پست های مشابه

chamran_kids

. "رویاپز خونه" تو یه شهر خیالی، یه سری غولِ رویاپز بودند. کارشون این بود که تو روز یواشکی به رویاهای بچه ها گوش بدن، اون هارو تو رویاپزخونه بپزن وشب که شد، رویاهارو بریزن تو گوش بچه ها که خوابِ آرزوهای قشنگشون رو ببینند. . یه شب یکی از غول ها میره که رویای دختری رو توگوشش بریزه اما یهو دختر از خواب بیدار میشه و اونو می بینه، همون لحظه شیشه ی رویاها ازدستش میوفته و می شکنه... از اون شب به بعد، رویاها تو شهر پخش میشن، رویاهایی که دیده میشدن اما واقعی نبودن! مثلا اگه شما از خیابون رد میشدین یه پسری رو می دیدین که بزرگ شده، می دیدین که از آسمون ماکارانی و بستنی میباره و ...می فهمیدین که انگار رویاهای رنگارنگ شهرو پرکردند. . خلاصه بعد اون اتفاق، دختر کوچولو با غول همراه میشه و تصمیم میگیرن باهم، رویاهارو جمع کنن و این چالش رو حل کنند؛ به خاطر همین کلی ماجراهای مختلف و جالب رو پشت سر میذارن‌. . آخرش هم بعد یه عالمه تلاش، غول رویاها و دختر از بچه ها میخوان که رویاهاشون رو نقاشی کنن تا بتونن دونه دونه رویاهارو پیداکنن و بهشون برسونند.🤗 . ما از این قصه ی دنباله دار برای تدبر در سوره ی واقعه استفاده کردیم. سعی کردیم به بچه ها مرز رویا و واقعیت رو نشون بدیم و اون هارو به چالش بکشیم که بهتر درک کنند چه چیزهایی واقعی و کدوم ها رویاست و از این طریق، راه رو برای آشنایی بچه ها با روز قیامت بازکردیم:) . #تدبر_در_قرآن #قرآن_و_کودک #قصه_قرآنی #چمرانی_ها #دختران_چمرانی #قصه_کودکانه #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران

26 شهریور 1399 17:50:35

0 بازدید

chamran_kids

. #ورق_بزنید . #تابستانی_برای_مرد_هزار_چهره . 📝قسمت اول "بهترین فرصت " . همیشه دوست داشتم آدم خَفنی باشم. همه‌فن‌حریف. از هر انگشتم یک هنر بریزد. #دانشمند، #مخترع، #سرباز، کارآگاه، سیاستمدار، #مدیر، #بازیگر، #فوتبالیست و خلاصه یک همه‌فن‌حریف که از پس همه‌چیز بربیاید. . یک دوره دوست داشتم چیزهای مختلف اختراع کنم؛ یک اسلحه عجیب‌وغریب،موشکی که با سوخت هویج به فضا برود،یک‌زمانی هم دوست داشتم کارآگاهی باشم که پیچیده‌ترین پرونده‌ها را حل کند. من می‌خواستم از اتفاقات خطرناکی که هیچ‌کسی خبر ندارد، خبر داشته باشم و از آن‌ها جلوگیری کنم. منتظر بودم تا به مدرسه بروم و تمام این تجربه‌های جالب را در مدرسه داشته باشم. . وقتی مدرسه رفتم، دیدم آنجا اصلاً جایی برای کارهای خفن نیست. مدرسه جایی است که فقط باید یک سری چیزهای تکراری بخوانی و امتحان بدهی. به این نتیجه رسیدم، خفن بودن در مدرسه به نمره بالاست. نمره‌ای که برای من نه نان شد و نه آب. بالاخره یک‌راهی برای رسیدن به علاقه‌هایم پیدا کردم. تابستان بهترین فرصت بود. سه ماه که می‌شد بدون فکر به نمره و مدرسه، خفن بودن را تمرین کرد. در پست های بعدی می‌خواهم چند ماجرا از آن تابستان‌ها را تعریف کنم.  . پ.ن: این مطالب که به قلم کارشناس تربیتی، حجت الاسلام احمدرضا اعلایی نوشته شده است برای اولین بار درصفحه ی: @nojavan_khamenei منتشر شده است!🙏🌸 . #تابستانه #چمرانی_ها #اوقات_فراغت #کار_مفید #سرگرم_کردن_بچه_ها

25 تیر 1399 19:44:44

0 بازدید

chamran_kids

✏ وقتی یه روزی به اسم آدم باشه، حس خوبی به آدم دست میده. حس مهم بودن. امروز هم روز مهمی بود برای دخترهای چمرانی، دانش آموزان ادبستان دخترانه. کلاس رو تزیین کردند و دو غرفه در کلاس برپا کردند. غرفه اریگامی و غرفه قاب نقاشی... کلاس دومی ها می خواستند خوشحالی شان را با دوستانشان شریک شوند، برای همین از کلاس سومی ها دعوت کردند تا به غرفه هایشان بیایند و چیزهایی که یاد گرفته بودند را به آنها هم یاد دهند. غافلگیری مربی هم برای دخترها، دلنوشته خانم معلم بود برای دخترها با دو هدیه کوچک... ‌ مربی: منیره سادات امامی ‌‌ جشن روز دانش آموز شما چه جوری بود؟ ‌ #کلاس_دومی_ها #دانش_آموز #روز_دانش_آموز #سیزده_آبان #چمرانی_ها #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

13 آبان 1398 17:48:04

0 بازدید

chamran_kids

📣 🛍 بازارچه چمرانی ‌ 🎈با اسباب بازی و کتاب های هاچین 🌿 محصولات ارگانیک و مواد غذایی غاچ 🍪 و کلی شیرینی و خوراکی خونگی ‌ 📆 پنج شنبه ۱۰ مرداد ⏰ ساعت ۹/۳۰ تا ۱۲/۳۰ ‌ 📍 مکان: میدان خراسان. جنب پاساژ خراسان. پ ۳۱. ادبستان پسرانه حمزه دوران ‌ #بازارچه #بازارچه_چمرانی

05 مرداد 1398 09:58:13

0 بازدید

chamran_kids

🇮🇷 شیرینی تجربه ی اولین پویش، باعث شد، سال ۹۶ هم بار دیگر در کنار بچه ها، یار انقلاب شویم. این بار خانواده های بیشتری ما را همراهی کردند. کار را در فضای مجازی گسترش دادیم... پیام های زیادی از شهرهای مختلف مثل شیراز و اهواز و تبریز دریافت کردیم که آنها هم پویش را همراهی کردند. با بچه ها بازی کردیم. هدیه دادیم. نذری پخش کردیم و خانه هایمان را تزیین کردیم و به استقبال جشن سی و نه سالگی انقلاب رفتیم. #من_یار_انقلابم #پویش_مردمی_کودک_و_انقلاب #دهه_فجر #چمرانی_ها #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

03 بهمن 1397 09:48:46

0 بازدید

chamran_kids

. زمانی که ما خودمون درس میخوندیم از مقطعِ راهنمایی و بیشتر از اون دبیرستان، بحث درس خیلی جدی میشد و خانواده ها در تکاپو بودند مدرسه ای پیدا کنند که تضمین کننده ی قبولیِ ما در دانشگاه باشه. کم کم سطح آگاهی ها به طرز عجیبی بالا رفت و مقطعهای تحصیلی پایینتر مهم و مهمتر شدند.‌ و بعد از چند سال چشم باز کردیم دیدیم همه دارن راجع به انتخاب مهد چند زبانه، مهارت محور، ورزشکار پرور، استعداد سنج و خیلی صفتهای دهن پر کنِ دیگه صحبت می کنند. 📝به نظر شما ارتباط مهدکودک و آموزش چیه؟ و اگر این آموزش قوی یا ضعیف باشه واقعا چه تاثیری در آینده ی دورِ بچه ها داره؟ ⭕لطفا این پست رو ببینین و برای همه ی والدین و مربی ها بفرستید🤗 #مهد_کودک#مهد#مهد_مناسب #سن_مناسب_مهدکودک #سن_مناسب_مهد#آموزش #آموزش_کودکان

09 تیر 1400 16:50:16

0 بازدید

ادمین چمران

0

0

#ورق_بزنید . #تابستانی_برای_مرد_هزار_چهره . 📝قسمت دوم . تابستان اول/ در جست‌وجوی یخچال‌های ایسلند . یکی از رؤیاهای بزرگم، نوشتن یک رمان بلند بود. 11سالم بود، چند تا برگه کوچک A6 در کمد پیدا کردم، همه را باهم منگنه و یک دفترچه درست کردم. یک نقاشی روی جلدش کشیدم و یک عنوان دهان‌پُرکن برایش گذاشتم. «در جست‌وجوی یخچال‌های ایسلند». حالا یکی نبود بگوید: چرا این اسم رو گذاشتی؟! یخچال به درد کی می‌خوره که بره دنبالش. ولی من در همان عالم نوجوانی فکر می‌کردم کلاً جست‌وجو جالب‌ترین کار دنیاست، حالا جست‌وجوی چیزهای عجیب‌تر، جالب‌تر هم هست. اسم‌های خارجی برای شخصیت‌های داستانم گذاشته بودم که رمانم جذاب‌تر بشود. اسم‌هایی مانند تام، جیم، سام و .... خواهرم دست به نوشتنش خیلی بهتر از من بود. سرعتش هم بیشتر بود. یک روز قصه‌ای که در ذهنم بود را برایش تعریف کردم و او هم نوشت. 16صفحه شد. به همه پز می‌دادم که «من یه داستان 16صفحه‌ای نوشتم، تازه هنوزم تموم نشده.»  . بعد از این تجربه خوب، به خاطر علاقه‌ای که به داستان داشتم، کتاب داستان‌های خواهر و خاله‌ام که خیلی کتاب‌خوان بودند را می‌گرفتم و می‌خواندم. کلاً معروف شده بودم به اینکه در هر حالتی کتاب می‌خوانم، حتی در خیابان. سال‌ها بعد که دانشجو شدم استاد دانشگاهمان چند بار به من گفت که در خیابان مرا در حال کتاب خواندن دیده و هرچه برایم دست تکان داده و سلام کرده، من متوجه نشدم. خواندنم خیلی کند بود، ولی در همان تابستان‌های کودکی، تعداد زیادی کتاب و فیلم‌نامه از نویسنده‌های مختلف را خواندم. کتابی خواندم که در آن چند نوجوان، یک انجمن مخفی درست کرده و اشعارشان را برای هم می‌خواندند و این کار برایم همیشه یک آرزو بود. در دانشگاه از همان سال اول سعی کردم نمایشنامه و داستان بنویسم. الآن چند تا کتاب داستان و شعر کودک نوشتم. نوشتن برایم دوست‌داشتنی است. همین مهارت نوشتن، در پایان‌نامه، نامه‌نگاری‌های اداری، ارائه گزارش کار، تدریس و تدوین کتاب‌های علمی پژوهشی کلی کارم را راه انداخته و باعث شده محتاج کسی نباشم. . پ.ن: این مطالب که به قلم کارشناس تربیتی، حجت الاسلام احمدرضا اعلایی نوشته شده است برای اولین بار درصفحه ی: @nojavan_khamenei منتشر شده است!🙏🌸 . #تابستانه #چمرانی_ها #اوقات_فراغت #کار_مفید #سرگرم_کردن_بچه_ها

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

chamran_kids

ادمین چمران

0

0

#ورق_بزنید . #تابستانی_برای_مرد_هزار_چهره . 📝قسمت دوم . تابستان اول/ در جست‌وجوی یخچال‌های ایسلند . یکی از رؤیاهای بزرگم، نوشتن یک رمان بلند بود. 11سالم بود، چند تا برگه کوچک A6 در کمد پیدا کردم، همه را باهم منگنه و یک دفترچه درست کردم. یک نقاشی روی جلدش کشیدم و یک عنوان دهان‌پُرکن برایش گذاشتم. «در جست‌وجوی یخچال‌های ایسلند». حالا یکی نبود بگوید: چرا این اسم رو گذاشتی؟! یخچال به درد کی می‌خوره که بره دنبالش. ولی من در همان عالم نوجوانی فکر می‌کردم کلاً جست‌وجو جالب‌ترین کار دنیاست، حالا جست‌وجوی چیزهای عجیب‌تر، جالب‌تر هم هست. اسم‌های خارجی برای شخصیت‌های داستانم گذاشته بودم که رمانم جذاب‌تر بشود. اسم‌هایی مانند تام، جیم، سام و .... خواهرم دست به نوشتنش خیلی بهتر از من بود. سرعتش هم بیشتر بود. یک روز قصه‌ای که در ذهنم بود را برایش تعریف کردم و او هم نوشت. 16صفحه شد. به همه پز می‌دادم که «من یه داستان 16صفحه‌ای نوشتم، تازه هنوزم تموم نشده.»  . بعد از این تجربه خوب، به خاطر علاقه‌ای که به داستان داشتم، کتاب داستان‌های خواهر و خاله‌ام که خیلی کتاب‌خوان بودند را می‌گرفتم و می‌خواندم. کلاً معروف شده بودم به اینکه در هر حالتی کتاب می‌خوانم، حتی در خیابان. سال‌ها بعد که دانشجو شدم استاد دانشگاهمان چند بار به من گفت که در خیابان مرا در حال کتاب خواندن دیده و هرچه برایم دست تکان داده و سلام کرده، من متوجه نشدم. خواندنم خیلی کند بود، ولی در همان تابستان‌های کودکی، تعداد زیادی کتاب و فیلم‌نامه از نویسنده‌های مختلف را خواندم. کتابی خواندم که در آن چند نوجوان، یک انجمن مخفی درست کرده و اشعارشان را برای هم می‌خواندند و این کار برایم همیشه یک آرزو بود. در دانشگاه از همان سال اول سعی کردم نمایشنامه و داستان بنویسم. الآن چند تا کتاب داستان و شعر کودک نوشتم. نوشتن برایم دوست‌داشتنی است. همین مهارت نوشتن، در پایان‌نامه، نامه‌نگاری‌های اداری، ارائه گزارش کار، تدریس و تدوین کتاب‌های علمی پژوهشی کلی کارم را راه انداخته و باعث شده محتاج کسی نباشم. . پ.ن: این مطالب که به قلم کارشناس تربیتی، حجت الاسلام احمدرضا اعلایی نوشته شده است برای اولین بار درصفحه ی: @nojavan_khamenei منتشر شده است!🙏🌸 . #تابستانه #چمرانی_ها #اوقات_فراغت #کار_مفید #سرگرم_کردن_بچه_ها

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن