پست های مشابه

madaran_sharif

. #ز_منظمی (مامان علی آقا ۳ ساله و فاطمه خانم ۱سال و ۱۰ ماهه) . قبل از بچه‌دار شدن کلی شعار می‌دادم که نباید سخت گرفت. بچه باید آزاد باشه، کثیف‌کاری کنه، با غذا بازی کنه، خاک بازی کنه و... اما وقتی بچه‌ها کم‌کم به مرحله بازیگوشی و ریخت و پاش رسیدن تازه فهمیدم چه خبره.🤪 . تازه فهمیدم انقدر که تو شعار دادن راحت و دلچسب بود راحت نیست.😅 اینکه بچه میخواد تو مهمونی حتماااا خودش غذا بخوره...(درد کشیده‌هاش میدونن چی میگم😁) گاهی دوست داره با پا ماست بخوره...🤦🏻‍♀ یا حس میکنه اگر غذا رو از روی زمین بخوره خوشمزه‌تره...😋 پس بشقابشو خالی میکنه رو زمین...🙄 یا لازم میبینه تو خاکا غلط بزنه😶 و... . با همه‌ی سختی‌هاش سعی می‌کردم به بچه‌ها آزادی بدم تا اینکه یه جمله‌ای شنیدم که برام خيلی جالب بود. یکی بهم گفت: هر وقت خواستی به بچه‌ها نه بگی یا هر کار تربیتی انجام بدی یه لحظه تصور کن ببین آینده بچه‌ات رو چطور می‌بینی؟! دوست داری ۲۰ سال دیگه چطوری باشه؟ مستقل‌؟ خلاق؟ با اعتماد به نفس؟ شجاع؟ و.... یا عکس همه ی این صفات؟🤔 بعد از این حرف یه طور دیگه به رابطه‌ام با بچه‌ها نگاه کردم. بیشتر به اینکه هر حرف و کار من چه پیامی داره دقت می‌کنم. . پ.ن ۱: فکر نکنید من عصبانی یا خسته نمیشما🥴 گاهی خیلی منطقی به بچه‌ها میگم: من امروز اصلا ظرفیت بازی کردن با غذا رو ندارم.🤨 اونها هم خیلی جدی میگن چشم و ۱۰ دقیقه بعد میام می‌بینم نقطه‌ای تو بدنشون نیست که ماستی یا غذایی نشده باشه🤐 . پ.ن ۲: این عکس هم مال وقتیه که فاطمه خانوم احساس کرد حتما لازمه با جوراب شلواری سفید تو شن‌ها بشینه و راه بره.🤦🏻‍♀ . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

07 آبان 1399 16:30:23

0 بازدید

madaran_sharif

. #ط_اکبری (مامان #رضا ۶.۵ساله، #طاها ۵.۵ساله، #محمد ۳ساله، #زهرا ۲۰روزه) . _ساعت چنده؟🤔 _نزدیک۵ . _وقتش شد؟ نه جانم، هنوز مونده... . _الان چقد مونده؟😕 حدود یه ساعت ... _الان چی؟ خیلی ذوق داشت تو نماز عید فطر امسال شرکت کنه بچه‌م روزه اولی بوده🤩 (البته کله گنجشکی😉) باباش که از خستگی غش کرده‌بود... بااینکه شب تا صبح در حال رسیدگی به نوزادم بودم اما به خاطر شادی دل بزرگِ پسرکم، زیرانداز و جانماز رو دادم دستش، بچه‌ها رو سپردم همسرجان و... . دلم نیومد زهرا رو بذارم خونه!⁦👶🏻⁩ شاید برگشتمون طول بکشه و شیر بخواد... یواشکی زهرا رو هم زدیم به بغل و راه افتادیم... هییییچ صدای تکبیری نمیاد! کلی مادر پسری پیاده‌روی کردیم😍 و از اینور اونور سوال کردیم و بالاخره یکی گفت مسجدالنبی(ص)! برید شاید هنوز نخونده‌باشن... من که نمی‌شناختم! ولی یه خانومی با دیدن نوزاد تو بغلم گفت بیا با ما...❤️ . خلاصه با ماشینشون ما رو هم بردند مسجدالنبی(ص) اما نماز رو خونده‌بودند بااین‌که ساعت تازه ۸ شده‌بود😔 _بازم می‌خونن؟ _نه! یه نگاه به چشمای منتظر رضا جانم انداختم.🥺 _اشکال نداره تا همین‌جاشم خدا کلی به خاطر این قدم‌های تو به فرشته‌هاش پز داده!⁦👦🏻⁩ یه خانومی که مثل ما دیررسیده‌بود با دیدن زهرا تو بغلم گفت: _از ابعادش معلومه تازه دنیا اومده! _بله🥰 و شروع کرد به دعا کردن واسه بچه هام!❤️ . حاج‌آقا که مرد سال‌خورده‌ای بود و خطبه‌خوانی توانش رو گرفته‌بود درخواست ما رو رد کرد! اما یه آقایی که همراه حاج‌آقا بود با دیدن زهرا توی بغلم گفت بیایید براتون می‌خونم❤️ . خلاصه خانم‌ها و چندتا آقا به صف شدیم و الحمدلله قسمتمون شد.⁦🤲🏻⁩ و رضا هم بسسسسیار راضی!⁦❤️ دوتا خانم که نمازشون رو خونده‌بودند پشت صف ما هنوز نشسته‌بودند و با اشاره به زهرا به هم‌دیگه گفتن وایسیم شاید وسط نمازش بچه گریه کنه آرومش کنیم❤️ . بماند که همه احساس کردیم این نماز رو خدا به برکت قدم‌های رضا و حضور زهرا روزی ما کرد و بعد نماز نگاه‌های گرم و دل‌نشینی به سمت بچه‌ها روانه بود❤️ . یادمه وقتی فقط رضا رو داشتم و مسجد می‌رفتم بیشتر خانوما به اعتراض می‌گفتن آخه مسجد که جای بچه نیست!😳 مترو سوار می‌شدیم کسی جاشو به ما نمی‌داد!😣 توی صف نون هم!😑 و... زمان تولد طاها کمی مهربانانه‌تر❤️ زمان تولد محمد مهربانانه‌تر❤️❤️ . بااین اوصاف... به نظر من که این‌طور میاد⁦👇🏻⁩ جامعه رو به رشده!😃 تجربه شما چی می‌گه؟! . . #روزنوشت_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

25 اردیبهشت 1400 16:52:52

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی (مامان #محمد سه سال و ده ماهه و #علی یک سال و نه ماهه) . . سال ۹۳ همسرم می‌خواستن برن پیاده‌روی اربعین، پیش فرض من این بود که کار سختیه و من از پسش برنمیام و نمی‌تونم برم! دنبال پاسپورت هم نرفتم! دو روز قبل رفتنشون، کم‌کم داشت دلم می‌گرفت... خبر می‌رسید که همه بدون پاسپورت دارن میرن عراق! وسوسه شدیم! راستش هم از پیاده‌روی طولانی ترس داشتم و هم از عراق درگیر داعش! و هم از سفر بدون پاسپورت! از اون رزق‌های من حیث لایحتسب بود! رفتنی شدیم بالاخره! از لحظه‌ای که از ایران خارج شدیم، اضطراب و غم عجیبی ریخت تو دلم! تنها چیزی که با فکر کردن بهش آروم می‌شدم این بود که #سردار گفته بودن امنیت زائران اربعین امام حسین رو تامین می‌کنیم... . وقتی برگشتیم خیالم راحت بود که بعد از این تا وقتی زنده‌ام هر سال اربعین میرم کربلا... اصلا مگه میشه کسی که تجربه این سفر خارق‌العاده رو داشته، اربعینی بیاد و تو خونه باشه و نمیره!؟ . گذشت... سال بعد اربعین اومد و من تو خونه بودم... و نمردم!!! نمی‌تونم بگم چون محمد آقامون تو راه بود نتونستم برم پیاده‌روی! تنها دلیلش این بود که رزقم نبود ... . و گرنه فرقی نداره با بچه یا بی‌بچه بطلبن راهی میشی... با پاسپورت یا بی‌پاسپورت! با کرونا یا بی‌کرونا... با جسم خاکی... یا با دل بی‌قرار و سلام از راه دور... خدایا امسال رزق هممون قرار بده.🙏 #اربعین ... #حرم ... . . پ.ن: فردا ساعت ۱۰ صبح قراره همه توی همه جای کشور زیارت اربعین بخونیم... و بگیم #دلمون_میخواست_بیایم_نشد ... . #زیارت_اربعین #به_تو_از_دور_سلام #مادران_شریف_ایران_زمین

16 مهر 1399 17:58:54

0 بازدید

madaran_sharif

#پ_وصالی #قسمت_پایانی تا روز بیستم تولد امیرعلی، با همسرم بودم❤️ ولی بعدش قم و تهران رفتن‌هاشون شروع شد. چند روز قم و تهران بودن و چند روز همدان. وقتی قرار بود برن قم، یه روز قبلش می‌رفتیم فروشگاه و کلی خرید می‌کردیم🛒 و من موندم و کلی #درس و یه #بچه کولیکی... باید تمام طول روز تو خونه راه می‌رفتم تا آروم باشه. به حدی جییغ می‌زد که گلوش می‌گرفت😟 حتی وقت نمی‌کردم غذا بخورم🍛😟 ولی گذشت...😊 الان امیرعلی سه ماهشه👶 کولیکش خوب شده و یه پسر آروم و به شدت خنده‌رو😄 هم‌چنان پدرش مشغول درس، و من با پسرم خونه تنها. ولی #با_قدرت ادامه می‌دیم💪 پسرم با ذوق به #کتاب‌های توی دستم نگاه می‌کنه و من تمام مطالب رو بلندبلند براش می‌خونم📖 تا جایی که با صدای درس خوندن مامانش، پستونک به دهن، خوابش می‌بره😴 روزهایی که #امتحان دارم، یه شیشه شیر و امیرعلی تو کریر، تحویل مامان داده می‌شه و بدو بدو میرم سر جلسه امتحان😀 با خیلی از استادا صحبت کردم سر کلاس کمتر برم؛ و خدا خیرشون بده قبول کردن☺️ کلی #فایل_پایان‌نامه تو گوشیم دارم؛ و وقتی امیرم داره تو بغلم چرت میزنه، مطالعه می‌کنم و #نکات_خوبشو کپی می‌کنم😊 #سخنرانی‌های_فلسفی هم، که همسرم تو ماشین برای منو امیرعلی می‌ذاره، #جرقه‌های_پژوهشی جدیدی تو ذهنم ایجاد می‌کنه💡 کلی بهشون فکر می‌کنم و #نتایج خودمو تو گوشیم ثبت می‌‌کنم✅ یه بار رفتم کتاب فروشی تا یکی از کتابام رو بخرم؛ کتاب ۶۰۰ صفحه، با فونت خییییلی ریز بود با یه قیمت گزاف که من این‌جوری شدم😫😶😖 پی‌دی‌اف کتاب رو پیدا کردم ک اونم به شدت زیاد بود😟 و من وقت این همه خوندن نداشتم😒 #خلاصه‌ی_کتاب رو پیدا کردم و برای امتحان با گوشیم خوندم و شکر خدا قبول شدم😄 هر چند نمره ام آش دهن‌سوزی نشد😅 روزهایی ک قراره #کلاس برم، اگه #بابای_پسرم خونه باشه، با بچه، تو ماشین، پشت در دانشگاه، با یه شیشه شیر، منتظر من می‌شن👶🍼🚗 و اگه نباشه #مامانم مثل همیشه زحمت می‌کشن و امیرعلی رو نگه می‌دارن😊 البته وقتی می‌رسم خونه، قیافه‌ مامان و خواهر کوچیکم، از خستگی این‌جوریه😖😫😣 و امیرعلی که پیروز میدان شده، این‌جوریه👶 زندگی با تموم روزای سختش داره برای من می‌گذره😊 و فقط #طعم_عمیق_شیرینی_بچه‌داری و عشقی که بین منو همسرم هست، برام یادگاری می‌مونه❤️ برام مهم نیست که پسرم باهوشه یا یه آدم معمولی☺️ تموم سعی‌ام بر اینه که یه مرد #تلاش‌گر و #کوشا باشه؛ که این‌جوری به همه‌جا خواهد رسید انشاالله❤️ #علوم_تربیتی۹۳_امام_صادق #تجربه_شما #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف

23 بهمن 1398 16:34:15

0 بازدید

madaran_sharif

. وقتی محمد خیلی کوچیک بود: . من: آخ جوووون نونوایی. باباجون می‌شه برامون نون تازه بگیری؟ 😋 همسر: بعله که می‌شه، الان می‌رم براتون نون خوشمزه می‌گیرم. . . چند دقیقه بعد: من: به‌به چقدررررر خوشمزه ست، چقدر می‌چسبه. ممنونم بابای مهربون که برامون نون خریدی. . . الان وقتی خونه نیستیم و محمد گرسنه شده: . محمد: بابااا بوی نون میاد😍...می‌شه برامون نون بگیری؟!😋 بابا: بعله که می‌شه پسرم، الان نون تازه‌ی خوشمزه می‌گیرم. . . چند دقیقه بعد: محمد: به‌به باباجون ممنونم که نون گرفتی برامون.😍😋😘 . و این‌گونه بود که ما طی یک نقشه‌ی حساب شده، هزینه‌ی انواع و اقسام بیسکوییت و تنقلات سوپرمارکتی رو از لیست درخواست‌های این بزرگمرد کوچک حذف کردیم. هم صرفه‌جویی در هزینه... هم تغذیه سالم.😁😃 . پ ن۱:البته الان خونه دایی و خاله و دوست و همسایه با سایر تنقلات ناسالم هم آشنا شده، متاسفانه...ولی هنوزم نون تازه رو به همه‌ش ترجیح می‌ده خداروشکر.😊 . پ ن۲:تصویر نمایانگر شرایطی هست که سوژه قبل از تهیه عکس،غش میکند.😅😁 . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #روزنوشت_های_مادری #کاهش_هزینه #تغذیه_سالم #مادران_شریف

30 بهمن 1398 16:42:48

0 بازدید

madaran_sharif

. وقتی می‌خوام نماز بخونم، محمد هم یه مهر برمی‌داره و میاد کنار من.😊 دستاشو می‌بره کنار صورتش، بلافاصله می‌ره سجده، بعد بلافاصله پا میشه. با دستای کوچیکش قنوت می‌گیره، و دوباره درازکش می‌شه رو زمین😍 . گاهی وقت‌ها هم روسری منو سرش می‌کنه. البته براش اندازه چادر می‌شه.😁 . بعد که نمازش تموم شد، یا وسط نمازش،😁 میاد زیر چادرم قایم می‌شه👶 چادرمو سرش می‌کنه... می‌پیچه به خودش... و خیلی طبیعی، اونو به یغما می‌بره.😆 خداروشکر همیشه یه سرویس حجاب دیگه هم، زیر چادر دارم، که دیگه اونو با چنگ و دندون حفظ می‌کنم. . دیروزم اومد زیر چادرم. همون‌جا یه کم بازی کرد. بعد دراز کشید و... ... خوابید😍😍😍 . چه حس خو‌بی داشت...💗 یه بچه‌ی معصوم، اونقد زیر چادرت احساس آرامش کنه... که خوابش ببره😌 . . گاهی وقتا تو نماز، وقتی دارم حمد و سوره می‌خونم، دلش #بغل می‌خواد.👶 منم همون‌جا، بغلش می‌کنم و با هم ادامه می‌دیم.😉 تا خود رکوع بغلم می‌مونه و برای رکوع و سجده زمینش می‌ذارم. گاهی به همین قانع می‌شه. گاهیم منتظر می‌مونه دوباره پاشم، و بازم بغل.🤗 (البته بعد از انتشار این پست، دوستان گفتن که بغل کردن بچه پوشکی، در نماز اشکال داره، و ما رفتیم استفتاء کردیم از سایت رهبری، و فهمیدیم بنابر احتیاط واجب، اگر یقین داریم پوشکش کثیفه، نباید بغلش کنیم.) . گاهیم شلوغ کاری‌هاش دیگه...😆 . داشتیم #نماز می‌خوندیم. وسط نماز رفت بیسکوئیت خورد.😂 ولی دلش نیومد تنهایی بخوره،😊 با درون‌مایه‌هایی از اجبار😅، به منم تعارف می‌کرد.😁 . . اگه یه وقتی هم، تو سجده، سوار گردنم بشه، که دیگه یاد خود نماز پیامبر می‌افتم. هعی... خدا رو چه دیدی؛ شاید به خاطر همین یه شباهت، خدا بقیه تفاوت‌های نمازمو ببخشه... . . پ.ن: بچه‌ها، همون‌طور که حرف زدن رو از ما یاد می‌گیرن، رفتارهای ما رو هم به عنوان #یک_رفتار_خوب ، یاد می‌گیرن. حتی قبل اینکه بتونن خوبی و بدی رو تشخیص بدن! . این هم یه تهدیده؛‼️ هم یه فرصت استثنائی✨ . #تهدید⚡️از این نظر که ممکنه رفتارهای بدمون رو یاد بگیرن. که همینم می‌تونه به یه #فرصت💡تبدیل بشه و ما به خاطر بچه‌هامونم که شده، رفتارهای بدمون رو کنار بذاریم. . و یه #فرصت🌟 استثنائیه. چون دیگه با این حساب، تربیت کردن بچه‌ها، اونقدری که فکر می‌کنیم، سخت نیست. مهم‌ترین بخشش اینه که #خودمون_خوب_باشیم😊 . دارم فکر می‌کنم چقدر باید خدا رو شکر کنم، که این راه رو مایه‌ی رشد اخلاقیم قرار داده. شاید اصلا یکی از #فلسفه‌های_تولد_انسان، همین باشه. . . #ه_محمدی #برق۹۱ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

01 بهمن 1398 17:10:03

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #پ_شکوری (مامان #عباس ۲سال و ۱۰ماهه و #فاطمه ۱سال و ۴ماهه) . یادمه بعد به دنیا اومدن عباس تا چندین ماه کتاب خاصی نخوندم. به جز یکی دو تا داستان و رمان. اونم نصفه موند آخرش.😢 . شرایط جدیدی بود برام و فکر می‌کردم دیگه با بچه‌ی کوچیک نمی‌شه کتاب خوند. البته عباس هم تقریبا شبا بد می‌خوابید و تا نیمه‌های شب بیدار بود و منم حسابی بدخواب و بی‌خواب شده بودم و تو وقتای آزاد فقط به خواب فکر می‌کردم.😅🙈 . شاید ۵ یا ۶ ماهی به همین منوال گذشت ولی حس بدی داشتم از اینکه نتونستم تو این مدت کتاب بخونم! حس می‌کردم دیگه از دوران دانشجویی و کتاب‌خوانی به کلی فاصله گرفتم و ناراحت بودم برای خودم...😓 . . تا اینکه یه سری اتفاق خوب توی زندگیم افتاد. از طریق دوستام با چندتا دوره‌ی مطالعاتی آشنا شدم. اولش فکر می‌کردم که اینم احتمالا مثل بقیه‌ی کتابای بعد تولد عباس، قراره نصفه و نیمه ول بشه وسط راه.🤭 ولی خداروشکر سخت‌گیری مسئولین دوره‌ها به قدر کافی بود و انگیزه‌م رو برای ادامه‌ش بیشتر می‌کرد. . روزی حدود ۲۰ دقیقه مطالعه بود فقط. البته گاهی عقب می‌موندم از برنامه و آخر هفته‌ها یا توی تعطیلات جبران می‌کردم. . بعد یک سال دیدم که به همین بهونه، کلی کتاب خوب خوندم. کتابایی که همیشه دوست داشتم بخونم ولی انگیزه‌ی کافی براش نداشتم و فکر می‌کردم با بچه نمی‌شه این‌همه کتاب خوند. . خلاصه راهش رو پیدا کردم⁦👌🏻⁩ اگر بخوام یه مجموعه کتاب که بهش علاقه و نیاز دارم رو بخونم، باید دنبال یک دوره‌ی مطالعاتی باشم.😁 دوره‌های رسمی یا حتی دوره‌های دوستانه. که مثلا با پنج نفر از دوستای پایه قرار بذاریم و روزانه یه مقدار مشخصی از کتاب رو بخونیم و به هم گزارش بدیم از مطالعاتمون. . . بعد از یه مدت هم آدم عادت می‌کنه به منظم و روزانه کتاب خوندن. یعنی حتی می‌شه تک‌نفره هم یه کتاب رو با برنامه‌ی منظم روزانه یک ربع، در عرض کمتر از یک ماه تموم کرد. . و این خیلییی حس خوبی می‌تونه داشته باشه برای یک مامان.😍 حس رشد، حس پویایی، حس افزایش معلومات و دانش، و... . . احوالات کتابخونی شما چطوره مامانا؟ قبل مامان شدن بیشتر کتاب می‌خوندید یا بعد از مامان شدن کتاب‌خون‌تر شدید؟😇 ترجیح می‌دید تکی کتاب بخونید یا جمعی؟ تا حالا دوره‌های مطالعاتی رو تجربه کردید؟ چیا خوندید؟ دوره‌هایی که شرکت کردید رو به ماهم معرفی کنید توی بخش نظرات. . . پ.ن: کتابای توی عکس بخشی از کتاب‌های دوره‌های مطالعاتی هست که تونستم شرکت کنم.😍 . . #کتابخوانی #دوره_مطالعاتی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #پ_شکوری (مامان #عباس ۲سال و ۱۰ماهه و #فاطمه ۱سال و ۴ماهه) . یادمه بعد به دنیا اومدن عباس تا چندین ماه کتاب خاصی نخوندم. به جز یکی دو تا داستان و رمان. اونم نصفه موند آخرش.😢 . شرایط جدیدی بود برام و فکر می‌کردم دیگه با بچه‌ی کوچیک نمی‌شه کتاب خوند. البته عباس هم تقریبا شبا بد می‌خوابید و تا نیمه‌های شب بیدار بود و منم حسابی بدخواب و بی‌خواب شده بودم و تو وقتای آزاد فقط به خواب فکر می‌کردم.😅🙈 . شاید ۵ یا ۶ ماهی به همین منوال گذشت ولی حس بدی داشتم از اینکه نتونستم تو این مدت کتاب بخونم! حس می‌کردم دیگه از دوران دانشجویی و کتاب‌خوانی به کلی فاصله گرفتم و ناراحت بودم برای خودم...😓 . . تا اینکه یه سری اتفاق خوب توی زندگیم افتاد. از طریق دوستام با چندتا دوره‌ی مطالعاتی آشنا شدم. اولش فکر می‌کردم که اینم احتمالا مثل بقیه‌ی کتابای بعد تولد عباس، قراره نصفه و نیمه ول بشه وسط راه.🤭 ولی خداروشکر سخت‌گیری مسئولین دوره‌ها به قدر کافی بود و انگیزه‌م رو برای ادامه‌ش بیشتر می‌کرد. . روزی حدود ۲۰ دقیقه مطالعه بود فقط. البته گاهی عقب می‌موندم از برنامه و آخر هفته‌ها یا توی تعطیلات جبران می‌کردم. . بعد یک سال دیدم که به همین بهونه، کلی کتاب خوب خوندم. کتابایی که همیشه دوست داشتم بخونم ولی انگیزه‌ی کافی براش نداشتم و فکر می‌کردم با بچه نمی‌شه این‌همه کتاب خوند. . خلاصه راهش رو پیدا کردم⁦👌🏻⁩ اگر بخوام یه مجموعه کتاب که بهش علاقه و نیاز دارم رو بخونم، باید دنبال یک دوره‌ی مطالعاتی باشم.😁 دوره‌های رسمی یا حتی دوره‌های دوستانه. که مثلا با پنج نفر از دوستای پایه قرار بذاریم و روزانه یه مقدار مشخصی از کتاب رو بخونیم و به هم گزارش بدیم از مطالعاتمون. . . بعد از یه مدت هم آدم عادت می‌کنه به منظم و روزانه کتاب خوندن. یعنی حتی می‌شه تک‌نفره هم یه کتاب رو با برنامه‌ی منظم روزانه یک ربع، در عرض کمتر از یک ماه تموم کرد. . و این خیلییی حس خوبی می‌تونه داشته باشه برای یک مامان.😍 حس رشد، حس پویایی، حس افزایش معلومات و دانش، و... . . احوالات کتابخونی شما چطوره مامانا؟ قبل مامان شدن بیشتر کتاب می‌خوندید یا بعد از مامان شدن کتاب‌خون‌تر شدید؟😇 ترجیح می‌دید تکی کتاب بخونید یا جمعی؟ تا حالا دوره‌های مطالعاتی رو تجربه کردید؟ چیا خوندید؟ دوره‌هایی که شرکت کردید رو به ماهم معرفی کنید توی بخش نظرات. . . پ.ن: کتابای توی عکس بخشی از کتاب‌های دوره‌های مطالعاتی هست که تونستم شرکت کنم.😍 . . #کتابخوانی #دوره_مطالعاتی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن