پست های مشابه

madaran_sharif

. وقتی علی می‌خوابه، ما با چالش ساکت نگه‌داشتن محمد مواجه می‌شیم😅 چون خواب علی خیلی سبکه. . از طرفی می‌خوام از فرصتِ خوابِ علی برای کارهای خودم استفاده کنم، از طرف دیگه محمد نیاز به زمان اختصاصی داره که وقتی علی بیداره این فرصت پیش نمیاد معمولا. . یکی از بازی‌هایی که مختصِ زمانِ خوابِ علی هست، «حبوبات بازیه» هر بار یکی از حبوبات رو به انتخاب محمد میاریم و محمد مدت زیاااااادی در سکوت کامل مشغول بار زدن اون‌ها میشه😄 با لودر و بیل مکانیکی کامیونش رو پر می‌کنه و می‌بره در اقصی نقاط خونه خالی می‌کنه😕 . چالش بعدی هم جمع کردن اون‌ها تا قبل از بیدار شدن علی هست. . یه چالش دیگه هم شبا که همسرم میان پیش میاد😆 -خانوم،این عدسا چرا اینجا ریخته؟ -محمد عدس بازی کرده همسر مشغول جمع کردن عدس‌ها میشه. -خانوم اینجا چقدر لوبیا ریخته! -ئه؟! محمد لوبیا بازی کرده😅 همسر مشغولِ جمع کردنِ لوبیاها می‌شه -خانوم، علی چی تو دهنش گذاشت؟! -بذار ببینم؛ ئه؟ گندمه! محمد گندم بازی کرده😂 -خانوم نمی‌شه وقتی علی می‌خوابه یه بازی دیگه بکنید باهم؟! 😣😖 -چرا، می‌شه😎 گوشیمو بدم دستش فیلم ببینه😶، این‌جوری هم خیلی ساکت می‌شینه، یا تلویزیون روشن کنم و بذارم ساعت‌هاااا مشغول شه و منم با خیال راااااحت به کارام برسم😈، نظرت؟!😀 -نههههه خانوم😨، حبوبات بازی خیلیم خوبه، آشپزیشم خوب می‌شه، خودم شب میام جمع می‌کنم حبوبات کف خونه رو.😩 . پ.ن: البته این تنها بازیِ زمانِ خوابِ علی نیست، ولی جزو معدود بازی‌های بی‌سر و صدای ماست. چون محمد با ساده‌ترین بازی‌ها هم انقدر به وجد میاد و جیغ و داد می‌کنه که ملت وقتی سوار رنجر می‌شن هم انقد جیغ نمی‌زنند!😅 دوستانی که از نزدیک شاهدِ این صحنه بودند، تایید کنند لطفا😄 . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #نصیرالدین_محمد #عمادالدین_علی #حبوبات_بازی #تلویزیون #موبایل #بازی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

26 آذر 1398 18:44:11

5 بازدید

madaran_sharif

. #ز_موسوی (مامان #سیدرضا ۱۵ساله، #سیدعلی ۱۲ساله، #ریحانه‌سادات ۷ساله، #معصومه‌سادات ۱سال‌و۱۰ماهه) وقتی همسرم گفت باید خونه رو بفروشیم تا بتونم بدهی رو بدم، نه خوشحال شدم نه ناراحت. اصلاً از آپارتمان‌نشینی خوشم نمی‌اومد! اونم آپارتمان ۲۰ واحدی که خیلی شلوغ بود و قوانین مسخره‌ای داشت. (با اینکه واحدمون ۱۰۰متر بود) ولی بیشتر نگرانی‌ام این بود که با ۴ تا بچه کجا بریم؟! اصلاً کسی قبول می‌کنه خونه بهمون بده؟ با این مشغله‌ی همسرم، کی بریم دنبال خونه؟! چطور با وجود بدهی رهن و اجاره بپردازیم؟!😔 تصمیمم رو گرفتم و به همسرم گفتم که بهترین جا برامون، خونه‌ی پدرشونه. ولی همسرم به خاطر کوچیک بودن خونه قبول نمی‌کردن. (حدود ۵۰ متر!) اما من اصرار کردم تا اینکه قبول کردن و پدر و مادر همسرم هم راضی بودن. تو این مدت تا خونه از مستاجر خالی بشه، منم بچه‌ها رو آماده می‌کردم و با آب‌وتاب از خوبی‌های خونه تعریف می‌کردم. طوری‌که با اینکه پسرها اونجا رو دیده بودن و می‌دونستن خیلی کوچیکه، راضی بودن و دختر کوچولوم هر روز می‌پرسید کی می‌ریم خونه‌ی جدید؟😊 بالاخره خونه خالی شد و قرآن و آینه و یه متر برداشتم و همراه مامانم رفتیم به خونه‌ی جدید. وقتی دخترم اونجا رو دید گفت: وای مامان اینجا که خیلی کوچیکه. این همه اثاث رو کجا بذاریم؟ شب چه‌جوری بخوابیم؟ تخت‌هامون چی می‌شن؟ همین طوری پشت سرهم سوال می‌پرسید و خیلی نگران شده بود. منم دستشو گرفتم و بردم تو حیاط نقلی‌ای که داشت و گفتم: عوضش حیاط داره هر موقع دلت خواست می‌تونی بیای تو حیاط. گلدون گل یاسمنمون رو می‌تونیم بذاریم تو حیاط. باغچه و گل داره که تو خیلی دوست داری. می‌تونی تو هوای گرم با معصومه آب‌بازی کنی یا وقتی بارون و برف اومد تو حیاط خودمون بازی کنی و... خلاصه اینقدر نکات مثبت خونه رو گفتم که متراژ خونه یادش رفت.😉 طوری که از اون به بعد یه‌جوری با اشتیاق از خونه‌ی جدید حرف می‌زد که همسرم گفتن مطمئنی درست رفتین؟ البته این رو هم گفتن که مطمئنم کار خودته که بچه‌ها رو راضی کردی و کلی ازم تشکر کردن.🙃 الان بعد از گذشت یک‌سال، فرزندانم با وجود نقص‌های خونه‌ی جدید راضی و خوشحالن.☺️ حس رضایت از زندگی یا حس نارضایتی ما مستقیم به بچه‌هامون منتقل می‌شه. پس بهتره با وجود همه‌ی مشکلات، اون حس رضایت از زندگی و تلاش برای بهترشدن رو توی وجود خودمون پررنگ کنیم.👌🏻 پ.ن: برای جا شدن وسایل مجبور شدیم زیرزمین رو هم که در اختیار مستاجر بود خالی کنیم. اینطوری یه اتاق خواب هم برای پسرها جور شد. #سبک_مادری #مادری_به_توان_چهار #مادران_شریف_ایران_زمین

16 خرداد 1401 16:33:32

13 بازدید

madaran_sharif

. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . شرایطمون برای آوردن بچه‌ی اول، از دید خیلیا بهتر بود. مثلا مادرم دچار تومور و صرع و پیامدهای بعد از اون نشده بودن، پدر شوهرم تو بستر نبودن، و موضوع کلاسای حضوری هم پیش نیومده بود. . ولی خیلیامون این تجربه رو داشتیم که انگار بهمون می‌گن تو بیا توی راه، خودم کمکت می‌کنم.😊 . . با وجود ویار شدید، من باید ۲۰ روز کار آموزشی عملی توی تهران می‌گذروندم.🙄(۳۶۰ کیلومتر دورتر از خونه) . پسرم اون موقع ۷ ساله بود. ده روز از دوره رو پیش عمه جونی‌ش که تهرانن، موند. و ده روز بعدی رو مدارس باز شده بود و برگشت شهر خودمون پیش همسرم. . . بعد اون دوره‌ی بیست روزه، کلاس‌ها تا ۱.۵ سال شروع نشد. تو این مدت دخترم، به دنیا اومد. زهرا خانوم دختر ناآرومی بود و به شدت گریه و بی‌قراری می‌کرد.😔 . این شد که پدر جان براشون ننو بستن. مخصوصا که تو ده روز اول کسی نبود به من کمک کنه. این ننو تا به الانم مادر دوم بچه‌هاست😁 . . دخترم که یک ساله شد، کلاس‌ها شروع شد. . هر دو هفته یکبار، همراه همسر و پسرم 👨‍👩‍👦‍👦غروب پنجشنبه راه می‌افتادیم و آخر شب می‌رسیدیم به مسافرخونه‌ای تو تهران. کلاس من ۶ صبح بود تا ۱ ظهر. چند بار بچه رو شیر می‌دادم و می‌سپردم به همسرم، تا با غذا و نون کیک دست‌پخت خودم، تا ظهر نگهش دارن. . پسرمم بیشتر مواقع با من می‌اومد سرکلاس و من تو نصف روز باید به اندازه‌ی یک ماه درس و سی‌دی درسی یاد می‌گرفتم.👩🏻‍🎓 . این کلاس‌ها تا دو سال ادامه داشت. البته وقتی که دخترمو از شیر گرفتم، دیگه خودم تنهایی می‌اومدم تهران و برمی‌گشتم. . کنار کلاس‌ها، یه کار مشاوره‌ی اصلاح سبک زندگی هم، به صورت تلفنی یا حضوری (البته کاملا رایگان) به کارام اضافه شد. . تصمیم گرفتیم بچه‌ی سوم رو بیاریم.⁦👌🏻⁩ ولی به خاطر بارداری، شغل سنگین همسر⁦🧔🏻 بیماری تومور مادر⁦👵🏻⁩ و اینکه تمام برادر خواهرام بچه‌ی کوچیک داشتن، نتونستم کلاس‌ها رو ادامه بدم و تصمیم گرفتم خودم تو خونه مطالعه کنم، درس‌های قبلی رو مرور کنم و کنارش صوت گوش بدم. کار مشاوره رو هم همچنان ادامه می‌دادم. . . کارام روی روال افتاده بود. اکثر چیزهای خوراکی‌ها مثل لبنیات، انواع رب، شیرینی‌جات و... رو مردم شهرمون خودشون درست می‌کنن و اینا هم جز کارام بود. خداروشکر همسرم هم وقتشون برکت پیدا کرده بود و کمک می‌کردن. . آقا ابوالفضل هم دیگه بزرگ شده بود و ما چند تا گاو بومی خریدیم😜 که ایشونم بیکار نباشه.😅 . . #قسمت_سوم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

24 شهریور 1399 17:01:58

0 بازدید

madaran_sharif

. وقتی محمد خیلی کوچیک بود: . من: آخ جوووون نونوایی. باباجون می‌شه برامون نون تازه بگیری؟ 😋 همسر: بعله که می‌شه، الان می‌رم براتون نون خوشمزه می‌گیرم. . . چند دقیقه بعد: من: به‌به چقدررررر خوشمزه ست، چقدر می‌چسبه. ممنونم بابای مهربون که برامون نون خریدی. . . الان وقتی خونه نیستیم و محمد گرسنه شده: . محمد: بابااا بوی نون میاد😍...می‌شه برامون نون بگیری؟!😋 بابا: بعله که می‌شه پسرم، الان نون تازه‌ی خوشمزه می‌گیرم. . . چند دقیقه بعد: محمد: به‌به باباجون ممنونم که نون گرفتی برامون.😍😋😘 . و این‌گونه بود که ما طی یک نقشه‌ی حساب شده، هزینه‌ی انواع و اقسام بیسکوییت و تنقلات سوپرمارکتی رو از لیست درخواست‌های این بزرگمرد کوچک حذف کردیم. هم صرفه‌جویی در هزینه... هم تغذیه سالم.😁😃 . پ ن۱:البته الان خونه دایی و خاله و دوست و همسایه با سایر تنقلات ناسالم هم آشنا شده، متاسفانه...ولی هنوزم نون تازه رو به همه‌ش ترجیح می‌ده خداروشکر.😊 . پ ن۲:تصویر نمایانگر شرایطی هست که سوژه قبل از تهیه عکس،غش میکند.😅😁 . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #روزنوشت_های_مادری #کاهش_هزینه #تغذیه_سالم #مادران_شریف

30 بهمن 1398 16:42:48

0 بازدید

madaran_sharif

. #ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱/۵ ، #زهرا ۱۰، #زینب ۷/۵، #محمد_سعید ۳/۵ ساله) مادر ستون اصلی خونه است. اگر از درون پوسیده باشه، کسی توی اون خونه احساس امنیت و آرامش نداره. اما اگر استوار و سالم باشه، همه خیالشون راحته که سقف بالای سرشون به این راحتی‌ها متزلزل نمی‌شه. توی بارداری پنجمم، متزلزل و افسرده بودم و روحیه و نشاطم رو به کلی باخته بودم. تاثیر این بی‌نشاطی رو روی همسر و فرزندانم می‌دیدم.😔 اما عاقبت به خودم اومدم و تصمیم کبری😁 گرفتم که نشاط رو در خودم زنده کنم. اول به دنبال راهکارهایی گشتم که سریع‌تر و بهتر به امور منزل برسم که قبلا توضیح دادم. (عنوان پستش ۶ قانون طلایی برای تمیزی خونه بود. روی هشتگ #ف_اردکانی بزنید تا پیداش کنید ‌ ) بعد هم به دنبال راهکارهایی که نشاط رو در خودم ایجاد کنم، با کلی تفکر و تحقیق به این نتایج رسیدم: 🔸قدم اول: آغاز صبحی دل انگیز ✓ اول صبح رو با مسواک و وضو آغاز کنم ✓ اگر قصد بیرون رفتن نداشتم، کمی آرایش رقیق و پوشیدن لباسی که بهم حس خوبی می‌ده و استفاده از عطر و ادکلن ✓ سلامی گرم و با توجه، به گنجینه‌های عالم هستی، ائمه معصومین علیهم‌السلام و نیت خادمی این عزیزان ✓ پخش صوت معنوی مثل زیارت عاشورا و... در خانه ✓ خوندن یک صفحه قرآن 🔸قدم دوم: پهن کردن بساط صبحانه در گوشه‌ای از منزل و بعد اجرای قوانین و قدم‌های مدیریت زمان و... 🔸قدم سوم: کنترل ذهن ✓ راه ندادن افکار منفی به ذهن و فکر نکردن به خاطرات بد (درسته خیلی سخته ولی شدنیه👌🏻) ✓ به ازای هر فکر منفی و ناپسند انجام یک کار معنوی (مثلاً ۱۰ تا صلوات یا خوندن یک سوره‌ی کوچک از قرآن) ✓ مرور خاطرات خوب، مربوط به نامزدی، تولد بچه‌ها و... با دیدن آلبوم‌ها و... ✓ داشتن حسن ظن به خداوند متعال: در روایات داریم به خدا هر طور گمان داشته باشیم همون‌طور با بنده‌اش رفتار می‌کنه. ✓ برنامه داشتن برای شکرگزاری: نعمت‌های خدا از سفیدی نمک تا سیاهی ذغال رو به یاد بیارم و خدا رو به خاطرش شکر کنم. ✓ کنترل ورودی‌های ذهنی: هر خبری، هر فیلم و کلیپی یا هر صوت و کلامی رو وارد ذهنم نکنم. ✓ نگاه به مسائل از زاویه‌ی زیباتر: خیلی از مشکلات و گره‌های ذهنی ما با این کار باز می‌شه. فرض کنید فرزندمون با مداد روی دیوار رو خط‌خطی کرده به جای عصبانیت، می‌تونیم سر دوربین رو بچرخونیم و از دید فرزند کوچولومون که هنوز چندان فرق خوب و بد رو نمی‌دونه یا می‌خواد توجه مامان رو جلب کنه، به این داستان نکاه کنیم.☺️ ❗ادامه رو تو کامنت‌ها بخونید❗ #روزنوشت‌های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

15 فروردین 1401 17:31:29

1 بازدید

madaran_sharif

. یه کم مستقل شده بود و کمتر بغل می‌خواست.😉 هر کتابی جلوش باز می‌شد، انگار براش حکم یه خوراکی خوشمزه رو داشت.📖🍪 . عاقل‌تر که شد متوجه شد کتابای من خوردنی نیستن؛ بلکه دفتر نقاشین و باید تمام صفحاتش پر بشن.😐😂🖍 . خلاصه که نمی‌شد خیلی در حضور حسین آقا مطالعه عمیق کرد.😅 باید دنبال یه جایگزین می‌گشتم.🤔👌🏻 . بهترین راهکار این بود که یکی بچه رو سرگرم کنه تا به درس و کارم برسم😍 که همیشه عملی نبود😂 مهدکودک هم نمی‌پسندیدم. . پس دفتر برنامه‌ریزی رو برداشتم📝 و تمام درس‌ها و تحقیقایی که باید انجام می‌دادم رو از سیر تا پیاز نوشتم. زمان‌های خالیم شامل دو ساعت خواب روز حسین بود⏰ و خواب شبش.😴 . تصمیم گرفتم کارهای خونه رو توی بیداریش انجام بدم که وقتی می‌خوابید کاری غیر از درس برام نمونه.😏😁 . بعضیا ممکنه فکر کنن این راهکار، یعنی مادر تمام حواسش به کارش باشه و بچه رو فراموش کنه! که باید بگم سخت در اشتباهن.😆 . و اما طرز اعجاب‌آور ترکیب کارِ خونه با بیداری و بازی بچه: . ✅ ابتدا طفل را سیر می‌کنم،😋 ✅ از وضع پوشک وی اطمینان حاصل می‌کنم،😜 ✅ سپس با آوردن یه بازی سرگرم‌کننده به آشپزخونه، بازی رو شروع می‌کنیم.🚙⚾🎎 . وقتی سرگرم بازی شد، ازش جدا می‌شم و هم‌زمان با #توجه کردن بهش، حرف زدن و شعر خوندن باهاش، به آشپزی، ظرف شستن و بقیه کارهای آشپزخونه می‌پردازم.😄 . اگر وسط کارها دوباره خواست تا باهاش بازی کنم، برحسب کاری که دارم انجام می‌دم، اونو هم #شریک می‌کنم؛😲 . مثلا موقع آشپزی، چند تا سبد، قابلمه و قاشق پلاستیکی در اختیارش می‌ذارم تا تو آشپزی کمک کنه. (توی خیالش البته😄) . یا توی کابینت‌های پایین، ظرف پلاستیکی و اسباب‌بازی می‌چینم تا باهاشون بازی کنه. . بهش طی و دستمال می‌دم تا کف آشپزخونه رو مثل من طی بکشه.😉 . یا مثلا در ماشین لباسشویی رو باز میذارم و اونم که عشق ماشین لباسشوییه، می‌ره هرچی براش جالبه می‌ندازه توش.🐰🥎🧥🥿 . ✔ و البته توجه کردن بهش، حرف زدن و مواظبت از دور، رو فراموش نمی‌کنم.👌🏻 حتی گاهی کارو رها می‌کنم و بی‌توجه به اینکه چقدر وقفه وسط کار بیفته، بازیش رو دنبال می‌کنم.😄 . تا اینکه خودش خسته می‌شه و وقت طلایی خواب او و مطالعه‌ی من از راه می‌رسه.😍😎 نوش جوون😋📚 . پ.ن: البته دلیل اصلیم، برای عدم مطالعه در حضور بچه، اینه که بچه توجه مادر رو می‌خواد و اگه مادر مدام حواسش جای دیگه باشه براش ناراحت کننده ست. چه سرگرم گوشی باشه📱 چه مطالعه و پژوهش علمی🙇🏻‍♀ . #ف_مصلحت‌جو #ارشدکلام۹۶_دانشگاه_قم #تجربه_مخاطبین #سبک_مادری #مرتب_کردن_خانه_با_بچه #مادران_شریف

17 اسفند 1398 16:13:31

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #ح_کرباسی ( مامان #حسنا ۹ساله ، #محمدحسین و #محمدهادی۵ ساله و #زینب ۱ساله) #قسمت_دوم سال ۸۵ کنکور دادم و رشته‌ی حسابداری دانشگاه کرج قبول شدم. درسم خوب بود و مخصوصاً واحد‌های مربوط به ریاضی رو دوست داشتم. حدود دو سالی از ورودم به دانشگاه گذشته بود که یه خواستگار خوب اومد.😉 معمولاً برای نماز مسجد می‌رفتم. یه روز مادر ایشون اومده بودن مسجد تا با خانواده‌ی دخترخانوم دیگه‌ای که بهشون معرفی شده بود، صحبت کنن، ولی اتفاقی من و مادرم رو می‌بینن و نظرشون عوض می‌شه.😅 میان با مادرم یه صحبت‌ اولیه می‌کنن و همون‌جا قرار خواستگاری رو می‌ذارن.😁 همسرم اون موقع ۲۱ ساله بودن و تازه کارشناسی‌شون تموم شده بود و هنوز شغل مشخصی نداشتن. سربازی هم نرفته بودن. ولی نهایتاً بعد از آشنایی بیشتر و صحبتی که پدرم با ایشون داشتن، به خاطر ایمان و اخلاق (حتی شوخ طبعی😅) و اهل کار بودنشون تأیید صلاحیت شدن.😁 من و همسرم هر دو دوست داشتیم مهریه ۱۴ سکه باشه. سال ۸۷ عقد کردیم و همسرم هم خداروشکر توی یه موسسه‌ فرهنگی مشغول به کار شدن. اولین حقوقشون رو بعد از عقد گرفتن.😇 بعد از یک سال رفتیم سر خونه و زندگی‌مون. یادمه حقوق همسرم ۳۰۰ هزار تومن بود و اجاره خونه ۲۵۰ تومن و قسط وام ازدواج هم ۵۴ تومن. یعنی اگر هیچی هم خرج نمی‌کردیم 4تومن بدهکار می‌شدیم.😅 هر دومون هم دانشجو بودیم. توی اون مدت همسرم برای تامین مخارج عصر تا شب مسافرکشی می‌کردن و گاهیم پروژه‌های تایپ و پیاده‌سازی و مصاحبه و خلاصه کتاب انجام می‌دادن.💪🏻 سعی می‌کردیم خانواده‌هامون متوجه نشن که مشکلات مالی داریم و ازشون کمک نمی‌گرفتیم، البته اونا خودشون خودجوش کمک‌هایی می‌کردن. خلاصه شرایط سختی بود ولی کنار هم از لحظه‌های با هم بودنمون لذت می‌بردیم و به بی‌پولی‌هامون می‌خندیدم.🤣 خداروشکر هیچ وقت هم نیازمند نشدیم و خدا خودش روزی‌مون رو می‌رسوند. یه بار ماجرایی پیش اومد که مطمئن شدیم خدا حواسش بهمون هست و مارو به حال خودمون رها نکرده!😚 چند وقتی بود همسرم مجبور شده بودن ماشین‌ رو بفروشن و دیگه امکان مسافرکشی هم نبود. شرایط مالی‌مون خیلی بغرنج شده بود.😞 همون روزا از نهاد رهبری دانشگاه تهران (محل تحصیل همسرم) زنگ می‌زنن و می‌گن هدیه‌ای براتون داریم!🤩 گویا یه سری موقوفه‌هایی برای کمک به زوج‌های جوان وجود داشته و هر ماه می‌رفتن توی یه دانشگاه و به زوج‌های جوان هدیه می‌دادن. اون روز در کمال ناباوری ۲۰۰ هزار تومان هدیه گرفتیم.😃 به رزاقیت خدا ایمان داشتیم ولی اونجا دیگه یقین پیدا کردیم.😍 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #ح_کرباسی ( مامان #حسنا ۹ساله ، #محمدحسین و #محمدهادی۵ ساله و #زینب ۱ساله) #قسمت_دوم سال ۸۵ کنکور دادم و رشته‌ی حسابداری دانشگاه کرج قبول شدم. درسم خوب بود و مخصوصاً واحد‌های مربوط به ریاضی رو دوست داشتم. حدود دو سالی از ورودم به دانشگاه گذشته بود که یه خواستگار خوب اومد.😉 معمولاً برای نماز مسجد می‌رفتم. یه روز مادر ایشون اومده بودن مسجد تا با خانواده‌ی دخترخانوم دیگه‌ای که بهشون معرفی شده بود، صحبت کنن، ولی اتفاقی من و مادرم رو می‌بینن و نظرشون عوض می‌شه.😅 میان با مادرم یه صحبت‌ اولیه می‌کنن و همون‌جا قرار خواستگاری رو می‌ذارن.😁 همسرم اون موقع ۲۱ ساله بودن و تازه کارشناسی‌شون تموم شده بود و هنوز شغل مشخصی نداشتن. سربازی هم نرفته بودن. ولی نهایتاً بعد از آشنایی بیشتر و صحبتی که پدرم با ایشون داشتن، به خاطر ایمان و اخلاق (حتی شوخ طبعی😅) و اهل کار بودنشون تأیید صلاحیت شدن.😁 من و همسرم هر دو دوست داشتیم مهریه ۱۴ سکه باشه. سال ۸۷ عقد کردیم و همسرم هم خداروشکر توی یه موسسه‌ فرهنگی مشغول به کار شدن. اولین حقوقشون رو بعد از عقد گرفتن.😇 بعد از یک سال رفتیم سر خونه و زندگی‌مون. یادمه حقوق همسرم ۳۰۰ هزار تومن بود و اجاره خونه ۲۵۰ تومن و قسط وام ازدواج هم ۵۴ تومن. یعنی اگر هیچی هم خرج نمی‌کردیم 4تومن بدهکار می‌شدیم.😅 هر دومون هم دانشجو بودیم. توی اون مدت همسرم برای تامین مخارج عصر تا شب مسافرکشی می‌کردن و گاهیم پروژه‌های تایپ و پیاده‌سازی و مصاحبه و خلاصه کتاب انجام می‌دادن.💪🏻 سعی می‌کردیم خانواده‌هامون متوجه نشن که مشکلات مالی داریم و ازشون کمک نمی‌گرفتیم، البته اونا خودشون خودجوش کمک‌هایی می‌کردن. خلاصه شرایط سختی بود ولی کنار هم از لحظه‌های با هم بودنمون لذت می‌بردیم و به بی‌پولی‌هامون می‌خندیدم.🤣 خداروشکر هیچ وقت هم نیازمند نشدیم و خدا خودش روزی‌مون رو می‌رسوند. یه بار ماجرایی پیش اومد که مطمئن شدیم خدا حواسش بهمون هست و مارو به حال خودمون رها نکرده!😚 چند وقتی بود همسرم مجبور شده بودن ماشین‌ رو بفروشن و دیگه امکان مسافرکشی هم نبود. شرایط مالی‌مون خیلی بغرنج شده بود.😞 همون روزا از نهاد رهبری دانشگاه تهران (محل تحصیل همسرم) زنگ می‌زنن و می‌گن هدیه‌ای براتون داریم!🤩 گویا یه سری موقوفه‌هایی برای کمک به زوج‌های جوان وجود داشته و هر ماه می‌رفتن توی یه دانشگاه و به زوج‌های جوان هدیه می‌دادن. اون روز در کمال ناباوری ۲۰۰ هزار تومان هدیه گرفتیم.😃 به رزاقیت خدا ایمان داشتیم ولی اونجا دیگه یقین پیدا کردیم.😍 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن