پست های مشابه
madaran_sharif
#قسمت_سوم #ف_جباری (مامان #زهرا ۲.۵ ساله و #هدی ۳ ماهه) . من چند کار رو برای خودم انتخاب کرده بودم تا انجامشون بدم، از طرفی وقتم هم به خاطر کم شدن ساعت خواب بچه داشت محدودتر میشد.⏰ . لنگ لنگان جلو اومده بودم، اما دیگه بدون برنامه ریزی دقیق تر کارم پیش نمیرفت، فقط پروژههای محل کارم نبود که تمام وقت آزادم رو بهش اختصاص بدم، درس و دوره مطالعاتی و فعالیتهای دیگهای هم به برنامهم اضافه شده بود، حتی لازم داشتم کارهای خانوادگی رو هم روی کاغذ بیارم تا از دستم در نره، یه معادله رو در نظر بگیرید، وقتی تک مجهولیه میشه ذهنی حلش کرد اما وقتی چند مجهولی میشه مجبوری روی کاغذ به جواب برسونیش، . البته مهم بود که تعداد و حجم برنامههایی که انتخاب میکنم معقول و با زمانی که دارم هماهنگ باشه، این معقول بودن رو اول حدس میزنی اما بقیهش رو با تجربه کردن متوجه میشی؛ مثلا من حدس میزنم که در ترم پیش رو بتونم ۲ کار رو انجام بدم، برنامهریزی میکنم براش و پیش میرم و میبینم به هر دری میزنم نمیشه، اونوقت کار کم اولویتتر رو حذف میکنم، یا میبینم وقتم آزاده و کار سوم رو هم اضافه میکنم... . ❓پس اولین سوال جدی من این بود که اصلا من چقدر وقت توی یک روز و یک هفتهم دارم؟ یه کاغذ برداشتم و ساعات خواب و بیداری زهرا رو روش نوشتم، مدل من اینطوره که تا بچهها میخوابن میرم سراغ کارهای برنامهریزی شده خودم و دست به سیاه و سفید نمیزنم! 🤪مرتب کردن خونه، اتو، آشپزی، ظرفا همه اینها تو بیداری بچهها و با کمک خودشون و به شکل بازی انجام میشه، حتی اگه زمان خیلی بیشتری بطلبه و با کثیف کاری همراه باشه... . با این توضیح الان اگه به خودم سخت نگیرم حدود ۲۰ ساعت در هفته وقت مفید و متمرکز دارم، ۱.۵ ساعت بعد از نماز صبح و ۱.۵ ساعت عصر، یعنی ساعاتی که بچه ها خوابن و من بیدار. . قبلا که روزها زهرا بیشتر میخوابید من صبحها خیلی زودتر بیدار نمیشدم! وقتی خواب روزش کم شد من از خواب صبح خودم به مرور کم کردم اما هنوز بازدهی عصرهام بیشتر از صبح هاست و خواب عصر بچه ها رو لازم دارم، برای همین هم اگه دختر من توی این سن به ۱۰ ساعت خواب در شبانه روز نیاز داره، من خودم ۲ ساعتش رو برای عصرش ذخیره میکنم و صبح زودتر بیدارش میکنم، کاری که از همین الان با نوزادم هم میکنم تا زمان خواب دو خواهر هماهنگ باشه! . ❗ادامه مطلب رو در کامنت اول دنبال کنید❗ . #روزنوشت_های_مادری #ف_جباری_برنامه_ریزی #بولت_ژورنال #مادران_شریف_ایران_زمین
10 فروردین 1400 17:53:28
2 بازدید
madaran_sharif
. #ن_زارعی (مامان سه دختر ۹ساله، ۴ساله و نه ماهه) شما هم تو این اوضاع اقتصادی فکر خرید لباس ذهنتونو درگیر میکنه یا من انقدر درگیرم؟😅 راستش ریشهی این درگیری برمیگرده به زمان دانشجویی آقای همسر و تولد بچهی دوم و گرونی و آبروداری.🤕😁 خدایا چیکار کنم؟🤔 اصلا دلم نمیاد که لباسای بیکیفیت پلاستیکی تنشون کنم. پس با اطمینان تمام، از پول عیدی، چشم روشنی یا پس انداز، لباس با کیفیت پنبهای خریداری میشه اما مشکل اینه که از بس استفاده میشه کهنه و پوست لباس کنده میشه.🤭 🔸 اولین راهحلی که به ذهنم رسید، این بود که لباسا به ویژه لباس بچه کوچیکه رو که دم به دقیقه کثیف میشه (اگه چهار دست و پا هم بره که دیگه هیچی) تو خونه که خودمون هستیم وارونه میپوشوندم؛ و موقع مهمونی روی دیگهی لباس رو؛ انگار که همین الان از مغازه خریده بودم.😎 🔸 بعد اگه آستین بلند بود برای بهار و تابستون، آستین و پاچهها چیده میشه و لبهاش تور دوزی میشه تبدیل به یه دست لباس تابستونی میشه.🎽 (اگه ارزش نگه داشتن برای بچههای بعدی رو نداشته باشه) 🔸 اگه لباسه هنوز رمقی داشته باشه، نزدیک محرم با یه پیمونه پودر قهوه یا رنگ مشکی جوشونده میشه و با چند ربان و گل سینه خوشگل تبدیل به لباس محرمی میشه.🖤 🔸 از شلوارهای جین بگم؟ اونا رم بعد یه مدت، تبدیل به دامن میکنم.😅 به این صورت که از زیر فاق چیده میشه بعد درز وسط باز میشه و پایین دامن دوخته میشه. 🔸 تبدیل شلوار به شلوارک هم که متداوله.😁 🔸 آخر سر هم ضایعات لباسها، به لباس عروسکها و دستمال گردگیری و دستگیره تبدیل میشن.☺️ خلاصه که لباس تو خونه ما از بین نمیره. فقط از شکلی به شکل دیگه در میاد.😅😅 #سبک_زندگی #خلاقیت #مادرانه #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
27 شهریور 1400 17:13:19
1 بازدید
madaran_sharif
. سلام دوستان.✋🏻 یادتونه چند روز پیش گفتیم برای صحبت در مورد فعالیتهای مادران شریف رفته بودیم شبکه سلامت؟😉 و حالا این، فیلم اون روز. فردی که با مجری گفتگو میکنه خانم شکوری مدیر جمعیت مادران شریف ایران زمین اند. وسط برنامه هم گزارشی هم از دورهمی مادران شریف پخش میشه که در اون خانمها باغانی، عارفی، محمدی و خود خانم شکوری حضور دارن.🌺 به همراه تعدادی از بچهها👶🏻👦🏻 اگه دوست دارید بیشتر در مورد ما بدونید، از دستش ندید.😉 #معرفی #ا_باغانی #پ_عارفی #ه_محمدی #پ_شکوری #سلام_دنیا #شبکه_سلامت #مادران_شریف_ایران_زمین
27 آبان 1400 13:13:50
1 بازدید
madaran_sharif
. چشمامو که باز کردم دیدم وقت نماز صبحه📿 . نمازمو خوندم و با دلِ قرص دوباره خوابیدم.💤 . #مامانم از دیشبش اومده بودن خونهی ما و یکی دو روز میموندن تا بابام از سفر برگردن. . خوابیدم که خستگی در کنم و در طول روز که زهرا رو به مامانم میسپرم، به کارام برسم.💪 . ۳۰ آذر بود و باید تا آخر شب #پروژهای رو تحویل میدادم 💻 که هنوز یه بخشیش مونده بود. . نزدیک ظهر از #خواب بیدار شدم.🙈 . تا سفرهی صبحونه رو بچینم، برای مامانم ردیف کردم؛ ✅من بعد از صبحونه میرم تو اتاق یه کار فوری دارم. ✅بعدشم... . سر سفره مامانم گفتن من میرم، عصری یه #کلاس دارم و شب برمیگردم.😊 . انگار آبِ یخ ریختن رو سرم☹ . هیچی نگفتم چون حس کردم براشون کلاس مهمیه که این تصمیم رو گرفتن😪 . چند دقیقه بعد از این مکالمه، من موندم یخ زده وسط اتاق، با زهرا و کلی برنامهی هوا شده.🎈 . به هم ریختم...😫 با زهرا #چالشناک شدم! بیحوصلگیم داشت میریخت روی زبونم و غر و #نهی میشد سر دخترکم.😞 . میرفت سراغ کابینت خطرناک ادویهها که تازه کشف کرده بود و من #اعصاب هیچ تعامل سازندهای رو باهاش نداشتم.😡 . تو یه لحظه تصمیم گرفتم #موقعیتم رو #عوض کنم.🤔 . آب بازی دو نفره!💦 . رفتیم تو حموم و تا حال داشتیم جیغ و آب بازی👩👧 . ماشین لباسشویی رو روشن کردیم و با هر صدا و چرخش یه قاشق غذا خوردیم🍝 . حالا دیگه عصر شده بود و وقت خوابِ زهرا😴 بلکه منم یه کم به پروژهم برسم 😪 . بعد از نیم ساعت تلاش...⏰ مامان لالا نه؟😥 نَ😬 لالا؟😭 نَ🤗 . و چراغا روشن💡 . ظرفای شیشهای رو از کابینت درآوردم و زهرا رفت سراغ #کابینت_بازیش. . یادم افتاد شب یلداست🍉، دو تا دونه اناری که داشتیم رو مادر دختری دون کردیم، یه کَمِش رو با کثیف کاری خوردیم و شعر خوندیم. 😊 . زهرا رو نِشوندم روی کابینت که #آشپزی یاد بگیره😎، من پوست میکندم و زهرا اَه اَههاشو میریخت یه کم توی سطل و یه کم از اون بالا کفِ زمین و هر دو راضی بودیم😍 . ماشین لباسشویی دینگ دینگ کرد و خاموش شد. . زهرا لباسارو با ذوق میانداخت روی بندِرخت👖👚 و دست میزدیم👏 و هورا میکشیدیم 😊و #شب_یلدا شد. . من و زهرا یه "روز یلدایی" داشتیم، که توش چند ساعت بیشتر کنار هم بودیم.💕 . پ ن ۱: یه دقیقه بیشترِ دیشب رو اختصاص دادم به پروژهم و تا پاسی از شب انجامش دادم💻⌛ . پ ن ۲: 🙏 به امید روزی که زهرا با خواهر برادراش مشغول بازی باشه 👧👶🧒👧و تنها #همبازیش که همهی اوقاتشو باید پر کنه، مامانش نباشه. . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #کمکِ_خانواده #یلدا #اولویت #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف
01 دی 1398 15:42:27
15 بازدید
madaran_sharif
. #س_دینی (مامان #علی ۱۲.۵، #ریحانه ۹، #علیرضا ۷.۵، #معصومه ۴.۵) #قسمت_دهم مگه میشه تو زندگیِ کسی، همه چی عالی باشه؟! مگه داریم؟! اما به نظرم همین که احساس کنی همه چیز بطور نسبی در راستای اون هدفی که برای تو مهمه قرار گرفته یعنی زندگی خوبه.☺️ همین که توان ایجاد تغییر یا بهبود اوضاع و عمل به وظایفت رو داری خوبه.👌🏻 برای من نقش همسری، مادری و تربیت بچههام خیلی مهمه. همچنین سلامتی! بقیهش میشه حواشی زندگی.😁 که میان و میرن تا ما رو رشد بدن و تجربه هامون رو افزایش بدن. با وجود مشغلهای که دارم، برای بچهها وقت میذارم. ممکنه مسائل جسمی نذاره خیلی باهاشون بازیهای حرکتی بکنم! ولی کاردستی، نقاشی، کتاب خوندن تا وسطی و شلوغ بازی رو انجام میدیم.😉 خیلی وقتها هم گل میگیم و میشنویم و کلی میخندیم.😃 هرکدوم از بچهها رو بسته به استعدادش براش زمان میذارم. یکی حافظهی خوبی داره قرآن حفظ میکنیم، یکی نقاشی دوست داره تلاش میکنم مفاهیم دینی رو در قالب اون نقاشی باهم پی بگیریم. در کتاب خوندن هم که خود کفان و شبها بزرگترا برای کوچیکترا کتاب میخونن.😍 گاهی هم دعای قبل خواب. رابطهی بچهها باهم خیلی عمیقه. خیلی هوای همو دارن.💛 نه که اختلاف و دعوا نباشه! تا اختلاف نباشه سازش و رشد هم نیست. ولی قهر نداریم. عمر ناراحتیهامون خیلی کوتاهه.😉 معمولاً تلاش میکنم توی دعواشون دخالت نکنم. اما مگه میشه؟! گاهی هم باید رفت و حرفا رو شنید و صلح برقرار کرد.🤪 اینها رو مادر به مرور یاد میگیره. من به این مسائل هم به چشم یه کار تربیتی روی خودم نگاه میکنم.👌🏻 که یاد بگیرم زود قضاوت نکنم، صبور باشم و... خلاصه! جاده زندگیم پرپیچ و خم بوده. از این بابت خیلی هم خوشحالم.😊 چون همسر و مادر شدن انتخابم بوده و اینا طبیعتاً چالشهایی پیش روم قرار داده. و میدونم تا چالشی نباشه، حرکت و رشدی هم اتفاق نمیافته! فکر میکنم اگه تلاش کنم اونچه که پیش روی خودم هست رو به بهترین شکل اداره کنم، کارم رو انجام دادم. ادعا نمیکنم عالی عمل کردم. اما دلخوشم که تلاشم رو کردم. شادی و رضایتم در رفع همهی مشکلات نیست. گاهی کنار اومدن با مشکلات رو باعث رشد میدونم.👌🏻 درس رو هم خیلی دوست دارم و میخوام تا جایی که توان دارم درس بخونم. همچنین دوست دارم کار با بچههای مهد رو ادامه بدم. چون هم برام ارزشمنده و هم خیلی انرژی بخش و دوست داشتنیه.☺️ رسیدن به تکتکِ هدفها نهایت آرزوی من نیست. همین که وقتی مادرجون شدم😁 سردرگم نباشم و مسیر و مسلکم مشخص باشه، عالیه. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
20 اردیبهشت 1401 16:26:36
5 بازدید
madaran_sharif
. #ف_جباری (مامان زهرا ۲سال و ۱۰ماهه و هدی ۷ماهه) کنارش دراز کشیده بودم. داشت آخرین تلاشهاش رو برای نخوابیدن میکرد که بهش گفتم: مامان میای با هم حرف بزنیم؟😌 برگشت سمتم، نگاهش کردم و گفتم: ببخشید اگه بعضی وقتا مامان خوبی نیستم.😔 نگاهش رو ازم برداشت. کمی فکر کرد و گفت: شما هم ببخشید اگه من بعضی وقتا جیغ میزنم.😌 من که محو جملهش بودم و جوابش رو نداده بودم، دوباره پرسید: میبخشی؟ بغلش کردم و گفتم بله مامانم میبخشم. این مکالمه رو همینجا پایان دادم و برای صدمین بار قصهی غدیر و موسی کوچولو رو براش تعریف کردم و آروم به خواب رفت...😇 بلند شدم و رفتم توی کاغذهای رو در یخچالم (تو مجموعه پستهای مربوط به برنامهریزی کاغذها رو معرفی کرده بودم) نوشتم: ❗فکر کردن در مورد چالشم با زهرا❗ پ.ن۱: سلام... حالتون چطوره؟😊 عیدتون مبارک🙏🏻🌸 چند ماهیه سرعت زندگیم بالاست و در حال دویدنم که خودمو بهش برسونم،🏃♀️ اما از بعضی چیزا جا موندم که یکی از اونها مادریه! پ.ن۲: چند وقته خلقیاتی رو توی دخترم میبینم که منو بهجا یا بیجا😄 نگران کرده، خیلی فکر کردم، با همسرم مشورت کردم، صورت مسئله و راهحلها رو آوردم روی کاغذ و این کار خیلی بهم کمک کرده، مثلا از خودم پرسیدم: چه رفتارهایی من رو اذیت کرده؟ واکنش من در لحظه به این رفتارها چی بوده؟ علل احتمالی چیاست؟ و سعی کردم به سوالام جواب بدم. در مجموع فعلاً به این نتیجه رسیدم که من در مرحله گذار هستم و باید تغییراتی ایجاد کنم؛ چند وقته به دلایل مختلف، مثل اثاثکشی به شهر دیگه و بزرگتر شدن فرزند دوم (هدی ۷ ماهه شده و دیگه نمیشه یه گوشه از خونه رهاش کرد)، کارهام خیلی فشرده و وقتم محدودتر شده. همچنان مثل قبل، وقتهای خواب بچهها به درس خوندن و فعالیتهای کاریم تعلق داره و وقتهای بیداری بچهها به کارهای خونه و رسیدگی به بچهها و همین باعث شده در طول روز وقت با کیفیتی رو با زهرا نگذرونم و دائم در تلاش باشم که از سر خودم بازش کنم تا بتونم کمی به پخت و پز و بذار بردار ها برسم، فعلا. ۱. کمی از کارهای خونه رو به وقت خواب بچهها منتقل کردم که به تبعش کمی از خواب شبم رو کم کردم یا از درس و کارم جا موندم! ۲. حتما در روز یک یا دو بازی خوب با زهرا دارم، طوری که به بازیش دل بدم. به نظر میاد مسیری که دارم برای حل مسئلهم طی میکنم بدک نیست، اما خب هنوز به نتیجهی دلخواه و ثبات نرسیدم. شما این روزا با چه چالشی دست و پنجه نرم میکنین؟ در حال یافتن راهحل هستین یا نه؟🤷🏻♀️ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
07 مرداد 1400 15:06:50
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. از همون لحظه اول که فهمیدم مامان شدم، ذهنم درگیر این بود که چطور باید برگردم سر کار😣 فقط فکر اینکه مادرم، کنار پسرم هست بهم دلگرمی میداد. . خواهرم، تازه دوره ارشدش شروع شده بود📚 با دختری دو ماه بزرگتر از محمد جواد👼 . با توکل به خدا و مشورت با مامان و خواهر و همسرم، روزای حضور برای تدریس رو اعلام کردم👩🏫 سه روز پشت سر هم، عصرها، نزدیک به آخر هفته📋 . خواهرم هم جوری انتخاب واحد کرد، که تا حد ممکن روزهای کلاسهامون متفاوت باشه📝 چرا که نگهداشتن دو تا نینی یکجا، تو این سن، واقعا سخته😧 . با همه اینها یک روز هم باقی موند که آقای همسر نگه داشتن پسرشون رو به عهده گرفتن🧔👶 . اون روز، وسایل و غذای محمدجواد، و نهار همسرم رو حاضر میکردم و با همسرم که زودتر از همیشه از سر کار برمیگشتن، میرفتیم دانشگاه🚗 من میرفتم سر کلاس👩🏫 و پدر و پسر میرفتن حرم امام🕌 چون نزدیک بود و فضا باز؛ و نینی میتونست چهاردستوپایی بره و راحتتر باشه😃 اینجوری مدت زمان دوری گل پسر از مامان، هم کمتر میشد😍 . دو روز دیگه هفته، مامانم میاومدن خونمون. این دو روز هم خداروشکر مدت زمان کلاس، کمتر بود😌 . چند بار هم پیش اومد که همسرم یا کلا نبودن یا دیرتر میرسیدن؛ که یه بارش آقا محمدجواد رو سپردم دست همسایه. . با اینکه باب کمک گرفتن از این همسایه خوبمون، تو مسجد باز شده بود و دلم قرص بود که خدا خودش، این راه رو پیش پام گذاشته؛ ولی بازم اون روز که اولین بار پسرم رو پیش کسی غیر از خانوادم میگذاشتم، تا برم سر کار اشکام میریخت😭 . اون روز، بابای محمدجواد، بعد ۳ ساعت میرسن و محمدجواد رو که دیگه شروع کرده بوده به گریه کردن، میگیرن و میان دانشگاه پیش مامان. . یه بارم، رفتم خونه مامان، تا دوتا نینی، باهم کنار مادربزرگ باشن. اما همونطور که پیشبینی میشد، اصلا ساده نبود و دیگه فکر تکرارشم نکردیم😖 . یه دفعه هم، به ذهنم رسید، که هفته آخره و درسها تموم شده و میتونم محمدجواد رو با خودم ببرم سر کلاس😃💡 اون روز برام، واقعا شیرین و خاطرهانگیز شد💗؛ و محمدجواد بیشتر از من، بغل دانشجوهای خوبم بود😃 . وقتایی هم که کلاس نداشتم، یا محمدجواد خواب بود،😴 یا با باباش بازی میکرد،⚾️ پایاننامهم رو تکمیل میکردم📑 . یه نگاهی هم به مقالههای در دست ویرایشم داشتم، تا بتونم خودم رو برای دفاع کنم👩🏫 اما باز هم همهچیز اونجوری که پیشبینی میکردم پیش نرفت... . #ف_غیور #کامپیوتر۸۴_دانشگاه_فردوسی #تجربه_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #مادران_شریف