پست های مشابه

madaran_sharif

. از نیمه‌ی مرداد😒 که کلاس‌های آقای همسر شروع شد، زندگی با سرعت زیادی می‌گذشت و ما هم بدو بدو دنبالش می‌رفتیم⁦🏃🏻‍♂️⁩ از ۶ صبح کلاس داشتن، تا اذان مغرب من و پسرهای سحرخیز😣 هم از نماز صبح بیدار بودیم از لحظه‌ای که چشم باز می‌کردن تا وقتی بیهوش بشن مشغول بشور، بپز، بخور، بخورون، بازی، کتاب، مطالعه شخصی، دوره مجازی و ...تا همسر بیاد خونه، که اگر می‌تونستیم به خستگی غلبه کنیم به کارهایی که از اثاث‌کشی هنوز باقی مونده بود برسیم. خلاصه اینکه زندگی رو دور تند بود ⏪ و ما هم دنبالش🏃... دوست داشتم مثل بچگی‌ها که وسط بازی کم می‌آوردم با خنده داد بزنم و بگم آقااا اِستُپپ😂😂 که ناگاه کروناجان (بر او و بر سازندگانش لعنت بیشمار) آمد و دکمه ⏯ رو فشرد.😁 آخیشش😊 همسرجان تا اطلاع ثانوی تعطیل شدن😁😆😍 از خونه هم نباید بریم بیرون😍 هوا بهاری شده و پسرها که به ندرت تو خونه میان، تو حیاط با حنایی و فلفلی و قلقلی و مرغ زرد کاکلی😍😅 بازی می‌کنند. من هم سرخوش از فراغت ایجاد شده، لیست مفصلی از کارها می‌نویسم و بسم الله... . ☑نظافت ماشین، با محمد آقا مشغول می‌شیم. کار که تموم می‌شه، علی رو از تو باغچه برمی‌دارم و جفتشون رو می‌ذارم تو لگن بزرگ حمام تا خوب خیس بخورن.😂 . ☑اتو! مدت کوتاهی بعد از تولد علی اتو کردن از برنامه‌ی کاری خونه رسماً حذف شد.😅 لباس‌ها بعد از شستشو تو کمد آویزون می‌شدن به این امید که موقع استفاده اتو بشن، ولی هیچوقت این اتفاق نیفتاد!😅 تا اینکه چند روز پیش اتو جان هم به جمعمون اضافه شدن و علی برای اولین بار با این وسیله‌ی هیجان انگیز مواجه شد.😁 . ☑بعد از مدت‌ها که میز خیاطی فقط برای گردگیری لمس ‌‌میشد، نخ و سوزن و قیچی آوردم، به همسر هم گفتم هرچی دوخت و دوز داری بیار که این اتفاق سالی یه بار میفته.😅😆 . ☑بالاخره تونستم عقب ماندگی های دوره مطالعاتی رو جبران کنم و برسم به برنامه.😍 . ☑با محمد کاردستی درست میکنیم، با آرد خمیر درست می‌کنم و محمد و علی رو تا مدتی سر کار می‌ذارم😅. «نقاشی بازی» و «نقاشی قصه» هم تو برنامه هست. . آقای همسر نصف روز مطالعه و کلاس مجازی و ... باقی روز کارهای عقب مونده خونه.😊😉 از شخم زدن باغچه و کاشت سبزی و نهال تا ساخت پل معلق برا پسرا!!😅😂 تعمیر وسایل خراب و اصلاح اسباب بازی‌ها و... خلاصه این ویروس منحوس! برای خانواده ما که دستاوردهای زیادی داشت😅... خدا ان‌شاءالله رفتگان رو بیامرزه😔 و آرامش به قلب بازمانده‌ها هدیه بده.❤ امیدوارم برای کشورمون هم منشأ خیرات زیادی باشه.🙏 . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #کرونا #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

14 اسفند 1398 17:16:12

0 بازدید

madaran_sharif

. . سلام به همه شما همراهان عزیز مادران شریف . یه پادکست خیلی خوب و جالب داریم براتون❤️ . روایت داستانی از خاطرات و تجربیات خانم طاهره اکبری مامان آقا پسرها رضا و طاها و محمد و یه نیمی توراهی😍 . نظراتتون رو باهامون در مصون بذارید.👇 . #پادکست #ط_اکبری #مادران_شریف_ایران_زمین

11 بهمن 1399 14:58:34

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_اول . #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹ و ۶ و ۳ ساله) . متولد سال ۶۷ ام در یکی از شهرهای استان یزد. یه برادر دارم که یک سال ازم کوچیک‌تره. از بچگی با هم خیلی بازی می‌کردیم و البته دعواها و شیطنت‌های بچگانه هم داشتیم.😉 . بزرگ‌تر که شدم جای‌خالی خواهر رو حس می‌کردم. البته با بچه‌های همسایه و فامیل خیلی هم‌بازی بودیم ولی هیچ‌کس مثل خواهر نمی‌شد.😓 . پدرم یه کشاورز پرتلاش بودن. روش تربیتشون طوری بود که ما خیلی بهشون احترام می‌ذاشتیم و ازشون حرف‌شنوی داشتیم. مادرم خانه‌دار بودن و در حد ابتدایی سواد داشتن، اما خیلی به درس‌خوندن و موفقیت ما اهمیت می‌دادن و همیشه مشوق ما بودن. چه توی درس و چه کارای هنری.❤️ . یه مدت توی خونه، قالی‌بافی داشتیم. برای من یه دار قالی کوچیک می‌زدن. می‌بافتم و بعد می‌فروختیمش. ناراحت بودم که چرا داداشم قالی نمی‌بافه و همش تلویزیون می‌بینه.😅 به زور می‌آوردمش پای دار‌ قالی تا اونم ببافه. یه بارم وقتی پاشده‌بود نخ‌ها رو برداره، سوزن بزرگ قالی‌بافی رو گذاشتم زیرش و وقتی نشست فرو‌رفت تو پاش!🙈 بعدش تا چند روز بهش باج می‌دادم که به پدرمون چیزی نگه. . راهنمایی و دبیرستان، تیزهوشان قبول شدم، اما چون مدرسه‌ش توی یزد بود، نرفتم و همون نمونه‌دولتی شهر خودمون رو ترجیح دادم. . درس‌خون و البته شیطون بودم. یادمه یه بار چهارشنبه‌سوری، ترقه انداختیم توی کلاسای دیگه و فرار کردیم. . توی دبیرستان، یه مدیر هنر‌دوست داشتیم که کلاس‌های هنری برگزار می‌کردن. یادمه کلاس‌های نقاشی و تذهیب و معرق و سفال‌گری رو شرکت کردم. یه تابستون هم کلاس خیاطی رفتم. شرایط مالی‌مون خیلی خوب نبود. اما مامانم پارچه‌های خودشون رو با این‌که گرون بود، می‌دادن به من تا تمرین خیاطی کنم.😊 . از سوم دبیرستان جدی‌تر درس می‌خوندم. بعضی از بچه‌های مدرسه، دانشگاه‌های خوب قبول شده‌بودن و من هم خیلی انگیزه گرفتم. مشاور و کلاس کنکور نداشتم. کتاب‌های تست رو از دوستم که کنکور داده‌بود قرض گرفتم و خودم دقیق برنامه‌ریزی کردم و تابستون قبل کنکور هر روز می‌رفتم کتابخونه درس می‌خوندم. . سال پیش‌دانشگاهی، بعد مدرسه ۷ ساعت و روزای تعطیل ۱۴ ساعت درس می‌خوندم. خودمم باورم نمی‌شد بتونم این‌قدر درس بخونم. نوروز قبل کنکور، توی خوابگاه مدرسه موندم که بیش‌تر درس بخونم. همون موقع، داداشم یه بار برام کیک درست کرد و برام آورد.😍 تا قبل از دبیرستان خیلی باهم دعوا می‌کردیم، اما بعدش یهو خیلی خوب و عاطفی شد روابطمون.🌹 . بعدشم که دیگه اومدم تهران و کلا از هم دور شدیم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

20 دی 1399 16:34:22

0 بازدید

madaran_sharif

. قسمت پایانی . #بنت‌الهدی(مامان سه دختر) . وقتی خسته میشم با افراد قابل اعتماد مشورت و درددل می‌کنم. زیارت میرم، به اهل‌بیت متوسل میشم. برای امام عصر نامه می‌نویسم و حرفامو به ایشون میگم.😊 . سعی می‌کنم تغذیه سالم داشته باشم‌ و‌ گاهی اصلاح مزاج می‌کنم. . اول که بچه‌دار شدم واقعا زندگی خیلی سخت شده بود! اما هر چی می‌گذره بهتر میشه اوضاع.☺️ خدا رو شکر می‌کنم که سه تا شون رو با فاصله کمی بهمون هدیه داد. تو وقتم صرفه جویی میشه،‌ چون من زمان می‌ذارم که بازی کنم یا کتاب بخونم براشون و همزمان سه تا بچه استفاده می‌کنن.😉 خودشون با هم بازی می‌کنن، با سختیای طبیعی مواجه میشن و یاد می‌گیرن چطوری مسائل رو حل کنن. . اگر شرایط جسمی‌ام اجازه می‌داد، حتما تا الان چهارمی رو هم آورده بودم. . دخترا یه تیم سه نفره قوی تشکیل دادن.😄 یه بار می‌خواستم سه تا شونو ببرم بیرون، یکیشون بدقلقی می‌کرد. گفتم اگه ادامه بدی نمی‌تونی با ما بیای! ادامه داد و منم گذاشتمش خونه(البته تنها نبود). از ساختمون خارج نشده بودیم که انقدر اون دو تا گریه کردن، مجبور شدم برگردم و به خاطر وساطت خواهرجونا، سومی رو هم ببرم!😉 . خوشحالم که حامی همدیگه هستن. امیدوارم در آینده هم همینطور باشن. همین‌طوری که الان برادرهای خودمو می‌بینم و لذت می‌برم.😍 . موقعی که باردار شدم هنوز منبع درآمد مالی مشخصی نداشتیم. هر دو دانشجو بودیم. همون موقع کاری برای همسرم پیدا شد که حقوقش برای زندگی با یه جفت بچه و حتی گرفتن پرستار کافی بود. برکات مالی رو خیلی زیاد تجربه کردیم. ولی برکات معنوی عجیبی هم بعد از بچه‌ها به زندگیمون سرازیر شد. . قبل از دنیا اومدن دوقلوها اهدافی داشتم و برای رسیدن بهشون تلاش می‌کردم، اما پیشرفت چشم‌گیری نداشتم.😒 . وقتی دوقلوها دنیا اومدن هم تا نه ماه فعالیت‌هام به حداقل رسیده بود. خیلی شاکی بودم که از اهدافم جا موندم. همون موقع پدرم با استادی درباره احوال من صحبت کردن. ایشون گفته بودن بهشون تذکر «جابر بودن خدا» رو بدید. خدا جبران می‌کنه. . اینو واقعا تو زندگیم دیدم. هدفی که دو سه سال تلاش کرده بودم و بهش نمی‌رسیدم، بعد از بچه‌ها با سرعت عجیبی بهش نزدیک شدم.😍 . در حال حاضر پزشکی عمومی رو تموم کردم و باید به فکر گذراندن طرح باشم. . تمام تلاشم برای این هست که در مسیر یاری امام عصر و برای ظهورشون گامی بردارم، لبخند رضایتی بر لبانشون بیاد، انشاءالله❤️. اگر تخصص می‌خونم، یا بچه‌داری و همسرداری و خانه‌داری و هر کار دیگه‌ای می‌کنم، همه رو به این امید انتخاب کردم، و از خودشون طلب یاری می‌کنم.😍 . .

28 اسفند 1399 17:26:08

2 بازدید

madaran_sharif

. #پ_شکوری (مامان #عباس 2.9 و #فاطمه 1.3 ساله ) . آخه چرا این بچه‌ها اینقدر نادون و زبون نفهم هستن؟؟!!😑 . اصلا شاید مهم‌ترین چالش مامانا که باعث میشه خیلی سختی بکشن و حرص بخورن از دست بچه‌ها همین باشه! خدایا چی می‌شد این بچه‌ها عاقل بودن و اینقدر کارهای غیرعاقلانه انجام نمی‌دادن که هم خودشونو به خطر بندازن و هم ماها رو اذیت کنن؟!😣 . چی می‌شد می‌فهمیدن که نباید غذاشون رو بمالن به سر و کله و لباساشون و پخش کنن تو کل خونه؟😮 . . حالا جوابشو بشنویم از استادی که از حکمت کارای خدا خبر دارند و می‌تونن برای ما دریچه‌ای باز کنن به سمت علم بینهایت خدا و حکمتهاش در آفرینش... . . ۱. اگه نوزاد با فهم و شعور کامل به دنیا می‌اومد ، از اینکه یهویی با یه دنیای جدید و کاملا پیچیده مواجه شده، به وحشت می‌افتاد و گیج می‌شد. فرض کنید ما رو یهو ببرن توی یه دنیای جدید خیالی که همه چیش برامون جدیده. چه حسی بهمون دست میده؟ مثل کسی که اسیر میشه و میره به یه سرزمین جدید و چیزی از زبون و آداب مردم اونجا نمی‌دونه.😮😦 . ۲. از طرفی نوزاد چون جسمش هنوز خیلی ضعیفه، خودش نمی‌تونه از پس هیچ کاری بر بیاد. لازمه بقیه بغلش کنن، عوضش کنن، بهش غذا بدن و توی گهواره بخوابوننش. اگر عاقل بود حتما خیلی احساس خفت و خواری می‌کرد.😢 . ۳. اگه بچه‌ها کاملا عاقل بودن، شیرینی و جذابیت خاصی هم نداشتن احتمالا! خیلی از شیرین‌کاری‌های بچه‌ها، حاصل همین نادونیه!😍 و اگه بچه‌ها شیرین و جذاب نبودن، چقدر زندگی باهاشون سخت می‌شد! . ۴. اگه بچه‌ها عقلشون کامل بود، دیگه خودشونو مستقل و بی‌نیاز از پدر و مادر می‌دیدن. شیرینی‌های فرزندپروری از بین می‌رفت و مصلحتی که توی سرگرمی والدین با بچه‌ها هست، محقق نمی‌شد. بچه‌ها با مامان و باباشون انس نمی‌گرفتن ومی‌رفتن دنبال کار و زندگی خودشون و حتی ممکن بود بعد از چند سال دیگه والدین و خواهر و برادراشون رو نشناسن! . و اگه بچه‌ها بی‌نیاز بودن از کمک‌های والدین، به تبع قدر زحماتشون رو نمی‌دونستن و توی دوران پیری و نیازمندی، تنهاشون می‌ذاشتن.😢 . . پ.ن: خیلی حس خوبی داشتم بعد از خوندن این مطالب جالب توی کتاب توحید مفضل. امام صادق علیه السلام برای شاگردشون( مفضل بن عمر) توی ۴ جلسه حکمت خلقت انسان، حیوانات، طبیعت و علت بلاها و آفت‌ها رو توضیح دادند و مفضل کلمه به کلمه نوشته و برای ما به یادگار گذاشته. فایل کتاب توحید مفضل با ترجمه علامه مجلسی رو توی گوگل سرچ و دانلود کنید. بخونید و لذتش رو ببرید.👌🏻 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

28 مرداد 1399 15:17:03

0 بازدید

madaran_sharif

. #ه_محمدی (مامان #محمد ۳ سال و ۲ ماهه، و #حسین ۴.۵ ماهه) . نزدیک ظهر بود. حسین گریه می‌کرد؛ خوابش می‌اومد و باید می‌خوابوندمش...😴 محمدم که خیلییی کم صبحونه خورده بود، گریه می‌کرد و می‌گفت غذا بده، بعدش بریم پارک!!⁦🤷🏻‍♀️⁩ . برای ناهار، سیب‌زمینی و تخم‌مرغ آبپز گذاشته‌بودم که با سس و خیارشور، به عنوان سالاد الویه بخوریم.😋 اما هنوز پوستشونو نکنده. بودم و آماده نبودن... . . صدای گریه‌ی بچه‌ها تو هم پیچیده بود...😣 دلم می‌خواست لحظاتی جای آرومی باشم، بدون سروصدا...🤯 . - هنوز هم غذاشو من باید دهنش بذارم... سه سالش گذشته، ولی هنوز بلد نیست غذا بخوره. - آخه وقتی می‌ذارم به عهده‌ی خودش، دو سه لقمه می‌خوره و می‌ره. تازه اگه غذای مورد علاقه‌ش باشه! نمی‌بینی وزنش کمه...😔 - شاید بهتر باشه بعضی موقعا بذارم به عهده‌ی خودش. یه مدت کم می‌خوره، ولی بعدش یاد می‌گیره...🤔 تازه می‌تونم بذارم اولشو خودش بخوره و آخرش خودم بدم تا سیر بشه.🤗 . صدای درهم پیچیده‌ی گریه‌ی بچه‌ها، منو از افکارم بیرون آورد. . . . یه دونه تخم‌مرغ دادم محمد تا پوستشو بکنه تا آماده شه برای خوردن. محمد که مشغول شد، رفتم سراغ حسین تا بخوابونمش.⁦👶🏻⁩ هندزفری رو‌ هم گذاشتم تا صوت دوره‌ی مطالعاتی‌مو، گوش کنم. حسین که خوابید توجهم به محمد جلب شد. بخشی از پوست تخم‌مرغ‌ها رو جدا می‌کرد و از همون‌جا شروع می‌کرد به خوردن😂 سیب‌زمینی‌ها رم دادم دستش تا مشغول باشه.😁 . . پ.ن۱: این‌که ببینی بچه‌ها ازت مستقل شدن و خیلی کاری به کارت ندارن😅، نعمت خیلی بزرگیه. غذاخوردن، لباس پوشیدن، یا بازی کردن! عکس دوم، بازی‌ایه که خود محمد با مداد رنگیا اختراع کرد؛ درحالی‌که من داشتم این روزنوشت رو‌ می‌نوشتم! مربع مربع درست کرد و بعدم از روشون رد می‌شد، طوری که پاهاش توی مربعا بیفته.🤩 . پ.ن۲: بعد غذا که دو تا بچه‌ها خوابیدن، منم یکم خوابیدم.⁦🧕🏻⁩ بعدِ بیدار شدن، اول سعی کردم یکم از سکوت لذت ببرم😁، بعد کامپیوتر رو روشن کردم و مشغول انجام پروژه‌م شدم.😉 . پ.ن۳: هنوز تو مستقل لباس پوشیدن محمد موفق نشدم!! با اینکه بلده، ولی نمی‌خواد قبول کنه! راهکاری دارید؟🤔 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

27 اردیبهشت 1400 16:30:55

1 بازدید

مادران شريف

0

1

. #س_دینی (مامان #علی ۱۲.۵، #ریحانه ۹، #علیرضا ۷.۵، #معصومه ۴.۵) #قسمت_دهم مگه می‌شه تو زندگیِ کسی، همه چی عالی باشه؟! مگه داریم؟! اما به نظرم همین که احساس کنی همه چیز بطور نسبی در راستای اون هدفی که برای تو مهمه قرار گرفته یعنی زندگی خوبه.☺️ همین که توان ایجاد تغییر یا بهبود اوضاع و عمل به وظایفت رو داری خوبه.👌🏻 برای من نقش همسری، مادری و تربیت بچه‌هام خیلی مهمه. همچنین سلامتی! بقیه‌ش می‌شه حواشی زندگی.😁 که میان و می‌رن تا ما رو رشد بدن و تجربه هامون رو افزایش بدن. با وجود مشغله‌ای که دارم، برای بچه‌ها وقت می‌ذارم. ممکنه مسائل جسمی نذاره خیلی باهاشون بازی‌های حرکتی بکنم! ولی کاردستی، نقاشی، کتاب خوندن تا وسطی و شلوغ بازی رو انجام می‌دیم.😉 خیلی وقت‌ها هم گل می‌گیم و می‌شنویم و کلی می‌خندیم.😃 هرکدوم از بچه‌ها رو بسته به استعدادش براش زمان می‌ذارم. یکی حافظه‌ی خوبی داره قرآن حفظ می‌کنیم، یکی نقاشی دوست داره تلاش می‌کنم مفاهیم دینی رو در قالب اون نقاشی باهم پی بگیریم. در کتاب خوندن هم که خود کفان و شب‌ها بزرگترا برای کوچیکترا کتاب می‌خونن.😍 گاهی هم دعای قبل خواب. رابطه‌ی بچه‌ها باهم خیلی عمیقه. خیلی هوای همو دارن.💛 نه که اختلاف و دعوا نباشه! تا اختلاف نباشه سازش و رشد هم نیست. ولی قهر نداریم. عمر ناراحتی‌هامون خیلی کوتاهه.😉 معمولاً تلاش می‌کنم توی دعواشون دخالت نکنم. اما مگه می‌شه؟! گاهی هم باید رفت و حرفا رو شنید و صلح برقرار کرد.🤪 این‌ها رو مادر به مرور یاد می‌گیره. من به این مسائل هم به چشم یه کار تربیتی روی خودم نگاه می‌کنم.👌🏻 که یاد بگیرم زود قضاوت نکنم، صبور باشم و... خلاصه! جاده زندگیم پرپیچ و خم بوده. از این بابت خیلی هم خوشحالم.😊 چون همسر و مادر شدن انتخابم بوده و اینا طبیعتاً چالش‌هایی پیش روم قرار داده. و می‌دونم تا چالشی نباشه، حرکت و رشدی هم اتفاق نمی‌افته! فکر می‌کنم اگه تلاش کنم اون‌چه که پیش روی خودم هست رو به بهترین شکل اداره کنم، کارم رو انجام دادم. ادعا نمی‌کنم عالی عمل کردم. اما دل‌خوشم که تلاشم رو کردم. شادی و رضایتم در رفع همه‌ی مشکلات نیست. گاهی کنار اومدن با مشکلات رو باعث رشد می‌دونم.👌🏻 درس رو هم خیلی دوست دارم و می‌خوام تا جایی که توان دارم درس بخونم. همچنین دوست دارم کار با بچه‌های مهد رو ادامه بدم. چون هم برام ارزشمنده و هم خیلی انرژی بخش و دوست داشتنیه.☺️ رسیدن به تک‌تکِ هدف‌ها نهایت آرزوی من نیست. همین که وقتی مادرجون شدم😁 سردرگم نباشم و مسیر و مسلکم مشخص باشه، عالیه. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

1

. #س_دینی (مامان #علی ۱۲.۵، #ریحانه ۹، #علیرضا ۷.۵، #معصومه ۴.۵) #قسمت_دهم مگه می‌شه تو زندگیِ کسی، همه چی عالی باشه؟! مگه داریم؟! اما به نظرم همین که احساس کنی همه چیز بطور نسبی در راستای اون هدفی که برای تو مهمه قرار گرفته یعنی زندگی خوبه.☺️ همین که توان ایجاد تغییر یا بهبود اوضاع و عمل به وظایفت رو داری خوبه.👌🏻 برای من نقش همسری، مادری و تربیت بچه‌هام خیلی مهمه. همچنین سلامتی! بقیه‌ش می‌شه حواشی زندگی.😁 که میان و می‌رن تا ما رو رشد بدن و تجربه هامون رو افزایش بدن. با وجود مشغله‌ای که دارم، برای بچه‌ها وقت می‌ذارم. ممکنه مسائل جسمی نذاره خیلی باهاشون بازی‌های حرکتی بکنم! ولی کاردستی، نقاشی، کتاب خوندن تا وسطی و شلوغ بازی رو انجام می‌دیم.😉 خیلی وقت‌ها هم گل می‌گیم و می‌شنویم و کلی می‌خندیم.😃 هرکدوم از بچه‌ها رو بسته به استعدادش براش زمان می‌ذارم. یکی حافظه‌ی خوبی داره قرآن حفظ می‌کنیم، یکی نقاشی دوست داره تلاش می‌کنم مفاهیم دینی رو در قالب اون نقاشی باهم پی بگیریم. در کتاب خوندن هم که خود کفان و شب‌ها بزرگترا برای کوچیکترا کتاب می‌خونن.😍 گاهی هم دعای قبل خواب. رابطه‌ی بچه‌ها باهم خیلی عمیقه. خیلی هوای همو دارن.💛 نه که اختلاف و دعوا نباشه! تا اختلاف نباشه سازش و رشد هم نیست. ولی قهر نداریم. عمر ناراحتی‌هامون خیلی کوتاهه.😉 معمولاً تلاش می‌کنم توی دعواشون دخالت نکنم. اما مگه می‌شه؟! گاهی هم باید رفت و حرفا رو شنید و صلح برقرار کرد.🤪 این‌ها رو مادر به مرور یاد می‌گیره. من به این مسائل هم به چشم یه کار تربیتی روی خودم نگاه می‌کنم.👌🏻 که یاد بگیرم زود قضاوت نکنم، صبور باشم و... خلاصه! جاده زندگیم پرپیچ و خم بوده. از این بابت خیلی هم خوشحالم.😊 چون همسر و مادر شدن انتخابم بوده و اینا طبیعتاً چالش‌هایی پیش روم قرار داده. و می‌دونم تا چالشی نباشه، حرکت و رشدی هم اتفاق نمی‌افته! فکر می‌کنم اگه تلاش کنم اون‌چه که پیش روی خودم هست رو به بهترین شکل اداره کنم، کارم رو انجام دادم. ادعا نمی‌کنم عالی عمل کردم. اما دل‌خوشم که تلاشم رو کردم. شادی و رضایتم در رفع همه‌ی مشکلات نیست. گاهی کنار اومدن با مشکلات رو باعث رشد می‌دونم.👌🏻 درس رو هم خیلی دوست دارم و می‌خوام تا جایی که توان دارم درس بخونم. همچنین دوست دارم کار با بچه‌های مهد رو ادامه بدم. چون هم برام ارزشمنده و هم خیلی انرژی بخش و دوست داشتنیه.☺️ رسیدن به تک‌تکِ هدف‌ها نهایت آرزوی من نیست. همین که وقتی مادرجون شدم😁 سردرگم نباشم و مسیر و مسلکم مشخص باشه، عالیه. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن