chamran_kids
دنبال کننده
11
پست
765
مجتمع آموزشی شهید چمران اینجا کودک سبک زندگی اسلامی را بازی می کند.
پست های مشابه
chamran_kids
. داشتم با دوستم که مامان یه دختر دبستانی هست صحبت میکردم...🧕 بحث مون درباره ثبت نام مدرسه ی بچه ها گل کرد و سر دردو دلش بازشد...😪 . برام از روزهایی گفت که دنبال مدرسه ی خوب میگشتن و کلی جلسه ی ثبت نام و مصاحبه شرکت کردن تا بتونن مدرسه ی مطلوب شون رو انتخاب کنند.😇 . میگفت بعضی مدرسه ها تو مواجهه ی اول، بلافاصله دخترش رو ازش جدا کردن که این مورد برای بچه های وابسته خیلی اذیت کننده ست...👨👩👧🤕 . یا با آزمون های سخت هوش و سوال های پی در پی، اون رو کلافه کردند😥 بعدش هم با جملاتی مثل اینکه "تومدرسه ما باید درس دانش آموز ها خیلی خوب باشه و توقع نمره های عالی داریم" یا با گفتن "دخترشما با معیارهای هوشی و درسی ما همخونی نداره" به راحتی انگ کم هوشی و بازیگوشی بیش از حد به بچه زدن... . یه مورد دیگه که خیلی ناراحت کننده بود....👇🏻😓 . تعریف میکرد که مدیر از دخترش پرسیده:" دوست داری بیای مدرسه؟" و به خاطر اینکه دخترش در پاسخ به سوال خانم مدیر، به جای "بله"، گفته "آره" بهش برچسب بی ادب زدن و کلی سرزنش و نصیحتش کردن که: یه دختر نباید اینجوری صحبت کنه، باید سنگین و رنگین باشه!!! 😳 . خلاصه انقدر موارد عجیبی رو برام گفت که شاخ درآورده بودم ...🤯 . ⭕شما تاحالا برای ثبت نام فرزندتون چنین تجربیاتی داشتین؟ 🤔 همین جا برامون تعریف کنید👇🏻 . #ثبت_نام_مدرسه #مصاحبه_مدرسه #مدارس #ثبت_نام #استرس_مصاحبه #دبستان #کودک#انتخاب_مدرسه
18 فروردین 1400 14:46:41
0 بازدید
chamran_kids
🇮🇷 📖 یک روز اتفاق عجیبی در سرزمین گُلان افتاد. گل های گلستان آرام آرام زرد شدند و بویشان کم و خشک شدند. به جای بوی خوب گُلبوها، بوی بدی همهی جنگل را پر کرد، جوری که دیگر حیوانات نمی توانستند تحمل کنند . گُلبان، هرچه گشت چیزی پیدا نکرد. خیلی فکر کرد تا اینکه فهمید هر چه هست باید زیر گلستان باشد. زیر گلبو ها را گشت و یک سر نخ هایی پیدا کرد. راه افتاد و رفت دنبال آن سر نخ ها... ❓دوست دارید بقیه ی داستان رو بخونید و از سرنوشت گل دهان و گلان با خبر بشید؟ 📚 کتاب گل دهان روایت تمثیلی از انقلاب اسلامی در قالب داستان کودکانه ✅ اگر دوست دارید از تخفیف ۵۰ درصدی استفاده کنید، به سایت مون سر بزنید: chamraniha.com این پست رو برای کسانی که آینده ی فرزندانشون براشون مهمه، ارسال کنید. #من_یار_انقلابم #دهه_فجر #هویت_ملی #هویت_ملی_برای_کودکان #هویت_سازی #چمرانی_ها #انقلاب #انقلاب_اسلامی
15 بهمن 1398 18:31:21
0 بازدید
chamran_kids
🌼 به پاس مادر بودنتان که نعمتی بس بزرگ است و به برکت پاکی فرزندانتان... پنج ساله ها هم از غافلگیری مامان های مهربونشون جا نموندند و با یک شاخه گل و یک هدیه ی کوچیک، مامان هارو خوشحال کردند. #روز_مادر #چمرانی_ها #حسینیه_کودک_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران
08 اسفند 1397 09:21:12
0 بازدید
chamran_kids
🏴 ⚠️ وقتی می خوایم همراه بچه ها به هیئت بریم اولین چیزی که باید برداریم ابزار بازیه. #در_هیئت_با_مادر #در_هیئت_با_پدر 💡چرا؟ چون بازی دنیای بچه هاست. و هرجا که بازی و اسباب بازی باشه رو بیشتر دوست دارن. پس بهتره براشون برنامه داشته باشیم. ❌ یکی از ابزار هایی که می تونیم همراه خودمون ببریم، *قیچی و کاغذه* هست. هم میشه چندتا کاغذ رنگی برداریم، هم یه مجله و هم روزنامه های باطله. می تونیم با کاغذ ها اریگامی درست کنیم. می تونیم عکس های جالب رو ببریم و باهاش کاردستی درست کنیم. می تونیم فقط کاغذ ها رو قیچی قیچی کنیم. ✅ وقتی برای بچه ها برنامه ی بازی داشته باشیم، خاطره ی خوبی در ذهنشون ماندگار میشه. #سرباز_حسینم #هیئت #محرم #کودک #مادر #پدر #تربیت #تربیت_حسینی
30 شهریور 1398 15:56:04
13 بازدید
chamran_kids
🌈 برای تربیت دینی، نباید هیچ فرصتی را از دست داد. مناسبت های مذهبی، یکی از بهترین موقعیت ها برای ایجاد گرایش های دینی بچه هاست. البته باید به سبک و سیاق خود بچه ها برگزار کنیم. پسرهای چمرانی هر هفته یک زنگِ هیئت دارند. زنگ هیئت این هفته به طراحی و ساخت یک وسیله ی بازی برای جشن میلاد پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم گذشت. پسرها یک اسباب بازی ساختند تا در هیئت هایی که شرکت می کنند همراه خود ببرند تا هم خودشان بازی کنند و هم بچه های دیگر... #کلاس_دومی_ها #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #تربیت_دینی #دینداری #هفت_سال_دوم #چمرانی_ها #هیئت #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران
22 آبان 1398 17:19:47
1 بازدید
chamran_kids
💡 یکی از دوستانم می گفت که برای بچه ها باید همه چیز را آماده خرید. آن هم بهترینش را. با همین تفکر هم پیش رفت تا جاییکه وقتی دخترش فقط پنج سال داشت اتاقش پر بود از انواع و اقسام اسباب بازی و لوازم التحریر و چیزهای دیگر. چیزی نبود که نداشته باشد. اما این مادر گله و شکایت می کرد که دخترم به هیچ چیزی علاقه ندارد. و هیچ کاری نمی کند. می ترسم افسرده شود!! وقتی لقمه ی حاضر و آماده برای کودک فراهم شود، دیگر تلاش کردن، خواستن و حتی شکست خوردن رو تجربه نمی کنه. بهتره بذاریم بچه ها با کمبود ها مواجه شوند و خودشون برای رفعش، راه حل بدن. دخترهای کلاس اولی، وقتی میزهای جدید شون رو تحویل گرفتند، کمی با ماژیک روی آن نقاشی کردند. اما دیدند که تخته پاک کن ندارند. برای همین، خودشون دست به کار شدند و با ابر و نمد، تخته پاک ساختن. #کلاس_اولی_ها #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #چمرانی_ها #خودساختگی
02 مرداد 1398 10:39:48
0 بازدید
ادمین چمران
0
0
#ورق_بزنید . خوابگاه دختران . 📝قسمت دوم . جنگ تمام شد. مملکت داشت نفس راحتی می کشید. در بین نفس های بریده بریده ی مردم، ما دختران دهه شصتی به سن مدرسه رفتن رسیدیم. خانواده هایمان که با کلی زحمت ما را تا آنسن بزرگ کرده و به سرانجام رسانده بودند ماندند در چند راهیِ انتخاب مدرسه های جورواجور. مدرسه های دولتی کماکان مورد توجه بود، مدارس شاهد خیلی سر زبانها افتاده بود و کم کم زمزمه های تاسیس غیر انتفاعی ها، نمونه دولتی ها و فرزانگان هم در جامعه پیچیده بود. . من خودم دوران ابتدایی را در مدرسه شاهد گذراندم. مدرسه ای که در هر کلاس فقط چند نفر بودیم که پدر داشتیم. اینقدر تعداد بچه های شهدا زیاد بود که آدم از پدر داشتن خودش همیشه خجالت زده بود. غم های دوستانمان، زندگی متفاوتشان و خاطراتی که در عالم بچگی می شنیدیم باعث شده بود خیلی هم بچه نمانیم. هنوز هم قیافه آن بچه ها و خاطراتشان به وضوح در ذهنم مانده. ما در مدرسه قانون هایی داشتیم که لازم الاجرا بود. به طور مثال بالشت های کوچکی همراه خودمان به مدرسه برده بودیم و باید بعد از ساعت ناهار بالش را روی نیمکت گذاشته و می خوابیدیم. هرچقدر الان دنبال فرصتهای چند دقیقه ای برای خواب هستیم در کودکی از هر فرصتی که منجر به خواب میشد بیزار بودیم و در نتیجه باعث ناراحتی معلممان میشدیم. نمونه دیگری از این قانونها این بود که باید مقنعه هایمان را در می آوردیم و حتما هم تل سفید رنگی روی موهایمان میزدیم. غیر از دیدن ناخنها، چک کردن سر و وضع ظاهری هر روز تلها هم چک میشدند و اگر یادمان رفته بود توبیخ میشدیم. در حیاط مدرسه نباید خیلی می دویدیم یا کارهای عجیب و غریب می کردیم. یک بار نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود که گفتند مدیر مدرسه حیاط رفتن را ممنوع کردند. معلمها از هر کلاس چند نماینده انتخاب کردند و در یک مدل کمی نمایشی ما را به دفتر مدیر بردند که از ایشان عذرخواهی کنیم. این افتخار را داشتم که یکی از نمایندگان باشم.من خودم قیافه مدیر را تا قبل از آن خیلی ندیده بودم و دفترش در عالم بچگی به نظرم خیلی با ابهت آمد. خلاصه با جملاتی که یادمان داده بودند عذرخواهی کردیم و ایشان بچه ها را بخشیدند. . ادامه مطلب در کامنت اول 👇