پست های مشابه

madaran_sharif

. #ر_ملک‌محمدی (مامان #محمدجواد ۱۵ساله، #محمد_باقر ۱۲ساله، #مجتبی ۵ساله و #میثم ۳ساله) بعد از تولد پسر سومم حال خوبی نداشتم. هم از لحاظ روحی و هم جسمی. خونریزی‌های شدید ماهیانه باعث شده بود که کم‌خونی حاد بگیرم؛ طوری که هر ماه باید یه سری دارو تزریق می‌کردم. حال روحیمم خوب نبود و کم‌خونی باعث شده بود خیلی زود رنج و حساس بشم و مدام خسته باشم. دکترها می‌گفتن این خونریزی‌های شدید، به خاطر وجود فیبروم در رحمه و تنها راه خلاصی از این خون‌ریزی‌ها اینه که رحم رو خارج کنند.😢 ولی ما به خاطر عوارض زیاد خارج کردن رحم، راضی نشدیم. توی اون حال و روزم، اصلاً به فرزند چهارم فکر نمی‌کردم... حتی یه جورایی از بارداری منع هم می‌شدم! تا این که تو این به نظر خودم، آشفته بازار من، خدا خواسته باردار شدم.😲😟🤨 حال و روزم خوب نبود وقتی فهمیدم که باردار هستم، حال و روز همسرم هم بدتر از من بود. رسماً می‌گفت من نمی‌خوام تو از دست بری.😵 چون دکتر متخصص انکولوژی متوجه شده بود که رگ‌های قلبم داره گشاد می‌شه و قلب به خاطر فشاری که روش بود، داره بزرگتر می‌شه. به همین خاطر دردهای شدید قلبی داشتم. غافل از این که... خدای مهربون‌تر از مادر، برای قوی شدن ما مدام برنامه داره برامون.😊 وقتی من و همسرم متوجه شدیم که خداوند دوباره به ما توفیق داده که یه امانت دیگه بهون بده، با تمام شوکه شدن و حال و روز بدمون، نه تنها ناشکری و بی‌قراری نکردیم بلکه شکر به جا آوردیم و به هم قوت قلب دادیم و گفتیم حتما حکمتی داره. و همین‌طورم بود... با باردار شدنم، خونریزی‌های شدید قطع شد و من نجات پیدا کردم از سرم زدن‌های ماه به ماه و قرص‌های آهن و تپش قلب و معده درد و... شاید باورتون نشه! اما من نه تنها از دست نرفتم بلکه قوی‌تر شدم. در طول بارداری یه سردرد کوچولو هم نگرفتم با اینکه روزه‌هام رو هم تونسته بودم بگیرم. بله! حق با شماست! تعجب آوره!! اما واقعا نجات من در بارداری بود... من چه جوری برنامه‌ریزی کرده بودم و برنامه‌ریز اصلی زندگی‌مون چه جوری؟؟!! از دید ما و با اطلاعات ما، بارداری برام سم بود در حالی که خداوند با عنایت خودش، برامون برنامه‌ی دیگه‌ای داشت‌... خدا ما رو بیشتر از خودمون و همه کس دوست داره. بهش اعتماد کنیم.😇 صلاح ما رو فقط کسی می‌دونه که ما رو خلق کرده. همیشه خدا برای بنده‌هاش، بهترین‌ها رو خواسته.❤️ الان ۳ سال از اون ماجرا گذشته. حالم شکرخدا خوبه. البته هم‌چنان زیر نظر متخصص انکولوژی هستم و با قرص و آزمایش تحت مراقبتم. #تجربه_مخاطبین #مادران_شریف_ایران_زمین

21 اسفند 1400 19:19:44

2 بازدید

madaran_sharif

. روسری را بر سر می‌اندازم کودکم می پرسد: در در؟؟ می گویم: نه مادر، الله اکبر📿 . خوراکی🍡 و مهر اضافه می‌گذارم کنار سجاده، اسباب‌بازی‌های مورد علاقه😁 ساق دست می‌پوشم و روسری را با گیره سفت می‌کنم. . الله اکبر⁦🤲🏻⁩ هنوز سوره‌ی حمد را تمام نکرده‌ام که به سمتم می‌آید و گوشه‌ی چادرم را می‌گیرد و به دور خود می‌پیچد.🤗 وقتی به رکوع می‌روم، موهایش به صورتم برخورد می‌کند، می‌فهمم که قد کشیده است.⁦ . وقتی به سجده می‌روم، بر پشت من سوار می‌شود. آرام پایین می‌آورمش، سجده‌ی دوم و باز می‌نشیند.🙂 . نماز می‌خوانم و دعایم این است که با برادرش⁦👦🏻⁩ به سراغم نیایند🏃🏻‍♂️⁩ سواری دو نفره را خیلی دوست دارند. . رکعت چند بودم!؟ . بعد از نماز روی زانویم می‌نشیند. با کمک انگشتانش تسبیح می‌گویم. یک کتاب📖 دعا برای خودم و یکی برای او. کتاب دیگری را قبول نمی‌کند! . وسط دعا چند بار از جایم بلند می‌شوم. برای آوردن اسباب‌بازی جدید🧸 از داخل کمد، رساندن کودکم به دست شویی🚽 و... . دعا می‌خوانم اما بغض گلویم را گرفته! خدایا آن از نمازم این از دعا!⁦⁦🤦🏻‍♀️⁩ . یاد امام خمینی (ره) می‌افتم که در اتاق مخصوص با فراغت به عبادت می‌پرداخت! اشک‌هایم جاری است. امام به عروس خود گفته بود من حاضرم ثواب تمام عبادت‌هایم را به تو بدهم تا ثواب یک روز نگه‌داری بچه‌ها⁦👶🏻⁩ را به من بدهی! . لبخند می‌زنم🙂 بچه‌ها را در آغوش گرفته و به سراغ بازی می‌رویم! . بهشت من مادری بر کودکانم است! . #ص_جمالی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

13 اردیبهشت 1399 17:39:06

0 بازدید

madaran_sharif

. #ف_صنیعی (مامان #فاطمه ۷ساله، #معصومه‌زهرا ۴.۵ساله و #رقیه ۲ساله) #قسمت_پنجم روزهای بارداری می‌گذشت. هنوز به خاطر از دست دادن دکترا ناراحت بودم. همین روزها بود که از طرف بنیاد ملی نخبگان تماس گرفتند. به خاطر مدال طلای المپیاد، عضوش شده بودم.☺️ و حالا داشتن به من خبر می‌دادن که یک بورس تحصیلی به من تعلق گرفته و می‌تونم دکترا ثبت نام کنم!😮😍 از طرفی همسرم هم تو مقطع ارشد قبول شدن. وای خدای من!🤩 این هم یه روزیِ تپل... به قدم گل دختر دومم! راستش رو بخواید، من بارها اینو تو بارداری‌هام تجربه کردم که به طرز عجیبی مسائل رو ریل افتادن و آسون شدن... انگار اون زمان به آسمون وصلم.😄 همه‌ش به خاطر اون طفل معصومی که دارم با سختی حملش می‌کنم.💛 حتی دعاهام حس می‌کنم سریع مستجاب می‌شه. دوستانی داشتم که باردار نمی‌شدن و همیشه دعاشون می‌کردم ولی... تو هر بارداری برای هر کدوم دعا کردم به طرز معجزه‌آسایی باردار شد.😍 همیشه به اطرافیانم می‌گم نگید که خونه یا ماشین بخریم، بعد بچه‌دار شیم. بر عکسش رو بگین. بچه‌دار بشیم، ان‌شاالله خونه هم خواهیم خرید. چون واقعاً یه چیزایی روزیِ اون بچه‌است. یادمه یکی از دوستام می‌گفت من بچه‌ی اولم رو خیلی سخت از پوشک گرفتم. هم خودم هم بچه خیلی اذیت شدیم.🤪 ولی دومی رو خیلی راحت گرفتم، شاید بخاطر این بود که باردار بودم و خدا خواست سر یه هفته جمع بشه.👌🏻 خود من هم دقیقا همین رو تجربه کردم. هر دو بچه‌ای که از پوشک گرفتم در شرایط بارداری بود، و دقیقا ۳ روزه ختم شد. اینا هم امداد الهی هستن. فقط تاب دادن گهواره به دستان جبرئیل که امداد غیبی نیست.😉 داشتم می‌گفتم! با بورس دکترا، در دانشگاه خودمون (دانشگاه فردوسی مشهد) و همون رشته‌ی ادبیات فارسی ثبت نام کردم و آذر ماه همون پاییزی که سر کلاس دکترا نشستم (سال ۹۶)، دختر دومم به دنیا اومد. کلاس‌های دکترا کم بود؛ ترمی ۴ تا ۶ واحد، که یکی دو روز در هفته بیشتر نمی‌شد. این زمان‌ها رو هم بچه‌ها پیش مامانم می‌موندن. البته دیگه خونه‌ی مامانم نزدیک دانشگاه نبود و اومده بودن محله‌ی ما.😍 از کلاس‌ها که می‌رسیدم خونه، هر بار می‌دیدم مامانم برای سرگرم کردن گل دخترا یه ابتکار جدیدی زدن.😄 مثلاً یه روسری رو به دسته‌ی یه دیگ بزرگ گره می‌زدن بچه‌ها رو سوارش می‌کردن و می‌کشوندن رو زمین!😃 یا دختر بزرگه رو می‌فرستادن تو باغچه سبزی و فلفل و... بچینه، بعد عکس می‌گرفتن و به من نشون می‌دادن. یه ننو هم درست کرده بودن و بچه‌ها رو نوبتی سوارش می‌کردن. خدا خیرشون بده.❤️ #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

25 خرداد 1401 17:48:05

3 بازدید

madaran_sharif

. #ر_ن (مامان سه فرزند ۷ساله،۴ساله و ۶ماهه) . با یکی از مربی‌های مهد حوزه قرار گذاشتم که دو روز تو هفته بیان خونه‌ی ما و بچه رو نگه دارن که من برم کلاس و سریع بر گردم.🏃🏻‍♀️ ترم اول رو این‌جوری گذروندم. . دو تا از استادام هم قبول کردن که فقط ۶۰ درصد کلاس‌ها رو شرکت کنم. به شرطی که نمره‌م بالاتر از یه حدی (مثلا ۱۸) بشه. برای من که از یه رشته‌ی فنی می‌رفتم اقتصاد، آوردن این نمره، حتی با بچه، کار سنگینی نبود.😉 . تو این مدت با بچه‌های خوابگاهی دوست شدم و هیئت‌های اونجا رو می‌رفتم. همونجا یه دوست خیلی صمیمی پیدا کردم که از ترم بعد، کاملا رفاقتی بچه رو تو ساعتای کلاسم نگه می‌داشت.😍 . محیط خوابگاه هم خیلی خوب بود و واقعا جزء برکات زندگی‌مون بود. با اینکه خونه‌هاش خیلی کوچیک بودن، ولی یه حیاط امن داشت با کلی بچه، که می‌شد هر روز بدون نگرانی بچه رو برد بیرون بازی کنه... پارک هم سرکوچه بود. . . درسای ارشدم خیلی سنگین نبود و ما تصمیم گرفتیم یه کلاس قرآنی توی خوابگاه راه بندازیم.👌🏻 من و یکی از دوستان، تفسیر قرآن می‌خوندیم و برای خانومای خوابگاه نوبتی درمورد اون چیزایی که تو کتابا می‌خوندیم، از تربیت بچه و... صحبت می‌کردیم. . یه دوره‌ای هم سعی کردیم هیئت و نمازخونه‌ی اونجا رو یه کم پرشورتر کنیم. به خاطر کارایی که توی دبیرستان می‌کردیم، کار فرهنگی رو یاد گرفته بودیم و حالا تو دانشگاه و جاهایی که فضا مناسب بود استفاده می‌کردیم.🌹 . در کنار دانشگاه، کماکان حوزه دانشجویی رو هم می‌رفتم. یه مدت هم یکی از اساتید حوزه شریف، رو آوردیم خوابگاه که اونجا جلسات تربیت فرزند برگزار کنن. . در کنار این‌ها همسرم خیلی جدی کار خیریه رو دنبال می‌کردن و من هم تا جایی که فرصت بود باهاشون همراه می‌شدم. مثلا با فرزندم اردوی جهادی می‌رفتم و اونجا با سایر مامان‌ها شیفتی کلاس برگزار می‌کردیم.😅 . دو سال گذشت و ما باید از اون خوابگاه می‌رفتیم. با پس انداز و سرمایه‌ای که خودمون داشتیم و کمک خانواده‌هامون، تونستیم یه خونه اجاره کنیم که واقعا رزق الهی بود...🤲🏻 . به لطف خدا، خونه‌ای جور شد با متراژ بزرگ و نزدیک به پارک و مسجد و محل کار همسر، و طبقه‌ی همکف، تقریبا همون چیزی که می‌خواستیم، و الان ۵ ساله که همون جاییم. . واقعا معتقدم یه علت این رزق‌ها و برکات، به خاطر شغل همسرمه که مشغول کارهای فرهنگی و خیریه‌ای و جهادین و دعای ولی نعمتان پشت سرشون، و البته وجود فرزندانم، که این برکت رو مضاعف کرده. . . #قسمت_پنجم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

10 مهر 1399 17:06:00

0 بازدید

madaran_sharif

. یک سال پیش، همین روزا درحالی که آخرین شب بارداریم🤰🏻 بود، همسرم داشتن برام تدبر سوره صف رو توضیح می‌دادن تا برای ارائه⁦👩🏻‍🏫⁩ دادنش آماده بشن. سوره با این آیات شروع می‌شه: 💚 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم . سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿١﴾ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لا تَفْعَلُونَ ﴿٢﴾ کَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لا تَفْعَلُونَ ﴿٣﴾ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ ﴿٤﴾ 💚 اونقدر زیبا شرح می‌دادن که در ذهنم ماند و تکرار شد و تکرار شد و... فردا حدود ۳ نصفه شب انگار کسی بیدارم کرد و... وقتش شده بود! . با اینکه خیلی منتظر این لحظه و تمام شدن شرایط سخت بارداری بودم، اما می‌ترسیدم... یادم نیست شاید دست‌هام هم می‌لرزید.⁦🤷🏻‍♀️⁩ یاد زایمان قبلی می‌افتادم: دردهای نفس گیری که نمی‌دونی کی تموم می‌شن و ماماهایی⁦👩🏻‍🦱⁩ که هرچی بهشون التماس می‌کنی یه کاری بکنن، فقط لبخند🙂 می‌زنن که خیلی خوب داره پیش می‌ره! لحظاتی که هیچ‌کس نمی‌تونه برات کاری کنه. همه‌ش این فکرا می‌اومد تو ذهنم و دلشوره عجیبی بهم می‌داد.🥺 . سوار ماشین🚗 شدیم و به سمت بیمارستان حرکت کردیم. شب، هوای خنک و خلوتی خیابان‌ها انگار منو به خدا نزدیک‌تر می‌کرد. از پنجره به آسمان تاریک 🌃 نگاه می‌کردم و مدام این قسمت از آیه تو ذهنم تکرار می‌شد: «...کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ» . با خودم گفتم از چی اینقدر می‌ترسی؟🤔 از درد کشیدن یا مردن؟ پس چرا قبل از حالا این‌قدر لاف مومن بودن و یار امام زمان بودن می‌زدی؟😏 حالا که وقتشه می‌ترسی؟🤔 محکم باش! فقط چند ساعته،⏳ فکر کن تو میدان جنگی در کنار پیغمبر می‌جنگی، اگه اون موقع بودی، آیا جزء افرادی بودی که بعد چند تا زخم، ترس از مردن باعث عقب نشینی شون شد یا کسایی که تا پای جون کنار رسول خدا ایستادند؟😊 محکم باش، مثل «بنایی فولادی»! . این افکار کمی آرومم کرد، شاید قطره اشکی هم اومد. به خدا گفتم: کمکم کن در اوج اون دردها به غلط کردن نیوفتم و ایمانم به راهی که انتخاب کردم پابرجا بمونه. بعد از حدود ۳ ساعت، همه چیز تموم شد و الحمدلله پسرم⁦⁦⁦ به سلامت به دنیا اومد. . و ما رو یاد آیه ششم همین سوره انداخت که چطور خدای مهربون، شب قبل از به دنیا اومدنش بهمون خبر داده بود: «...وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ...» چون اسم پسرم سید احمده... . #ع_ف #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

19 تیر 1399 17:01:03

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی (مامان محمد ۴سال و ۵ماهه و علی ۲سال و ۴ماهه) . سال پیش چند روزی با مادری هم‌نشین شدم که دائم یا بچه رو دعوا می‌کرد یا می‌زد! خیلی اذیت می‌شدم و سعی می‌کردم اونو متوجه عواقب رفتارش بکنم. خوشحال بودم فرصتی پیش اومده تا رفتار صبورانه‌ی😎 من با بچه‌ها رو از نزدیک ببینه، شاید تغییر کنه.😅 . مدتی گذشت و می‌خواستم علی رو از پوشک بگیرم. هرکاری می‌کردم بی‌خیال پوشک نمی‌شد!اتفاقی با دوستی هم‌صحبت شدم و حرف رسید به پوشک! گفت پسرم دیر از پوشک دراومد، چون من که مثل بعضیا نمی‌خواستم با کتک از پوشک بگیرمش!🤔 💢💢 به خودم اومدم! دیدم منی که اسطوره‌ی صبر بودم،😜 کلی کتاب خونده بودم، ته تکنیک‌های تربیتی رو درآورده بودم، کلی ادعا داشتم، حالا خیلی زود از کوره در می‌رم و داد می‌زنم! بی‌دلیل به خواسته‌هاشون می‌گم نععع! کوتاه هم نمیام به هیچ قیمت! . حتی تنبیه فیزیکی قبحی برام نداشت!🤔نه که نداشتا! توجیه می‌ساختم براش!😒 مثلا می‌گفتم: -اصلا مگه می‌شه دو تا پسر پشت هم داشته باشی و نزنیشون؟! . - من که همه‌ی راه‌ها رو برای از پوشک گرفتن بچه امتحان کردم، بذار چند بار دعوا کنم و ریز بزنمش شاید جواب بده.😔 . - منم آدمم، فشار روم زیاده، طبیعیه که هر دقیقه صدام بره بالا! با دو تا پسر! دست تنها، تو‌ غربت! . هنوز نفهمیده بودم دلیل تغییرم چیه و ذهنم بیشتر دنبال توجیه بود تا دلیل! تا اینکه دوستی سر راهم اومد که خیلی قربون صدقه‌ی بچه هاش می‌رفت! در قبال اشتباهاتشون آروم واکنش نشون می‌داد و منطقی برخورد می‌کرد و با خواسته‌هاشون همراه می‌شد. . دیدم کم‌کم دارم صبور می‌شم! لذت محبت کردن و آزادی دادن به بچه رو دوباره تجربه کردم. کمتر با بچه‌ها دچار تنش می‌شم. در عمل به *آنچه که می‌دونستم* موفق‌تر شدم!! . تازه فهمیدم چه بلایی به سرم اومده بود!! . . پ.ن۱: دیگه هیچ‌وقت از اشتباهاتی که در مسیر مادری مرتکب می‌شم جایی صحبت نمی‌کنم! شاید مادری بشنوه و ناخواسته تحت تاثیر حرف من همون اشتباه رو انجام بده! . پ.ن۲: خیلی حواسم هست با کیا نشست و برخاست دارم! چه تو دنیای مجازی و چه حقیقی! خصوصا تو معاشرت‌های صمیمی. چرا که اینجوری اثرگذاری ناخودآگاه اتفاق می‌افته! . پ.ن۳: شاید آدم ترجیح بده با کسی هم‌صحبت بشه که دچار عذاب وجدان نشه و بگه ایول همه مثل خودم هستن! . ولی واقعیت اینه که: می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها از ره پنهان صلاح و کینه‌ها صحبت صالح تو را صالح کند صحبت طالح تو را طالح کند! . پ.ن۴: نظر شما چیه؟ تجربه‌ی مشابه داشتید؟ . . #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_های_مادری

13 اردیبهشت 1400 15:27:22

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. همه چی از يه آب خوردن ساده شروع شد. . اَب...اَب...و دستم رو گرفت و برد به لیوانش اشاره کرد و گفت: اَب...💦 . با اینکه ۱ سال و ۲ ماهشه و قبلا هم خودش آب می‌خورد، حالا چند وقته فقط از دست ما آب می‌خوره😮 نمی‌خواستم اين‌جوری عادت کنه، لیوانو گذاشتم زمین وگفتم: مامانی خودت بردار☺️ (مي‌دونم یه کم ظالمانه بود، اما لازم دیدم) لیوانو برداشت یه کم خورد و یهو بقیشو خالی کرد رو فرش😐 - وااای مامانی😞 می‌شد یه دعوای ریز باهاش بکنم با چاشنی يه اخم چند دقیقه‌ای و قهر... و اونم دیگه این کارو نکنه و بچه به اصطلاح مودبی بشه😚 . اما یاد روایتی از امام علی(ع) افتادم😍 خودم رو در حد پسرکم کوچولو کردم و شدم هم‌بازیش!⁦🧒🏻⁩💕⁦👩🏻⁩ . راه دومی ک انتخاب کردم ۲ ساعت و نیم طول کشید!😐😁 اول تشت آوردم و من لیوانو پر می‌کردم و می‌دادم اوشون می‌ریختن توتشت، که یهو سرم رو چرخوندم دیدم تشت رو برعکس کرد و دوباره آب ریخت رو فرش! و من:😊😒 سفره‌ی بزرگی پهن کردم و آب بازی رسما شروع شد. . از لیوان به تشت، از تشت به پارچ، از پارچ به تشت و... نهایتا خیس شدن لباس‌هامون و من:☺😌 آب بازی به حموم کشیده شد! حالا شیر آب🚰 و دوش🚿 و اردک 🐤 هم اومدن تو بازی. . کاری بهش نداشتم و فقط با بازی‌هاش همراه می‌شدم. خودمم داشتم کیف می‌کردم😁و همه‌ش یاد حرف استادم می‌افتادم ک با بچه بازی نکنید بخاطر نيازش به بازی، بازی کنید که خودتون لذت ببرید⁦👌🏻⁩ . نمی‌خواستم کاری رو بکنه که من مي‌خواستم! فقط بهش ایده می‌دادم تا کشف کنه😍 و به چه کشف‌های خوبی هم رسید؛ اینکه اگ لیوان رو برعکس روی سطح آب بزاره باید فشارش بده تا بره پایین اینکه پارچ رو ک یهو می‌بره زیر آب، قل قل می‌کنه، به اردکش🦆 آب داد😍 البته که خودشم کلی آب خورد😝 و کلی بازی ديگه که ازشون لذت می‌برد و نتیجه مهم نبود. پر کردن و جا‌به‌جا کردن توی ظرف‌ها کاری بود ک من مي‌خواستم یاد بگيره⁦👌🏻⁩ . شاید به نظر خیلی‌ها بچه‌ی اصطلاحا مودب اینکار رو نمی‌کنه! آبش رو می‌خوره، لیوانش رو می‌ده به مامانش و می‌ره ادامه کارتونش رو می‌بینه😄 هیچ کدوم از این تجربه‌ها رو نمی‌کنه، وقتی هم بزرگ شد، شاید بترسه از تجربه کردن، چشمش👀 به دهن مافوقش باشه و دائم بترسه که مبادا سرزنش بشه! . . پ.ن۱: هرکس با کودک سروکار دارد، با او کودکانه رفتار کند. 💙امام علی(ع)💙 پ.ن۲: ناهار نداریم و باید حاضری بخوریم🙁 اما در عوض نهار روحی‌مون رو پر و پیمون صرف کردیم⁦😍💪🏻 پ.ن۳: بعد یه حموم اساسی، گل پسر خوووب خوابید😘 و من هم به کارام رسیدم😃 . #م_شیخ‌حسنی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. همه چی از يه آب خوردن ساده شروع شد. . اَب...اَب...و دستم رو گرفت و برد به لیوانش اشاره کرد و گفت: اَب...💦 . با اینکه ۱ سال و ۲ ماهشه و قبلا هم خودش آب می‌خورد، حالا چند وقته فقط از دست ما آب می‌خوره😮 نمی‌خواستم اين‌جوری عادت کنه، لیوانو گذاشتم زمین وگفتم: مامانی خودت بردار☺️ (مي‌دونم یه کم ظالمانه بود، اما لازم دیدم) لیوانو برداشت یه کم خورد و یهو بقیشو خالی کرد رو فرش😐 - وااای مامانی😞 می‌شد یه دعوای ریز باهاش بکنم با چاشنی يه اخم چند دقیقه‌ای و قهر... و اونم دیگه این کارو نکنه و بچه به اصطلاح مودبی بشه😚 . اما یاد روایتی از امام علی(ع) افتادم😍 خودم رو در حد پسرکم کوچولو کردم و شدم هم‌بازیش!⁦🧒🏻⁩💕⁦👩🏻⁩ . راه دومی ک انتخاب کردم ۲ ساعت و نیم طول کشید!😐😁 اول تشت آوردم و من لیوانو پر می‌کردم و می‌دادم اوشون می‌ریختن توتشت، که یهو سرم رو چرخوندم دیدم تشت رو برعکس کرد و دوباره آب ریخت رو فرش! و من:😊😒 سفره‌ی بزرگی پهن کردم و آب بازی رسما شروع شد. . از لیوان به تشت، از تشت به پارچ، از پارچ به تشت و... نهایتا خیس شدن لباس‌هامون و من:☺😌 آب بازی به حموم کشیده شد! حالا شیر آب🚰 و دوش🚿 و اردک 🐤 هم اومدن تو بازی. . کاری بهش نداشتم و فقط با بازی‌هاش همراه می‌شدم. خودمم داشتم کیف می‌کردم😁و همه‌ش یاد حرف استادم می‌افتادم ک با بچه بازی نکنید بخاطر نيازش به بازی، بازی کنید که خودتون لذت ببرید⁦👌🏻⁩ . نمی‌خواستم کاری رو بکنه که من مي‌خواستم! فقط بهش ایده می‌دادم تا کشف کنه😍 و به چه کشف‌های خوبی هم رسید؛ اینکه اگ لیوان رو برعکس روی سطح آب بزاره باید فشارش بده تا بره پایین اینکه پارچ رو ک یهو می‌بره زیر آب، قل قل می‌کنه، به اردکش🦆 آب داد😍 البته که خودشم کلی آب خورد😝 و کلی بازی ديگه که ازشون لذت می‌برد و نتیجه مهم نبود. پر کردن و جا‌به‌جا کردن توی ظرف‌ها کاری بود ک من مي‌خواستم یاد بگيره⁦👌🏻⁩ . شاید به نظر خیلی‌ها بچه‌ی اصطلاحا مودب اینکار رو نمی‌کنه! آبش رو می‌خوره، لیوانش رو می‌ده به مامانش و می‌ره ادامه کارتونش رو می‌بینه😄 هیچ کدوم از این تجربه‌ها رو نمی‌کنه، وقتی هم بزرگ شد، شاید بترسه از تجربه کردن، چشمش👀 به دهن مافوقش باشه و دائم بترسه که مبادا سرزنش بشه! . . پ.ن۱: هرکس با کودک سروکار دارد، با او کودکانه رفتار کند. 💙امام علی(ع)💙 پ.ن۲: ناهار نداریم و باید حاضری بخوریم🙁 اما در عوض نهار روحی‌مون رو پر و پیمون صرف کردیم⁦😍💪🏻 پ.ن۳: بعد یه حموم اساسی، گل پسر خوووب خوابید😘 و من هم به کارام رسیدم😃 . #م_شیخ‌حسنی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن