پست های مشابه

chamran_kids

🙆 بچه قراره در مدرسه چه کار کنن؟ درس بخونن خب بعدش چی؟ درس بخونن، درس بخونن و درس بخونن ‌ و اینطوری میشه که بعد از دیپلم، دیگه غیر از دانشگاه رفتن نمیتونن کاری بکنن چون در طول ۱۲ سال یا بیشتر یادنگرفتن و تمرین نکردن کار دیگه ای بکنن. ‌ دخترهای کلاس دومی در طول هفته یک بار پروژه هنر، یک بار پروژه آشپزی، پروژه خیاطی، پروژه نویسندگی و اردو دارن. برگزاری پروژه ها نه تنها باعث نشده بچه ها از درس عقب بمونن، بلکه باعث شده درسشون روند بهتری پیدا کرده و تثبیت هم بشه. کاش این فرصت رو به تمام بچه ها بدیم، فرصت درخشان زندگی رو.... ‌ #پروژه #کلاس_دومی_ها #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #مهارت #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

12 آذر 1397 07:13:29

0 بازدید

chamran_kids

سرزمینی بود به اسم گِل آباد...😇 . گِل آباد جایی بود که همه چیزاش از گِل بود، بین بچه های گل آباد، پسری حسابی شیطون و کنجکاو بود. هر کاری و هر حرفی که بهش میزدنند، می گفت: چرا؟؟؟؟ اینقدر این بچه چرا،چرا می کرد که اسمش رو گذاشته بودند چراگو‌.🧐❓❓ . بیرون از سرزمین گِل آباد، پیرمردی بود ،که ظرف های سفالی خیلی قشنگی می ساخت. همه خیلی او را دوست داشتند، چون فکر می کردند که راز گل هارو میدونه... . و اما یه روزی ماجراهایی پیش میاد که پسر چراگو به شاگردی پیرمرد دانا در میاد...🤔👆 . پ.ن: اگر دلتون میخواد بقیه ی قسمت های گل آباد رو ببینید، به آپارات چمرانی ها سربزنید😊 . #دهه_فجر_مبارک🇮🇷 #دهه_فجر #گِل_آباد #داستان#قصه#قصه_کودکانه #داستان_کودک

20 بهمن 1399 16:21:04

0 بازدید

chamran_kids

🌷 راهت ادامه خواهد داشت و بی شک قهرمان کودکان مان، سربازهای آینده ایران خواهی بود... ‌ دخترهای کلاس سومی، امروز تصمیم گرفتند به یاد سردار سلیمانی، تابلوهایی درست کنند تا روز تشیع همراه خود ببرند. ‌ #کلاس_سومی_ها #پروژه #قهرمان #هویت_ملی #قهرمان_سازی #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران

14 دی 1398 16:55:57

0 بازدید

chamran_kids

🌷 گشت و گذار در تاریخ، به ما نشان می دهد که چه کسانی رفتند تا ما بمانیم. نشان می دهد که انتقام سخت امروز، جنگ طلبی نیست، بلکه تضمین آینده ی کودکانمان است. ‌ پسرهای کلاس دومی، امروز به باغ موزه‌ی دفاع مقدس رفتند. جایی برای تدریس شجاعت و دلاوری به سربازان آینده کشورمان. ‌ #کلاس_دومی_ها #اردو #باغ_موزه_دفاع_مقدس #ایران #هویت_ملی #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران

18 دی 1398 18:10:24

0 بازدید

chamran_kids

ماجرای "خرمای خنده رو" رو بشنوید 🔊😇 . تو این داستان به مهربونی و بخشندگی امام علی (ع) میپردازیم...🖤🌹 اما اینبار از نگاه یه خرما کوچولو و دوستاش که به بچه های یتیم، فقیر و آدم های گرسنه ی شهر بخشیده میشن....👆🏻🙃 . ⭕این پست رو سیو کنید که یادتون باشه با بچه ها گوش بدید و برای دوستان بچه دارتون بفرستید🤗 . #امام_بخشنده #امام_علی_علیه_السلام #شهادت_امام_علی#ماه_بندگی #ماه_رمضان #قصه_مذهبی_کودکانه #قصه_کودکانه

14 اردیبهشت 1400 17:10:12

51 بازدید

chamran_kids

🌱 رد پاهایی که با کمک چمرانی های کوچک و همراهی شما ماندگار شد... پویش جهادی و پخش ارزاق به وقت روزهای آخر اسفند... ‌ #چمرانی_ها #پویش_جهادی #نذر_فرهنگی

28 اسفند 1397 10:08:31

0 بازدید

ادمین چمران

0

0

🌱اردوهای جهادی 📝قسمت اول اولین بار نوروز ۸۸ بود که سفر جهادی را تجربه کردیم. با گروهی همراه شدیم. گروه جهادی رضوان که گروه با سابقه ای بود و بیشتر فارغ التحصیلان مدرسه مفید بودند. مقصد خراسان جنوبی بود، منطقه نهبندان. 🚃🚃🚃🚃🚃 قبل از سفر چند جلسه توجیهی گذاشتند. و بنا شد من در تیم بزرگسال فعالیت کنم یعنی کلاس داشتن برای خانم های متاهل با موضوعات همسرداری و بچه داری و ... و همسرم در قسمت مستندسازی و ساخت فیلم فعالیت کنند. مسیر نهبندان دور بود و به نظرم می آمد هیچ وقت نمی رسیم. به خصوص که با اتوبوس میرفتیم و من همیشه ی خدا تمام طول سفر در اتوبوس، حالت تهوع دارم.بالاخره با حالی نزار به یک مدرسه رسیدیم. تیم پشتیبانی از قبل، مدرسه را برای اسکان خانمها آماده کرده بودند. شرایط جالبی داشتیم که برای خودم تجربه متفاوتی بود. امکان حمام رفتن نبود، محدودیت استفاده از آب داشتیم، تعداد زیادی خانم در راهروها و کلاسهای یک مدرسه ساکن شده بودیم. روزی دو نوبت صبح و عصر، اعزام داشتیم. کلمه اعزام واقعا برازنده اردوهای جهادی است. صبح خیلی زود باید بلند میشدیم، آماده میشدیم، وسایلمان را جمع و جور می کردیم. و سوار مینی بوسهای قدیمی میشدیم. کلی روستا را رد می کردیم تا به روستایی که ما را برای آنجا در نظر گرفته بودند میرسیدیم. دو ساعتی آنجا بودیم و دوباره بر میگشتیم و عصر همین ماجرا تکرار میشد. حضور در جمع اهالی روستا برای ما فضایی در ذهنمان میساخت. مدل زندگی و روابطشان، مشکلات منطقه ای که زندگی می کردند و خلاصه تمام جزئیات زندگیشان ما را به فکر فرو می برد. در واقع من خیلی به آنها چیزی یاد نمیدادم و بیشتر از حرفهایشان سوالهای جدیدی در ذهنم ایجاد میشد. به خصوص که با خانمهای متاهل سر و کار داشتم. وقتی شغل همسرانشان را می پرسیدم و قریب به اتفاق می گفتند: قاچاق سوخت، من واقعا فکر می کردم زندگی چه مدلها که جریان ندارد و چه بازیهای متفاوتی که با هر آدمی دارد. به نظرم حضورحتی موقت در جاهایی غیر از تهران، و به خصوص روستاها، برای خود من دستاوردهای زیادی داشت و چراغهای متفاوتی را در ذهنم روشن کرد. چراغهای قدیمی ولی پرنور، نه از آن چراغهایی که در خانه ما شهریها روشن میشود.... قبل از رفتن به سفرهای جهادی، ما فصلهایی معمولی در هر سال را تجربه میکردیم. ولی با تجربه این اردوها انگار یک فصل جدید به زندگی ما باز شد. بعد از همان چهار فصل معمولی که در سال تجربه می کردیم یا حتی بین فصلهای معمولی... " فصل پنجم" #سفر_جهادی #اعزام #روستا #خاطرات_شیرین #اردوهای_جهادی #تاریخچه_چمران

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

chamran_kids

ادمین چمران

0

0

🌱اردوهای جهادی 📝قسمت اول اولین بار نوروز ۸۸ بود که سفر جهادی را تجربه کردیم. با گروهی همراه شدیم. گروه جهادی رضوان که گروه با سابقه ای بود و بیشتر فارغ التحصیلان مدرسه مفید بودند. مقصد خراسان جنوبی بود، منطقه نهبندان. 🚃🚃🚃🚃🚃 قبل از سفر چند جلسه توجیهی گذاشتند. و بنا شد من در تیم بزرگسال فعالیت کنم یعنی کلاس داشتن برای خانم های متاهل با موضوعات همسرداری و بچه داری و ... و همسرم در قسمت مستندسازی و ساخت فیلم فعالیت کنند. مسیر نهبندان دور بود و به نظرم می آمد هیچ وقت نمی رسیم. به خصوص که با اتوبوس میرفتیم و من همیشه ی خدا تمام طول سفر در اتوبوس، حالت تهوع دارم.بالاخره با حالی نزار به یک مدرسه رسیدیم. تیم پشتیبانی از قبل، مدرسه را برای اسکان خانمها آماده کرده بودند. شرایط جالبی داشتیم که برای خودم تجربه متفاوتی بود. امکان حمام رفتن نبود، محدودیت استفاده از آب داشتیم، تعداد زیادی خانم در راهروها و کلاسهای یک مدرسه ساکن شده بودیم. روزی دو نوبت صبح و عصر، اعزام داشتیم. کلمه اعزام واقعا برازنده اردوهای جهادی است. صبح خیلی زود باید بلند میشدیم، آماده میشدیم، وسایلمان را جمع و جور می کردیم. و سوار مینی بوسهای قدیمی میشدیم. کلی روستا را رد می کردیم تا به روستایی که ما را برای آنجا در نظر گرفته بودند میرسیدیم. دو ساعتی آنجا بودیم و دوباره بر میگشتیم و عصر همین ماجرا تکرار میشد. حضور در جمع اهالی روستا برای ما فضایی در ذهنمان میساخت. مدل زندگی و روابطشان، مشکلات منطقه ای که زندگی می کردند و خلاصه تمام جزئیات زندگیشان ما را به فکر فرو می برد. در واقع من خیلی به آنها چیزی یاد نمیدادم و بیشتر از حرفهایشان سوالهای جدیدی در ذهنم ایجاد میشد. به خصوص که با خانمهای متاهل سر و کار داشتم. وقتی شغل همسرانشان را می پرسیدم و قریب به اتفاق می گفتند: قاچاق سوخت، من واقعا فکر می کردم زندگی چه مدلها که جریان ندارد و چه بازیهای متفاوتی که با هر آدمی دارد. به نظرم حضورحتی موقت در جاهایی غیر از تهران، و به خصوص روستاها، برای خود من دستاوردهای زیادی داشت و چراغهای متفاوتی را در ذهنم روشن کرد. چراغهای قدیمی ولی پرنور، نه از آن چراغهایی که در خانه ما شهریها روشن میشود.... قبل از رفتن به سفرهای جهادی، ما فصلهایی معمولی در هر سال را تجربه میکردیم. ولی با تجربه این اردوها انگار یک فصل جدید به زندگی ما باز شد. بعد از همان چهار فصل معمولی که در سال تجربه می کردیم یا حتی بین فصلهای معمولی... " فصل پنجم" #سفر_جهادی #اعزام #روستا #خاطرات_شیرین #اردوهای_جهادی #تاریخچه_چمران

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن