پست های مشابه
madaran_sharif
. #قسمت_اول . #پ_بهروزی شروع فعالیت علمی من😏 ورود به پیش دبستانیِ تو کوچمون بود😅و این همزمان شد با اتفاق میمون 🐒 و مبارک✨ تولد داداش کوچولوی من💓🚼. یعنی همهی توجهها و انرژیها معطوف به ایشون👶🏻 شد و من از همون عنفوان کودکی رو پای خودم ایستادم🏂👧🏻و این شروع خیلییی خوبی بود برای من.😊👼🏻 . از همون ابتدایی تقریبا همیشه با کمترین تلاش😅 (نسبت به همکلاسیهام) بیشترین نمره و به تبع بیشترین توجه رو از طرف اولیای مدرسه دریافت میکردم.😁قطعا دلیلش نابغه بودنم نبود، بلکه من همیشه تو یه مدرسهی خیلی معمولی درس میخوندم، که تنها ملاک انتخابش نزدیک بودن به خونمون بود😆 (هنوز هم این تصمیم خانوادم رو تحسین میکنم و ازشون ممنونم💕💐) . در حدی این ملاک تو ذهن من اعتبار پیدا کرده بود، که حتی برای انتخاب دانشگاه هم نمیتونستم نادیده بگیرمش 😯 و از سال اول دبیرستان خودمو دانشجوی ریاضیِ «نزدیکترین دانشگاه سراسری به خونمون» میدونستم.😅 . و اما چرا ریاضی؟من از کلاس چهارم ابتدایی، یعنی وقتی که ۱۰ ساله بودم تصمیم گرفتم که ریاضی بخونم📐📖📉و علتش لذت وافری بود که از کلنجار رفتن با مسائل ریاضی و فهمیدنشون میبردم. و این لذت رو با چیز دیگهای تجربه نکرده بودم.البته از همون سال چهارم با کتاب ریاضی مدرسه اقناع نمیشدم و به کلاسهای متفرقه میرفتم که ریاضی رو جلوتر از مدرسه بخونم. . خلاصه که تقریبا هرکس با من در ارتباط بود از دوست و فامیل اینو میدونست، ولی شاید هیچکس فکر نمیکرد برای انتخاب رشتهی دانشگاه هم ریاضی رو به مهندسی ترجیح بدم. (چرا واقعا باکلاس بودن رشته برای خیلییییها ملاک انتخابه!؟؟!! 🐑) . خانوادهی خودم با رشتهی مورد علاقهم کنار اومدن، ولی نمیتونستن با ملاکِ نزدیک بودن دانشگاه کنار بیان😒 (خودشون این ملاک رو برا من نهادینه کرده بودن خب😁ولی دقیق نهادینه نکرده بودن ظاهراً😅) این شد که به هر ضرب و زوری💪🏻👊🏻 من رو وادار کردن انتخاب اول رو ریاضی شریف بزنم. و به خاطر رتبهام از همون لحظهای که دکمهی ثبت انتخاب رشته رو زدم بر همگان معلوم بود که من دانشجوی ریاضی شریف خواهم شد.😶 (حس خودم، خانواده و بقیه تو اون لحظات خیلی مبهم بود😄😁) . سال اول دانشجویی به شناسایی تشکلها و مجموعههای فرهنگی و البته کنار اومدن با جو سنگین درسی گذشت. و البته چون تو دبیرستان تجربهی کار تشکیلاتی داشتم، همون سال اول مسئولیتهایی هم به عهده گرفتم. . تابستون اون سال، ایام خواستگارخیزی بود.😅... . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف #علوم_پایه
30 دی 1398 16:45:54
0 بازدید
madaran_sharif
. آیا میدانید چگونه کتاب مورد نظرتان را به سلیقه کودکتان بخرید؟!😯😎 . کودک👦🏻 را در کالسکه گذاشته، به سمت قفسه کتابهای بزرگسال میرویم.😐 . کتاب📚 مورد نظر خودمان را طی یک حرکت چریکی، به دور از چشم بچهها،در بین کتابهای بزرگسال میگذاریم.😈 . از بچهها میخواهیم خودشان یک کتاب انتخاب کنند.😂😅 . . تا آیا میدانیدی دیگر خدا یار و نگهدارتان🙋🏻♀️ . . پ.ن۱: ما هم همیشه انقدر خبیث😈 نيستيما!ولی نمیشه تو هر کتابفروشی بچهها رو رها کنیم. یا کتابی📚 با محتوای نامناسب برمیدارند، یا کتابی که مناسب سنشون نیست.🤷🏻♀ البته یکی دو تا کتابفروشی میشناسیم که غالبا کتاباش خوبه، اونجا محمد قدم میزنه و خودش انتخاب میکنه. . پ.ن۲: یه کتاب خوب میخوام معرفی کنم براتون، برای همه گروههای سنی😯!!استوری رو ببينيد😉 . پ.ن۳: راستی کتاب خوب کودک👶🏻 چی سراغ دارید؟ دلیل انتخابتون و گروه سنی مناسب هم بگيد بهمون.🌹 .. عکس نوشت: علی یه جوری با دقت قفسهها رو میگشت که انگار دنبال منبعی برا مقالهی جدیدش میگرده😄😂 . . #پ_بهروزی #طنز_مادرانه #کتاب_کودک #مادران_شریف_ایران_زمین
22 تیر 1399 16:44:26
0 بازدید
madaran_sharif
. #ه_محمدی (مامان#محمد ۴ سال و ۴ ماهه و #حسین ۱.۵ ساله) مدتها بود که با خواب بعد از ظهرم چالش داشتم. دلم میخواست حذفش کنم؛ ولی نمیتونستم و به شدت وابستهش بودم. موقع خوابوندن پسرم، بیاختیار خوابم میگرفت و حداقل ۱.۵ ساعت از طلاییترین وقتهام (که موقع خواب بچهها باشه) از دست میرفت. تا اینکه مدتی پیش، از یک دکتر متخصص طب ایرانی شنیدم که از نظر طب سنتی خواب بعد از ظهر (خصوصاً برای مزاجهای سرد) مضره و لازمه حذف بشه. مصمم شدم که خواب بعد از ظهرمو حذف کنم.✌🏻 اوایل وقتی ساعت خواب همیشگیم میرسید، به شدت بهم فشار میاومد و اگه میخواستم بشینم و کتابی چیزی هم بخونم، در جا خوابم میبرد. ولی کمکم بهتر شد.👌🏻 راهکارم این بود که موقع خواب آلودگی، پا میشدم و تو خونه پیادهروی و ورزش میکردم. و یا یه کتابی که خیلییی جذاب بود، (مثل کتاب تنها گریه کن) برمیداشتم میخوندم و خواب از سرم میپرید.😁 و گاهی این دو تا همزمان بود. هم پیادهروی و هم خوندن کتاب. اینجوری با یه تیر سه نشون میزدم.😉✌🏻 👈🏻ورزش 👈🏻مطالعه 👈🏻نخوابیدن! از طرفی، دیگه حساسیتم رو روی خواب پسر بزرگترم تقریباً از بین بردم و اغلب اوقات دیگه برای خوابیدنش خودمو به خواب نمیزنم. خداروشکر اونم حساسیتش به اینکه «حتماً مامان بخوابه، بعد من» هم از بین رفته. و الان گاهی خودش از خستگی بدون من میره میخوابه. گاهیم هیچجوره خوابش نمیاد🤷🏻♀️ و با تلویزیون و... سرگرم میشه تا داداشش از خواب پاشه. الان مدتیه که این کارو شروع کردم و الحمدالله نتایج خوبی گرفتم و تقریباً به نخوابیدن عادت کردم. بعضی موقعها میشه که غفلت میکنم و یکی دو روز که بعدازظهر میخوابم (مثلاً به توجیه اینکه خوابم کم بوده) از عادت همیشه در میام و روزهای بعد کارم سختتر میشه و خواب بیشتر بهم فشار میاره.🥱 من با این روش تونستم یکی دو ساعتی بعد از نماز صبحم بیدار بمونم. تو این زمان هم در حال پیادهروی (اگه بشینم، خوابم میگیره 🤦🏻♀️)، مرور حفظ قرآنم رو انجام میدم و اگه شد کتاب داستانی میخونم و بازم اگه شد کارهای مطالعاتی دیگه میکنم. البته دو ساعتی هم تا بیدار شدن بچهها میخوابم که سرحال باشم. خواب قیلوله، میشه گفت بهترین نوع خواب روزه. ولی من نمیتونم از این استفاده کنم. چون یکیش میاد رو سرم میشینه و تو دماغم چنگ میندازه، و اون یکی بدون وقفه آژیر میکشه «ماماااان بیدار شو»🙄😁 #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
23 تیر 1401 13:44:39
11 بازدید
madaran_sharif
. #پ_وصالی #قسمت_دوم . همسرم یه مرد فوقالعاده جدی و اهل کار و مطالعه بود.👓📚💼 . با اینکه هر دو متولد ۷۴ بودیم، ولی هرکس که ما رو با هم میدید، چه از لحاظ ظاهری، چه از نظر فکری، ده سال تفاوت سنی احساس میکرد.😅 دنیاهای متفاوت ما دوتا، برای همه جالب بود. همسرم هم دانشجو بودن🎓 هر دو توی تهران و خوابگاهی. یه #ازدواج کاملا دانشجویی!🤓🤓 . دو هفته یه بار، دو نفری با اتوبوس، همدان میاومدیم، و دوباره برمیگشتیم و کار و درس... . همسرم غرق کار و مطالعه، و من غرق کلاس آشپزی و #شیطنتهای_خوابگاهی، که بعد ازدواجم بیشتر شد و کمتر نشد.😂 . سال آخر دانشگاه بود که عروسی گرفتیم. تو #جهیزیه، سادهترین چیزها رو خریدیم. تموم وسایل برقی ایرانی بود. تلوزیون نخریدم💪🏻، و تلویزیون قدیمی و دست دوم مادرشوهر جان رو آوردیم که اونم سالی یه بار روشن نمیشه.😆 حتی آینه و شمعدون نخریدم؛ چون خونه کوچیک بود و جا نداشتم براش.😏 . همسرم چون خیلی درسخونتر بود، و صد البته واحدهای کمتری داشت، همدان موند، و من تنها راهی تهران شدم.😭 . سه شنبهها ک میاومدم همدان، برام بهترین روزها بود، و جمعهها با اشک و گریه سوار اتوبوس میشدم. . با اینکه از دانشجوهای متوسط کلاس بودم، اما عاشق کار #پژوهش و مقاله نوشتن بودم.📃 پروژههای دانشگاه ما، دونفری بود و به شدت سختگیرانه. با این حال، همراه با یکی از دوستام که عاقلترین عضو اکیپ اخراجیها😆 بود، #پایاننامه_برتر شدیم.☺️ . درسها که تموم شد، تا من اومدم، همسرم رفت سربازی،😭 البته به مدت دو ماه. من میرفتم خونهی مادرم و باهاشون زندگی میکردم، تا چهارشنبهها همسرم بیاد. . فقط دو روز توی هفته، خونه خودمون بودیم؛ همراه یه همسر که از شدت خستگی ناشی از سربازی فقط خواب بود.😅 . بعد سربازی هم یه دوره اجباری درسی شروع شد و دوتایی رفتیم قم؛ و زندگی در شهر قم شروع شد.😊 همراه با غربت و دوری از خانواده،😔 اما شیرین و دو نفره.😍 . بعد از کلاسهای همسرم، هر دو سوار پراید خوشرکابمون، بستنیفروشیهای قم رو کشف میکردیم😋🍦 . بهمن ماه بود که فهمیدم باردارم و زندگی قشنگتر شد.😍 همسرم بیشتر از همیشه حواسش بهم بود.😇 همزمان، برای #آزمون_ارشد هم درس میخوندم.😀 شش ماهه بودم که رفتم آزمون ارشد دادم و رشتهی روانشناسی تربیتی همدان قبول شدم.🤩 بعد از هفته ۳۴ بارداری اومدیم همدان؛ و من مجبور بودم شبها تنها بمونم تا همسرم برن قم و تهران برای درس ارشد. . بالاخره امیرعلیمون، مهرماه به دنیا اومد.😃👶🏻 . #علوم_تربیتی۹۳_امام_صادق #تجربه_شما #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف
21 بهمن 1398 16:20:40
0 بازدید
madaran_sharif
. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . ما تو یه خونهی ویلایی متوسط که یه حیاط خیلی خیلی بزرگ داره، زندگی میکنیم. . یه باغچه داریم که چند تا درخت تنومند داره و یه کم اون ورتر چند نهال پسته. . ۸ تا گاو هم یه گوشهی دیگهی حیاطن☺️ مسئولیت رسیدگی به گاوها با آقا ابوالفضله. البته همیشه یکی هست که کمکش کنه. . یه دستگاه جوجهکشی🐣 هم داریم که همسر و پسرم نوبتی به تخمهای توی اون رسیدگی میکنن. وقتی هم که جوجهها بیرون میان، بچههای محل، فامیل و گاهی هم غریبهها، اونا رو میخرن. . . فاصلهی خونهمون با منزل پدرم و برادر و خواهرها، در حد یه ربع پیادهست. برای همین خیلی وقتها، بچهها دور هم تو حیاط ما جمع میشن و ۱۰ ۱۲ تایی با هم بازی میکنن. بچههای بزرگتر هم، مراقب کوچیکتران☺ . . بیشتر بچهها به هنر علاقهمندن. مثلا پسر من و تمام بچههای بزرگتر نقاشیهای قشنگ میکشن، با نمد کاردستی های زیبایی درست میکنن، گل توی گلدون میکارن و... . . صبح، بعد از نماز، زمان شستن لباسهاست که هر ۲ ۳ روز یکبار، اتفاق میافته. (همهی ما کارایی داریم که لباسهامون تند تند کثیف میشن😅😉) . لباسها از قبل توی سبدها تفکیک میشن. لباسهای معمولی رو تو اتوماتیک میریزم و لباسهای حساس و کهنههایی که پاک شدن رو با کهنهشور میشورم و با اتوماتیک آب میکشم. مسئولیت بند کردن، جمع کردن، جداسازی و گذاشتنشون تو کشو هم با خود بچههاست. . روزهایی هم که شستن لباس نداشته باشیم، تا زمانی که بچهها خوابن، مطالعه میکنیم و در مورد مسائل روز با هم گپ میزنیم. . . اولین بچهای که بیدار میشه حلما خانومه و بعد اون یکییکی بیدار میشن. . بچهها ریخت و پاشای زیادی دارن، تو غذا خوردن، بازی کردن، حمام و سرویس و... برای همین باید آدم مدام پشت سرشون جمع و جور کنه😜 . دخترهای دوقلوی خواهرم هم که ۱۴ ساله اند، هر روز به نوبت یا با همدیگه، به خونهی ما میان و تو کارای خونه و بچهها و گاهی خیاطیهای ساده به من کمک میکنن. این دو تا واقعا از نعمتهای بزرگ زندگی منن. (پدرم ۱۵ نوه و پدر شوهرم ۱۶ نوه دارن😍 و دوقلوها، بزرگترین نوههای خانواده اند) . . هیچوقت دنبال تجملات نبودیم و خیلی روی وسایل خونه حساسیت نداریم. برای همین بچهها تو خونه آزادن و البته چیز زیادی رو خراب نمیکنن☺ . همیشه زیر دستشون زیرانداز میندازیم، با این حال فرشهای خونه باید سالی یک بار و فرش آشپزخونه، سالی چند بار شسته بشن. . . #قسمت_پنجم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
26 شهریور 1399 17:32:51
0 بازدید
madaran_sharif
. از اواسط ماه رمضون، نقشه کشیده بودم که تعطیلات عید فطر بچهها🧒🏻👦🏻 رو بذاریم خونه یکی از مامان جونها👵🏻 و کارهای تلانبار شده رو انجام بدیم😁 . . از قضا خانوادهی همسر تعطیلات خونه نبودن🤷🏻♀️ فرصت خوبی بود، چون میشد بچهها رو بذاریم خونهی مامان خودم🧕🏻 و خودمون بریم خونهی مادرِهمسر🧔🏻😉 . از چند روز قبل به محمد گفتم: «چون پسر آقایی شدی و میتونی تنهایی مواظب داداش علی باشی، یه جایزه پیش ما داری😍😛 میخوایم یه روز شما و داداش علی رو تنهایی بذاریم خونهی مامان جون😍😅» . یه جوری با هیجان و صدای بلند میگفتم😆😅 که اصلا متوجه ندای درونم نشه که میگفت: «دیگه نمیتونم ادامه بدم😫 یه روز مرخصی میخوام😖 تا دوباره بتونم باهاتون سر و کله بزنم😁😛» . محمد هم کللی هورا کشید و خوشحال شد که میخواد جایزه بگیره😆😂 . روز موعود فرا رسید و بچهها توسط مامان جون سرگرم شدن و ما با کوله باری از درس و کتاب و جزوه رفتیم بیرون🧕🏻🧔🏻😍 . من امتحان داشتم و همسر مقالهی چند ماه عقب افتادهش رو باید تنظیم میکرد📚 وقت برای این حجم کار کم بود،⏳ اما مثل دوندههایی🏃🏻♂️ که موقع تمرین گوی سنگین به پاهاشون میبندن و موقع مسابقه باز میکنن، بودیم😅😂 . باور نمیکردم یک ساعت پیوسته نشستم رو صندلی و مشغول لپتاپم! و کسی نمیگه: -👦🏻ماماااااان بیا علی رو بردار! -👦🏻مامان منم میخوام فیلم ببینم تو لپتاپ! -👶🏻ماما ماما دی ده! (مامان مامان شیشه)🍼 . . بچهها هم با مامان جون و باباجون رفتن گردش😍 (یه جای خلوت که پروتکلهای بهداشتی هم نقض نشه😁!) خیلی بهشون خوش گذشته بود و از جایزهشون کاملا راضی بودن.😂😍 . . پن۱: ما همشهری خانوادههامون نیستیم و از این فرصتا کم پیش میاد برامون. اما تجربهی خوبی بود، تو فکرشم این تجربه رو با یه دوست همشهری یا حتی همسایهمون هم امتحان کنم. خوشبختانه علی👦🏻 به خاطر حضور داداش محمد خیلی راحت از من جدا میشه. . پ.ن۲: چند روز قبل از این فرصت، شرایطی پیش اومد که محمد با خانوادهی همسر رفت و ما تقریبا ۱۲ ساعت با علی آقا تنها بودیم. شب بود و علی خوابید. شاید باورتون نشه تا صبح فردا ما بیدار موندیم و فقطط حرف زدیم!😲 نزدیک ده ساعت! آخرش صدامون گرفته بود دیگه😅 از وقتی محمد آقامون حرف میزنه، دیگ ما فرصت نمیکردیم با هم صحبت کنیم!😆 کلی حرفِ عقب مونده هم داشتیم😁😅 . پن۳: الفُرصَة تَمر مرَّ السَحاب...فرصت مثل ابر میگذره.😭😭 قبول دارید مادرا ارزش زمان رو بیشتر درک میکنن؟!😄 . . #پ_بهروزی #روزنوشت_های_مادری #تجدید_قوا
20 خرداد 1399 16:53:51
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. #ف_قربانی (مامان #روحالله ۱.۵ ساله) . یه ساعتی شب داشت شیر میخورد و بیخیال نمیشد😏 تا خوابش میبرد و از کنارش کمی جم میخوردم باز نق زدنش شروع میشد و دوباره منو میکشید سمت خودش😫 این سناریو بیشتر از پنج بار تو یه شب تکرار شد. دیوونه شده بودم دیگه😟 آخرش همسرم گفت ولش کن دیگه شیرش نده تا خودش بخوابه. . چند لحظهای ازش دور شدم و پسری هم داشت نق میزد و تو تاریکی دنبال من میگشت👀 از حالت خوابیده کامل بلند شد بالاسرم ایستاد. و نگاه ملتمسانهش برای شییر... یه دقیقه هم نمیتونستم این ناله و عجزش رو تحمل کنم🙄 بنده خدا جز این راه هیچ آرامش و مامن دیگهای نداره... فکر کردم آیا درسته بذارم انقد ناله کنه تا خوابش ببره یا نه؟ . اون قسمت از مناجات کتاب ادبیاتمون یادم اومد از بوستان سعدی که میگفت: بنده بازش بخواند باز اعراض کند و دیگر بار به تضرع و زاری بخواند و این بار حق سبحانه و تعالی گوید حاجتش روا سازید که از او شرم دارم فلیس له غیری... . برای پسرکم جز من کسی نیست... و برای منم جز تو هیچ کس... پس جوابم بده و هدایتم باش... . . پ.ن: آیا این روش همه جا درسته؟ قطعا نه. اونجا که قاطعیت لازمه برای رشد فرد و برای دوری از خطر و کارهای زشت نباید با گریه و زاری بچهها دلمون نرم بشه، و درواقع همین قاطعیته که دلسوزی محضه👌🏻 کما اینکه هرجا لازم بوده خدا هم قاطع و صریح با ما برخورد کرده و درجای مناسبشم آغوش امنش رو باز گرده برامون...🌹 واقعا مادری و مربی بودن یعنی شبیه خدا شدن. به نظرم مادری و تربیت حقیقتیه که اگه درست بفهمیمش میتونیم ربوبیت خدا رو هم درک کنیم...♥️ . . #سبک_مادری #عارفانه_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین