پست های مشابه

madaran_sharif

. چند روز قبل از شروع ماجراهای کرونایی، سالگرد ازدواجمون بود.💑 کلی عذاب وجدان و تردید داشتم که زهرا رو بذاریم خونه مادرشوهر و یه تفریح دو نفره داشته باشیم یا نه؟!🤔🙁 . آخه چه کاریه؟!😒 بچه‌ی طفلکی اذیت می‌شه، مامانشم از دوری بچه اذیت می‌شه، مادربزرگ پدربزرگم که حتما اذیت می‌شن.😖 آخه واجبه؟! بله واجب‌تر از نون شبه!😏 همسر ۷ صبح می‌زنن بیرون و خیلی تلاش کنن ۸:۳۰ شب می‌رسن خونه.🧔🏻💼 ۱۰:۳۰ هم از فرط خستگی همگی بیهوش می‌شیم.💤 می‌مونه ۲ ساعت ناقابل که با حضور بچه یک جمله رو هم نمی‌شه کامل ادا کرد⁦.⁦⁦🤦🏻‍♀️⁩⁦🤦🏻‍♂️⁩ . اگه شما وضعیت بهتری دارین، احتمالا فقط یه بچه دارین که اونم هنوز قنداقیه.😁 یا بچه‌‌های آرومی دارین که ساعت‌ها یه گوشه می‌شینن و خودشون بازی می‌کنن که این‌‌ها گونه‌هایی کمیاب از موجودات زنده هستن.😂 . در نهایت احساسِ نیاز به داشتنِ #وقتِ_اختصاصی با همسر به منظور #استحکام و #تقویت پیوند #زناشویی، بر عذاب وجدان و دلتنگی برای بچه غلبه کرد و بعد از چندین ماه (که در فراغت کامل و با آسودگی، چند کلامی با همسر هم کلام نشده بودیم) توکل بر خدا، رفتیم یه رستوران خلوت و یه گوشه دنج یکی دو ساعت فقط حرف زدیم⁦.🧕🏻⁩💬🧔🏻 . توی این یک سال و نیمی که از تولد زهرا می‌گذره، این سومین بار بود که برای تفریح دو نفره برنامه ریزی می‌کردیم. که میانگین می‌شه ۶ ماه یک بار! به نظرم جا داشت بیشتر هم بشه.🤔⁦⁦👌🏻⁩ . آینده و برنامه‌هامون 💭، کارهایی که این روزا هر کدوم مشغولشیم، روزمرگی‌هامون و خلاصه هرچه دل تنگمان خواست رو تند و تند وسط لقمه‌های غذا تقدیم هم کردیم.🍕🎁 البته این وسط غرایز مادری هم دست بردار نبودن،😪 با اینکه تلاشمو می‌کردم تا شش دنگ حواسم پیش همسر باشه و از فرصت پیش اومده نهایت لذت و استفاده رو ببریم،😊 ولی دو سه دنگم در رفت و آمد بین خونه‌ی مادرشوهر و رستوران بود؛ ای وای الان نگه ماما، گرسنه نباشه، خوابش نگرفته باشه، نکنه گریه کنه خبرمون نکنن!😒 . بعد از ۲-۳ ساعت تجدید قوا و تجدید بیعت که برگشتیم، انتظار داشتم #فیلم_هندی طور، تا درو باز می‌کنیم من زانو بزنم و زهرا ماما ماما گویان بدوه طرفم⁦🏃🏻‍♀️⁩ 😎 هم دیگه رو سفت بغل کنیم و من بفهمم چقدر به بچه‌م سخت گذشته و دلتنگم بوده. 🥰😥 اما زهرا همون‌جور که مشغول بازی بود با دیدنمون یه لبخند خیلی شیک زد😌 و سریع برگشت به بازیش 🧸🧩 انگار این وقت اختصاصی برای همه لازم بود؛ هم برای من و همسر، هم برای زهرا و مادربزرگ و پدر‌بزرگ.😉 . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

15 اسفند 1398 16:22:28

0 بازدید

madaran_sharif

. یک سری از اسباب‌بازی‌ها و عروسک‌هام رو برای بچه‌م نگه داشته بودم تا روزی که به دنیا اومد بهش بدم.🤗 به جز اون‌ها کلا اسباب‌بازی خریدن براش رو دوست داشتیم! . اولین‌ چیزی که براش خریدیم یک جغجغه بود که یه مدت کوتاهی باهاش بازی می‌کرد😉 انگار برای من و پدرش جالب‌تر بود.🙊 . یک ساله که شد چند تا اسباب‌بازی متنوع و مناسب سنش به اسباب‌بازی‌هاش اضافه شد... ولی این اسباب‌بازی‌ها بیشتر من و پدرش رو سرگرم‌ می‌کرد تا دخترمونو🤔 فقط همون بار اول که دیدشون براش جالب بودن و بعدش دیگه علاقه‌ای بهشون نشون نداد😔 . رفتیم چنتا اسباب‌بازی دیگه خریدیم که با اونا سرگرم بشه، ولی باز هم همون روال قبل بود!😟 فقط همون اول براش جالب بودن.😐 . دختر همه‌ش می‌اومد دنبال من توی آشپزخونه و دوست داشت با وسایل اونجا بازی کنه🧂🍴⁦🍽️⁩ یا دنبال پدرش و به گوشی و لپ‌تاپ علاقه نشون می‌داد! 💻📱 . یه روز گشتم توی پیج بازی‌های خلاقانه کودک و یکی از بازی‌هایی که مناسب سنش بود رو انتخاب کردم و با هم انجام دادیم.😁 خیلی خوشش اومد و هربار که انجام می‌دادیم باز هم براش تازگی داشت و جالب بود.😊 . کلا خرید اسباب بازی برای بچه‌ها باید حساب شده باشه تا هم خونه رو پر نکنه، هم صرفه اقتصادی داشته باشه و هم بر اساس شناخت از نیازها و علاقه‌های بچه باشه.👌 . پ.ن مادران شریف: آدرس تعدادی از صفحات بازی‌های خلاقانه توی اینستاگرام رو براتون می‌نویسیم شاید به دردتون بخوره: . 🔸@hambazi.tv 🔸@negarestanebazi 🔸@hambaazi 🔸@babyplaytime 🔸️@koodak_khalagh20 🔸️@bazikoodakane . . #ف_فتاحیان #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

07 اردیبهشت 1399 17:28:40

0 بازدید

madaran_sharif

. #م_روح_نواز (مامان #محمدحسن ۱۰ ساله، #محمدعلی ۷ ساله، #محمدحسین ۵ ساله، #محمدرضا ۳ ساله) #قسمت_ششم خانواده به خاطر مشکلی که تو زایمان سوم برام پیش اومد، خیلی نگران شدن. اما خدا به من آرامش خاصی داده بود و در دلم رضایت و شادی خاصی داشتم. می‌گفتم آخ جوون... بازم بچه.😍😄 حتی مشکلی هم نمی‌دیدم درسم رو ادامه بدم. پدر و مادرم برام پرستار گرفتن تا بیاد خونه و به من تو کارها کمک کنه. (خودمون شرایطش رو نداشتیم.) اتفاق خوبی که با بارداری چهارم افتاد، این بود که آلرژی شدید آقا محمدحسین، به لطف خدا خوب شد.🤩❤️🤲🏻 (نمی‌دونم به خاطر از شیر گرفتن بود، یا حضور نوگل چهارمم یا...) بعد به دنیا اومدن محمدرضا، حال جسمی خودمم خیلی بهتر شد و با زایمان چهارم، ضعف‌های جسمی قبلیم خیلی کمتر شد.😃🤲🏻 توانایی‌م خیلی بیشتر شده بودم و به تنهایی می‌تونستم به بچه‌ها رسیدگی کنم.😍🤩 پرستار هم درواقع پنچرگیر من بودن و هرکاری که نمی‌تونستم یا نمی‌رسیدم، ایشون انجام می‌دادن. محمدرضا چند ماهه شده بود که من شروع کردم برای کنکور دکترا بخونم.😁👌🏻 سال اول قبول نشدم. اما ناامید نشدم و دوباره شروع کردم و الحمدلله، سال بعدش تونستم رتبه‌ی ۶ کنکور دکترا رو به دست بیارم و مهر سال ۹۸ وارد مقطع دکترا بشم. حدود ۹ ماه بود که پرستار قبلی دیگه نمی‌اومد. از آبان ماه مادرم یه پرستار خوب برامون گرفتن.👌🏻 رشته‌ام طوریه که باید از ترم ۳ وارد آزمایشگاه بشم. بنابراین دنبال پرستار مطمئنی بودیم که یه مدت بیاد و بره و بچه‌ها بهش عادت کنن تا بتونم موقعی که می‌خوام برم آزمایشگاه، با دل راحت بچه‌ها رو بهش بسپرم. البته بعدش کرونا اومد و قرار شد اول آزمون جامع دکترا رو بدیم و پروپوزال‌هامونو آماده کنیم، بعد وارد دانشگاه بشیم. به خاطر کرونا، من تونستم یه ترم هم مرخصی بدون سنوات بگیرم و الان ترم ۴ هستم و دارم برای آزمون جامع آماده می‌شم. پروپوزالم ر‌و هم دادم دست اساتید، تا ایراداتش گرفته بشه. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

08 مهر 1400 15:27:56

1 بازدید

madaran_sharif

. از اونجایی که من دوست داشتم با یه آدم از خانواده‌ی خیلی مذهبی ازدواج کنم، پدرم مخالفت نکرد و جلسه‌ی بله‌برون برگزار شد.😌 . به طرز عجیبی جلسه با خنده و شادی گذشت، آخرش فهمیدیم مهریه‌ی مختصر مفیدی تعیین شد و ما عروس شدیم.😅 . همسرم اون زمان دانشجو بودن و شغل درست و حسابی و پس اندازی نداشتن. تازه سربازی هم نرفته بودن.😅 کلا اوضاع خیلی ایده ال بود.😁 . عقدمون بدون خرید و در محضر، با حضور ۱۰ نفر انجام شد. هرچند ساده بود، اما همین که در محضر حضرت عبدالعظیم برگزار می‌شد ارزشمندش می‌کرد.😊 . حدود یک سال عقد بودیم و تو این مدت من درسم رو تموم کردم و در جستجوی کار راهی شهر شدم.🙃 . در دوران دانشجویی یک سال تو یک شرکت، به عنوان طراح کار کردم. حالا، باید برای کسب تجربه و البته کمک مالی می‌رفتم سراغ یه کار دیگه. . اما یه دختر چادری و معذب در رابطه با نامحرم کجا، و فضای کار برای یک عمرانی کجا.😑 . با احتساب شرایطم و جو دو سه تا شرکتی که توی ورودیشون قبول شدم، باید تصمیم سختی می‌گرفتم و انتخاب می‌کردم.😶 . ناراحت‌کننده بود ولی تصمیم گرفتم با این شرایط تو اون شرکت‌ها کار نکنم.😫😓 شهرداری و جاهای دولتی هم که گیر فلک نمی‌اومد.😒 . با همسر دودوتا چهارتا کردیم ببینیم چه جوری بریم سر خونه زندگیمون. دیدیم چیز زیادی نداریم و از اونجایی که بنای زندگی رو بر سازندگی و استقلال گذاشتیم، به یه مهمانی🍛 به جای عروسی، در منزل پدرم و یک زیرزمین استیجاری اکتفا کردیم. . البته لباس عروس👰🏻 تنم کردم و یه سرویس بدل که خدایی نکرده آرزو به دل نمونم.😂 . منتقد زیاد داشتیم؛ ولی وقتی یه مادر داری که به علایقت احترام می‌ذاره😌 و همسری که خیلی شبیه رویاهاته، گوش‌هات شنوایی‌شو از دست می‌ده😅 و خوش و خرم به زندگی می‌رسی.😊 . قبل از اینکه بریم سر خونه زندگیمون، اردوی ازدواج دانشجویی مشهد رو رفتیم.😍 وقتی همه با چادر یه رنگ می‌رفتن حرم🕌 و اون‌همه آدم مهمون عروسیت در محضر امام رضا می‌شدن، احساس می‌کردی باشکوه‌ترین عروسی دنیا رو داری.😍 . همون اوایل ازدواج، همسرم جایی که دوست داشتن مشغول کار شدن.🤗 البته کار توام بود با ماموریت که شرایط رو سخت می‌کرد، اما خیلی جای شکر داشت.🤲🏻 . ۱۰ ماه بعد همسر باید می‌رفتن سربازی.👮🏻‍♂ . همین موقع‌ها بود که تصمیم گرفتیم نفر سومی رو عضو خانواده کنیم.👶🏻 فکر می‌کردیم حالا که تحت نظر دکتر👩🏻‍⚕ و با رعایت تمام اصول پیش رفتیم همه چی حله و ۹ ماه بعد یه بچه تپل میاد... اما خواست خدا چیز دیگه‌ای بود و بچه نموند... . #م_ح #تجربیات_تخصصی #قسمت_دوم #مادران_شریف_ایران_زمین

10 تیر 1399 17:24:02

0 بازدید

madaran_sharif

. #ز_زینی‌وند (مامان #معصومه چهار و نیم ساله) . سال ۶۹ در یکی از روستاهای استان لرستان در خانواده‌ای سنتی چشم به جهان گشودم.😁 . بعد از ۳ تا دختر در حالی که همه در آرزوی فرزند پسر بودن دنیا اومدم و تولدم باعث خوشحالی کسی نشد. این پسردوستی خانواده و وصفی که از اوضاع حزن‌آور خونه و فامیل🤧 بعد از تولدم شنیدم، باعث شده بود از همون بچه‌گی نسبت به جنسیتم حس خوبی نداشته باشم😬 و حس کنم باید حقم رو از پسرها بگیرم. با تولد برادرام خونواده ما هشت نفره شد و از روستا به شهر اومدیم.   . به خاطر حرف مردم و دهن پرکن بودن رشته‌ی رياضی این رشته رو انتخاب کردم ولی حس می‌کردم روح خشکش آزارم می‌ده.😖 . سال سوم دبیرستان بعد از کلی جنگ و دعوا🤬 بالاخره از رشته ریاضی به علوم انسانی تغییر رشته دادم. . کتاب‌های رشته انسانی رو دوست داشتم. توی المپیاد تاریخ در سطح استان رتبه آوردم و گاهی شعر می‌گفتم. حتی در بخش استانی ادبیات جشنواره خوارزمی نفر اول شدم. . عاشق شهرت و مجری‌گری بودم. سخت مشغول درس خوندن، به امید رشته روانشناسی در یکی از دانشگاه‌های تهران. چون فکر می‌کردم توی تهران رسیدن به رویاهام امکان‌پذیر تره. اما خواست خدا با خواست دلم یکی نبود.😔 . نتایج کنکور اعلام شد. رشته‌ی روانشناسی دانشگاه خرم‌آباد که پنجمین انتخابم بود قبول شدم. اولین شخص توی فامیل بودم که دانشگاه دولتی قبول شده بود و خانواده بسی ذوق زده😀 اما… خودم حس می‌کردم دیگه رسیدن به رویاهام محاله.😔  . فضای دانشگاه و مواجه شدن با تیپ‌های مختلف باعث شد عقایدم سست بشه. به شدت میل به دیده‌شدن و خودنمایی داشتم. جزء شاگرد اولای کلاس بودم اما حس می‌کردم تلاشام فایده‌ای نداره و کسی من رو نمی‌بینه. حتی پام به صدا و سیمای لرستان کشیده شد. برای تست صدا رفتم اما قبول نشدم.😪 . این ناکامی‌های پشت هم منو از خدا و معنویت دور کرده بود. حسابی ازخدا شاکی😒 بودم، از تمام نه‌هایی که سر راهم می‌اومد. توی همون اوضاع به مرکز پاسخگویی به سوالات دینی زنگ زدم. حرف اون آقا هنوز توی ذهنمه که در جواب همه‌ی گله‌ها و چراهای من گفتند: حکمت خدا با مرور زمان معلوم میشه...🤔 . کمی بعد اردوی راهیان نور غرب قسمتم شد. بعدش دیگه اون آدم سابق نشدم. آشنایی با شهدا و مطالعه سبک زندگی‌شون بهم فهموند که چقدر اشتباه رفتم. من فقط پوسته‌ی دین رو شناخته بودم. خدا برام فقط برای سر سجاده و اهل بیت فقط برای وقت تنگنا بودند. اما شهدا میل شدید به دنیا و اون همه تعارض و تنش‌ها رو ازم گرفتند و منو وارد مسیر تازه‌ای کردن. . . #قسمت_اول #تجربه_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

07 مرداد 1399 17:13:09

0 بازدید

madaran_sharif

. بچه که بودم، ظهرا می‌رفتم سر کوچه، بچه‌هایی رو که از مدرسه می‌اومدن، نگاه کنم. عاشق مدرسه بودم.😃 روز اول مدرسه‌ی خواهرم منم با یه سارافون سرمه‌ای و یه کیف، رفتم مدرسه. اما کوچیک بودم و باید ۳ سال دیگه صبر می‌کردم.🙄 . همیشه این‌قدر ذوق خوندن داشتم که همه‌ی درس‌ها رو قبل معلم، خونده بودم.😄 همه‌شونو دوست داشتم و از همه راحت‌تر ریاضی بود که شب امتحانش چیزی برای خوندن نداشتم.😎 . در دوران دبستان و راهنمایی مسابقات قرآن و نهج‌البلاغه، کتابخوانی، هنرهای دستی، نقاشی و ورزشی هم شرکت می‌کردم. دوست داشتم همیشه وقتم رو با فعالیت مفید پر کنم.😇 . اول دبیرستان وارد مدرسه تیزهوشان فرزانگان شدم. بر خلاف دوران راهنمایی که کلاس‌ها معمولا برام کسل کننده بودن، از درسا راضی بودم.🤩 با اینکه جز تازه واردهای مدرسه بودم اما به لطف نمرات خوب و فعالیت‌های سر کلاس‌، سرشناس بقیه شدم.😁 . از بین کلاس‌های المپیاد مدرسه، تو دو تا موضوعی که بیشتر از همه علاقه داشتم شرکت کردم؛ فیزیک و کامپیوتر بعدش فهمیدم کامپیوتر اونیه که من می‌خوام😍 و این‌طوری رشته دانشگاهیمم انتخاب شد. . کتابخونه مدرسه شده بود پاتوقم،📚 پشت سر هم کتاب‌های ریاضی مرتبط رو امانت می‌گرفتم و می‌خوندم.🤓 با اینکه تو المپیاد، هیچ‌وقت از مرحله‌ی ۱ بالاتر نرفتم؛ ولی مطالعات از روی علاقه‌م، هم برام خاطرات خوبی ساخت و هم در ادامه تحصیلم خیلی کمکم کرد⁦⁦⁦⁦⁦⁦⁦⁦⁦⁦. . پیش دانشگاهی روزانه حدود ۵ ساعت درس می‌خوندم.😃 بعد عید به پیشنهاد مشاورا، ساعات مطالعه‌م رو بیشتر کردم، نتیجه شد رتبه ۴۱۷ منطقه ۱. . با این رتبه می‌تونستم دانشگاه شریف قبول بشم.⁦👍🏻⁩ (مثلا علوم کامپیوتر، ریاضی یا مهندسی های غیر برق و کامپیوتر)؛ اما به خواست پدرم که دوری راه رو در نظر گرفتن، موندم شهر خودمون مشهد.😀 . و به این ترتیب شدم دانشجوی دانشگاه فردوسی مشهد، رشته‌ی مهندسی کامپیوتر😊 . با اینکه دانشگاه فردوسی، دانشگاه معتبری بود؛ اما بازهم جوابگوی اون‌چه من از کلاس‌ها انتظار داشتم نبود.😕 برای همین کنار درسای دانشگاه، مطالعه، برنامه نویسی، کار پژوهشی و دانشجویی و شرکت توی مسابقات هم داشتم.😃 البته باز هم مشابه المپیاد دبیرستان، با اینکه مقام‌هایی کسب کردم اما با پیش بینی خودم فاصله داشت.😅 . ✅ تجربه‌ی من می‌گه معمولا اگر هدفی رو مد نظر دارید باید برای بالاتر از اون تلاش کنید تا به هدف تعیین شده خودتون برسین، چون معمولا عواملی که ما نمی‌شناسیم یا پیش‌بینی نکردیم هم تاثیر گذارن.😌 . #ف_غیور #کامپیوتر۸۴_فردوسی #تجربه_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_اول #مادران_شریف

03 اسفند 1398 16:21:24

0 بازدید

مادران شريف

0

1

. #پ_بهروزی (مامان محمد ۵ ساله و علی ۳ ساله) چندی پیش یه سوغات از بلاد کفر به دستمون رسید که خیلی کیفور شدیم بابتش.🤩 یه بسته لگوی اصل. محمد حسابی باهاش سرگرم شد. بیشتر از حد تصورمون براش جذاب بود، هر چه می‌گذشت نه تنها براش تکراری نمی‌شد، بلکه هر روز خلاقیت بیشتری بروز می‌داد و چیزای جالبتری درست می‌کرد. پای ثابت همه‌ی بازی‌ها بود.موقع خونه سازی، با لگوها خونه و ماشین درست می‌کرد. موقع جنگ بازی، تانکش با لگو بود. موقع مزرعه بازی باهاشون گاو و گوسفند درست می‌کرد. خلاصه دیدیم وسیله‌ی چندکاربردی خوبیه، جا داره به هر مناسبتی یه مقدار به قطعات لگو اضافه کنیم تا دستش برای ساخت و ساز بازتر باشه. همون اول کار متوجه شدیم قیمت لگوی اصل خیلی بالاست 🤪 و اصلا چه کاریه؟😏 ایرانی ایرانی بخر و این حرفا. دنبال لگوی ایرانی گشتیم. طی تحقیقاتمون رسیدیم به یه برند ایرانی و به نیت امتحان خریدیم. علی‌رغم ظاهر زیبا، کیفیتش خوب نبود. قطعاتش خوب چفت نمی‌شد و بچه رو اذیت می‌کرد موقع بازی. هر چند همون هم مدت زیادی سرگرمشون می‌کرد، ولی سازه هاشون دوام نداشت و وسط بازی خراب می‌شد. دم عید داشتیم راضی می‌شدیم که با پول عیدی‌هاشون لگوی اصل بگیریم. به یکی از آشناهامون که ایران نبودن گفتم بخرن و بیارن. اینجوری برامون ارزونتر در می‌اومد‌. اون بنده خدا گفتند اگه بخواهید براتون می‌خرم، ولی خودم همیشه می‌سپارم از ایران برای پسرم اسباب‌بازی بخرن!😉 چون اسباب‌بازی‌های ایرانی هم با کیفیته و هم قیمتش خیلیییی کمتره! یه برند ایرانی لگو هم گفت که خیلی راضی بوده ازش! خلاصه با یک دهم قیمتی که می‌خواستیم هزینه کنیم یه لگوی ایرانی خریدیم با کیفیت خیلی عالی!🤩 پ.ن۱: متاسفانه تبلیغات این برند خیلی ضعیف بود! طوری‌که ما هرچی جستجو کرده بودیم به چنین برندی نرسیدیم!! پ.ن۲: لگو آوا مدل amt3110 رو جستجو کنید پیداش می‌کنید. همه جوره عالی بود این لگو و از نمونه‌ی خارجی حقیقتا چیزی کم نداشت. شما هم اگر برند گمنام و باکیفیتی می‌شناسید بنویسید برامون. #لگو #لگو_ایرانی #اسباب_بازی_ایرانی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

1

. #پ_بهروزی (مامان محمد ۵ ساله و علی ۳ ساله) چندی پیش یه سوغات از بلاد کفر به دستمون رسید که خیلی کیفور شدیم بابتش.🤩 یه بسته لگوی اصل. محمد حسابی باهاش سرگرم شد. بیشتر از حد تصورمون براش جذاب بود، هر چه می‌گذشت نه تنها براش تکراری نمی‌شد، بلکه هر روز خلاقیت بیشتری بروز می‌داد و چیزای جالبتری درست می‌کرد. پای ثابت همه‌ی بازی‌ها بود.موقع خونه سازی، با لگوها خونه و ماشین درست می‌کرد. موقع جنگ بازی، تانکش با لگو بود. موقع مزرعه بازی باهاشون گاو و گوسفند درست می‌کرد. خلاصه دیدیم وسیله‌ی چندکاربردی خوبیه، جا داره به هر مناسبتی یه مقدار به قطعات لگو اضافه کنیم تا دستش برای ساخت و ساز بازتر باشه. همون اول کار متوجه شدیم قیمت لگوی اصل خیلی بالاست 🤪 و اصلا چه کاریه؟😏 ایرانی ایرانی بخر و این حرفا. دنبال لگوی ایرانی گشتیم. طی تحقیقاتمون رسیدیم به یه برند ایرانی و به نیت امتحان خریدیم. علی‌رغم ظاهر زیبا، کیفیتش خوب نبود. قطعاتش خوب چفت نمی‌شد و بچه رو اذیت می‌کرد موقع بازی. هر چند همون هم مدت زیادی سرگرمشون می‌کرد، ولی سازه هاشون دوام نداشت و وسط بازی خراب می‌شد. دم عید داشتیم راضی می‌شدیم که با پول عیدی‌هاشون لگوی اصل بگیریم. به یکی از آشناهامون که ایران نبودن گفتم بخرن و بیارن. اینجوری برامون ارزونتر در می‌اومد‌. اون بنده خدا گفتند اگه بخواهید براتون می‌خرم، ولی خودم همیشه می‌سپارم از ایران برای پسرم اسباب‌بازی بخرن!😉 چون اسباب‌بازی‌های ایرانی هم با کیفیته و هم قیمتش خیلیییی کمتره! یه برند ایرانی لگو هم گفت که خیلی راضی بوده ازش! خلاصه با یک دهم قیمتی که می‌خواستیم هزینه کنیم یه لگوی ایرانی خریدیم با کیفیت خیلی عالی!🤩 پ.ن۱: متاسفانه تبلیغات این برند خیلی ضعیف بود! طوری‌که ما هرچی جستجو کرده بودیم به چنین برندی نرسیدیم!! پ.ن۲: لگو آوا مدل amt3110 رو جستجو کنید پیداش می‌کنید. همه جوره عالی بود این لگو و از نمونه‌ی خارجی حقیقتا چیزی کم نداشت. شما هم اگر برند گمنام و باکیفیتی می‌شناسید بنویسید برامون. #لگو #لگو_ایرانی #اسباب_بازی_ایرانی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن