پست های مشابه
madaran_sharif
. #پ_شکوری (مامان #عباس ۳سال و ۸ماهه و #فاطمه ۲سال و ۳ماهه) کتاب خوندن در کنار بچهها خیلی کار سختیه.🧐 چون هی میخوان بیان کتاب رو بگیرن و روش نقاشی بکشن یا وسطش صحبت کنن و رشتهی فکر و ذهن و تمرکز آدم رو پاره کنن! بعد از بچهدار شدن به سختی میتونستم توی بیداری بچهها کتاب بخونم. وقتهای خوابشون هم محدود بود و معمولاً صرف کارهای مجاری و درس میشد. چند وقتی غصهدار بودم به خاطر کتابایی که دوست داشتم بخونم اما هیچ وقت فرصتی براش نداشتم. فکر میکردم دیگه باید بیخیال مطالعه آزاد بشم.😓 حدود یک سال از تولد عباس گذشته بود. یادم نیست دقیقا چطور با کتابهای صوتی آشنا شدم. اما این آشنایی خیلی برام با برکت بود و حتی شاید از رزقهای معنوی بچهدار شدن بود. توی دوران مجردی و حتی متأهلی بدون بچه، اصلا آشنایی با کتاب صوتی و اپلیکیشنهای کتابخوان نداشتم. شاید چون خیلی نیازی بهشون نداشتم. به راحتی میتونستم هر وقت هر کتابی که میخوام رو بگیرم و بخونم. اما ورود به دنیای کتابهای صوتی، نقطهی عطفی در زندگیم به عنوان یک مادر بود.😇 به راحتی میتونستم در طول روز و کنار بچهها، کتاب گوش بدم. موقع آشپزی، مرتب کردن خونه، قبل خواب، توی ماشین و موقع رفت و آمد. توی این دو سه سال با همین روش و با استفاده از هندزفری و اسپیکر تونستم کتابهای خوبی رو گوش بدم. شما هم این روش رو امتحان کنید.👌🏻 من از اپلیکیشن طاقچه استفاده میکنم. معمولاً تخفیف میذاره و کتابها رو میشه ارزونتر خرید. الان هم توی تابستون، گردونه گذاشته که میشه روزی یکبار بچرخونیم و کد تخفیف یا اشتراک کتابخونه هدیه بگیریم.😁 🔷یه سری کتابهای صوتی که توی طاقچه گوش دادم و به نظرم خوب و جالب بودن رو بهتون معرفی میکنم: ۱. نامیرا ۲. به سپیدی یک رویا ۳. عصرهای کریسکان ۴. جای امن گلولهها ۵. شُنام ۶. ماه به روایت آه ۷. پوتین قرمزها ۸. فرنگیس ۹. شبهای پیشاور 🔷این کتابها رو قبلاً خونده بودم و الان دیدم نسخهی صوتی هم داره: ۱۰. خداحافظ سالار ۱۱. یادت باشد ۱۲. سلیمانی عزیز ۱۳. خاطرات مرضیه حدیدهچی (دباغ) ۱۴. من زندهام ۱۵. دختر شینا ۱۶. سفر سرخ ۱۷. رویای نیمه شب 🔷اینارو هم دارم گوش میدم: ۱۸. همهی سیزده سالگی ام ۱۹. جانستان کابلستان ۲۰. قصه ی کربلا ۲۱. شیر دارخوین 🔷این کتاب صوتی بینظیر هم رایگانه: ۲۲. خون دلی که لعل شد پ.ن: شما هم #کتاب_صوتیهای خوبی که شنیدید رو بهمون معرفی کنید توی بخش نظرات🌷 معرفی و لینک دانلود کتابها در هایلایت کتاب صوتی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
02 مرداد 1400 14:59:46
0 بازدید
madaran_sharif
#قسمت_نهم #م_ک (مامان چهار پسر ده ساله، هشت ساله، شش ساله و سه ساله) هادی تو یه مدرسهی دولتی نزدیک خونه درس میخونه. وقتی علیاکبر دنیا اومد کلاس دوم بود.👶🏻 راه مدرسه رو هم یاد گرفتهبود یا خودش تنها میرفت یا با پسر همسایه که همون مدرسه بود.😊 منم درسام سنگینتر شدهبود و صبحها بعد نماز بیشتر بیدار میموندم تا درس بخونم. در طول روز هم یه وقتایی همچنان کتاب به دست بودم تا از درسم عقب نیفتم.😎 خونهی مامانم که میرفتیم، از فرصتهای خالی برای درس خوندن استفاده میکردم. سعی میکردم در طول ترم درسا رو بخونم، به همین خاطر زمان امتحانات و با وجود بچهها خیلی اذیت نمیشدم.👌🏻 بهمن ۹۸ سطح دو جامعةالزهرا رو به پایان رسوندم😊 همون روزا دیگه کرونا اومد و جلسات قصهگوییمون تعطیل شد.😔 امانت کتابمون محدود شد و همسایهها دیگه کمتر اومدن... ولی کتابخونه همچنان هست😊 هادی با حسن که ۲ سال ازش کوچیکتره خیلی همبازی و همکلامه و این همون چیزیه که خودم به خاطر اختلاف سنی با خواهر برادرم خلأش رو تو زندگیم حس میکردم. 😑 بعضیا میگن ظلم به بچههاست این فاصلهی سنی کم! درحالیکه از خیلی جهات مثل رشد توانمندیها، تعامل و رفاقت، به نفعشونه😎 ظلم اینه که یه کاری رو بچه بتونه حتی با نقص انجام بده ولی خودت انجام بدی!😕 چیزی که متاسفانه بین تک فرزندی و دوفرزندیها رایجه ولی کسی متوجهش نمیشه...😣 بچههام تو خونه خیلی چیزا رو از هم یاد میگیرن و مستقل بار میان. 💪🏻 بزرگه حس بزرگی میکنه و حامی کوچیکه س. کوچیکه از بزرگه یاد میگیره و توانایی خودش رو ارتقا میده👌🏻 . سال96، سومی رو که از شیر گرفتم هرسه تاشون رو به باباشون سپردم و رفتم کربلا. 😉 برای منِ مادر یکسری ﮐﺎرﻫﺎ ﭼﻨﺪﺑﺮاﺑﺮ نشده واقعا! مثلا زمانی که برای غذا یا میوه دادن به یه بچه لازمه، اگه ده درصد بیشتر کنی میتونی به چهار تا بچه غذا بدی. نیاز نیست چهار برابر وقت بذاری! بچه کوچیک هم بقیه رو میبینه و خودش میخوره.😉 بازی هم همینطوره. البته نمیخوام بگم که ﻫﺮﮐﺪوم ﺟﺪاﮔﺎﻧﻪ ﻧﯿﺎز ﺑﻪ وﻗﺖ و ﺗﻮﺟﻪ ندارن، بالاخره چهار تا ﺑﭽﻪ ، سختتر از یکی یا دوتاست.👌🏻 بچهها ﺣﺘﯽ اگر فاصله سنیشون کم باشه، بازم ﻓﻀﺎﺷﻮن ﺑﺎﻫﻢ متفاوته😬 خلقیاتشون متفاوته🤭 ﻣﺪرﺳﻪ که میرن، رﺳﯿﺪﮔﯽ جداگانه لازم دارن. اﻻن ﻫﻢ ﮐﻪ ﻣﺠﺎزی ﺷﺪه و ﺳﺨﺖﺗﺮ!😶 ﭘﺴﺮ دوﻣﻢ امسال ﮐﻼس اول بود و واﻗﻌﺎ سخت گذشت! اما میگذره، بچهها بزرگتر که بشن به هم کمک میکنن و برای خودشون و جامعه مفید میشن انشاءالله 😊 #مادران_شریف_ایران_زمین #تجربیات_تخصصی
21 تیر 1400 16:45:07
1 بازدید
madaran_sharif
. طبق معمول بخش مخوف سفر برای من، طی مسیر طولانی تهران-مشهد بود با بچهها😅😆 . مسیری طولانی که هربار یه صبح تا شب زمان میبره. ولی طبق تجربهم، سختترین بخشش سرگرم کردن بچهها تو ماشینه😅 . تا حدی به خاطر همین ترسم از سفر با دوتا بچهی کوچیک، از عید پارسال تا الان دیگه مشهد نیومده بودیم (هم زیارت و هم خونهی مامانم اینا) البته عوامل دیگهای (از جمله سرشلوغی همسر گرامی😆) هم دخیل بود در این بیسعادتی ما😄 . ولی دیگه دیدیم نمیشه🤗 دل رو به دریا زدیم و تصمیم گرفتیم بیایم مشهد 🕌 . . قرار بود بچهها توی صندلی ماشینهاشون عقب بشینن و منم تنهایی جلو بشینم😅 . مقدار زیادی اسباببازی و خوراکیهای مجاز و غیرمجاز (😅😆 هله هوله جات صنعتی!) هم برداشتیم که توی راه بدیم بهشون سرگرم بشن. . هر یکی دوساعت یه بار هم میایستادیم قدم میزدیم که بچهها خسته نشن و حوصلهشون سر نره. . . اما مسیرمون با بچهها چطور گذشت؟😁 . عباس دو سال و هفت ماههم، خیلی خوب باهامون همکاری کرد👌🏻 . کل مسیر توی صندلیش بود. خوارکی میخورد یا اطراف رو نگاه میکرد یا با فرفرهش بازی میکرد😁 دو سه ساعتی هم خوابید همونجا، بهونه هم نگرفت تقریبا😍😍 حتی گاهی سعی میکرد به خواهرش خوراکی و اسباببازی بده تا آرومش کنه😚 . . اما فاطمهی ۱۳ ماههم👧🏻 نصف مواقع غر میزد و میخواست بیاد جلو بغلم بشینه😅 البته شایدم بیشتر دوست داشت با دکمههای ضبط و کولر ماشین و دنده و در داشبورد و... بازی کنه😂 . . خلاصه فکر میکنم حدودا ۳۰ درصد اوقات فاطمه روی صندلی جلو بغلم بود. (چون صندلی عقب پر بود، خودم نمیتونستم عقب بشینم) 👈🏻 هم خطرناک بود (در صورت تصادف احتمالی😱) 👈🏻 هم حواس باباشو پرت میکرد😅 . . یه بارم سعی کردیم به گریههاش توجه نکنیم بلکه بیخیال بشه و بشینه سر جاش ولی بعد یه ربع گریهی مداوم تسلیم شدیم آوردیمش جلو😯😢 . . البته در مجموع خداروشکر سفر خوب و راحتی بود، یعنی نسبت به چیزی که فکر میکردم خیلی بهتر و راحتتر بود😇 . . ولی خب واقعا برامون سوال شد که کار صحیح چیه توی این مواقع؟! بذاریم گریه کنه و امنیت بچه رو به روحیهی بچه ترجیح بدیم؟ یا با دلش راه بیایم و اگر آروم نشد هیچ جوری، امنیت رو بیخیال بشیم برای دقایقی؟😅😆 شما اینجور وقتا چیکار میکنید؟ چطوری بچهها رو عادت میدید که توی جاده و سفر، حتما توی صندلی خودشون باشن؟ . . پ.ن: نائبالزیاره همهی دوستان هستیم توی حرم. انشاءالله قسمت و روزی همهتون بشه به زودی بیاید. . . #پ_شکوری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
14 خرداد 1399 16:32:12
0 بازدید
madaran_sharif
. بسازیم یا بخریم؟! گاهی وقتا یه اسباببازیهایی⚽️ رو میبینم که خیلی خوشم میاد👌🏻 خلاقانه است یا بامزه است یا... . میام بخرم که...🤔 یه لحظه میگم صبر کن صبرکن!! - واقعا لازم دارید؟ - بچهها نمیتونن خودشون رو سرگرم کنن؟🤸🏻♀️ - با خرید زود زود اسباببازی چه پیامی به بچهها میدی؟ - بچهی خلاق میخوای یا وابسته؟🤕 -الآن میتونی هزینه کنی؟ و کلی سوال دیگه...⁉️ . برای همین سعی میکنم کمتر اسباببازی بخرم، و بیشتر اسباببازیهایی بخرم که خلاقیتشون رو تحریک کنه یا برای مناسبتهای خاص باشه مثلا عید فطر به عنوان عیدی🎊 اسباببازی 🎁 گرفتن😍 . گاهی هم خودم بازی براشون بسازم...🔨 . چندوقت پیش یادم افتاد یه جایی دیده بودم بچهها با ماکارونی رنگی بازی میکنن🎨 یه بسته ماکارونی🍝 شکلی ریختم تو آب جوش کمی که نرم شد چند قطره رنگ خوراکی🖌️ اضافه کردم و آب کش کردم... وقتی سرد شد تبدیل شد به یه تجربهی خیلی جالب😍 . بچهها نشستن به ماکارونی بازی🥰 له میکردن، باهاش شکل میساختن، میخوردن😋😆 کمی بعد هم خلاقیت پسری گل کرد که قیچیشون✂️ کنه😀 . وقتی خسته شدن گذاشتم تا خشک بشه و سفت، حالا یه وسیلهی جدید بود که هم میشد باهاش شکل ساخت هم کارای دیگه...👌🏻 . یه دفعه یاد یه اسباببازی افتادم که خیلی دوست داشتم برای پسری بخرم (عکسشو ببینید) گفتم حالا میشه خودمون بسازیمش🤗 . یه جعبه مقوایی پیدا کردم و با پیچ گوشتی یا مداد✏️ سوراخهای کوچیک روش زدم، حالا ماکارونیها رو میذاریم روی سوراخها و پسری با چکش🔨 میفرستشون تو😄 دخترمون هم با دست تلاشش رو میکنه👋🏻 . خودم از ساخت بازی بیشتر از بچهها ذوق زده شدم...🤩 حس میکنم اینطوری بچهها👦🏻👧🏻 هم بیشتر قدر داشتههاشونو میدونن، هم تو هزینهی💵 خانواده صرفه جویی میشه، هم خلاقیت و صرفه جویی رو یاد میگیرن👌🏻 . راستی ماکارونی رنگی رو میشه بدون پختن هم درست کرد، فکرکنم با ترکیب کمی سرکه و رنگ خوراکی با ماکارونی خشک، میشه ماکارونی رنگی درست کرد... اینطوری هم دیگه نیاز به پختن نیست، هم سریع تر خشک میشه، هم فرم بهتری داره و شکلش خراب نمیشه👌🏻 . . #ز_م #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
15 خرداد 1399 17:15:18
0 بازدید
madaran_sharif
. #م_زادقاسمی (مامان #فاطمه_سادات ۱۷ساله، #سیده_ساره ۱۲ساله، #سید_علی ۸ساله و #سید_مهدی ۵ساله) #قسمت_دوم دوران دانشجویی بسیار فعال بودم. فعالیت صنفی و تشکیلاتی داشتم و دوران پرثمری بود. در انجمن علمی هم با دوستانم همایشهای علمی برگزار میکردیم.👌🏻 فعالیتهایی که دوران دانشجویی داشتم در ضمن این که مسیر زندگی من را مشخصتر کرد، توانایی و مهارتهام رو خیلی افزایش داد.😊 خودمون مدیر اجرایی خیلی از برنامهها بودیم. بچهها را میبردیم اردو و اونجا فعالیتهای مهمی انجام میدادیم. با همسرم هم در خلال همین فعالیتها آشنا شدم. ایشون دانشجوی رشتهی الکترونیک دانشگاه گیلان و یک سال از من بزرگتر بودند. یک روز همسرم برای انجام کارهای فارغالتحصیلی اومده بودند دانشگاه و از قضا من هم برای انجام کارهای فارغالتحصیلی دوستم رفته بودم که خیلی ناگهانی دیداری داشتیم و ایشون همون موقع به نظرشون اومده بود که برای ازدواج، بین من و ایشون تناسبی برقراره.😉 و جالب بود که قبل از اون دیدار، هیچ کدوم اصلا به این مسئله فکر نکرده بودیم! خلاصه خواستگاری توسط واسطهای از دوستانمون مطرح شد. صحبت کردیم و نوع نگاه ایشون به زندگی من رو بسیار به این ازدواج مایل کرد.😁 سال ۸۰ عقد کردیم و سال ۸۱ عروسی. نه یه عروسی پرتکلف و تشریفات! یه مراسم ساده و معمولی.👌🏻 بعد از ازدواجم هنوز دانشجو بودم. یه ذره از درسم مونده بود ولی ایشون همون سال فارغالتحصیل شدند. از اونجا که کارشناسی رتبهی اول کلاس بودم و معدل خوبی داشتم، انتظار و توقع از من بود که بلافاصله ارشد بخونم اما ادامه ندادم و خواستم یه مدت کار تو حوزهی فرهنگی رو تجربه کنم.👌🏻 روز خواستگاری گفته بودند که تصمیم دارن حوزه برن و بلافاصله بعد از عقدمون هم شروع کردن به درس خوندن و یکی دو سال طول کشید تا رسماً وارد حوزه بشن و پس از ازدواج راهی قم شدیم. چون محیط زندگیم به شدت تغییر کرده بود، یه سال اول بیشتر در حال سازگار شدن با محیط جدید بودم.😅 همسرم منو با یه مجموعهای آشنا کردن که به عنوان ارزیاب کلاسهای مرکز معارف میرفتم به دانشگاههای مختلف و استاد رو ارزیابی میکردم. صرفاً برای اینکه با مجموعههایی که توی قم هستند آشنا بشم که یه محیط جدید رو برای کار پیدا کنم. یه مدت هم با جامعة المصطفی همکاری کردم. ولی اون هم چیزی که دنبالش بودم نبود. کمکم همسرم وارد تبلیغ در حوزهی دانشجویی شدن. مثل سفر با دانشجوها و تبیین فرهنگی، سیاسی و... برای اونها. من هم با ایشون میرفتم و این خیلی راضیم میکرد.🤩 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
26 بهمن 1400 17:24:29
2 بازدید
madaran_sharif
. معمولا هجمههای فرهنگی روی کسی که میخواد چند تا بچه👶🏻 داشته باشه، زیاده مثلا من وقتی میگفتم بچه زیاد میخوام، فامیل مسخرهم میکردن😕 میگفتن تو میخوای بچههاتو تو کدوم ماشینی🚘 سوار کنی؟! یا اونایی که دلشون میسوزه، میگن خب خرج💰 اینهمه بچه رو از کجا میخواید بیارید؟🧐 . و واقعا هم خرج اینهمه بچه رو دادن سخته؛🤷🏻♀️ ولی دیدم که با اومدن هرکدوم از بچههامون👶🏻، یه سری برکتهای مادی و معنوی برامون رقم خورد که اگه اونا نبودن مطمئنم خیلی از اتفاقات خوب هم نمیافتاد😉 . . اکثر افراد قبل اینکه با مسئلهی چندفرزندی مواجه بشن، نسبت بهش گارد دارن❌ اما وقتی بچهی جدید به دنیا میاد، نسبتشون کاملا متفاوت میشه😉 . مثلا ما وقتی بچهی سوممون تو راه بود، از برخورد خانوادهها خیلی میترسیدیم😥 و خیلی دیر بهشون اطلاع دادیم🙈 اولش ناراحت شدن و کلی نصیحتمون کردن که چرا اینقدر عوامانه فکر می کنید! . ولی بعدش، وقتی که رفته بودیم شهرستان، مادرشوهرم میگفتن بچه خیلی شیرینه😍 وقتی شما میاید پیش ما، ما افتخار میکنیم. من الان خیلی افسوس😣 می خورم که دوتا بچه بیشتر ندارم. کاش بیشتر بچه آورده بودم... . این حرف رو فقط مادرشوهرم نمیزدن خیلیا بهم میگن. حتی تو سختیها بهم دلداری میدن که الان سختیاشو میکشی، بعدا انشاءالله بهشون افتخار میکنی😍❤️ . . اون نگرانی که ماها معمولا تو پذیرش بچهی بیشتر داریم، به نظر من مثل خیلی از کارای این دنیاست که آدم وقتی انجام میده میبینه کار سخت و پیچیدهای نبود😀 . آدم قبل اینکه ازدواج بکنه فکر میکنه اگه ازدواج بکنه چی میشه! یا مثلا قبل اینکه بچهش به دنیا بیاد، فکر میکنه اگه مامان بشه یا بابا بشه خیلی قراره شرایط متفاوت بشه🤔 . ولی بعد یه مدت که آدم وارد مرحلهی جدید زندگیش میشه، میبینه که تقریبا همه چیز همونیه که قبلا بوده😄 زندگی داره روال عادیشو طی میکنه👌🏻 . دربارهی اومدن بچههای جدید هم همینه. بچه وقتی میاد همه چیزش جور میشه. مادی و معنوی و... روزیش رو واقعا خدا می رسونه🤲🏻 . فقط ما هم باید سعی کنیم به تربیتشون بیشتر اهمیت بدیم، براشون برنامه ریزی مالی و تربیتی داشته باشیم تا اون جایی که میتونیم و... . خلاصه از هجمههای فرهنگی نباید ترسید😊 یعنی به نظرم بهتره خیلی بهش فکر نکنیم که اگه بچههای بعدی بیان، چی میشه و مردم چی میگن و... . وقتی بچهی جدید به دنیا بیاد، خانوادهها خیلی راحت باهاش کنار میان😉 مخصوصا که محبت اون بچه هم میافته تو دلشون😍 . . #پ_ت #تجربیات_تخصصی #قسمت_پانزدهم #مادران_شریف_ایران_زمین
06 خرداد 1399 17:11:36
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. #ف_جباری (مامان زهرا ۲.۵ ساله و هدی ۴۰ روزه) . همیشه غبطه میخوردم و احسنت میگفتم به خانوادهشون که کارهای خاص و به یادماندنی انجام میدن...😊 . عباس که به دنیا اومد گفتن چی کار کنیم ایام #دهه_فجر تو ذهن بچهها یه شادی واقعی بشه؟ . شب ۲۲ بهمن ۲ سال پیش، عباس ۳ سال و نیمه و علیاکبر یک ساله بود که اولین #جشن_تولد_انقلاب رو تو خونهشون به راه انداختن،🥰 جشن تولدی که برای ۴۰ سالگی انقلاب گرفته بودن از تولدهای دیگه هیچی کم نداشت، #تم_تولد، پرچمهای ایران و بادکنکهای سبز و سفید و قرمز بود و کلاههای سه رنگی که خانوادگی درست کرده بودن.🇮🇷 دوستان بچهدار رو دعوت کرده بودن و اصرار داشتن که جشن برای بچههاست. . کیک رو آوردن و شمع ۴۰ سالگی انقلاب رو فوت کردیم. ساعت ۹ شب هم بچهها و بزرگترها #الله_اکبر گویان محله رو روی سرشون گذاشتن. همه کیف کردن و شادی این جشن به جونشون نشست، میگفتن دیگه ۲۲ بهمنها خاطرشون با جشن تولد انقلاب خونهی اونها شیرین میشه.🤗 . سال بعدش تولد ۴۱ سالگی انقلابمون که با ۴۰ام سردار دلها یکی شد، یه ریسه پرچم جدید به دکورشون اضافه شده بود، پرسیدیم این چیه؟ گفتن پرچم جنبشهای محور مقاومته!💪🏻 میخوایم به بچهها نشون بدیم که شادی جشنمون فقط برای ایرانیها نیست، همه خوشحالن و افتخار میکنن به این انقلاب...🥰 همونجور که همه ناراحت بودن از رفتن #سردار...😔 . یادمه عباس پرچم ایران روی دوشش انداخته بود و دور خونه میچرخید، بین دوستاش حسابی افتخار میکرد به میزبانی این جشن تولد،😎 . اما علیاکبر هنوز کوچیک بود، شاید امسال کمکم بفهمه شیرینی این جشن رو... . امسال که چراغ خونهشون خاموشه و در و دیوارهای خونه دلتنگ ریسهها و بادکنکهایی میشن که دیگه ازشون آویزان نمیشن.😞 . امسال که آبجی نور میخواست اولین جشن تولد انقلاب زندگیش رو تو خونهشون کنار مامان و بابا و داداشها تجربه کنه... اما... اما نمیگم حیف... . چون امسال به جای چراغ خاموش خونهی اونها، چراغ خونه ما و دوستاشون روشن میشه و #جشن_تولد_انقلاب رو خاص و به یادموندنی برای بچههامون معنا میکنیم...🌸🙏🏻 . . پ ن: این خاطره مربوط به خانوادهی برادرم آقای #محمدسعید_جباری هست که آذرماه امسال سه فرزند عزیزشون، #عباس ۵.۵ ساله، #علی_اکبر ۳ ساله و #نور ۲ ماهه رو به مادر سپردند و به رحمت خدا رفتند... ان شاءالله روحشون قرین رحمت الهی و دعای دوستان بدرقه راهشون باشه.🙏🏻 لطفا فاتحهای قرائت بفرمایید.🌺 . . #روزنوشت_های_مادری #جشن_تولد_انقلاب #جشن_تولد_خاص #مادران_شریف_ایران_زمین