پست های مشابه

madaran_sharif

. #ف_جباری (مامان زهرا ۲ سال و ۸ ماهه و هدی ۴ ماهه) . - گفتم: فکر کردی همه مثل خودت #بولدوزرن؟😳 چشمم روی این جمله وایستاد و ذهنم درگیرش شد، بولدوزر باش...! . ‌. ۵ ماه بر ما گذشت... ۵ ماه جانکاه و دوست‌داشتنی...!💔⁦♥️⁩ ۵ ماهی که به اندازه‌ی ۵ سال روح و روانم به کار گرفته‌شد... . پنج‌شنبه ۲۷ آذر، طبق برنامه‌ای که رو در یخچال داریم، شاممون #نذر #حضرت_علی_اکبر(ع) بود، #آبگوشت_نذری رو بار گذاشتم و نون می‌خواستیم، همسرم رفته‌بود بیمارستان ببینه برای #محمدسعید چه اتفاقی افتاده و من برای کم‌کردن فکر و خیال‌ها تصمیم گرفتم دست زهرا رو بگیرم و با شکم هشت ماهه نون سنگک تازه رو خودمون بخریم و برگردیم.⁦⁦ .⁦ صدای اذان مغرب میومد... نزدیک خونه رسیده‌ بودیم که به همسرم زنگ زدم ببینم چه خبره 😞 همسرم قطع کرد و پیامک زد: انا لله و انا الیه راجعون. #امتحانات جدید برای ما و حیات جدید برای برادرم شروع شده بود. . اطرافیان ازش می‌نوشتن و منتشر می‌کردن ...🖋 بین متن‌ها یه عبارت مثل میخ توی مغزم فرو‌ رفت؛ خاطره‌ای بود از همکارش، محمدسعید کارهایی رو ازش پیگیری کرده‌بود و اون از حجم و سختی کار گله کرده‌بود و گفته‌بود: - فکر کردی همه مثل خودت بولدوزرن؟ . عجیب بهم چسبید این توصیف... ببین! هر لحظه دکمه‌ی بازی رو می‌زنن و از زمین بیرون می‌کشندها! فرصت کمه! بولدوزر زندگی خودت باش!🚜 . . پ ن : برداشت از بولدوزر بودن آزاده!🌺 اما دوست دارم در موردش با هم صحبت کنیم، می‌تونیم با این سوالا شروع کنیم؛ زندگی بولدوزری چه شکلیه؟🤔 مصادیقش تو زندگی همه یه چیزه؟ بولدوزر بودن به زن بودن یا مرد بودن ربطی داره؟ به مادر بودن یا نبودن چی؟👩‍⚕👩‍🏫👩‍🎓🤱 ‌. . #توقف_ممنوع #بولدوزر_باش #دلنوشت#روزنوشت_های_مادری #والعادیات_ضبحا #قسم_به_زندگی_بولدوزری_امیرالمومنین(ع) #قسم_به_اسبان_دونده #سوره_عادیات #مرگ #والسابقون_السابقون #مزرعه_آخرت #دنیا #رنج #لقد_خلقنا_الانسان_فی_کبد #یا_ایها_الانسان_انک_کادح_الی_ربک_کدحا_فملاقیه #زن #مادر #نفر_بعدی_کدوم_یکی_از_ماست؟ #آیه #نشانه #محمد_سعید_جباری #مادران_شریف_ایران_زمین

20 اردیبهشت 1400 15:07:12

1 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_سوم #ن_علیپور (مامان #محمدطاها ۸/۵ساله، #آزاده ۴سال‌ و ۱۰ماهه، #علیرضا ۹ماهه) بچه‌ها، درطول روز سرگرمی‌های مختلفی دارن؛ توپ بازی، لگو، کاردستی، خاله بازی، نقاشی روی فاکتورهای مغازه‌ی بابا.😅 جدیداً به لطف کلاس‌های مجازی معلم و شاگردی هم به بازی هاشون اضافه شده.😁 گاهی با خمیری که خودم براشون درست می‌کنم بازی می‌کنن، گاهی باهم والیبال بازی می‌کنیم.😊 خلاصه ۳ تایی با هم سرگرم می‌شن. از بازی کردن با هم حسابی درس می‌گیرن؛ مثلا توی معلم بازیشون، دخترم از داداشش ریاضی و علوم یادگرفته.😊 طعم استقلال رو می‌چشن، خلاقیت و استعدادهاشون شکوفا می‌شه، توانایی‌هاشون زیاد می‌شه.😇 وقتی پسرم کلاس قرآن (مجازی) داشت و من باهاش قرآن کار می‌کردم، دخترم هم می‌شنید. الان بعضی سوره‌ها رو حفظ شده. . روزی صد بار هم باهم دعوا می‌کنن. نیم ساعت بعد دوباره باهم آشتی می‌کنن. بیشتر وقتا هم، دخترم برای آشتی پیش قدم می‌شه.😁💖 تو دعواهاشونم تا کار به جای باریک نکشه دخالت ندارم.😅 این جور وقتا ازشون می‌خوام ده دقیقه برن توی اتاق خودشون و با هم صحبت نکنن. اون موقع قدر همو می‌دونن و زود آشتی می‌کنن.☺️ و البته که خیلی همدیگه رو دوست دارن. موقعی که مدرسه‌ باز بود، دخترم می‌رفت دم در منتظر می‌شد تا داداشش بیاد و باهم بازی کنن. هفته‌ای یک بار خونه‌ی مادرم که می‌ریم که باغ دارن و فضای آزاد بازی و خاک‌بازی و گل‌بازی رو اونجا براشون فراهم می‌کنیم. الان پسر کوچیکم ۹ماهشه. معمولاً بچه‌ها خیلی حواسشون به دادششون هست و گاهی سرگرمش می‌کنن تا به کارهای خونه و خودم برسم.☺️ دخترم هنوز منتظره داداشش زودتر بزرگ بشه که من بتونم براش خواهر بیارم.😂 البته فعلا ضعف و کمردرد دارم.😞 قبل بارداری سومم کمردرد شدیدی داشتم که نمی‌تونستم بایستم.😔 پیش یه شکسته‌بند معتبر رفتم و یه خمیر دست‌ساز روی کمرم گذاشت و به روش‌های سنتی خوبِ خوب شدم.💪🏻 الان هم باید اقداماتی انجام بدم.👌🏻 #تجربیات_تخصصی #ماران_شریف_ایران_زمین

17 خرداد 1400 16:47:11

1 بازدید

madaran_sharif

. #ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱/۵ , #زهرا ۱۰، #زینب ۷، #محمد_سعید ۳/۵ ساله) بعد از مرحوم شدن تی‌وی خیلی دو دل بودیم که یکی جدید جایگزین کنیم یا نه! اما چون خیلی کنجکاو تشریف دارم، دلم می‌خواست زندگی بی تلویزیون هم مثل هزار و یک کار دیگه تجربه کنم. توافق کردیم فعلاً از خرید تلویزیون چشم پوشی کنیم و در تمام طول مدت این چندماه، متوجه نتایج خوب و بد نبود تلویزیون شدم. نتایج خوب: 🔸صدای پس زمینه‌ی خونه‌مون به اندازه‌ی چند دسی‌بل کمتر شده بود.😁 🔸سرانه‌ی مطالعه‌ی کتاب‌های غیردرسی به طرز باورنکردنی بالا رفته بود. 🔸انجام بازی‌های دسته‌جمعی به شدت افزایش پیدا کرده بود و کسی نگران اصابت توپ به تلویزیون نبود.😂 🔸تکالیف به موقع و با تمرکز انجام می‌شدن و تعداد تذکرهای مامان، که جلوی تلویزیون نمی‌شه مشق نوشت! به صفر رسیده بود. 🔸شام و ناهار با آرامش بیشتر و سریع‌تر!سرو می‌شد. 🔸بعضی از عاداتی که نشان‌دهنده‌ی وجود استرس در بچه‌ها بود، به میزان زیادی کم شد. مثل پیچ دادن مو و... 🔸دیگه بین بیننده‌های شبکه‌های مختلف که ماشاءالله تعداد و تنوعشونم کم نبود، اختلاف نظر پیش نمی‌اومد. 🔸سعید در کمال تعجب دفتر نقاشی و مدادرنگی برای خودش جور کرد و نقاشی می‌کشید.😳 🔸افزایش خلاقیت و درست کردن کاردستی، دورهمی، صحبت با هم، نماز اول وقت و... رو هم به موارد قبلی اضافه کنید. اما نتایج نامطلوب: 🔸 به همون اندازه که در نبود تی‌وی بچه‌ها به سمت کتاب و بازی سوق داده شدند، به همون اندازه سرانه‌ی استفاده از گوشی و تبلت هم بالا رفته! در واقع برای اینکه بیشتر پای تبلت بشینن توجیه مناسبی پیدا کردن و وجدان دردشون کمتر شده.😩 🔸چون به لطف کرونا و شاد قبلاً با دنیای مجازی آشنا شده بودن، گاهی کنترل از دستمون خارج می‌شه و علی‌رغم توصیه‌ها گاهی در حال مشاهده‌ی فیلم‌های مثبت چهارده دیده می‌شن از تلوبیون!😏 🔸از دید بعضی‌ها چون ما هنوز تلویزیون نخریدیم، سخت‌گیرترین والدین دنیا هستیم! 🔸خودم نمی‌تونم سالی دو بار سریال دونگی نگاه کنم!🙈 پ.ن: در تفاوت زمان افعال نتایج خوب و بد دقیق شدید؟ ماضی بعید و گذشته‌ی استمراری در مقابل ماضی نقلی و حال استمراری!! بله درسته، با گذشت زمان منحنی نتایج خوب نزولی شد و در مقابل منحنی نتایج بد سیر صعودی به خودش گرفت! در واقع مدینه‌ی فاضله‌ای که اوایل برای خودمون ساخته بودیم، چندان پایدار نبود. چطور می‌شه الاکلنگ رنج و لذت این جذاب‌های لعنتی! رو در یک سطح نرمال نگه داشت؟ و من هنوز اندر خم تصمیم گیری برای بودن یا نبودن این صفحه‌ی جادو هستم. #مادران_شریف

11 بهمن 1400 17:35:37

1 بازدید

madaran_sharif

. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . وقتی از طرف #مرکز_نوآوری_بانوان بهم پیشنهاد همکاری دادند، دختر دومم ۱/۵ ساله و شیرخوار بود. اونها هم مکان ثابتی نداشتند. بنابراین رد کردم.☺️ . از اول تابستون ۹۸، حفظ قرآنم رو از سر گرفتم.😊 دارالقرآنی نزدیک خونه‌مون بود که دخترم رو می‌بردم، برای مادرها هم کلاس داشت. با بچه‌ها می‌رفتم و اونا با هم بازی می‌کردند و مادرها حفظ می کردند.😍 پاییز هم با دختر دومم می‌رفتم. دوباره به حفظ قرآن برگشتم و از لحظات خیلی خوب زندگیم بود. چون علاوه براینکه بچه‌هام در کنارم شاد بودن،😍 حفظ، تفسیر و عربی که خیلی بهشون علاقه داشتم رو کار می‌کردم. . اواسط تابستون، دیگه مرکز نوآوری خودش مهدکودک داشت! و به خانم‌های کارآفرین خدمات می‌داد و من بچه‌ها رو با خودم می‌بردم.😍 اون زمان برای من موقعیت طلایی بود. دو تا بچه داشتم که حالا با هم همبازی بودند.👌🏻 . از مهر ۹۸ هم دختر اولم رفت پیش‌دبستانی.😚 ۲ ماه اول سختش بود، اما بعد از ۲ ماه راه افتاد و طوری شد که از بچه‌های باهوش کلاس شد و معلم خیلی ازش تعریف می‌کرد. دختری که با غریبه‌ها کلمه‌ای حرف نمی‌زد، حالا دوست پیدا می‌کرد و من خیییلی خوشحال بودم.🤩 لبخند زندگی رو بیشتر حس می‌کردم. . همون روزا، تصمیم بزرگ دیگری گرفتم. داشتن یه فرشته کوچولوی دیگه😌 می‌دونستم که اگر اولی وارد مدرسه بشه و من سرکار برم، تا چندین سال به بچه‌ی بعدی فکر نمی‌کنم. اینو از خودم مطمئن بودم. چون اول زندگیم تجربه کرده بودم❗️ شروع کارم در مرکز، همزمان شد با بارداریم. ۳ روز در هفته سرکار می‌رفتم. ۱ روز کامل می‌رفتم، ۲ روز هم ظهرها دخترم رو از پیش‌دبستانی برمی‌داشتم می‌رفتم تا حدودای ۸ شب.  دختر اولم خیلی راضی بود و مهد رو به پیش‌دبستانی ترجیح می‌داد. اما دختر دومم مهد نمی‌موند! با اینکه مهد در محل کارم بود و یک اتاق با هم فاصله داشتیم. (البته کمی با خواهرش می‌موند.) با این که شرایط ایده‌آل بود، اما این اذیت رو در بچه‌ی خودم می‌دیدم. بچه‌ای که تا قبل از اون خیلی شاد بود، ناخن می‌جوید😔 و نمی‌تونستم از پوشک بگیرمش... . . #قسمت_دهم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

25 آبان 1399 16:36:31

0 بازدید

madaran_sharif

#قسمت_چهارم . #ز_فرقانی . (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) . بعد از ازدواج به خاطر درس و کار همسرم اومدیم تهران. یه فامیلی داشتیم که کمک کردند و طبقه‌ی بالای خونه‌ی خودشون رو برامون با قیمت مناسب اجازه کردن.🌷 . سه چهار ماه قبل از بارداری برنامه‌م خونه‌داری بود و استفاده از دوران فراغت پس از تحصیل نسبتا طولانی.😅 . سه چهار ماه نگذشته بود که باردار شدم. همون اوایل که تازه متوجه بارداری شده بودم، رفتیم ماه عسل، اونم چه ماه عسلی! خودمون یه کاروان ۱۷ ۱۸ نفره از خانواده‌ها راه انداختیم و رفتیم کربلا.😍 همون سال یعنی اواخر سال ۸۷ علی آقای ما به دنیا اومد. . از تجربه‌ی افرادی از فامیل که بارداری‌شون رو عقب انداخته بودن و بعدها برای بچه‌دار شدن مجبور به درمان شده بودند می‌ترسیدم و زمان باردار شدنم رو سپردم به خدا 😇 با این حال وقتی باردار شدم تا مدتی از نظر روحی ضعیف شده بودم. اما من و همسرم که هر دو خاطرات خوبی از کودکی توی خانواده پرجمعیت داشتیم زود با بارداریم کنار اومدیم. . به خاطر همون روحیات خاصم، خاطرات منفی خیلی توی ذهنم می‌موند و روی تصمیماتم اثر می‌ذاشت. مثلا خواهرم یه تجربه‌ی سخت سقط رو جلوی چشم من داشتن که من همون‌جا از ترس از حال رفتم و برای همین هم سر پسرم خیلی از زایمان می‌ترسیدم و نگاه منفی داشتم و همین باعث شد نتونم طبیعی زایمان کنم و سزارین شدم و بعد سر بقیه بچه‌ها هم سزارین شدم. . اواخر بارداری مادر همسرم از مشهد اومدن پیشم که تنها نمونم توی خونه. وقتی هم که پسرم به دنیا اومد، خانواده‌ی خودم به جمعمون اضافه شدن و حدود دو هفته پیش ما بودند و بعدش با هم رفتیم گنبد، اونجا براش عقیقه کردیم و ولیمه گرفتیم. تا اینکه نزدیک ۴۰ روزگی علی برگشتیم به خونه.😊 . دیگه توی خونه روزهای دو نفره رو با علی آقا می‌گذروندیم. البته همون همسایه‌مون خیلی مهربون بودن و تو غربت هوامون رو داشتن. همسرشون هم که خانم مسنی بودن و چندسال پیش به رحمت خدا رفتن، توی تربیت علی و کمک تو آموزش نکات مادری و خانه‌داری خیلی نقش داشتند. . سر بچه‌ی اول حساس و ترسو بودم. یه حس ترس از دست دادن عزیزانم رو داشتم که ریشه در کودکی داشت. برای همین هم وابستگی شدید و غیر عادی به بچه داشتم و بقیه هم معترض می‌شدن، حتی تا مدت‌ها بچه رو با پدرش هم تنها نمی‌ذاشتم.🥺 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

25 آذر 1399 16:39:01

0 بازدید

madaran_sharif

. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . الحمدالله اردوی جنوب ۸۴ خوب بود و با تمام سختیاش خاطرات و تجربیات شیرینی برام داشت. سال تحصیلی ۸۵ به عنوان مسئول یکی از تشکل‌های دانشجویی انتخاب شدم، درحالی‌که خودم دانشجوی سال سوم بودم و تجربه‌ی چندانی نداشتم ولی خداروشکر سال خوبی بود. . رسم هر سال بود که سه نفر از #فعالان_فرهنگی دانشگاه رو ببرن #حج_عمره. اون سال سفر #سوریه هم پیشنهاد و قسمت ما شد.😍 کاروان دانشجویی بودیم و همممه جا ما رو بردن... یادمه در مرز با سرزمین اشغالی، #سربازان_اسرائیلی رو ‌دیدیم و ناخودآگاه همگی شعار مرگ بر اسرائیل دادیم.👊🏻😝 . خداروشکر پایان اون سال تونستم سهمیه #ارشد_مستقیم گرایش آی‌تی رو که یک نفر بود، کسب کنم و این اتفاق با وجود اون مسئولیت سنگینی که داشتم، خیلی جای خوشحالی داشت.💪🏻 خیالم از #کنکور_ارشد راحت شد و فعالیت‌های فرهنگیم رو ادامه دادم. . در سال‌های اول دانشجویی هیچ وقت جدی به ازدواج فکر نکرده بودم. تصورم این بود که باید لیسانسم رو بگیرم و بعد... . دوستانم سعی می‌کردن ارشادم کنن.😅 یه دلیل مهم، جو جامعه بود که خانم با ازدواج کلللا خونه‌نشین می‌شه. منم همیشه تو خونه بودم و به خاطر فشار کاری پدر و مادرم، مهمونی و سفر کم داشتیم و فقط مدرسه می‌رفتم و درس می‌خوندم و با ورود به فضای دوستانه تشکل‌های دانشگاه، وارد دنیای جدیدی شده بودم. فکر می‌کردم بعد از ازدواج هم به همون دوران تنهایی خونه برمی‌گردم.😕 . از سال ۸۶ کم‌کم این تفکر در من عوض شد. سال آخر #کارشناسی بودم که به بررسی گزینه‌ها پرداختم.🙃 . همسرم به وسیله‌ی یکی از دوستان دانشگاه، از من خواستگاری کردند. آشنایی ما برمی‌گشت به همون #اردوی_جنوب ۸۴ که هر دو مسئول اردو بودیم. بعد از اون اردو با همدیگه مواجهه‌ای نداشتیم تا این که این خواستگاری پیش اومد. . مادرم به شدددت مخالف بودن در ابتدا و دلیل اصلیشون، اختلاف زیادی بود که با هم داشتیم. به جز اشتراک جنبه‌ی اعتقادی، معرفتی و اخلاقی، از بقیه جهات با هم فرق داشتیم.😄 ایشون قمی، من تهرانی❗️ ایشون آذری زبان، من فارس❗️ اختلاف سطح مالی، لیسانسشونو نگرفته بودن، شغل پاره‌وقت و درآمد ناچیزی داشتن. مخالفت خانواده‌ی ایشون هم به دلایلی زیاد بود، فکر نمی‌کردم ماجرا ختم به ازدواج بشه،😄 اما ازونجایی که خدا گاهی چیزی رو برای آدم رقم می‌زنه که ما ازش بی‌خبریم این اتفاق افتاد❣ . و ما اردیبهشت سال ۸۷ میلاد حضرت زینب سلام‌الله‌علیها #عقد کردیم.💕 . . #قسمت_چهارم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

18 آبان 1399 16:19:46

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #ف_جباری (مامان زهرا ۳ ساله و هدی ۸ ماهه) داشتم کیسه رو با طناب تند تند می‌فرستادم پایین و خدا خدا می‌کردم کسی از تو کوچه رد نشه که یهو صاحبخونه سر رسید.🤦🏻‍♀️😂 - صاحبخونه: با کی کار دارین؟ چیکار دارین می‌کنین؟🤔 - پیک سوپری: خریدهای اون خانوم رو آوردم.🙂 -من:😌 پ.ن۱: اولین بار بود که تو خونه‌ی جدید اینترنتی سفارش می‌دادم، داشتم لباس می‌پوشیدم تا سفارشم برسه و برم بگیرم که به خودم اومدم دیدم اوووه... جوراب و روسری و چادر بپوشم، ماسک بزنم، ۳ ساله لباس مناسب بپوشه، دمپایی پا کنه، ۸ ماهه رو بزنم زیر بغل، دو طبقه بدون آسانسور با سرعت ۳ ساله بریم پایین، خریدا رو بگیریم، بیایم بالا.‌..🥵😖 این همه کار می‌خواستم بکنم می‌رفتم مغازه دیگه! پ.ن۲: خونه قبلی‌مون به پیک‌ها می‌گفتم سفارشم رو داخل آسانسور بذارن و بفرستن بالا، برای اون‌ها هم زحمتی نداشت این کار. اما چندین بار پیش اومده بود که برای دریافت سفارش‌هایی که نیاز به امضا داشت، بعد از درخواست از آقای پیک که یا بیخیال امضا بشن یا تشریف بیارن بالا چون من بچه‌های کوچیک دارم و پایین اومدن برام زحمت زیادی داره با برخوردهای از سر بی‌مهری مواجه می‌شدم و به سختی می‌افتادم. در حال حاضر توی جامعه‌ی ما بچه داشتن و با بچه در اجتماع حضور پیدا کردن خلاف جریان آب شنا کردنه. موانعی که بر سر راه این جریان وجود داره خیلی متنوعه، از موانع فرهنگی و نگاه‌های غلط و بی‌مهری‌ها تا زیرساخت‌های نامناسب و حتی نبود زیرساختی که مادر و کودکش رو به رسمیت بشناسه. بنابراین آدم‌های متنوعی هم می‌تونن در حل این مسئله موثر باشن؛ همسایه‌های عزیز، پیک‌های زحمت‌کش سیاست گذاران منبری‌ها رسانه‌چی‌ها باید بفهمن که یک مادر با افتخار برای تربیت انسان‌هایی که آینده جامعه‌ی اون‌ها را می‌سازه تلاش می‌کنه. پس اونی که از به سختی افتادن در روزمرگیش خجالت می‌کشه مادر نیست، بلکه اون‌هایی هستن که جایگاه و شرایط یک مادر رو تمام و کمال درک نمی‌کنن! پس بی‌مهری می‌کنن، پس تلاشی برای اصلاح نگرش‌ها در منابر و رسانه‌هاشون نمی‌کنن، پس سیاست‌هایی در جهت حفظ کرامت مادر و کودک نمی‌گذارن! شما تا حالا تو موقعیتی قرار گرفتین که به خاطر بچه‌ها بی‌مهری ببینین؟ یا جایی از جامعه، مهمونی، مغازه، بانک، خیابون، حس کردین شرایط و جایگاهتون نادیده گرفته شده؟ توی اون موقعیت از وجود و حضور فرزندتون احساس سرخوردگی داشتین یا با اعتماد به نفس برای حل مسئله‌تون تلاش کردین؟ #روزنوشت_های_مادری #تکریم_مادران #فرزندپروری #عزت_نفس #سیاست_گذاری #فرهنگ #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #ف_جباری (مامان زهرا ۳ ساله و هدی ۸ ماهه) داشتم کیسه رو با طناب تند تند می‌فرستادم پایین و خدا خدا می‌کردم کسی از تو کوچه رد نشه که یهو صاحبخونه سر رسید.🤦🏻‍♀️😂 - صاحبخونه: با کی کار دارین؟ چیکار دارین می‌کنین؟🤔 - پیک سوپری: خریدهای اون خانوم رو آوردم.🙂 -من:😌 پ.ن۱: اولین بار بود که تو خونه‌ی جدید اینترنتی سفارش می‌دادم، داشتم لباس می‌پوشیدم تا سفارشم برسه و برم بگیرم که به خودم اومدم دیدم اوووه... جوراب و روسری و چادر بپوشم، ماسک بزنم، ۳ ساله لباس مناسب بپوشه، دمپایی پا کنه، ۸ ماهه رو بزنم زیر بغل، دو طبقه بدون آسانسور با سرعت ۳ ساله بریم پایین، خریدا رو بگیریم، بیایم بالا.‌..🥵😖 این همه کار می‌خواستم بکنم می‌رفتم مغازه دیگه! پ.ن۲: خونه قبلی‌مون به پیک‌ها می‌گفتم سفارشم رو داخل آسانسور بذارن و بفرستن بالا، برای اون‌ها هم زحمتی نداشت این کار. اما چندین بار پیش اومده بود که برای دریافت سفارش‌هایی که نیاز به امضا داشت، بعد از درخواست از آقای پیک که یا بیخیال امضا بشن یا تشریف بیارن بالا چون من بچه‌های کوچیک دارم و پایین اومدن برام زحمت زیادی داره با برخوردهای از سر بی‌مهری مواجه می‌شدم و به سختی می‌افتادم. در حال حاضر توی جامعه‌ی ما بچه داشتن و با بچه در اجتماع حضور پیدا کردن خلاف جریان آب شنا کردنه. موانعی که بر سر راه این جریان وجود داره خیلی متنوعه، از موانع فرهنگی و نگاه‌های غلط و بی‌مهری‌ها تا زیرساخت‌های نامناسب و حتی نبود زیرساختی که مادر و کودکش رو به رسمیت بشناسه. بنابراین آدم‌های متنوعی هم می‌تونن در حل این مسئله موثر باشن؛ همسایه‌های عزیز، پیک‌های زحمت‌کش سیاست گذاران منبری‌ها رسانه‌چی‌ها باید بفهمن که یک مادر با افتخار برای تربیت انسان‌هایی که آینده جامعه‌ی اون‌ها را می‌سازه تلاش می‌کنه. پس اونی که از به سختی افتادن در روزمرگیش خجالت می‌کشه مادر نیست، بلکه اون‌هایی هستن که جایگاه و شرایط یک مادر رو تمام و کمال درک نمی‌کنن! پس بی‌مهری می‌کنن، پس تلاشی برای اصلاح نگرش‌ها در منابر و رسانه‌هاشون نمی‌کنن، پس سیاست‌هایی در جهت حفظ کرامت مادر و کودک نمی‌گذارن! شما تا حالا تو موقعیتی قرار گرفتین که به خاطر بچه‌ها بی‌مهری ببینین؟ یا جایی از جامعه، مهمونی، مغازه، بانک، خیابون، حس کردین شرایط و جایگاهتون نادیده گرفته شده؟ توی اون موقعیت از وجود و حضور فرزندتون احساس سرخوردگی داشتین یا با اعتماد به نفس برای حل مسئله‌تون تلاش کردین؟ #روزنوشت_های_مادری #تکریم_مادران #فرزندپروری #عزت_نفس #سیاست_گذاری #فرهنگ #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن