پست های مشابه
madaran_sharif
. همیشه یه سری کتاب و اسباببازی و لباس پخش و پلا ریخته بود کف خونهمون😨 . به این باور رسیده بودم که وضعیت خونهی بچهدار همینه. نباید الکی سخت بگیرم به خودم و بچهها🤷🏻♀️ تلاش خاصی برای تغییر شرایط نمیکردم😅 . . یه بار توی یه پیج خارجی😅 مربوط به یه خانواده ۱۰ نفره یه چیز جالب دیدم! یه سری فیلم از بخشای مختلف کمدها و انباریهاشون گرفته بود🎥 و نشون میداد که چطور همه وسایل، لباسا، اسباببازیا و... رو منظم دستهبندی کرده بودن طوری که دست بچهها بهش نرسه😅 . از اونجا با Organization آشنا شدم😁 . فهمیدم یه بخش زیادی از نامرتبی خونهمون به خاطر اینه که وسایل دستهبندی نشدن و در دسترس بچهها هستن. و همین باعث میشه توی نصف روز چند تا کشو لباس، دو طبقه کتابخونه و چند تا کیسه اسباببازی پخش بشه کف خونه😱 . . بعد یه مدت طولانی بالاخره تونستیم این کارو انجام بدیم😅 . یه تعداد ظرفهای دردار پلاستیکی گرفتیم، اسباببازی🧩 های شبیه به هم رو توی یه ظرف گذاشتیم، لگو ها، کاسه بشقابها، عروسکا، ماشینها، جورچینها و...😁 . کتابای📚 دو طبقه پایین کتابخونههامون رو خالی کردیم تا دیگه همهش نگران نابود شدن کتابا و نامرتب شدن خونه نباشیم 😅 . . برای لباسامون هم👚 چون کمدهامون جا نداشت، باید یه دراور میخریدیم. . یه گزینهی باحال پیدا کردیم😁 دراور بدون دستگیره😆 دیگه بچههای زیر دو سال نمیتونن بازش کنن. و خداروشکر دیگه لباسامون همهش پخش نمیشه کف اتاق😂 قفل کودک هم بد نیست برای کشو و کمد. ولی برا ما جواب نداد خیلی، بچه ها کندنش😆 . البته الانم خونمون خیلی مرتب نیستا😅 بالاخره خونهی بچه کوچیک دار خیلی فرق داره با خونهای که بچه کوچیک نداره. ولی خب از اون وضع بحرانی سابق خارج شدیم خداروشکر. . پ.ن۱: گاهی یه ظرف اسباب بازی رو میذاریم انباری و بعد یکی دو هفته میاریم برای بچهها... اینجوری براشون جذابتر میشه اون اسباب بازیا و بیشتر باهاش بازی میکنن چون جدیده😆😉 . پ.ن۲: یه سری تکنیکهای ساده هست واسه دسته بندی خونه👌🏻 یه سری وسایل هم هست به اسم ارگانایزر. البته با وسایل ساده (جعبه میوه، کارتن و...) هم میشه همون کارو کرد. فقط یه خورده سلیقه و وقت میخواد. . شما وسایلتون رو چطوری از دسترس بچهها در امان نگه میدارید؟😅 اگه از تکنیکهای دستهبندی وسایل استفاده میکنید به ما و بقیه مامانا هم بگید.🌷 . #پ_شکوری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
08 تیر 1399 16:36:56
0 بازدید
madaran_sharif
گفتم: علی چند روز دیگه یه سالش میشه.😍😘 گفت: آخی پس تولدشه، مهموناتو دعوت کردی؟ - نه! هنوز نمیدونه تولد چیه، ما هم تا وقتی خودش نخواد برای چی خودمونو تو زحمت بندازیم؟!😆😅 - بچه است خب، دوست داره، خوشحال میشه. - خب میگم هنوز نمیدونه که میتونه با چنین چیزی خوشحال بشه. اصلا کی گفته پسر بچهی یه ساله با چیزی شبیه اونچه که ما بهش میگیم #جشن_تولد خوشحال میشه؟! - پس چهجوری خوشحالش میکنید؟! . با ارسال عکس فوق، براش توضیح دادم.😆😅😂 . پ.ن۱: خیلی از کارهایی که ما به اصطلاح برای بچههامون انجام میدیم، در واقع برای دل خودمون هست، مثل همین جشن تولد یک سالگی😉 و من چون خودم تمایلی به این کار نداشتم، سعی میکنم برای بچهها هم تمایلش رو ایجاد نکنم.😆 . پ.ن۲: آزادی تو غذا خوردن انقدر مفید و لازمه که ظاهراً اگر منجر به اندکی هدررفت غذا بشه، اسراف به حساب نمیاد. ضمن اینکه ما زیر بچه پارچه میندازیم و غذاهای روی پارچه رو حتی المقدور خودمون میخوریم. (اگر هم قابل خوردن نباشه میریزیم تو باغچه) . پ.ن۳: دور هم جمع شدن و با هم بودن خانواده خیلی خوبه و تولد هم میتونه بهونهای برای دورهمی خانوادگی باشه، ولی من و همسرم از اول ترجیح دادیم بهانهی این دورهمی جشنهای مذهبیمون باشه، مثلا روز میلاد پیامبر برای محمد و روز میلاد امیرالمومنین (یا عید غدیر) برای علی جشن بگیریم و اطعام کنیم. اینجوری مهمانها هم به زحمت نمیافتند برای تهیهی هدیه. . #پ_بهروزی #ریاضی_۹۱ #روزنوشت_های_مادری #نیاز_اساسی #آزادی_کودک #غذا_بازی #نیاز_کاذب #جشن_تولد #عمادالدین_علی #مادران_شریف
22 دی 1398 16:32:42
0 بازدید
madaran_sharif
. *️⃣ اگه چهار سال پیش که تا سه ماه بعد تولدت تا صبح کشیک میدادی🕴️ و منم استند بای شما بودم (البته با روحی آشفته و کلافه😫😴) یکی بود و میاومد بهم میگفت تو چهار سالگی، ساعت ده شب نهایتا میخوابی قطعا باورم نمیشد...😨 . *️⃣ اگه توی یکسال و نیمهگی👶🏻 که راحت دستشویی 🚽 هم نمیتونستم برم، ازبس بهم چسبیده بودی، ازآینده برام خبر میآوردند... که تو چهارسالگیت، من میتونم تو زمان بیداری تو چند دقیقهای بخوابم، ابدا تو کتم نمیرفت😄 . *️⃣ اگه تو دو و سه سالگی و لجبازیهات و دراز کشیدن کف مسیر🛏️ نجف-کربلا و وادیالسلام و بانک قم و...🤦🏻♀️ بهم میگفتند تو چهار سالگی اینقدر راحت بابت رفتارهای اشتباهت و حتی کارای سهویت عذرخواهی میکنی، همون موقع تو اوج لجبازیهات با هم راحتتر کنار میاومدیم😍 . *️⃣ یا وقت آموزش دستشوییت، باور میکردم هیچ بچهای تا آخر عمر پوشک نمیبنده و آخرش دیر یا زود یاد میگیره به وقتش بره دستشویی،😅 اون همه خون نجس خودمو کثیف نمیکردم🤷🏻♀️ (چیه؟! خون همه نجسه دیگه😜😀) . . اما باید باور کنم که چالشها موندنی نیستن و اگر همون وقتا ایمان میآوردم به زودگذر بودنشون، 🚄 قطعا صبر و آرامشم بیشتر بود، چون چالشهای ما با شما🧒🏻👧🏻 تموم شدنی نیستن... اما نکتهی طلاییش همین گذرا بودنشه😉 . کاش قبل اومدنت یاد میگرفتیم: چطور میشه دنیا رو از دید یه کودک دید👀 و از پس گریه😭 و لجبازیش نیازهاشو فهمید👌🏻 و اوضاع رو سامون داد🤗 تا اینقدر با آزمون و خطا، روزهای قشنگمون رو سخت و تلخ نمیکردیم. . . #ز_زینی_وند #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
19 خرداد 1399 16:40:59
0 بازدید
madaran_sharif
. #م_احمدی (مامان #علی ۶ساله، #حسین ۴ساله) این ماشین لگویی رو یادتونه؟ یکی از نویسندههای مادران شریف معرفی کرده بودن. با دیدنش خیلی خوشحال شدم. چون ما اصولاً اهل خرید اسباببازی نیستیم، مگر این که بدونیم به درد بچههامون میخوره.😬 این ماشین به نظرم خیلی خوب اومد، اما مسئلهی اصلی پولش بود.😅 پولش رو نداشتیم! و همسرم هم تنها شغلشون اسنپه. تو این شرایطی که خیلی وقتها مجبوریم چند روز صبحانه، ناهار، شام پنیر و تخممرغ بخوریم، واقعا نمیتونستم از همسرم بخوام که ۱۰۰ هزار تومان بدیم برای این ماشین.🙄🤭 فلذا از بچهها خواستم خودشون پول جمع کنن. حالا این که پول از کجا جمع بشه هم خودش معضلی شد.😂 بچهها گفتن: مامان با بابایی میریم اسنپ و کمکش میکنیم.😧 فکر میکردن همینکه با باباشون بشینن توی ماشین، یعنی کار کردن.🙃 من نگران بودم چون حواس پدرشون پرت میشد موقع رانندگی و بچهها هم خیلی بازیگوش بودن. اما بهشون اجازه دادیم. چون بالاخره بچهها باید حس میکردن که پول این ماشین رو خودشون دارن جمع میکنن و راه دیگهای هم برای کسب درآمد نبود. (تولید کاردستی و فروشش هم ممکن نبود چون هزینهی خرید وسایل اولیه رو نداشتیم) چند باری با باباشون رفتن اسنپ و بهشون توی نقشهخوانی و تمیز کردن ماشین و تنظیم آینه کمک کردن، و از پدر گرامی پول گرفتن! این وسط بابا مجبور بودن آبمیوه و کیک هم براشون بخرن تو ماشین بخورن.😂 از طرفی یه دفعه پدربزرگشون به بچهها گفته بودن بیاید کمکم ماشین رو بشوریم. بعد از شستن ماشین هم باباجون بهشون دستمزد دادن و بچهها از خوشحالی بال در آوردن.😇 این وسطها چند مرتبه هم از مامان و بابا زورگیری کردن.😄 خلاصه سه ماه طول کشید تا بچهها پول جمع کردن و این ماشین رو سفارش دادیم الحمدالله.🙏 البته حواسمون بود که بچهها عادت نکنن به پول داشتن و پول در آوردن، و همهی رویا و فکرشون پول نشه. اما خوشحال شدم که این فرآیند رو طی کردیم: بچهها یادگرفتن باید صبر کنن. یاد گرفتن تلاش کنن و پول در بیارن. فهمیدن باباشون چقدر زحمت میکشن. تازه پسر بزرگهم بعضی وقتا به باباش میگفت بابا اگه پول لازم داشتی میتونم از پولام بهت بدم.😍 یه روزم پشت چراغ قرمز پسرم از پولهای خودش داد به اون کسی که شیشههای ماشینمون رو تمیز کرد.👏🏻 موقع سفارش ماشین، چون پولشون بیشتر از قیمت ماشین بود، پسر بزرگهم با پول خودش برای داداشش حیوونهای پلاستیکی خرید و کوچیکه هم برای داداش دارت خرید.❤️ #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
13 تیر 1401 17:08:21
3 بازدید
madaran_sharif
. دوری از همسر😟 و ناراحتی از دست دادن😫 بچه و همزمان با اینها تمام شدن موعد خونه😓 شرایط سختی رو رقم زده بود. . اما وقتی یقین داشته باشی خدا رو کنارت داری💖 و خیلی نعمتهای دیگه، این چیزها خیلی به نظر نمیاد و میگذرن☺️ . دورهی آموزشی همسر تموم شد و خونه رو عوض کردیم و زندگی از نو شروع شد😊 . به خاطر از دست دادن بچه و خونه نشینی بعد از اون دوران پرشور کار و درس و ورزش، کمی دچار افسردگی شدم.😟 مدام خودم رو برای انتخاب رشته غلط سرزنش میکردم😞 . تا اینکه🤗 . یک سال بعد خدا فرزند دیگهای به ما عطا کرد.🤰🏻 . البته من در طول این یک سال، تلاش میکردم📚 در یک رشته مرتبط، ارشد قبول شم. گاهیم تدریس خصوصی👩🏻🏫 توی خونه داشتم و طراحی🖋 میکردم دلم نمیاومد کلا از رشتهم دست بکشم و مسیر تحصیلیم رو عوض کنم.🥺 . مدام تو همون فضا دست و پا میزدم، تا اینکه تصمیم گرفتم برم دنبال علاقهم🤔 و وارد حوزه بشم. . قبول شدن در حوزه همزمان بود با ماه سوم بارداری و مادری که به شدت ویار داشت.😫 . ساختمان مدرسه قدیمی بود و بوی خاصی میداد🤧 و وارد شدن به کلاس همانا و بدحال شدن من همانا🤷🏻♀️ . انقدر حالم بد میشد که مدیر حوزه خودشون درخواست کردن برم خونه و فعلا حضوری نرم... . ۹ ماه سپری شد. بچه بریچ بود و یه خورده هم برای اومدن عجله کرد، تا اینکه دکتر درهفته ۳۸ تصمیم به سزارین گرفت😟 اما وجود یه پسر کوچولوی شیرین👶🏻 سختیهای سزارین رو کمرنگ کرد😍 . زندگیمون شکل تازهای گرفت.😄 باوجود یه پسر تپل بازیگوش، روزهای سخت، آسون به چشم میاومد.🤗 . از اونجایی که همسرم خیلی به تمیزی خونه اهمیت میدادن، بعد زایمانم هم تلاشم رو میکردم که اسباب رضایت همسر رو فراهم کنم و همین، سبب خیر شد که یادم بره افسردگی بعد از زایمان بگیرم😅 . از اول زندگی خودکفا و مستقل بودم و در مادری هم انگار، ۴۰ سال مادری کردم و کاملا آشنا به امور بودم.😏 از اول تمام کارهای بچه رو خودم انجام میدادم. . یادم میاد بچه ده روزه بود، شربتی که میدادم، پرید توی گلوش و نتونست قورت بده😵 رنگ صورتش کبود شد و بیحال افتاد😱 . یه لحظه نفس عمیق کشیدم و دستمو کردم تو حلقش... که باعث سرفه کردن و باز شدن راه گلوش شد.🤲🏻 نمیدونم کارم چقدر علمی بود، ولی بعدا دکتر گفت کار به موقعی کردی👌🏻 . . پسرم بزرگ میشد💗 . همسرم کار و ماموریت🧔🏻 و من خونهداری و بچهداری👶🏻 و تکوتوک تدریس خونگی📖 . زندگی راه خودش رو میرفت تا اینکه باخبر شدیم پای یه کوچولوی دیگه درمیونه...💖 . . #م_ح #تجربیات_تخصصی #قسمت_سوم #مادران_شریف_ایران_زمین
11 تیر 1399 17:20:10
0 بازدید
madaran_sharif
. #ز_منظمی (مامان علی آقای ۳ سال و نیمه و فاطمه خانم ۲سال و ۴ ماهه) . آذر ماه ۳ سال پیش بود که راهی هلند شدیم... از روز اول منتظر بودم ۶ ماه بعد برگردیم که مدام ۶ ماه به ۶ ماه اول اضافه میشد😉🙄 تا اینکه یک روز خیلی ناگهانی قرار شد دو هفته بعد اون ۶ ماه به پایان برسه😅 ۲ هفته سخت و پرمشغله گذشت ... . بستن ساک 🤯 دل کندن از وسایلی که جا برای بردنشون نداشتیم😪 بدو بدو و تمیز کردن خونه برای تحویل به شرکت... سخت ترین مرحله، سفر یک شبانه روزی بود...😰 ۱۳ ساعت در فرودگاه و هواپیما با دوتا کوچولو و ۹ تا ساک و کوله پشتی🤒 بقیهاش هم سوار ماشین تا شهرستان... . از چند روز قبل از سفر خوابهام نا آرام بود و کابوس میدیدم... دم رفتن هم حالم خوب نبود... دوست عزیزی بهم گفت؛ ذکر بگو... بگو؛ اللهم قَرِّبْ عَلَيْنَا الْبَعِيدَ وَسَهِّلْ عَلَيْنَا الْعَسِيرَ الشَّدِيدَ خدایا دور را بر ما نزدیک کن، و دشوار و سخت را بر ما آسان گردان (مناجات المریدین) . همونطور که مشغول آخرین جمع و جور کردنها بودم زمزمه میکردم و ذکر میگفتم. حالم بهتر شد... ۲۴ ساعت گذشت... با چالشهای مخصوص خودش... گریه و بهانه بچه برای ماسک بچهگونه که دست یه بچه دیگه دیدن...🤯 بهانهگیری علی آقا به خاطر مانیتور نداشتن هواپیما 😒 هواپیمایی که به جای ناهار بهمون نون و پنیر داد😐 گرسنگی وسط دو پرواز وقتی خوراکی هامون تموم شده بود...😋 سر شدن دست مامان و بابا به خاطر حمل ۴۰ کیلو بار (نفری ۲۰ کیلو) از اینور فرودگاه به اونور از این هواپیما به اون هواپیما 🤪 خستگی و فرسودگی این راه طولانی... . وسط همهی این سختیها که برای بیشترشون هم کاری از دستم برنمیاومد 🤷♀️ فقط همون ذکر رو تکرار میکردم و از خدا کمک میخواستم... در نهایت بیشتر چیزهایی که نگرانشون بودم پیش نیومد...🤗 و خیلی آسون تر از چیزی که فکر میکردم گذشت...🤩 . و فکر کردم که چرا همیشه قبل از هرچیز، از خدا کمک نمیخوام و بیشتر دعا نمیکنم؟ و باز هم فرازی از مناجات مریدین شرمنده تر و امیدوارترم کرد. فَيا مَنْ هُوَ عَلَى الْمُقْبِلِينَ عَلَيْهِ مُقْبِلٌ، ای کسی که به رو آورندگان به خویش، رو آورد وَبِالْغافِلِينَ عَنْ ذِكْرِهِ رَحِيمٌ رَؤُوفٌ و به غفلت ورزان از یادش، دلسوز و مهربان است . رسیدیم وطن خدایا شکرت . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
09 خرداد 1400 17:42:59
1 بازدید
مادران شريف
0
0
#ع_ف (مامان #زهرا 3/5ساله و #احمد 1/5ساله) . از دست زهرا عصبانی بودم.😤 دختر ۳سال و نیمه همهش شیر میخورد.😳 شاید بگم روزی بیشتر از ۴ لیوان! به جای صبحانه و ناهار و شام. هی فکر میکردم چی بپزم که دوست داشته باشه. بعد از کلی زحمت و لفت و لعاب دادن به غذا، میگفت: نمیخورم! شیر میخوام!🤦🏻♀ و اونقدر میگفت که کلافه میشدم.. . اون روز کلی کار داشتم، داداشش هم مریض بود. بیحوصله و خسته بودم.😩 وقتی دید دارم غذا میکشم گفت: شیر! شیر میخوام! اشتباه کردم و محکم گفتم: نه! گفت: میخوام، شییییییییر! شییییییییر!... گفتم هر وقت شامتو خوردی شیر میدم. شروع کرد به گریه.😭 . باباشم عصبانیتر از من(!) گفت: "خانوم شیرها رو بذار تو کیسه بده طبقه بالا ( مامانم اینا)! ما شیر نمیخوایم" همین کارو کردم! . گریه شدیدتر شد. ما هم محلش نمیذاشتیم. هر دومون! انگار صدای گریههاشو نمیشنیدیم... . یک لحظه یاد چیزی افتادم که منو هشیار کرد! یاد اینکه من در اوج ناراحتیها و تنهاییهام، وقتایی که هیچ کس حتی مادر و همسر و دوستم هم درکم نمیکنن، یه خدایی دارم که میرم پیشش. سر نماز، یا حتی موقع کارهای خونه باهاش حرف میزنم و درددل میکنم و ازش کمک میخوام. میدونم اون صدامو میشنوه و براش مهمم. . اما وقتی ما هر دو از دست زهرا عصبانی شدیم، اون دیگه هیچ کس رو نداشت، هیچ پناهی نداشت. و هیچ کسی که واسطه قرارش بده برای عذرخواهی! . حتی نمیدونست میتونه با خدا حرف بزنه.😞 پدر و مادر یه جورایی حکم خدایی برای بچهها دارن... . رفتم بغلش کردم تا گریهش تموم شد و سعی کردم با صحبت براش توضیح بدم غدا نخوردن باعث ضعیف شدنش میشه.(البته فایده نداشت!🙄) . . پ.ن: راه بهتر اینه که همیشه یکی از والدین وساطت بچه رو بکنه. باهاش همدلی کنه وحرفاشو بشنوه. بهش بگه تو فلان کار رو بکن، من مامان و راضی میکنم. براش توضیح بده دلیل ناراحت شدن مادرش چی بوده. . . #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین