پست های مشابه

madaran_sharif

. #قسمت_سوم . #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹ و ۶ و ۳ ساله) . پسرم تا یک ماهگی‌ش نمی‌تونست مستقیم شیر بخوره. باید با رابط بهش شیر می‌دادم. همه‌ی سعیم رو کردم که به شیر مادر عادت کنه و بهش شیرخشک نمی‌دادم. خیلی سخت بود ولی خداروشکر تلاش‌هام نتیجه داد و بعد از یک ماه درست شد. . بعدش البته دل‌دردها و شب‌بیداری‌هاش سرجاش بود. یه مقدار روحیه‌م ضعیف و شکننده شده‌بود. بعد دو سه ماه که پسرم جون گرفت و شیرین‌کاری‌هاش شروع شد، حال منم خیلی بهتر شد. . کارای دفاع پایان‌نامه‌م هم مونده‌بود و دیگه خیلی وقتی برای افسرده‌شدن نداشتم.😁 کم‌کم برگشتم سر کارای درسی‌م. . از زمانای خوابش استفاده می‌کردم تا کارامو انجام بدم. برای درسام یا کارهای پایان‌نامه، گاهی لازم بود برم دانشگاه. خانواده‌هامون شهرستان بودن و دوست نداشتیم توی اون سن بچه رو مهد بذاریم. همسرم می‌موندن خونه و پسرمون رو نگه‌می‌داشتن و خداروشکر تو مراحل مختلف تحصیلم مشوق و همراهم بودن.🌺 . نهایتا توی همون مدت مرخصی زایمانم و بعدش توی تابستون، کارای پایان‌نامه‌م رو تموم کردم و وقتی پسرم یک سالش بود، دفاع کردم. . اوایل بارداری، خیلی نگران بودم که حالا درسم چی می‌شه و اصلا می‌تونم ارشدم رو با بچه‌ی کوچیک تموم کنم یا نه! خیلی برای خودم بزرگ و سختش کرده‌بودم. بعد که تموم شد، دیدم اونقدرم که فکر می‌کردم، سخت نبود و جای نگرانی نداشت. حالا یه وقفه‌ای افتاد و یک سال دیرتر شد. ولی تاثیر خاصی توی روند کلی زندگی‌م نذاشت. . برنامه‌ی اون یک سال آخر ارشدم، خیلی فشرده بود. توی بچه‌داری هم از قبل تجربه‌ای نداشتم و خودش یه پروژه‌ی سنگین بود برام. برای همین بعد ارشدم، تا یه مدت دوست داشتم استراحت کنم.😊 کتاب‌های تربیتی و کتابای مربوط به مراحل رشد جسمی و ذهنی بچه‌ها رو می‌خوندم. . دوست داشتم بدونم پسرم توی هر سن، چه مهارت‌هایی کسب می‌کنه و چه بازی‌ها و کارهایی برای رشد و تربیت بهترش می‌تونم انجام بدم. قصه هم گاهی براش می‌گفتم اما خیلی اهلش نبودم و بلد هم نبودم. در عوض، همسرم خیلی براش قصه می‌گفتن. قصه‌های خوبی بلد بودن و اگرم بلد نبودن، همون موقع یه قصه می‌ساختن و با آب‌و‌تاب تعریف می‌کردن. . رابطه‌شون خوب بود و خیلی باهم بازی می‌کردن. همسرم به خاطر شرایط درس و کارشون، اکثرا از صبح تا ۸ یا ۹ شب بیرون از خونه بودن. به جاش اون یکی دو ساعت آخر شب رو با کیفیت براش وقت می‌ذاشتن و جبران می‌کردن. شوهرم بچه‌دوست بودن و روابطمون بعد به دنیا اومدن پسرمون خیلی بهتر شد. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

22 دی 1399 16:03:59

0 بازدید

madaran_sharif

. #ط_اکبری (مامان #رضا، #طاها و #محمد ۶، ۴.۵ و ۲ ساله) . زندگی رو دور تند بود و حس می‌کردم با شیب نزدیک ۹۰ درجه، دارم به ملکوت اعلی می‌پیوندم😃 . درس و پروژه دانشگاه، دوتا فرشته کوچولوی شیر به شیر، حیاط و مرغ و خروس و... و همسری که به اندازه‌ی موهای سر و صورتش کار و مشغله داشت🤪 . از هر فرصت کوچکی برای درس خوندن و فکر کردن روی تمرین، پروژه‌هام، بچه‌داری و همسرداریم استفاده می‌کردم . پای اجاق، حین خوابوندن بچه‌ها، شب‌ها، #بین_الطلوعین، تایم بازی دوتایی و حیاط رفتنشون، مترو و... در ناخودآگاهم حس می‌کردم چون مادرم و لحظه لحظه خدمتم اجر داره و صبر و تلاشم برای بازی و رفع نیازهاشون عین عبادته، دیگه چه نیازی به سیرمطالعاتی تهذیب نفس، هیئت، دعا، تعقیبات، استغفار، ذکر و قرآن🤔 . گه‌گاهی یه سخنرانی گوش می‌دادم اونم بدون سیر مشخص. گاهی یه مناجات سحری، یه دعای ندبه‌ای...و فکر می‌کردم #برنامه_عبادی‌م سنگین شده😄🤭 . خلاصه به خیال خودم دارم با ترک #محرمات و انجام #واجبات پیش می‌رم🙃 . کم‌کم نمازهام به خاطر نیازهای بی‌پایان بچه‌ها و غذای روی اجاق و... به بعدا مؤکول شد😐 گاهی هم به وقت اضافه😓 بلافاصله بعد نمازم می‌رفتم سراغ کارهام. . کم‌کم برنامه‌ی #محاسبه_نفس هم به تک و توک آه و استغفار بدون فکر و برنامه‌ی اصلاح، بدل شد😕 . ارتباطم با خدا، محدود شده بود به ابراز عجز و ناله حین مشکلات و نهایتا شکرگزاری خشک و خالی😒 به قول حاج آقا پناهیان خدا برام شده بود یکی از اقلام سبد نیازمندی‌هام 🤭 حتی در حل مشکلات هم مرحله‌ی آخر یاد خدا می‌افتادم😢 . روزمرگی می‌کردم و می‌شنیدم حضرت زهرا(س) با اون جایگاه والا، بچه‌های کوچیک و کارهای سخت منزل، خیالشون به اندازه‌ی من تخت تبارک نبوده😄 عبادات رو با رعایت دقیق آداب انجام می‌دادند و از سنگینی برنامه‌ی عبادی پادرد می‌گرفتند🤔 . روزمرگی می‌کردم و می‌شنیدم: حضرت علی (ع) با اون مقام و عصمت، سحرگاهان استغفار ۷۰ بند می‌خواندند🤔 . روزمرگی می‌کردم و می‌شنیدم: دین یه واقعیت پویاست، درجا زدن نداره یا پیشرفت داری یا پسرفت! یه کوچولو غفلت کنی پس می‌ری😯 . روزمرگی می‌کردم و می‌شنیدم: عبد باید برنامه عبادی منظم و مشخص داشته باشه⁦ . روزمرگی می‌کردم و می‌شنیدم: عبد در نماز میهمان خداست و بعد هر نماز واجب یک دعای مستجاب داره، اگر بعد نماز چیزی از مولایش نخواد، به مولا برمی‌خوره و... خب حالا وقتش رسیده بود به سادگی از کنار شنیده‌هام نگذرم رفتم سراغ اصلاح یک رابطه‌ی پیچیده‌ی ناشناخته: #رابطه_عبد_و_مولا⁦ . . #روزنوشت_های_مادری#قسمت_اول #مادران_شریف_ایران_زمین

20 مرداد 1399 16:55:50

0 بازدید

madaran_sharif

. یک اتفاق روزمره و البته تلخ و طاقت فرسا😑 . بچه جان سر موضوعی که نمی‌دونم چیه، یا می‌دونم و راهش دست من نیست، یا به هر دلیل دیگه‌ای، جیغ می‌کشه و گریه می‌کنه😫 . یعنی در شرایطی قرار می‌گیری که هم‌زمان که تیربار گریه‌ها داره رو سرت می‌باره و لحظه لحظه توانت رو تحلیل می‌بره، باید به فکر چاره هم باشی🤯😨 . گاهی هم که راه حلی پیدا نمی‌شه و فقط با یک سکوت عاجزانه، نظاره‌ش می‌کنی🤐🤕 . گاهیم عنان از کف می‌دی و برای کنترل عصبانیتت، فقط یه فوت محکم سر می‌دی و سری می‌چرخونی و چشمی درشت می‌کنی. . هر مادری، این لحظات رو بارها و بارها تجربه می‌کنه. . مگه می‌شه اصلا مادری سختی نداشته باشه؟! اصلا ارزش مادری، به خاطر همین سختی‌ها، و صبر و حوصله‌هاست.💖 . حالا فرض کنید من سر هر مشکلی، بیام غر بزنم و ناله کنم...😩 هم حال خودم بدتر میشه و تحمل شرایط برام دشوارتر😢 و هم غمی به غم‌های دیگران اضافه میشه و صبر اونا کمتر و کمتر😟 . مولا جانمون امیرالمومنین(ع)، می‌فرمایند: . إِن لَم تَكُن حَليماً فَتَحَلَّم؛ فَإِنَّهُ قَلَّ مَن تَشَبَّهَ بِقَومٍ، إِلَّا وَ أَوْشَكَ أَنْ يَكُونَ مِنْهُم . اگه صبور نیستی، خودت رو به صبوری بزن، چون، کمه کسی که خودش رو به گروهی شبیه کنه، و از اون‌ها نشه.😌 . یعنی برای اینکه به هم کمک کنیم برای صبور بودن (که کلید حل اکثر سختی‌های زندگیه)، باید صبرها رو جلوی چشم بذاریم و بر عکس بی‌صبری‌ها رو بپوشونیم. . مگه نه اینکه بی‌صبری یک بیماری مسریه که به شدت افراد رو درگیر و حال‌ها رو خراب می‌کنه؟!😖 و اصلا به همون دلیلی که مجاز نیستم گناهانمو فاش کنم، اجازه هم ندارم بی‌صبری‌ها و اشتباهاتمو فریاد بزنم🤐 . برای همین، منم سعی می‌کنم وقتی از چالش‌های مادریم برای بقیه حرف می‌زنم، مراقب نالیدن😩 و غر زدن😖 و بی‌صبری کردن😤 باشم. . به جاش راه‌حل‌هایی که به ذهنم رسیده 🤔 و برام جواب داده، رو بگم تا باری از دوش کسی برداشته باشم و راهی پیش پای مامان دیگه‌ای بذارم. . برای هر مادری، لحظات طاقت فرسایی پیش میاد؛💔 برای منم تا دلتون بخواد. . و وقتی در این لحظات به یاد بیارم که یه مامان دیگه، تونسته با صبر و حوصله،😌 اوضاع رو مدیریت کنه، و به جای عصبانیت و اوقات تلخی، لحظات خیلی شیرین و دلچسبی🥰😍، برای خودش و بچه‌هاش و همسرش ایجاد کنه، منم صبورتر برخورد می‌کنم و لذت بعدشو می‌چشم.✨ . . ان‌شاالله، قراره اینجا، به هم کمک کنیم برای بهتر شدن حالمون و با نشاط بودن میون خانواده‌هامون و همه ما و شما #مادران_شریف_ایران_زمین، به هم ایده بدیم💡برای بهتر مادری کردن.💗 . . #ه_محمدی #روزنوشت

25 فروردین 1399 16:57:40

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_چهارم تلفنم رو برداشتم زنگ بزنم مامانم خوشحالش کنم که پیامی رو دیدم پرشور و هیجان انگیز! . #حج_عمره دانشجویی ۸۰ درصد تخفیف برای کاروانِ #نخبگان ثبت نام در لینک زیر...😍🤗 . شب با آقای همسر صحبت کردم و با وجود دودلی‌ها، بالا پایین کردنِ خرج، وام و...، باتوکل برخدا ثبت نام کردیم... ماه بعد _با شروع دومین ترم مرخصی تحصیلیم_ خبردادن اسممون درومده.🤩 شک ندارم این نعمتِ بزرگ، روزیِ فرشته‌های پاک و معصوم خونه بود و بس.👶👦 . یه دست می‌ذارم سر رضا و یه دست روی شکم... عزیزای دلم! می‌خوایم بریم خونه‌ی خدا 🕋 حرم امن الهی... راستی می‌دونید چرا به اونجا می‌گن خونه خدا؟!... داریم می‌ریم عرض ادب کنیم خدمت #خانم_فاطمه_زهرا (س)، می‌دونید وقتی اونجاییم تولدشونه؟😇... می‌ریم از پشتِ دربِ خانه‌شون بهشون سلام بدیم و تبریک بگیم!😍 چندروزی تو هوایی نفس بکشیم که #پیامبر_مهربانی‌ها (ص)، #علی_مولا (ع)، عمار، یاسر... نفس کشیدند.❣ قدمگاهشون رو ببوییم و ببوسیم☺️ شمارش معکوس شروع شد...⏳ موعدِ دیدار فرا رسید.😍😍😍 وضع چندان مناسبی نداشتم، اما با توکل برخدا و عمل به توصیه‌های دکتر، دلمونو سپردیم دست صاحبش و با رضای ۷ ماهه، عازم #حج شدیم.🛫🕋 سفری پرماجرا؛ ما در #مدینه و ساک وسایل در #مکه😳 (آخه چرا ساک ما که بچه داریم؟!😆) مُحرِم که شدیم، باورم شد بالاخره روزیمون شده! نوبتی #زیارت🕌 نوبتی اعمال حج🕋 نوبتی غذا خوردن🍛 و گاهی نوبتی خواب😴 . از میعادگاهِ یار برگشتیم و تو خونه‌ی پدری یه ولیمه‌ی خودمونیِ ساده گرفتیم.☕️🍎🍛 . از بازار حرم حضرت عبدالعظیم مقداری سوغاتی در حد وسع خریدیم و رفتیم بازدید فامیل.😍 . دوماه گذشت... هرروز تو خونه، من و رضا بازی‌های جورواجور می‌کردیم بازم دلمون می‌خواست بریم ددر.😐 . وقتی رضا می‌خوابید دیگه نمی‌خوابیدم.💪😄 مطالب مربوط به رشد، سلامت جسمانی و رفتاری، بازی و...مربوط به ماه‌های آینده و خصوصا دوران دوتایی شدنشون😍 رو می‌خوندم.📚📝 . ۱۰ ماهه بود که از خوابگاه در اومدیم.💪 خرد خرد اثاث جمع کردیم که نه آرامش طاها کوچولو تو جای گرم و نرمش بهم بخوره و نه خواب و خوراک رضا بهم بریزه؛ به رضا خوش می‌گذشت! تو کشوهای خالی می‌نشست، وسایل پنهان رو کشف می‌کرد! _البته دو مورد بریز بشکن داشت😕_ یه مورد هم رفت زیر سونامیِ لباسا! البته قبل اینکه کارش به جیغ و هوار برسه، تو بغلم بود.😉 . رفتیم #محله_ی_شلوغ، 📣🗣 سرزنده😄 و البته آلوده😷 (همه خوبی‌ها یه جا جمع نمی‌شه که😒) دودشش‌هام شنگول شدند.😃 . #ط_اکبری #هوافضا90 #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #حج #اثاث_کشی #مادران_شریف

09 دی 1398 16:14:41

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی (مامان محمد ۴سال و ۵ماهه و علی ۲سال و ۴ماهه) . سال پیش چند روزی با مادری هم‌نشین شدم که دائم یا بچه رو دعوا می‌کرد یا می‌زد! خیلی اذیت می‌شدم و سعی می‌کردم اونو متوجه عواقب رفتارش بکنم. خوشحال بودم فرصتی پیش اومده تا رفتار صبورانه‌ی😎 من با بچه‌ها رو از نزدیک ببینه، شاید تغییر کنه.😅 . مدتی گذشت و می‌خواستم علی رو از پوشک بگیرم. هرکاری می‌کردم بی‌خیال پوشک نمی‌شد!اتفاقی با دوستی هم‌صحبت شدم و حرف رسید به پوشک! گفت پسرم دیر از پوشک دراومد، چون من که مثل بعضیا نمی‌خواستم با کتک از پوشک بگیرمش!🤔 💢💢 به خودم اومدم! دیدم منی که اسطوره‌ی صبر بودم،😜 کلی کتاب خونده بودم، ته تکنیک‌های تربیتی رو درآورده بودم، کلی ادعا داشتم، حالا خیلی زود از کوره در می‌رم و داد می‌زنم! بی‌دلیل به خواسته‌هاشون می‌گم نععع! کوتاه هم نمیام به هیچ قیمت! . حتی تنبیه فیزیکی قبحی برام نداشت!🤔نه که نداشتا! توجیه می‌ساختم براش!😒 مثلا می‌گفتم: -اصلا مگه می‌شه دو تا پسر پشت هم داشته باشی و نزنیشون؟! . - من که همه‌ی راه‌ها رو برای از پوشک گرفتن بچه امتحان کردم، بذار چند بار دعوا کنم و ریز بزنمش شاید جواب بده.😔 . - منم آدمم، فشار روم زیاده، طبیعیه که هر دقیقه صدام بره بالا! با دو تا پسر! دست تنها، تو‌ غربت! . هنوز نفهمیده بودم دلیل تغییرم چیه و ذهنم بیشتر دنبال توجیه بود تا دلیل! تا اینکه دوستی سر راهم اومد که خیلی قربون صدقه‌ی بچه هاش می‌رفت! در قبال اشتباهاتشون آروم واکنش نشون می‌داد و منطقی برخورد می‌کرد و با خواسته‌هاشون همراه می‌شد. . دیدم کم‌کم دارم صبور می‌شم! لذت محبت کردن و آزادی دادن به بچه رو دوباره تجربه کردم. کمتر با بچه‌ها دچار تنش می‌شم. در عمل به *آنچه که می‌دونستم* موفق‌تر شدم!! . تازه فهمیدم چه بلایی به سرم اومده بود!! . . پ.ن۱: دیگه هیچ‌وقت از اشتباهاتی که در مسیر مادری مرتکب می‌شم جایی صحبت نمی‌کنم! شاید مادری بشنوه و ناخواسته تحت تاثیر حرف من همون اشتباه رو انجام بده! . پ.ن۲: خیلی حواسم هست با کیا نشست و برخاست دارم! چه تو دنیای مجازی و چه حقیقی! خصوصا تو معاشرت‌های صمیمی. چرا که اینجوری اثرگذاری ناخودآگاه اتفاق می‌افته! . پ.ن۳: شاید آدم ترجیح بده با کسی هم‌صحبت بشه که دچار عذاب وجدان نشه و بگه ایول همه مثل خودم هستن! . ولی واقعیت اینه که: می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها از ره پنهان صلاح و کینه‌ها صحبت صالح تو را صالح کند صحبت طالح تو را طالح کند! . پ.ن۴: نظر شما چیه؟ تجربه‌ی مشابه داشتید؟ . . #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_های_مادری

13 اردیبهشت 1400 15:27:22

1 بازدید

madaran_sharif

#قسمت_چهارم . #ز_فرقانی . (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) . بعد از ازدواج به خاطر درس و کار همسرم اومدیم تهران. یه فامیلی داشتیم که کمک کردند و طبقه‌ی بالای خونه‌ی خودشون رو برامون با قیمت مناسب اجازه کردن.🌷 . سه چهار ماه قبل از بارداری برنامه‌م خونه‌داری بود و استفاده از دوران فراغت پس از تحصیل نسبتا طولانی.😅 . سه چهار ماه نگذشته بود که باردار شدم. همون اوایل که تازه متوجه بارداری شده بودم، رفتیم ماه عسل، اونم چه ماه عسلی! خودمون یه کاروان ۱۷ ۱۸ نفره از خانواده‌ها راه انداختیم و رفتیم کربلا.😍 همون سال یعنی اواخر سال ۸۷ علی آقای ما به دنیا اومد. . از تجربه‌ی افرادی از فامیل که بارداری‌شون رو عقب انداخته بودن و بعدها برای بچه‌دار شدن مجبور به درمان شده بودند می‌ترسیدم و زمان باردار شدنم رو سپردم به خدا 😇 با این حال وقتی باردار شدم تا مدتی از نظر روحی ضعیف شده بودم. اما من و همسرم که هر دو خاطرات خوبی از کودکی توی خانواده پرجمعیت داشتیم زود با بارداریم کنار اومدیم. . به خاطر همون روحیات خاصم، خاطرات منفی خیلی توی ذهنم می‌موند و روی تصمیماتم اثر می‌ذاشت. مثلا خواهرم یه تجربه‌ی سخت سقط رو جلوی چشم من داشتن که من همون‌جا از ترس از حال رفتم و برای همین هم سر پسرم خیلی از زایمان می‌ترسیدم و نگاه منفی داشتم و همین باعث شد نتونم طبیعی زایمان کنم و سزارین شدم و بعد سر بقیه بچه‌ها هم سزارین شدم. . اواخر بارداری مادر همسرم از مشهد اومدن پیشم که تنها نمونم توی خونه. وقتی هم که پسرم به دنیا اومد، خانواده‌ی خودم به جمعمون اضافه شدن و حدود دو هفته پیش ما بودند و بعدش با هم رفتیم گنبد، اونجا براش عقیقه کردیم و ولیمه گرفتیم. تا اینکه نزدیک ۴۰ روزگی علی برگشتیم به خونه.😊 . دیگه توی خونه روزهای دو نفره رو با علی آقا می‌گذروندیم. البته همون همسایه‌مون خیلی مهربون بودن و تو غربت هوامون رو داشتن. همسرشون هم که خانم مسنی بودن و چندسال پیش به رحمت خدا رفتن، توی تربیت علی و کمک تو آموزش نکات مادری و خانه‌داری خیلی نقش داشتند. . سر بچه‌ی اول حساس و ترسو بودم. یه حس ترس از دست دادن عزیزانم رو داشتم که ریشه در کودکی داشت. برای همین هم وابستگی شدید و غیر عادی به بچه داشتم و بقیه هم معترض می‌شدن، حتی تا مدت‌ها بچه رو با پدرش هم تنها نمی‌ذاشتم.🥺 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

25 آذر 1399 16:39:01

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #پ_حدادیان (مامان #فاطمه ۵.۵ ساله و #محمدحسین ۲.۵ ساله) #قسمت_اول از وقتی یادم می آید عاشق بچه‌ها بودم. همیشه پشت ویترین مغازه‌های سیسمونی پاهایم شل می‌شد. از قبل ازدواجم برای فرزند ندیده‌ام دل نوشته می‌نوشتم و یک سال قبل ازدواجم اولین سرهمی را برایش خریدم. ۸ ماه بعد ازدواج فهمیدم آرزویم برآورده شده است... فکر می‌کردم من قطعا عاشق‌ترین و مهربان‌ترین مادری خواهم شد که دنیا به خودش دیده. نقطه‌ی کوچک تپنده‌ای روی مانیتور بهم نشان دادند و گفتند تو مادر این نقطه‌ی کوچک هستی و من از شوق قد کشیدنش، احساس می‌کردم کسی در دنیا خوشبخت‌تر از من نیست. سیسمونی کامل و همه چیز منتظر آمدن دخترکم بود. روزی هزار بار لباس‌هایش را می‌ریختم وسط بو می‌کشیدم و از تصور دست و پاهای کوچکی که قرار بود لباس‌ها را پر کنند غرق لذت می‌شدم. همه چیز خوب بود تا اینکه موقع زایمان شد. دردهایم مثل همه زن‌های دنیا بود؛ من اما مثل همه نبودم. من از فرایند مادر شدن، یک دنیای صورتی سراسر زیبایی و آسودگی برای خودم ساخته بودم، که دردهای زایمان اولین لرزه‌ای بود که می‌خواست این دنیا را بر سرم آوار کند. لرزه‌های دیگر هم از راه رسید. مشکلات بعد از زایمان و شب‌هایی که دخترکم تا صبح، دقیقه‌ای نمی‌خوابید. آن دنیای قشنگ مادرانه یک‌باره فروپاشیده بود. احساس ناتوانی می‌کردم. احساس خشم از نوزادم، خودم، همسرم... بی‌خوابیها تمام و مراحل بعدی شروع شد. از همه سخت‌تر، غذای کمکی بود. اولین واکنش، بستن دهانش بود. و من با لبخندی که بر لب‌هایم ماسیده بود با تلاش زیاد چند قاشقی در دهانش ریختم. روزهای بعد هم همین بود. مادری شده بودم، قاشق به دست که هر روز غذاهای جدید می‌پزد و دختری که غذا را جمع می‌کرد توی دهانش و پوووف می‌کرد توی صورتم. کم‌کم گوشی و کتاب و بازی و چرخاندن توی تراس و داستان‌های چرت و پرت گفتن، شده بود راهکارم برای غذا دادن به فاطمه و این وسط گوشت‌کوب برقی که عصای دستم بود. هربار بچه‌های مردم را می‌دیدم که سر سفره می‌نشینند و با اشتها غذا می‌خورند دلم آشوب می‌شد. چه شب‌ها که برای غذا نخوردن دخترک گریه نکردم. اما یک روز به خودم آمدم. روزی که آنقدر خسته و گرسنه بودم که اول خودم صبحانه خوردم. دختر ۱۸ ماهه ام آمد و درخواست لقمه کرد و من که می‌دانستم غذای میکس نشده را عوق می‌زند یک لقمه برایش گرفتم. می‌دانستم می‌رود یک گوشه پرتش می‌کند. اما دخترک لقمه را جوید و خورد. آنقدر تعجب کردم که چند بار داخل دست و دهانش را چک کردم. وقتی مطمئن شدم اشک شوقم جاری شد. #ادامه_دارد #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #پ_حدادیان (مامان #فاطمه ۵.۵ ساله و #محمدحسین ۲.۵ ساله) #قسمت_اول از وقتی یادم می آید عاشق بچه‌ها بودم. همیشه پشت ویترین مغازه‌های سیسمونی پاهایم شل می‌شد. از قبل ازدواجم برای فرزند ندیده‌ام دل نوشته می‌نوشتم و یک سال قبل ازدواجم اولین سرهمی را برایش خریدم. ۸ ماه بعد ازدواج فهمیدم آرزویم برآورده شده است... فکر می‌کردم من قطعا عاشق‌ترین و مهربان‌ترین مادری خواهم شد که دنیا به خودش دیده. نقطه‌ی کوچک تپنده‌ای روی مانیتور بهم نشان دادند و گفتند تو مادر این نقطه‌ی کوچک هستی و من از شوق قد کشیدنش، احساس می‌کردم کسی در دنیا خوشبخت‌تر از من نیست. سیسمونی کامل و همه چیز منتظر آمدن دخترکم بود. روزی هزار بار لباس‌هایش را می‌ریختم وسط بو می‌کشیدم و از تصور دست و پاهای کوچکی که قرار بود لباس‌ها را پر کنند غرق لذت می‌شدم. همه چیز خوب بود تا اینکه موقع زایمان شد. دردهایم مثل همه زن‌های دنیا بود؛ من اما مثل همه نبودم. من از فرایند مادر شدن، یک دنیای صورتی سراسر زیبایی و آسودگی برای خودم ساخته بودم، که دردهای زایمان اولین لرزه‌ای بود که می‌خواست این دنیا را بر سرم آوار کند. لرزه‌های دیگر هم از راه رسید. مشکلات بعد از زایمان و شب‌هایی که دخترکم تا صبح، دقیقه‌ای نمی‌خوابید. آن دنیای قشنگ مادرانه یک‌باره فروپاشیده بود. احساس ناتوانی می‌کردم. احساس خشم از نوزادم، خودم، همسرم... بی‌خوابیها تمام و مراحل بعدی شروع شد. از همه سخت‌تر، غذای کمکی بود. اولین واکنش، بستن دهانش بود. و من با لبخندی که بر لب‌هایم ماسیده بود با تلاش زیاد چند قاشقی در دهانش ریختم. روزهای بعد هم همین بود. مادری شده بودم، قاشق به دست که هر روز غذاهای جدید می‌پزد و دختری که غذا را جمع می‌کرد توی دهانش و پوووف می‌کرد توی صورتم. کم‌کم گوشی و کتاب و بازی و چرخاندن توی تراس و داستان‌های چرت و پرت گفتن، شده بود راهکارم برای غذا دادن به فاطمه و این وسط گوشت‌کوب برقی که عصای دستم بود. هربار بچه‌های مردم را می‌دیدم که سر سفره می‌نشینند و با اشتها غذا می‌خورند دلم آشوب می‌شد. چه شب‌ها که برای غذا نخوردن دخترک گریه نکردم. اما یک روز به خودم آمدم. روزی که آنقدر خسته و گرسنه بودم که اول خودم صبحانه خوردم. دختر ۱۸ ماهه ام آمد و درخواست لقمه کرد و من که می‌دانستم غذای میکس نشده را عوق می‌زند یک لقمه برایش گرفتم. می‌دانستم می‌رود یک گوشه پرتش می‌کند. اما دخترک لقمه را جوید و خورد. آنقدر تعجب کردم که چند بار داخل دست و دهانش را چک کردم. وقتی مطمئن شدم اشک شوقم جاری شد. #ادامه_دارد #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن