پست های مشابه
madaran_sharif
#م_کاظمی (مامان محمد ۱۶ساله ، مهدی ۹ساله، فاطمه ۷ساله، محسن ۴ساله، حسین ۲ساله) دیدار دوستان در طبیعت جزء بهترین تفریحات ماست. حالا اگه با مناسبتهای مذهبی هم همراه بشه که چه بهتر.🙌🏻 مثلاً همین چند وقت پیش برای عید فطر با سه تا از خانوادههای چندفرزندی دیگه رفتیم شمال. 👈🏻 برای خواب زنونه مردونه کردیم. 👈🏻 برای هر وعده غذایی از قبل برنامهریزی کردیم. وسایلی مثل پیاز داغ، مایه ماکارونی زیاد و لوبیا سبز تفت داده رو آماده کردیم و توی کلمن پر از یخ همراه خودمون بردیم. اینطوری توی زمان خیلی کم لوبیا پلوی بسیار خوشمزه😍 یا املت عالی درست کردیم. یک وعده هم جوجه کباب که با آقایون بود و یک وعده آبگوشت هم توی جنگل نوش جان کردیم.😋 با توجه به تعدادمون انواع مهارتها هم پیدا میشد و خودکفا بودیم؛ ✌🏻یکی برامون تاب بست. ✌🏻یکی هم دستشویی صحرایی درست کرد.😅 دریا و آب بازی بچهها هم که تو برنامههای شمال قابل حذف نیست. خوبی با هم بودن اینه که اگه یهو یه بچه دوباره میپرید تو آب و لباس تموم میکرد، لباس بچهی یکی، از تن بچهی یکی دیگه سر در می آورد.😉 👈🏻زحمت اصلی مراقبت از بچهها هم با باباها بود. ماهمگاهی در این مسئولیت خطیر یاریشون میکردیم.😁 👈🏻 از تقسیم کار نگم براتون که مثلاً برا آبکشی لباسای شنی، هربار یک نفر زحمت همه رو میکشید. این مدل سفر چند تا مزیت داشت: 🔸به همه خیلی خوش گذشت. 🔸کارها بین همه تقسیم شد. 🔸هزینه زیادی هم نداشت. چون اصلاً بیرون غذا نخوردیم. حتی برای تنقلات هم پفیلای خونگی درست کردیم یا بیشتر، میوه که سالمتر هم هست خوردیم. البته اون هم مثلاً یه دور برای همه موز گرفتیم، یه دور هندونه، هر کسی هم با خودش یه مقدار تنقلات آورده بود که پخش میشد بین همه. بچهها هم از سفر با ماشین اصلا خسته نشدن و بهشون هم کلی خوش گذشت چون هر بار سوار ماشین یکی میشدن.😆 حضور و غیاب بچهها و آمارگیری اینکه کی تو ماشین کی نشسته و نکنه کسی جا بمونه هم خودش یه پا سرگرمی بود و کلی خاطره شد.😂 برای هر گروه سنی چه دختر چه پسر هم حداقل یک همبازی پیدا می شد.👌🏻 خلاصه که نشینید تو خونه که با این همه بچه چطور بریم سفر؟کافیه چند تا خانواده باحال مثل خودتون پیدا کنید و بسم الله .😁😉 #تفریح #مسافرت #چندفرزندی #مادری_به_توان_چهار #مادران_شریف_ایران_زمین
01 مرداد 1401 18:39:06
7 بازدید
madaran_sharif
. #پ_بهروزی #قسمت_پایانی . یه کم خونه سر و سامون گرفت. انگار این امتحان زندگی هم به پایان رسید و حالا خدا برای فرجه بین امتحانات یه پیشنهاد هیجان انگیز داشت.😁 . استخر🌊 مردد بودم که علیِ شش ماهه رو میشه تنها بذارم و برم؟! محمد رو زیر یک سال اصلا تنها نمیذاشتم، ولی حالا حساسیتم کمتر شده😁 چون هم دیگه مامان اولی نیستم، و هم اینکه انگار حضور محمد باعث میشه علی کمتر یاد من بیفته. پس میریم که بعد دوسال و نیم از شروع مادری لحظاتی رو بدون حضور بچهها داشته باشیم.💪🏻😀 روزهای زوج همسر و روزهای فرد من.😍 . فرجهی خیلی خوبی بود واقعا و من برای بار چندم تصمیم گرفتم ورزش رو وارد برنامه ثابت زندگیم کنم.😁 (ولی انگار ورزش هنوز نمیخواد وارد برنامهی ثابت زندگیم بشه😒😕) . قبل بچهدار شدن نهایت فعالیت روزانم، ناهار و شامِ دست و پاشکسته و نهایتا مطالعهی کتاب بود... و تازه آخر شب خونه مرتب نبود.😯 (واقعا خونه بدون بچه نامرتب میشه؟!) حالا چطور میرسم این همه کار انجام بدم؟! رسیدگی به این دو تا فرشته کللللیییی زمان میبره، غذا و نظافت و کارهای معمول خونه که هست، رسیدگی به خودم، وقت گذاشتن برای همسر، مطالعه و گاها ورزش و دوره های مجازی و دورهمی دوستانه و... عمیقأ احساس میکنم با هر بچه «من» بزرگتر میشم... همهی «من»، حتی وقتِ من کش میاد انگار... و انگار وقتی «مادریِ من» با کارهای دیگه ترکیب میشه، اون کارها هم بزرگ میشن، عمیق میشن و پربرکت... . مادرِ خانهدار، مادرِ دانشجو، مادرِ پزشک، مادرِ معلم، مادرِ ورزشکار... . این روزهای من ترافیکش سنگینه، درست مثل ترافیک ماشینهای محمد.😅 . سومین دورهی تربیت مربی مجازی به نیمه رسیده، ترم چهار دوره مطالعاتی شروع شده، چند تا کتاب هم خودم گذاشتم تو برنامه و دارم میخونم. محمد به سن لجبازی رسیده و داره برای صبور شدن من تلاش میکنه.😅 علی راه افتاده و هی زمین میخوره و داره برای بالا رفتن سرعت عمل من تلاش میکنه.😂 آقای همسر سه هفته است مریضه و بنده خدا خودش داره برای بهبودی خودش تلاش میکنه😆 و من این روزها بیشتر از هروقت دیگهای از همهی کائنات سپاسگزارم که در راه رشد و تعالی من تمام تلاششون رو میکنن.😍😅 و الحمدلله رب العالمین... و العاقبه للمتقین😍 . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #قسمت_پایانی #مادری #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف
16 بهمن 1398 16:57:23
0 بازدید
madaran_sharif
سرفه میکردم و مشکوک به #کرونا بودیم 😱 . #ط_اکبری . فکر #قرنطینه ۳ تا پسر بچه تو یه خونهی ۴۵ متری اذیتم میکرد... خدایا خودت کمک کن! تو گرما، سرما، برف، آلودگی و... یه راهحلی واسه خروج ایمن از چارچوب در پیدا میکردم😁 (جهت تخلیه انرژی و تنوع سرگرمی بچهها😉) . بچههایی که هر روز دلشون پارک و مسجد میخواست، خصوصا ته تغاریه که با پوشیدن لباس و تحصن مقابل درب خروجی، همیشه تسلیمم میکرد!😆 همهی اینا از فکرم رد میشد، خدایا خودت کمکم کن...🙏🏻 . خدا رو شکر که محمد انقدر سرگرم بود که اصلا سراغ لباساش و فکر تحصن نرفت! 🤗 . با کتاب، کاغذ، مقوا، ابزار رنگ، شمع، آب، خاک، مواد بازیافتی، دو تا داداشاش و... خلاصه از هر چیزی تو خونه، یه بازی و سرگرمی کشیدم بیرون تا فنر پنهان در دست و پای بچهها در نره!🙄 و اما خودم...😔 همیشه خیلی ددری بودم😅 ضمن اینکه مدتها مریضی و مریض داری به اندازهی کافی رُسم رو کشیده بود🤕 . حتی ملاقات پدرم که تازه عمل ریه انجام داده بود نباید میرفتم😞 و حالا با کلی دلتنگی باید مشغول کارهای خونه_که حالا قسمت بششششور بسسسابش سنگینتر هم شده بود🤪_ و مراقبت از همسر بیمار🤒 و تولید سرگرمی و تزریق نشاط به خانواده هم میبودم. . چیزی که بهم #قدرت و انگیزهی پذیرش این سختیها رو میداد، تداوم سلامتی روح و جسم خانوادهم😍 و رشد خودم بود💪🏻 . از اونجا که معمولا #نسخهی_الکترونیکی_کتابها رو میخوندم و گوشیمم این مدته خراب شد!😱 سیر مطالعاتیم متوقف شد!😑 . تو کتابخونه گشتم و کتابهایی که همیشه تو اولویت بعدی(!) بودن و هیچوقت زمان مطالعه شون نرسیده بود،😅 برداشتم، و کتاب "نگاهی به رابطه عبد و مولا" حاج آقا پناهیان رو شروع کردم... . هرچی جلوتر رفتم میفهمیدم چقدر بهش نیاز داشتم و نمیدونستم!☺️ با خودم گفتم چقدر خوب شد که تو جبر قرار گرفتم😆 چقدر ذهنم #محدودیت لازم داشت تا کمی سامون بگیره؛ واقعا لازم بود چند روزی به دور از اغتشاشات فکری بیرون خونه🗣👀، رجوع کنم به درون خونه😍 . . #ط_اکبری #روزنوشت_های_مادری #کرونا #مادران_شریف_ایران_زمین
18 فروردین 1399 16:00:25
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_پنجم #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹، ۶ و ۳ ساله) . خدا رو شکر کارم منعطف بود و نقش مادری من رو هم به رسمیت میشناختن.😊 یه کار پژوهشی در حوزهی زن و خانواده بود که اکثرش رو توی خونه انجام میدادم و گاهی هم که جلسه داشتیم، میتونستم بچهها رو با خودم ببرم توی جلسه یا مهد همونجا بذارمشون.👶🏻👦🏻 . پسر دومم رو از شیر و پوشک گرفتم و دیگه به بچهی سوم فکر میکردم. دوست داشتم قبل از اینکه پسر اولم مدرسهای بشه، بچهی سوم هم به دنیا بیاد و از آب و گل در بیاد. چون فکر میکردم زایمان و نوزادداری در کنار بچه کلاس اولی، برام سخت باشه.😅 . اما همسرم میگفتن هنوز زوده. چون دانشجوی دکترا بودن و سرشون شلوغ بود و میگفتن شاید نتونم و وقت نشه خیلی کمکت کنم. اما بعد از یه مقدار گفتگو ، قانع شدن خدا رو شکر. پسر سومم فروردین ۹۷ به دنیا اومد، به فاصلهی ۳ سال از قبلی.😍 . برای زایمان رفتم شهرستانمون. زایمان سزارین سختی بود و بعدش هم تا مدتی به خاطر عفونت بخیهها، تب و لرز داشتم.🤒 زود برگشتیم تهران و چون حالم خوب نبود، مامانم هم باهام اومدن و چند وقتی پیشم موندن و کمک کردن. . هنوز یه ماه از زایمانم نگذشته بود که صاحبخونه گفت باید تخلیه کنید. روزهای خیلی سختی داشتیم. ماه رمضان هم بود و همسرم خیلی اذیت شدن. شبا باید میرفتن دنبال خونه میگشتن. محدودیت انتخابمون هم بیشتر شده بود با ۳ تا بچه.😕 . خلاصه به هر سختی که بود اسبابکشی کردیم. ناراحت بودم و نگران از اینکه دوباره سالهای بعد هم با همین مشکل مواجه بشیم. . چند وقت بعدش همسرم دکتراشون رو تموم کردن و کارشون رسمی شد و خدا رو شکر درآمدمون بیشتر شد. مدتی بعد هم به طرز باورنکردنی شرایط جور شد و تونستیم خونه بخریم.🤩 هیچکدوم اصلا فکرشم نمیکردیم. ولی میدونستیم همهش به برکت بچهها و لطف خدا بوده. . همسرم وقتشون آزادتر شده بود و بیشتر با بچهها بازی میکردن.☺️ بازیهای هیجانی و پرتحرکی که فقط از عهده پدر و پسرا برمیاد و من هیچوقت از این مدل بازیا باهاشون نمیکردم. گاهیم با هم میرفتن دوچرخهسواری و منم توی خونه یه استراحتی میکردم. . پسر سومم خیلی به همسرم وابسته بود و دوست داشت باباش بهش غذا بدن بخوره. تا الآنم همینطوره. قصههای شب، قبل خواب، رو هم همسرم براشون تعریف میکردن. خلاصه با اینکه ساعت حضورشون توی خونه، بازم کم بود و ۸ شب میاومدن، ولی از نظر کیفی جبران میکردن.👌🏻 بچهها هم دیگه میدونستن که بابا صبح میرن سرکار و شب میان و اینو پذیرفته بودن. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
24 دی 1399 16:40:50
0 بازدید
madaran_sharif
. #پ_بهروزی (مامان محمد ۵ساله و علی ۳ساله) طبق معمول، بچهها داشتن با هم بازی میکردن که دعواشون شد. علی قهر کرد و گفت دیگه باهات بازی نمیکنم.😤 محمد هم رفت تو اتاق و گفت منم دیگه باهات بازی نمیکنم.😒 علی: مامان بیا بازی کنیم. داداشو دیگه دوست ندارم. مشغول بازی شدم. کمتر از یک دقیقه بعد علی بلند شد رفت تو اتاق. داداش ببخشید🙄 دیگه به حرفت گوش میدم. دوست دارم با تو بازی کنم.🥰 از وقتی علی تونست بشینه و ارتباط برقرار کنه با داداشش، خیلی تدریجی و نامحسوس من از بازیها کنار گذاشته شدم. از روزایی که برای لحظه به لحظهش باید فکر میکردم و سرگرمی برای گل پسرا تدارک میدیدم که بیکار نباشن و بهونه نگیرن،🤪 رسیدم به روزهایی که باید حواسم باشه که خودمو قاطی بازی هاشون بکنم! وگرنه میبینم هفتهها گذشته و من اصلااااا باهاشون بازی نکردم.🤦🏻♀️ اون روزها اگه بهم میگفتن روزی میرسه که باید تو برنامهت بنویسی «بازی با بچهها» که یادت نره، باور نمیکردم! شاید بپرسید خب چه کاریه؟! وقتی خودشون مشغول بازی هستند چه اصراریه که حتما باهاشون بازی کنی؟ دلیلش اینه که دنیای بچهها بازیه! و من تنها با همبازی شدن باهاشون میتونم وارد دنیاشون بشم و هرتاثیری که میخوام روشون بذارم. بازی واقعا بازوی تربیته! یه بار علی زودتر خوابش برد و من و محمد مشغول بازی شدیم. بعد از مدتها یه بازی دونفره با گل پسر. تفاوت رفتار محمد بعد از بازی مادرپسری مشهود بود. منتظر بود من کاری ازش بخوام و بدووو بره انجام بده تا منو خوشحال کنه. اوج ماجرا همین پریشب اتفاق افتاد. ۴ تایی مشغول بازی شدیم. یک ساعت بازی خانوادگی بعد از مدتهای خیلی زیاد! و اتفاق بعدش خیلی خنده دار بود.😆 محمد خودجوش بلند شد و گفت مامان میخوام خونه رو جمع و جور کنم. بعدم دستمال بده گردگیری کنم! ظرفا هم میشورم! جارو چی؟ خونه جارو نمیخواد؟😂🤣 من و پدر در حالیکه سعی میکردیم نخندیم و عادی برخورد کنیم نظارهگر رفتار محمد بودیم! کل خونه رو مرتب کرد! و اجازه نمیداد علی کوچکترین بینظمی ایجاد کنه! جالبه که علی هم دست به کار شد. خلاصه سرتونو درد نیارم. کار به جایی رسید که گفتم بذار تا تنور داغه نونو بچسبونم و خونه تکونی عید رو از نامرتبترین کابینت آشپزخونه شروع کردیم!😜 اگه اون شب تا صبح ادامه پیدا میکرد، خونه تکونیمون تموم میشد! ولی حیف...که خوابیدیم و صبح دوباره برگشته بودن به حالت کارخانه!🤦🏻😭 حالا منتظریم دوباره فرصت پیش بیاد چهارتایی بازی کنیم تا بقیه کابینتها هم مرتب بشه.😂 #مادران_شریف_ایران_زمین #بازی_بازوی_تربیت
22 دی 1400 15:31:55
1 بازدید
madaran_sharif
. #ح_کرباسی ( مامان #حسنا ۹ساله ، #محمدحسین و #محمدهادی ۵ساله و #زینب ۱ساله) #قسمت_نهم برای مدرسهی حسنا حسابی پرسوجو کردیم تا یه مدرسهی دولتی خوب پیدا کنیم. برای تأمین هزینهی مدرسهی غیرانتفاعی برای حسنا مشکل مالی نداشتیم، ولی نمیخواستیم بچه توی محیط ایزوله بزرگ بشه. البته میدونستیم وقتی بقیه بچههامون به سن مدرسه برسن، هزینهی ۴ تا مدرسهی غیرانتفاعی واقعاً زیاد میشه. اون موقع اکثر دوستای مذهبی مون و حتی بیشتر چهرههای معروف مذهبی که میشناختیم بچه هاشون رو مدرسهی غیرانتفاعی میفرستادن. برامون سوال بود که واقعا راه دیگهای واسه خوب تربیت کردن بچهها نیست؟ تربیت فرزند و مدرسهی بچهها چرا باید اینقدر گرون تموم بشه برای خانوادهها؟ فقط پولدارها میتونن بچههاشون رو خوب تربیت کنن؟😞 نتیجهی مشورتهای من و همسرم این شد که با توکل به خدا بچههامون رو بفرستیم مدرسهی دولتی و خودمون بیشتر حواسمون به تربیتشون باشه. بیشتر باهاشون گفتگو کنیم و وقت بذاریم.👌🏻 چون میدونستیم یکی از آسیبهای مدرسه غیرانتفاعی همینه که والدین خیالشون راحت میشه و کمتر برای بچهها وقت میذارن. نهایتاً تربیت و هدایت دست خداست و از هر طریقی بخواد میتونه بچه هامون رو هدایت کنه.☺️ الان مدرسهی حسنا از نظر مذهبی و آموزشی سطح خوب و قابل قبولی داره. توی مدرسهشون همه مدل بچهای هست. هم کسایی که خونهشون ماهواره دارن هم کسایی که خیلی از ما مذهبیتر هستن. حسنا دوم دبستان بود. یه بار تعریف میکرد یکی از دوستاش گفته شاه خوب بوده و کارهای خوبی میکرده، حسنا هم در جوابش گفته که نخیر، امام خمینی خیلی خوب بوده و شاه آدم بدی بوده. بعدش هم حسنا ازم درباره شاه و بدیهاش بیشتر پرسید تا بتونه دوستش رو قانع کنه.😆 به نظرم اینطور مسائل ضرری برای بچه نداره. میفهمه که تفکرات مخالفی وجود داره و یاد میگیره فکر و گفتگو کنه و از چیزی که میدونه درسته دفاع کنه. یاد میگیره مستقل باشه و همرنگ جماعت نشه. طبق تجربهی خودم حتی توی مدارس خاص مذهبی مثل شاهد، باز هم افرادی هستن که اصلا اسلام و حجاب رو قبول ندارن! امسال حسنا کلاس چهارمه. یه معلم خیلی متبحر و مومن داره. علاوه بر تدریس خوب، مفاهیم توحیدی و اخلاقی رو هم به بچهها منتقل میکنن.👌🏻 هنوز کلاسهاشون مجازیه ولی معلمشون داوطلبانه (خارج از ساعت کلاس) یه قرار هفتگی حضوری توی پارک کنار مدرسه گذاشتن به اسم سهشنبههای مهدوی.😍 تا بچهها بتونن معلم و همکلاسیهاشون رو ببینن و ارتباط بهتری برقرار کنن. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
29 آذر 1400 17:22:11
1 بازدید
مادران شريف
0
0
. #پ_شکوری . چند روز پیش کلاس آنلاین داشتم و موفق نشده بودم بچهها رو قبل کلاس بخوابونم😑 . کلاسم داشت شروع میشد و قصد داشتم براشون یه سطل اسباببازی بیارم تا مثل جلسات قبل کلاسم باهم بازی کنن و منم با لپتاپ و تلوزیون برم سر کلاسم😄 . تا اینکه یهو عباس در خونه رو باز کرد و گفت بریم حیاط😉🤸🏻♂️ . - مامان من الان کلاس دارم. نمیتونم ببرمتون حیاط😦 بیا براتون اسباببازی بیارم😌 عباس چند لحظه فکر کرد و... -- به فاطمه بگو بیاد پیشم تو حیاط😀 - خودتون تنهایی میرید بازی کنید؟ من نمیتونم بیام ها مواظب فاطمه هستی؟ عباس که حس داداش بزرگی بهش دست داده بود گفت: -- آره. کفشاشو👟 پاش کن. بذارش تو حیاط پیشم. . . و این شد که برای اولین بار دوتایی و بدون من رفتن حیاط😍 حدود 1.5 ساعت کلاس داشتم و بچهها هم اکثرا تو حیاط بازی میکردن، گاهی هم میاومدن آب یا خوراکی میگرفتن، یا نگاه میکردن ببینن من چیکار میکنم😂 . . بقیهی اوقات هم اگر هر دوشون سیر باشن و خسته هم نباشن، معمولا با همدیگه مسالمت آمیز بازی میکنن و همدیگه رو سرگرم میکنن😍 گاهی هم از من میخوان برم توی بازیشون شرکت کنم😇 گاهی هم خودم برای ایجاد صلح و آشتی یا دفاع از مظلوم و جلوگیری از ضرب و جرح (گاز و کشتی گرفتن) وارد صحنه میشم و جداشون میکنم😂 . . این روزا با بزرگ شدن عباس با چالش #حسادت بچهی اول نسبت به دومی مواجهیم😬 البته چون میدونم تا حد زیادیش طبیعیه، خیلی به خودم و بچهها سخت نمیگیرم😇 . . وقتی وضعیت الآنمون رو با قبل از اومدن فاطمه مقایسه میکنم، خیلی راضیم خداروشکر🤲🏻 سختی مادری قطعا بیشتر شده👌🏻 ولی این سختی رو کمتر حس میکنم، به خاطر همبازی شدنشون🤸🏻 و اینکه بخشی از وقت همو پر میکنن و کمتر به من میچسبن😅 و کمتر هم حوصلهمون سر میره به خاطر تنوع بازیها و رفتارهای بچهها😆 . با همهی سختیها و چالشهاش راضیم از تصمیممون برای کم بودن اختلاف سنی بچهها😇 همین همبازی شدنشون باعث شده یه زمانهایی از روز وقتم آزاد بشه تا بتونم به درس و کارای دیگهم برسم. . . چند وقت پیش از یه استاد عزیزی (مادر ۵ فرزند با مدرک دکترا)، شنیدم برای مامانایی که دوست دارن درس و فعالیتهای اجتماعی داشته باشن، خوبه که بچههاشون رو دوتا دوتا با فاصلهی کوتاه به دنیا بیارن. تا هر بچه همبازی همسن و سال داشته باشه و وقت مادر آزاد بشه تا حدی👌🏻 . . پ.ن: از حسن تصادف امروز دقیقا #تولد یکسالگی فاطمهمونه😁 پیشاپیش از دعاهای خوبتون در حق بچهها و مادر بچهها ممنونم😉 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین