پست های مشابه

madaran_sharif

. #قسمت_دوم . #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹ و ۶ و ۳ ساله) . سال ۸۵ کنکور قبول شدم.😊 ریاضی و فیزیک رو دوست داشتم و می‌خواستم رشته‌ی آینده‌م هم شبیه همینا باشه. انتخاب‌هام به ترتیب برق و کامپیوتر و صنایع بود. که نهایتا صنایع امیرکبیر قبول شدم و بعدها بهش علاقه پیدا کردم. . ترم اول دوری از خانواده برام سخت بود و من و مامانم هردو خیلی گریه می‌کردیم، اما دیگه کم‌کم خودمو مشغول درس‌خوندن کردم تا کم‌تر غصه بخورم. زیاد درس می‌خوندم و اولویت اولم درس بود. در کنارش کارهای فرهنگی توی گروه‌های دانشگاه هم انجام می‌دادم. . چندتا از هم‌اتاقی‌هام خیلی مقید نبودن و نماز نمی‌خوندن. برام خیلی عجیب بود، چون توی شهرمون همه دوستام مذهبی بودن. می‌ترسیدم که یه وقت ازشون تاثیرات منفی بگیرم. برای همین وارد گروه‌ها و اردوهای مذهبی دانشگاه شدم و دوستای جدید پیدا کردم.🥰 . کارشناسی‌م رو با رتبه‌ی ۲ تو گرایش خودمون تموم کردم و حالا می‌تونستم بدون کنکور، وارد ارشد بشم. . تابستون قبل ارشدم، همسرم ازم خواستگاری کردن. هم‌شهری خودمون بودن و ارشد علم‌و‌صنعت می‌خوندن. شغل پاره‌وقت داشتن و سربازیم نرفته‌بودن. شرایط فرهنگی و مالی خانواده‌شون هم مثل خودمون بود. . بعد از چند جلسه و تحقیقات و مشورت‌ها، نامزد شدیم و سه ماه بعدش هم، طبق رسم شهرمون، عقد و عروسی رو هم‌زمان گرفتیم. خیلی ساده و تو خونه‌ی پدرهامون. مهریه‌م هم ۱۴ سکه بود.⁦👌🏻⁩ . بعدش باهم اومدیم تهران واسه شروع سال جدید تحصیلی. سه چهار ماهی هرکدوم خوابگاه بودیم و بعد، یه خونه نزدیک دانشگاه همسرم اجاره کردیم و با یه جهیزیه‌ی معمولی رفتیم خونه‌ی بخت. . حدود ۷ ماه بعدش خدا خواست و باردار شدم.⁦👶🏻⁩ اولش خیلی شوکه بودم چون داشتم درس می‌خوندم و نگران شدم که نتونم درسم رو ادامه بدم، اما خانواده‌هامون خیلی از این خبر خوش‌حال شدن و بهمون روحیه دادن.🤗 . درسم رو توی بارداری ادامه دادم و دیگه چند واحد درس و دفاع پایان‌نامه‌م، موند برای بعد زایمان. . واسه زایمان، تجربه و اطلاعاتی نداشتم و از قبل هم برای تسهیل زایمان طبیعی، کاری نکرده‌بودم. این شد که رفتم یه بیمارستان، توی شهر خودمون و هم درد زایمان طبیعی رو کشیدم هم نهایتا سزارین شدم.😑 . بعد دو هفته برگشتیم تهران، چون دوست داشتم زودتر مستقل بشم. دو سه ماه اول، پسرم مدام دل‌درد و گریه‌زاری داشت و شبا بیدار بود. برای همین یه ترم مرخصی گرفتم. به مرور که شرایط پسرم بهتر شد، دوباره کارای پایان‌نامه‌م رو از سر گرفتم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

21 دی 1399 19:21:31

0 بازدید

madaran_sharif

. #ف_جباری (مامان زهرا ۲.۵ ساله و هدی ۴۰ روزه) . همیشه غبطه می‌خوردم و احسنت می‌گفتم به خانواده‌شون که کارهای خاص و به‌ یادماندنی انجام می‌دن...😊 . عباس که به دنیا اومد گفتن چی کار کنیم ایام #دهه_فجر تو ذهن بچه‌ها یه شادی واقعی بشه؟ . شب ۲۲ بهمن ۲ سال پیش، عباس ۳ سال و نیمه و علی‌اکبر یک ساله بود که اولین #جشن_تولد_انقلاب رو تو خونه‌شون به راه انداختن،🥰 جشن تولدی که برای ۴۰ سالگی انقلاب گرفته‌ بودن از تولدهای دیگه هیچی کم نداشت، #تم_تولد، پرچم‌های ایران و بادکنک‌های سبز و سفید و قرمز بود و کلاه‌های سه رنگی که خانوادگی درست کرده‌ بودن.⁦🇮🇷⁩ دوستان بچه‌دار رو دعوت کرده‌ بودن و اصرار داشتن که جشن برای بچه‌هاست. . کیک رو آوردن و شمع ۴۰ سالگی انقلاب رو فوت کردیم. ساعت ۹ شب هم بچه‌ها و بزرگتر‌ها #الله_اکبر گویان محله رو روی سرشون گذاشتن. همه کیف کردن و شادی این جشن به جونشون نشست، می‌گفتن دیگه ۲۲ بهمن‌ها خاطرشون با جشن تولد انقلاب خونه‌ی اون‌ها شیرین می‌شه.🤗 . سال بعدش تولد ۴۱ سالگی انقلابمون که با ۴۰‌ام سردار دل‌ها یکی شد، یه ریسه‌ پرچم جدید به دکورشون اضافه شده‌ بود، پرسیدیم این چیه؟ گفتن پرچم جنبش‌های محور مقاومته!⁦💪🏻 می‌خوایم به بچه‌ها نشون بدیم که شادی جشنمون فقط برای ایرانی‌ها نیست، همه خوشحالن و افتخار می‌کنن به این انقلاب...🥰 همونجور که همه ناراحت بودن از رفتن #سردار...😔 . یادمه عباس پرچم ایران روی دوشش انداخته‌ بود و دور خونه می‌چرخید، بین دوستاش حسابی افتخار می‌کرد به میزبانی این جشن تولد،😎 . اما علی‌اکبر هنوز کوچیک بود، شاید امسال کم‌کم بفهمه شیرینی این جشن رو... . امسال که چراغ خونه‌شون خاموشه و در و دیوار‌های خونه دلتنگ ریسه‌ها و بادکنک‌هایی می‌شن که دیگه ازشون آویزان نمی‌شن.😞 . امسال که آبجی نور می‌خواست اولین جشن تولد انقلاب زندگیش رو تو خونه‌شون کنار مامان و بابا و داداش‌ها تجربه کنه... اما... اما نمی‌گم حیف... . چون امسال به جای چراغ خاموش خونه‌ی ‌اون‌ها، چراغ خونه ما و دوستاشون روشن می‌شه و #جشن_تولد_انقلاب رو خاص و به یادموندنی برای بچه‌هامون معنا می‌کنیم...🌸🙏🏻 . . پ ن: این خاطره مربوط به خانواده‌ی برادرم آقای #محمدسعید_جباری هست که آذرماه امسال سه فرزند عزیزشون، #عباس ۵.۵ ساله، #علی_اکبر ۳ ساله و #نور ۲ ماهه رو به مادر سپردند و به رحمت خدا رفتند... ان شاءالله روحشون قرین رحمت الهی و دعای دوستان بدرقه راهشون باشه.⁦🙏🏻⁩ لطفا فاتحه‌ای قرائت بفرمایید.🌺 . . #روزنوشت‌_های_مادری #جشن_تولد_انقلاب #جشن_تولد_خاص #مادران_شریف_ایران_زمین

21 بهمن 1399 16:48:36

0 بازدید

madaran_sharif

. ✏️موضوع انشاء: محله‌مان بچه، نان بربری و بستنی صلواتی دارد! 👶🥖🍦 . به نام خدا چند وقت پیش که دلمان یک پیاده‌روی زن و شوهری خواست💑، دخترکِمان تا روی کالسکه اش نشست، خوابید 😴 و ما محله‌‌مان را که دکّان‌هایش سرِ شب می‌بندند و می‌روند پیش #عیالِشان گز کردیم. . در راه برگشت، جلوی #بربری فروشی‌مان آقای نانوا دست به سینه و مرتب ایستاده بود و تا ما از جلویش رد شدیم گفت: بفرمایید نانِ #صلواتی!💁‍♂ ما که از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدیم🤩 (دلتان نخواهد)، گفتیم برویم بربری را با پنیر و گوجه خیار بزنیم بر بدن تا دلبندمان خواب است #عیش‌ِمان کامل شود!😎😁 که همسر پرسید پنیر داریم؟ خیر گوجه داریم؟ خیر خیار چطور؟ خیر بنابراین برای دکمه‌ای که یافته بودیم، کتی دوختیم و به خانه برگشتیم! 😋 (بماند که تا رسیدیم و گوجه خیارهارو خرد کردیم زهرا گریه کنان سر رسید که یعنی خِعلی نامردین😢) . یادمان آمد قبل‌ترها نان سنگکی‌مان هم گفته بود یک #خانم_سرپرست_خانوار_کم_بهره_از_مال_دنیا، هر پنج‌شنبه نان صلواتی سفارش می‌دهد برای مردم محل که آن ها هم از نظر #اقتصادی دست کمی از خودش ندارند!😇❤️ . و هی چیزهای بیشتری یادمان می‌آمد... . امشب هم که همسر بربری و #بستنی در دست وارد خانه شد، فهمیدیم در لبنیات فروشی محله‌مان هم بستنی صلواتی می‌دهند و باید رفت و آمدمان را به آن‌جا بیشتر کنیم!🙈 . پس از صرف بستنی، داشتیم شام را با ذکر صلواتی 📿 به نیت صاحبِ نان‌ها و با افتخار به مردمانِ محله‌مان که هر چه از #مالِ_دنیا ندارند در عوض صفا و #اعتقاد دارند میل می‌کردیم که یک‌هو مغزمان شروع کرد به ظاهر کردن نگاتیوهای قهوه‌ای که از #کودکان محله در آرشیوش داشت و ما پَرت شدیم در خاطراتی نه چندان قدیمی! 🎞🎥 . بوق بوق #کالسکه‌ی خال خالی برو کنار راهو بستی!! اَخی چه کالسکه دوقلوی نازی! 👼👼 ای بابا باز هم عبرت نشد برایمان و حتی در ذهنمان هم سرِ ظهر بیرون آمدیم که ساعت تعطیلی #مدارس_دولتی محله‌مان است، آخر در محله ما سرِ ظهر مادرها با بچه‌های کوچکشان پیاده‌روها را پر می‌کنند، جوری که نمی‌شود قدم از قدم برداشت و می‌آیند دنبال بچه‌های بزرگ‌ترشان. 👶👧🧒👱‍♀ . ❗ادامه را در بخش نظرات بخوانید❗ . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #جنوبِ‌شهر #اعتقاد #مال_دنیا #بربری #مدرسه_دولتی #فرزندآوری #رزق #شمالِ‌شهر #هاپو #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

10 دی 1398 16:27:32

0 بازدید

madaran_sharif

یه #پادکست شنیدنی از حال و روز این روزهای مادرها... . بعد شهادت سردار بود که فهمیدم مراحلِ بزرگتری از زندگیِ یک مادر هم می‌تونه وجود داشته باشه... وقتی فرزندی که اون #مادر با همه‌ی سختی‌ها و شیرینی‌ها بزرگ کرده، تبدیل می‌شه به یه #قهرمان_بین‌المللی . این بخش ماجرا می‌تونه پایانی خوب، لذت بخش و پرافتخار باشه برای تلاش‌ها و خستگی‌های #یک_مادر... ✋ . . #پادکست_صوتی #مادران_شریف_ایران_زمین

17 دی 1399 11:22:54

0 بازدید

madaran_sharif

. . من متولد ۷۳ شهرستان مرندم. دوره دبیرستان رو در مدرسه تیزهوشان درس خوندم و سال ۹۱ کنکور دادم. 📚📖 . به لطف خدا تونستم با رتبه ۱۹۷ کشوری، در رشته مورد علاقم، یعنی #مهندسی_برق #دانشگاه_صنعتی_شریف قبول بشم💪 . این شد آغاز دوران دانشجویی من، با دوستان و اتفاقات جدید.😊 . . ۴ ترم رو پشت سر گذاشتم. هنوز ترم ۵ شروع نشده بود که من و همسرم توسط یه زوج از دوستامون به هم معرفی شدیم.😌🌹 ایشون هم ورودی ۸۸ همین رشته و دانشگاه بودن. . کمتر از یک ماه بعد، هم عقد کردیم و به طور رسمی دوران جدید همسری‌مون رو آغاز کردیم. 😍😍 . ترم ۵م تازه شروع شده بود. این ترم باید انتخاب گرایش میکردم. خیلی دوست داشتم دیجیتال قبول بشم. گرایشی بود که با تفاوت زیاد از بقیه گرایش ها بیشتر دوستش داشتم. . بالاخره نتایج انتخاب گرایشامون اومد. همسرم زودتر از خودم دیده بود و خبر قبولی مو بهم داد. خداروشکر دیجیتال قبول شده بودم. 😄 . . ۶ ماه بعد از عقدمون، عروسی کردیم. 💖💝 عروسی‌مونو طوری برگزار کردیم که همسرم هنوزم مثالشو برا دوستاش میزنه.😏 دوستایی که خرج بالای ازدواج رو بهونه میکنن و به فکر زن گرفتن نیستن.😑 یعنی حسابی دست همسرم پره تو بحثا.😆 البته از نظر خودم همچینم ساده نبودا.😉 . مثلا به نظر من وقتی میشه تو خونه پدری که بزرگه، ولیمه داد، چه نیازی به تالار! ولی برا بعضیا جالبه که ما تالار نگرفتیم.😁 . یا مثلا تو جهازم، ما مبل و تخت و بوفه و میز وصندلی اینا نخریدیم. حتی تلویزیون هم.📺 به نظرم ضرورتی نداشت.😎 . . خونه هم یه خونه ۵۰ متری اجاره کردیم و عشقمونو با وسایل زندگیمون توش چیدیم😍😍 به این ترتیب بخش جدیدی از زندگی من آغاز شد. . بعد عروسی درسم و نمراتم بهتر از زمان مجردی شد.😅 . همسرم هم،‌ که مثل من گرایش دیجیتال بود، خیلی کمکم کرد.👨‍💻 . کارآموزی و پروژه کارشناسی‌م رو هم تو شرکتی که همسرم کار میکرد، به خوبی انجام دادم.😃 . و بالاخره با لطف خدا، تیر ۹۶، با معدل بالای ۱۷ فارغ التحصیل شدم👨‍🎓 . و اسفند همون سال، گل پسرمون 🌼محمد به دنیا اومد.👶 . . ادامه در پست های بعدی😉😉 . . #ه_محمدی #برق91 #داستان_مادری #تجربه_کار_با_بچه #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف

21 مهر 1398 17:48:57

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_هشتم . #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹ و ۶ و ۳ ساله) . توی این سال‌های بچه‌داری، درباره‌ی تمیز و مرتب کردن خونه، هیچ‌وقت سخت نگرفتم. البته شلخته هم نیستم. پذیرفتم که بچه به‌ هر حال بخواد بازی کنه یا غذا بخوره کثیف‌کاری داره و دیگه حرص نمی‌خورم به خاطر کثیف‌کاری‌هاشون و توقعی هم ندارم که خونه همیشه مرتب باشه و برق بزنه. . توی این مدت از نیروی خدماتی هم کمک نگرفتم. خودم بودم و سعی می‌کردم تا حدی که خونه مرتب و قابل سکونت باشه، کارها رو انجام بدم.😊 . درسته که وجود بچه‌ها، زمان‌های آزاد مادر رو کم می‌کنه اما اینطورم نیست که کلا مادر رو محدود کنه و مانع انجام کارهای دیگه بشه. . توی این سال‌ها با برنامه‌ریزی تونستم در کنار بچه‌ها کارهای دیگه هم انجام بدم. عمدتا وقتایی که خوابن، به‌خصوص صبح زود، کارام رو انجام می‌دم. الان هم که بزرگ‌تر شدن، اکثرا خودشون مشغولن با هم و من می‌تونم در کنارشون کارام رو انجام بدم. به عینه دیدم که وقتی محدودیت زمانی داشته باشم، بهتر برنامه‌ریزی می‌کنم و از زمان‌های مرده‌م هم استفاده می‌کنم. . انگار که توی محدودیت، ظرفیت‌های پنهان خودم رو تونستم کشف کنم و بیشتر رشد کنم. . یه مدت تا قبل بچه‌‌ی دومم، که کار یا درسی نداشتم، صبح‌ها با پسرم تا ساعت ۹ می‌خوابیدم. بعد ناهار هم دوباره می‌خوابیدم. چون هر دومون خیلی خوش‌خواب بودیم. . در حدی که مامانم اومده‌بودن خونه‌مون، می‌گفتن چرا شماها این‌قدر می‌خوابید؟!🙄 خب اون موقع‌ها زندگی جذابی نداشتم و خودم هم از اون شرایط راضی نبودم. . حالا اما از نماز صبح تا ساعت ۱۱ یا ۱۲ شب یکسره بیدارم. گاهی عصرها یه ربع، بیست دقیقه‌ای ناخودآگاه خوابم می‌بره و تجدید قوا می‌کنم.💪🏻 . الان هم شرایط سختیه، اما خداروشکر راضی‌ام و فکر می‌کنم که توی همین سختیاست که آدم ساخته می‌شه و قابلیت‌ها و ظرفیتش بالا می‌ره و استعدادهای نهفته‌ش شکوفا می‌شه‌. . ممکنه به خاطر بچه‌ها، یه سری کارهام عقب بیفته و سرعتم کم بشه، مثلاً یهو بچه‌ها مریض بشن و هرچی برنامه ریختم ،بره روی هوا.😞 . ممکنه من نسبت به دوست مجردم، از نظر تحصیلی و شغلی، عقب‌تر باشم اما منم می‌تونم مسیر خودم رو طی کنم و به سمت اهدافم پیش برم و راکد نمونم. مثلاً اون آدم راه رو ۳ ساله طی می‌کنه و من مادر، ۴ یا ۵ ساله. درسته من به‌عنوان مادر، سرعتم کم‌تره، اما در عوض از نظر قابلیت‌ها و توانایی‌ها، بیشتر رشد کردم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

28 دی 1399 16:47:09

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #پ_شکوری (مامان #عباس ۳سال و ۳ماهه و #فاطمه ۱سال و ۹ ماهه) . هشتم اردیبهشت ۹۸،‌ ساعت ۶ تا ۷ عصر توی کلاس زبان آنلاینم‌ شرکت کردم و بعدش متوجه شدم که فاطمه‌مون داره کم‌کم از راه می‌رسه. ۸:۳۰ شب رفتیم بیمارستان و ساعت ۹:۱۵ به دنیا اومد. طبیعی و سریع و کم دردسر.😉 . اولین شبی بود که عباس بدون من قرار بود پیش خانواده‌ی شوهرم بخوابه.‌ گویا اون شب چند بار هی از خواب بیدار می‌شده‌ و سراغ من رو می‌گرفته. . منم توی بیمارستان نگران عباس بودم و دلم براش تنگ شده بود و حتی گریه می‌کردم از دلتنگی!😓 روز بعد همگی اومدن بیمارستان ملاقات من و فاطمه کوچولو. صحنه‌ی جذاب و غیر قابل توصیفی بود. عباس‌ یه خوشحالی‌ همراه با کنجکاوی داشت. ماهم اجازه دادیم با خواهرش بیشتر آشنا بشه و نازش کنه.❤️ . وقتی اومدیم خونه، به عباس یه کادوی جذاب دادیم و گفتیم چون داداش بزرگ شدی، برات کادو گرفتیم. چند روزی مشغول کادوش بود و کمتر توجهش به فاطمه کوچولو جلب می‌شد. اوایل وقتی فاطمه گریه می‌کرد، عباس ازش می‌ترسید😅‌ چون صداش خیلی بلند و نازک بود و صورتش هم قرمز می‌شد موقع گریه. . تا وقتی مامانم پیشمون بود، عباس بغل مامانم می‌خوابید و فاطمه هم بغل من یا توی ننویی که خودمون درست کرده بودیم، می‌خوابید. (قبلاً روشش رو باهشتگ #ساخت_ننو توضیح دادم) خدارو شکر فاطمه خوش خواب بود. بر خلاف عباس که تا ۴ ماهگی شبا اکثرا گریه و زاری می‌کرد.😭 . اما از وقتی تنها شدیم، تازه با چالش خوابوندن دو تا فسقلی مواجه شدم! تا ۲ ماهگی فاطمه رو توی ننو می‌خوابوندم و عباس هم بغلم می‌خوابید با قصه و کتاب الکترونیکی (از طاقچه) یا کلیپ. گاهی هم عباس خودش ننو رو تکون می‌داد و برای خواهرش لالایی می‌خوند تا بخوابه.😍 . بعد که فاطمه بزرگتر شد، دیگه توی ننو نمی‌موند و دوست داشت روی تشک، پیش ما بخوابه. اینم خودش چالشی بود. عباس دوست داشت روی دستم و کنارم بخوابه مثل سابق، اما دیگه فاطمه جاش رو گرفته بود چون باید شیر می‌خورد تا بخوابه.😶 چند هفته‌ای طول کشید تا عباس عادت کنه به شرایط جدید. گاهی فاطمه سمت راستم می‌خوابید و عباس سمت چپ. گاهیم هردو سمت راستم. عباس سرش رو می‌ذاشت روی دستم و کنار فاطمه می‌خوابید. بعد از چند ماه هم عباس بعضی شبا بغل باباش می‌خوابید و من و فاطمه هم کنار هم می‌خوابیدیم. . خلاصه با سختی اما شیرینی، چالش خوابوندن دوتا بچه کوچولو رو پشت سر گذاشتیم.🙂 . . پ.ن: شما هم از تجربیاتتون بگید برامون توی بخش نظرات. چطور دو تا بچه یا بیشتر رو می‌خوابونید؟ . . #اختلاف_سنی_یک_سال_و_نیم #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #پ_شکوری (مامان #عباس ۳سال و ۳ماهه و #فاطمه ۱سال و ۹ ماهه) . هشتم اردیبهشت ۹۸،‌ ساعت ۶ تا ۷ عصر توی کلاس زبان آنلاینم‌ شرکت کردم و بعدش متوجه شدم که فاطمه‌مون داره کم‌کم از راه می‌رسه. ۸:۳۰ شب رفتیم بیمارستان و ساعت ۹:۱۵ به دنیا اومد. طبیعی و سریع و کم دردسر.😉 . اولین شبی بود که عباس بدون من قرار بود پیش خانواده‌ی شوهرم بخوابه.‌ گویا اون شب چند بار هی از خواب بیدار می‌شده‌ و سراغ من رو می‌گرفته. . منم توی بیمارستان نگران عباس بودم و دلم براش تنگ شده بود و حتی گریه می‌کردم از دلتنگی!😓 روز بعد همگی اومدن بیمارستان ملاقات من و فاطمه کوچولو. صحنه‌ی جذاب و غیر قابل توصیفی بود. عباس‌ یه خوشحالی‌ همراه با کنجکاوی داشت. ماهم اجازه دادیم با خواهرش بیشتر آشنا بشه و نازش کنه.❤️ . وقتی اومدیم خونه، به عباس یه کادوی جذاب دادیم و گفتیم چون داداش بزرگ شدی، برات کادو گرفتیم. چند روزی مشغول کادوش بود و کمتر توجهش به فاطمه کوچولو جلب می‌شد. اوایل وقتی فاطمه گریه می‌کرد، عباس ازش می‌ترسید😅‌ چون صداش خیلی بلند و نازک بود و صورتش هم قرمز می‌شد موقع گریه. . تا وقتی مامانم پیشمون بود، عباس بغل مامانم می‌خوابید و فاطمه هم بغل من یا توی ننویی که خودمون درست کرده بودیم، می‌خوابید. (قبلاً روشش رو باهشتگ #ساخت_ننو توضیح دادم) خدارو شکر فاطمه خوش خواب بود. بر خلاف عباس که تا ۴ ماهگی شبا اکثرا گریه و زاری می‌کرد.😭 . اما از وقتی تنها شدیم، تازه با چالش خوابوندن دو تا فسقلی مواجه شدم! تا ۲ ماهگی فاطمه رو توی ننو می‌خوابوندم و عباس هم بغلم می‌خوابید با قصه و کتاب الکترونیکی (از طاقچه) یا کلیپ. گاهی هم عباس خودش ننو رو تکون می‌داد و برای خواهرش لالایی می‌خوند تا بخوابه.😍 . بعد که فاطمه بزرگتر شد، دیگه توی ننو نمی‌موند و دوست داشت روی تشک، پیش ما بخوابه. اینم خودش چالشی بود. عباس دوست داشت روی دستم و کنارم بخوابه مثل سابق، اما دیگه فاطمه جاش رو گرفته بود چون باید شیر می‌خورد تا بخوابه.😶 چند هفته‌ای طول کشید تا عباس عادت کنه به شرایط جدید. گاهی فاطمه سمت راستم می‌خوابید و عباس سمت چپ. گاهیم هردو سمت راستم. عباس سرش رو می‌ذاشت روی دستم و کنار فاطمه می‌خوابید. بعد از چند ماه هم عباس بعضی شبا بغل باباش می‌خوابید و من و فاطمه هم کنار هم می‌خوابیدیم. . خلاصه با سختی اما شیرینی، چالش خوابوندن دوتا بچه کوچولو رو پشت سر گذاشتیم.🙂 . . پ.ن: شما هم از تجربیاتتون بگید برامون توی بخش نظرات. چطور دو تا بچه یا بیشتر رو می‌خوابونید؟ . . #اختلاف_سنی_یک_سال_و_نیم #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن