پست های مشابه

chamran_kids

🤹 تقریبا میشه گفت اکثر بچه ها عاشق پارک هستند. چه خوبه که از این فرصت استفاده کنیم! پارک فقط بازی تو زمین بازی نیست. فرصت هایی داره که می تونیم حسابی ازش استفاده کنیم. پسرهای پنج ساله ی چمرانی، یک رودخانه بدون آب تو پارک کشف کردند. سریع دست به کار شدند و با کاغذ هایی که داشتند، برای رودخانه قایق درست کردند. شما چه فعالیت هایی تو پارک انجام میدین؟ #اردو #بازی #پروژه #پنج_ساله_ها #حسینیه_کودک_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

21 اسفند 1397 07:21:51

0 بازدید

chamran_kids

🎉 💡 پیشنهاد شماره دو برای بزرگتر ها ‌ ✅ ما می خوایم یه خاطره خوب از عید غدیر، تو ذهن بچه ها بمونه. ‌ 🚫🚫پس یه سری کارها رو نباید انجام بدیم: ‌ 🚫 نیازی نیست داستان غدیر رو برای بچه ها خصوصاً زیر هفت سال،عینا تعریف کنیم. بچه ها ادبیات و زبان خودشون را برای قصه ها دارند. ‌ 🚫 تو این چند روز تا ایام عید، بداخلاقی نکنیم و با بچه ها خوش اخلاق باشیم. ‌ 🚫 توضیح منطقی و عجیب و غریب در مورد غدیر بهشون ندیم. اگه خودشون برداشتی از غدیر داشتند، خیلی اونو تغییر ندیم.(برای زیر هفت سال) ‌ ✨قبول باشه ازتون✨ ‌ #جشن_بزرگ #عید_امیر #برکه_رنگین_کمونی #عید_غدیر #من_کنت_مولاه_فهذا_علی_مولاه #عید_ولایت #کودک #شیعه #عید_شیعیان

17 مرداد 1398 15:08:20

0 بازدید

chamran_kids

🌼 کلی از خاطرات بچگی های ما در پارک گذشته. پارکهای محدودی که زمان ما وجود داشت و امکانات محدودتر داخل پارکها چقدر برای ما جذاب و دوست داشتنی بودند. الان پارکها زیاد شده و امکانات داخلش زیادتر. ولی استفاده بچه ها از طبیعت هر روز محدود و محدودتر میشه. به بهانه گرمای تابستان، آلودگی پاییز، سرما و برف زمستان و بارندگی بهار و البته خستگی، بی حوصلگی و اشتغال ما بزرگترها چقدر خوبه که بتونیم برنامه هفتگی پارک رفتن با بچه ها داشته باشیم. شاید لذت بردن ما کمتر از خود بچه ها نباشه، اگر بچه بشیم و فاصلمون رو با اونها کمتر کنیم. ‌ پ ن: با مادرهای بچه های ۵ ساله حسینیه کودک رفتیم پارک آزادگان. دویدیم، روی چمنها قل خوردیم، تاب و سرسره سوار شدیم، کاردستی درست کردیم و چندین کار جذاب دیگه. خیلی خوش گذشت. امتحان کنین. ‌ #پنج_ساله_ها #اردو #حسینیه_کودک_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

17 آذر 1397 15:32:51

0 بازدید

chamran_kids

ورود به کلاس پیش دبستانی ممنوع😳🚫😱 کپشن رو بخونید تا بدونید ماجرا از چه قراره👇🏻 . ماجرا از اونجایی شروع شد که پسرهای پیش دبستانی به مدرسه اومدند اما اجازه ورود به کلاس رو نداشتند! 😐 چون کنترل کولر خراب شده بود و یه گاز خطرناک سمی تو کلاس پخش شده بود (در کلاس عنبر نسارا دود کردیم که طبیعی جلوه کنه😉)، حتی یکی از عموها هم دچار گازگرفتگی شد و بچه ها براش یه داروی مخصوص اختراع کردند تا خوب بشه😊😁 . حالا خودتون فیلم رو ببینید⬆️😳 . ‼️باید بچه ها برای ورود به کلاس و خارج کردن دود از فضا، راهی پیدا میکردند اگرنه مجبور بودند تا آخر سال تو حیاط کلاس داشته باشن... 😄 پس کلی فکر کردند و دست به کار شدند و با ابزارهای مختلف، یه ماسک مخصوص درست کردند و بعدش هم وارد کلاس شدند و با میز و کارتن و صندلی اتاق اکسیژن ساختند...!😎 . پ. ن: این طرح درس هیجان انگیز و درگیرکننده، میتونه حسابی بچه ها رو به وجد بیاره و بهشون این توانایی رو بده که در شرایط سخت و بحرانی بتونند فکر وچاره اندیشی کنند، ایده های خلاقانه بدند و هم فکری و کارگروهی رو بهتر یادبگیرند😃🧐 . ✅این پست رو ذخیره کنید و برای معلم هایی که میشناسید بفرستید🤗 . #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #پیش_دبستانی #آموزش_پروژه_محور #آموزش_بازی_محور #بازی#درس#پیش_دبستان #معلم_خلاق#مدرسه #چمران_فقط_یک_مدرسه_نیست

24 فروردین 1401 17:36:45

0 بازدید

chamran_kids

📣 🐞نَم نَمَک، نَمَک میاد صدای کفشدوزک میاد نَم نَمَک، شهر نَمَک با چیک چیکه صدای آب، آبی میشه... ‌ 🔔نوبتی هم باشه نوبته کارگاه نمک رنگیه ‌ 👩‍👧‍👦کارگاه مادر و کودک 💡ویژه کودکان ۲ تا ۴ ساله ‌‌‌ 📆 شنبه ۱۲ مرداد ⏰ ساعت ۱۰ _ ۱۱:۱۵ ‌ 💳 هزینه کارگاه: ۳۵ هزار تومان ‌‌‌ 📲 برای ثبت نام، نام کودک و تاریخ تولد فرزندتان را به شماره زیر پیامک کنید. 👇 ‌‌‌ 💬۰۹۹۱۲۰۴۴۹۲۹ ‌‌‌ 📍آدرس: میدان خراسان، ابتدای خیابان خراسان، رو به روی مسجد نور، پ ۱۱. دبستان دخترانه حمزه دوران. ‌‌‌ ✅ همراه با فروش حضوری محصولات هاچین و غاچ #کاچی #کارگاه_های_چمرانی #کارگاه_مادر_و_کودک

07 مرداد 1398 05:09:34

0 بازدید

chamran_kids

. 📝قسمت دوم . "فضای مدرسه" . در دوران مدرسه، به خصوص سالهای بالاتر، هربار خبر تعطیلی مدارس را می شنیدیم خیلی خوشحال می شدیم. همیشه منتظر برف یا بهانه ای برای مدرسه نرفتن بودیم. درحالی که به نظرم، مدرسه ی رویایی مدرسه ای ست که بچه ها برای حضور در آن لحظه شماری میکنند چون فضای دوست داشتنی و جالبی دارد که بستر مناسبی برای بازی و فعالیت بچه ها فراهم میکند . .  در مدرسه‏ی توموئه، مدرسه ای که کلاس های آن در واگن های قطار در میان گل و گیاه تشکیل می شد هیچ‏کس دلش نمی‏خواست پس از پایان درس به خانه برود. صبح‏ها هم انتظار کشیدن برای وقت رفتن به مدرسه، سخت و طولانی بود. . یکی از ویژگی های جالب مدرسه ی توموئه این بود که هرروز بچه ها به فعالیت های مورد علاقه خود می پرداختند و هرکس برنامه ی خودش راداشت! . راستی اگر شما در انتخاب برنامه و فعالیت های کلاس خود آزاد بودید چه میکردید؟ اصلا فکر کنید اگر مدرسه تان جایی غیر از کلاسهای درس بود چه کار می کردید؟ . برای تهیه ی کتاب به: @chamran_gifts مراجعه بفرمایید😊 . #مدرسه_رویایی #کتاب_خوب_بخوانیم #توتوچان_دخترکی_آنسوی_پنجره

22 تیر 1399 19:37:22

0 بازدید

ادمین چمران

0

0

🌱امامِ دلها🌱 در راستای زیر و رو کردن هویت گذشته مان دنبال نسبتمان با امام خمینی میگشتم. خیلی فکر کردم که ما چه نسبتی میتوانیم باهم داشته باشیم. 🔸️اولین نسبتم با او از یک روز صبح شروع شد. ۵ ساله بودم، از خواب بیدار شدم و دیدم مامانم، بابام، مادربزرگم و خاله ام که مهمان ما بود همه باهم دارند گریه می کنند. خیلی ترسیدم و فکر کردم چه اتفاقی افتاده. و تمام خاطرات بعدش خیلی مبهم در خاطرم مانده. تصویرهایی از مردم در تلویزیون که بر سر و صورتشان میزدند، خانواده ام که چند روزی مشکی پوشیده بودند و قیافه ناراحت آدمها. 🔸️🔸️دومین نسبتم با امام، از زمان ورودم به دبستان شکل گرفت. از همان لحظه ای که وارد کلاس اول شدم، روی نیمکت نشستم و دیدم امام از بالای تخته سیاه، همینطوری چشم در چشم مرا نگاه میکند.و این قصه ادامه داشت. کلاس دوم و سوم و ....تا پایان دبستان، تا وقتی فارغ التحصیل شدم، دانشگاه رفتم و درسم تمام شد. امام تمام این سالها داشت من را مستقیم نگاه میکرد. یکسال لبخند میزد، یکسال جدی بود، یکسال اصلا اخم کرده بود ولی حداقل ۱۶ سال داشت مرا نگاه می کرد و مواظب کارهای من بود. 🔸️🔸️🔸️سومین نسبتم با امام، وقتی شکل گرفت که به اردوهای جهادی رفتیم. دورافتاده ترین منطقه ها. جاهایی که آب آشامیدنی و خیلی چیزها به اندازه کافی نداشتند، به سختی زندگی میکردند ولی امام را میشناختند و برایش احترام زیادی قائل بودند. در یکی از روستاهای خراسان جنوبی بودیم. طبیعتا در محل اسکان تلویزیون هم نداشتیم و از اخبار بیخبر بودیم. برای درس دادن به خانمهای روستا وارد خانه ای شدم. تعداد زیادی پیرزن و خانمهای جوان نشسته بودند. تا وارد شدم از من پرسیدند: حال خانم امام‌خوبه؟ و من از همه جا بیخبر اصلا نمیدانستم از چه حرف میزنند. فکر می کنم در همان سفر بود که شنیدیم همسر امام فوت کردند و چقدر همان پیرزنها گریه کردند. باید خانه و زندگیشان را از نزدیک میدیدید تا بتوانید نسبت زندگیشان با عمق ارادتشان به امام که هیچ با خانم امام را مقایسه کنید. و همینطور نسبت من با امام خمینی در حال بیشتر شدن بود. هر وقت که سخنرانیش از تلویزیون پخش میشد، وقتی در سخنرانیهای بقیه چیزی از او میشنیدم، وقتی به جماران و مرقد امام میرفتم و خیلی وقتهای دیگر تا اینکه حسینیه کودک را راه انداختیم.... 🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️ ادامه دارد... #نسبت_ما_با_امام_خمینی #هویت_ملی #نگاهِ_خاص #حسینیه_کودک #امام_جون #دهه_شصتی_ها

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

chamran_kids

ادمین چمران

0

0

🌱امامِ دلها🌱 در راستای زیر و رو کردن هویت گذشته مان دنبال نسبتمان با امام خمینی میگشتم. خیلی فکر کردم که ما چه نسبتی میتوانیم باهم داشته باشیم. 🔸️اولین نسبتم با او از یک روز صبح شروع شد. ۵ ساله بودم، از خواب بیدار شدم و دیدم مامانم، بابام، مادربزرگم و خاله ام که مهمان ما بود همه باهم دارند گریه می کنند. خیلی ترسیدم و فکر کردم چه اتفاقی افتاده. و تمام خاطرات بعدش خیلی مبهم در خاطرم مانده. تصویرهایی از مردم در تلویزیون که بر سر و صورتشان میزدند، خانواده ام که چند روزی مشکی پوشیده بودند و قیافه ناراحت آدمها. 🔸️🔸️دومین نسبتم با امام، از زمان ورودم به دبستان شکل گرفت. از همان لحظه ای که وارد کلاس اول شدم، روی نیمکت نشستم و دیدم امام از بالای تخته سیاه، همینطوری چشم در چشم مرا نگاه میکند.و این قصه ادامه داشت. کلاس دوم و سوم و ....تا پایان دبستان، تا وقتی فارغ التحصیل شدم، دانشگاه رفتم و درسم تمام شد. امام تمام این سالها داشت من را مستقیم نگاه میکرد. یکسال لبخند میزد، یکسال جدی بود، یکسال اصلا اخم کرده بود ولی حداقل ۱۶ سال داشت مرا نگاه می کرد و مواظب کارهای من بود. 🔸️🔸️🔸️سومین نسبتم با امام، وقتی شکل گرفت که به اردوهای جهادی رفتیم. دورافتاده ترین منطقه ها. جاهایی که آب آشامیدنی و خیلی چیزها به اندازه کافی نداشتند، به سختی زندگی میکردند ولی امام را میشناختند و برایش احترام زیادی قائل بودند. در یکی از روستاهای خراسان جنوبی بودیم. طبیعتا در محل اسکان تلویزیون هم نداشتیم و از اخبار بیخبر بودیم. برای درس دادن به خانمهای روستا وارد خانه ای شدم. تعداد زیادی پیرزن و خانمهای جوان نشسته بودند. تا وارد شدم از من پرسیدند: حال خانم امام‌خوبه؟ و من از همه جا بیخبر اصلا نمیدانستم از چه حرف میزنند. فکر می کنم در همان سفر بود که شنیدیم همسر امام فوت کردند و چقدر همان پیرزنها گریه کردند. باید خانه و زندگیشان را از نزدیک میدیدید تا بتوانید نسبت زندگیشان با عمق ارادتشان به امام که هیچ با خانم امام را مقایسه کنید. و همینطور نسبت من با امام خمینی در حال بیشتر شدن بود. هر وقت که سخنرانیش از تلویزیون پخش میشد، وقتی در سخنرانیهای بقیه چیزی از او میشنیدم، وقتی به جماران و مرقد امام میرفتم و خیلی وقتهای دیگر تا اینکه حسینیه کودک را راه انداختیم.... 🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️ ادامه دارد... #نسبت_ما_با_امام_خمینی #هویت_ملی #نگاهِ_خاص #حسینیه_کودک #امام_جون #دهه_شصتی_ها

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن