خودم رو برای خراب شدن چین پرده و به هم ريختن کوسن مبلها آماده کردم.😬 اشکالی هم نداره لباساشون کثیف بشه.😖 . . این دفعه وقتی پسری دلش بازی هیجانی میخواست، مامان فرمانده تصمیم جدیدی گرفت!😄 یه سوت برداشتم و به جای منع گلپسر از پلهبازی و بدو بدو و بشین پاشو و بپر بپر، یه مسابقه طراحی کردم! . هرچی میز داشتیم در ارتفاعهای مختلف آوردم، با فواصل مختلف چیدم کنار هم، چپ و راست،کوتاه و بلند! دستشو گرفتم و یکی یکی موانع رو رد میکردیم.👩👦 جالبه که خودش هم خلاقیتش گل کرد و ترتیب میزها رو عوض میکرد و دوباره از اول! . گاهی از زیرش رد میشد، یا عروسکهاشو برمیداشت و اونا رو میبرد تو شهربازی خونگی!😅 زخمی هم میشد، دردش هم میگرفت گاهی!😫 ولی انقدرررر هیجانزده شده بود که اصلا به روی خودش نمیآورد! . . پ.ن۱: حالا به خودم میگم خب بازی🤸🏻♀️، زندگی بچههاست دیگه! ما نباید با زندگی بچهها، بازی کنیم! . پ.ن۲: قبل از اومدن بابایی بدو بدو میکنیم و ظاهر خونه رو مرتب میکنیم و خودمون لباس👚 تمیز ميپوشيم. البته که چند دقیقه بعد از اومدن بابایی، دوباره به وضعیت قبل برمیگرده همه چیز.😂😝😩 . . #م_شیخحسنی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
02 تیر 1399 16:18:18
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. عباس توی چند ماه اول زندگیش خیلی سخت میخوابید شبها😮 . دل درد داشت و با هیچ کدوم از روشهای معمول نمیخوابید.😂 نه روی پا نه با شیر خوردن و نه با لالایی! فقط باید بغلش میکردم و مدتها تو حالت خوابیده راه میبردمش تا خوابش ببره.😉 حتی گاهی با این روش هم نمیخوابید و نصف شب با باباش میرفتیم ماشین سواری تا عباس بخوابه.😂 . . بعد چهار ماه یه روز جمعهی سرد و زمستونی😅 من و باباش موفق شدیم اولین ورژن ننوی دست سازمون رو به مرحلهی بهرهبرداری برسونیم، و ننو فرشتهی نجات من شد واسه خوابوندن عباس.😆 . . ما با هزینهای خیلی کم ساختیمش. زیر ۲۰ هزار تومن. در حالیکه واسه خریدش حدود ۲۰۰ هزار تومن هزینه لازم بود! . با یه پتوی مسافرتی قدیمی حدود ۸ متر طناب دوتا لولهی پلاستیکی چهار تا پیچ قلاب دار دریل باباجونش و مهارت خیاطی مامان جونش😁 . . بعدها با تولد فاطمه ننومون رو ارتقاء دادیم و محکم ترش کردیم تا محل امنی برای خواب نوزاد بشه و در برابر تکونهای شدید و ناگهانی داداشش مقاومت کنه.😂 . . برای ساختش میتونید از یه پارچه ضخیم استفاده کنید، دو طرفش رو حدود ۵ سانتیمتر تا کنید و بدوزید که بتونید طناب رو از توش رد کنید. ۳ تا بندک پارچهای هر طرفش بدوزید برای اینکه لوله از توش رد بشه. لولهی پلاستیکی رو با یه پیچگوشتی داغ سوراخ کنید و طنابها رو از توش رد کنید. دیوار رو سوراخ کنید😅 یا طنابها رو به یه چیزی وصل کنید تا ننو توی ارتفاع کمی از زمین معلق بشه.😇 . این وسیله خیلی برای خوابوندن بچههای زیر ۶ ماه خوبه. بعدش هم باهاش بازی میکنن و گاهی شاید توش بخوابن. . اگر توضیحات بیشتری در مراحل ساختش لازم داشتید، خصوصی در خدمت هستم. . @saqqa313alamdar2 . اندازههای ننوی خودمون رو به عنوان نمونه میذارم براتون توی کامنت اول. عکس و فیلم رو هم ورق بزنید و ببینید واسه توضیحات بیشتر. . البته میتونید به سلیقه و ابتکار خودتون اندازهها رو تغییر بدید.😀 . مامان هایی که می شناسید رو زیر این پست تگ کنید تا برای بچههاشون ننو درست کنن.😄 . . #پ_شکوری #شیمی91 #ننو #ساخت_ننو #مادران_شریف