chamran_kids
دنبال کننده
11
پست
765
مجتمع آموزشی شهید چمران اینجا کودک سبک زندگی اسلامی را بازی می کند.
پست های مشابه
chamran_kids
یادگیری لذبخش؟چه جوری؟😃 . خیلی از معلم ها فکر میکنند که باید تمام فعالیت ها و آزمایش های درسی و کتاب رو انجام بدند تا بچه ها سریع مطالب رو یادبگیرند و درس براشون جا بیوفته اما چیزی که مهم تره و اکثرا ازش غافل میشیم اینه که دانش آموز باید تو این مسیر یادگیری، فرصت آزمون و خطا داشته باشه، شور و هیجان رو تجربه کنه و لذت آموختن رو با تمام وجود بچشه😍 . پ.ن ۱: تو این فیلم خاله و دخترهای کلاس سومی باهم یه آزمایش علوم هیجان انگیز انجام میدن که حسابی بچه ها رو شگفت زده میکنه🤩 . پ.ن ۲: خداروشکر که دوباره میتونیم به صورت حضوری و ملموس تر مباحث و فعالیت ها رو با وجود قشنگ بچه ها تجربه کنیم🙃 . ⁉️شما به بچه ها فرصت یادگیری لذت بخش رو میوید؟؟؟🤔 #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #دختران_چمرانی #آزمایش_علمی#علوم_دبستان#آموزش_پروژه_محور #علوم#علوم_سوم_دبستان#آموزش_علوم #درس#کلاس_سوم#یادگیری #لذت_یادگیری
10 آذر 1400 14:56:53
0 بازدید
chamran_kids
🍀 معلم برادلی به مادرش میگوید شرایط پسرش طوری است که باید حتما با مشاورِ مدرسه صحبت کند. بهانه های برادلی فایده ندارد و بالاخره مجبور میشود به اتاق مشاور برود. چند دفعه اول از هیولاهای فضایی، وارد شدن اشتباهِ برادلی، به دستشویی دخترها، قانونهای عجیب ریاضی و خیلی جیزهای دیگر صحبت کردند. خانم مشاورِ جوان، پا به پای برادلی جلو می آید. نقاشی کج و معوج او را به دیوار می زند، ناهارش را با برادلی تقسیم میکند و او را تشویق میکند هیولا نباشد. چیزی که همه به آن اعتقاد دارند. پسری عجیب که با کسی ارتباط نمیگیرد، یک هیولای وحشی. بالاخره برادلی به خانم مشاور اطمینان میکند، با تشویق او، کتاب امانت می گیرد، برای درسش گزارشی مینویسد اگرچه آن را پاره کرده و به معلمش نشان نمیدهد. مشاور جوان، آنقدر با برادلی سر و کله میزند تا بالاخره برادلی دوستانی پیدا میکند، تکالیفش را انجام میدهد و مهمتر از آن به دنیای بچه های هم سنش بر می گردد خانم مشاور از مدرسه میرود ولی برادلی دیگر به دنیای عجیبش برنمی گردد.... چقدر جای این مشاوران جوان در بعضی مدارسمان خالی است...! #مدرسه_آرزوها #مدرسه #دانش_آموز #مدرسه_خوب #مدرسه_بد #ته_کلاس #ردیف_آخریا #صندلی_آخر
06 بهمن 1399 18:40:26
0 بازدید
chamran_kids
. #ورق_بزنید . #تابستانی_برای_مرد_هزار_چهره . 📝قسمت پنجم تابستان چهارم/#کوه_قاف . یکی از چیزهایی که در تابستان کشف کردم، #کوه بود. نه از این کوههای معمولی، کوهی برای کشف، برای پیدا کردن مسیر، برای پیشرفت. جایی که باید تنهایی میرفتی تا خودت را اثبات کنی. صبح زود بیدار میشدم، کولهام را روی دوشم انداخته، چند لقمه نان و قمقمه داخلش میگذاشتم و راه میافتادم. بعضی مواقع پسرعمه و پسرعمویم را هم در این کشف بزرگم همراه میکردم. در آن گشتوگذارها، گلها و گیاهانی پیدا کردم که آن موقع پیش خودم فکر میکردم اولین نفری هستم که این گلها را کشف کرده. سنگها، حشرات و حتی پرندهها، توجهم را جلب میکرد. گاهی خالهام که در کوهنوردی ید طولایی داشت و زمینشناسی خوانده بود، با ما میآمد و سنگهای بین مسیر را، برایمان معرفی میکرد. بعد از اینکه دانشگاه رفتم در یک برههای دچار روزمرگی شدم. احساس کردم مسیرم را گم کردم. نمیدانستم چهکار کنم. یکی از دوستانم مرا به #کوهنوردی دستهجمعی دعوت کرد. بعد از مدتها دوباره یاد روزهایی افتادم که در نوجوانی به کوه میرفتم. در راه فکر کردم، نفس کشیدم و احساس کردم که هر از چند گاهی لازم دارم از هیاهوی جامعه فاصله بگیرم و کمی به آسمان نزدیک شوم. بعد از آن، مدتی هم تنها به کوه میرفتم. برنامه زندگیام اصلاح شد. کتاب خواندنم بیشتر شد. روابط دوستانهام خوب شد. به طرز اعجابانگیزی بلندی کوه، سختی مسیر زندگی را برایم هموار کرد. بعدها از کسی شنیدم که میگفت شهید چمران میگوید کوه پیغمبر پرور است. من پیغمبر نشدم، ولی تلاش کوه را برای پیغمبر شدن حس کردم. . پ.ن: این مطالب که به قلم کارشناس تربیتی، حجت الاسلام احمدرضا اعلایی نوشته شده است برای اولین بار درصفحه ی: @nojavan_khamenei منتشر شده است!🙏🌸 . #تابستانه #چمرانی_ها #اوقات_فراغت #کار_مفید #سرگرم_کردن_بچه_ها
30 تیر 1399 16:20:47
0 بازدید
chamran_kids
💡 آدم ها یک شبه منظم نمی شوند، با زور و تهدید هم نمی شوند! پسرهای کلاس سومی وقتی اول هفته وارد کلاسشان شدند، متوجه شدند کلاس خیلی نامرتب است. و تصمیم گرفتند شعار هفته ی شان را نظم بگذارند. پسرها در کلاس تابلو سازی شان، تابلویی درست کردند تا شعارشان را فراموش نکنند. حدیثی از حضرت امیرالمومنین علیه السلام که میفرمایند : به شما ، فرزندان ، خانواده و کسانی که این نامه را می خوانند ، تقوای الهی و نظم در امور را سفارش میکنم. #کلاس_سومی_ها #نظم #خصوصیات_فردی #بستر_رشد #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #حمزه_دوران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران
14 اسفند 1397 06:19:16
0 بازدید
chamran_kids
محمدعلی پیش دبستانی ما پر کشید...🖤 . به بچه های هم کلاسی اش چه بگویم؟ به همبازی هایش چه بگویم؟ به خودم چه بگویم؟😭 . مگر باور نداریم بهشت جای قشنگیست؟! مگر باور نداریم این دنیا پل است و محل عبور؟! پس چرا اینقدر از آن می ترسیم؟! راستش را بخواهید، ما خودمان از مرگ می ترسیم و هنوز معاد را نپذیرفته ایم.😔 اما بچه ها مرگ را زیباتر می بینند و راحت تر می پذیرند. . محمدعلی به جایی رفت که قوی باشد و دیگر مریضی نباشد. به راحتی پرواز کند و هیچ وقت درد نکشد. او همه ی ما را می بیند. ما هم می توانیم او را ببینیم. فقط کافیست چشمانمان را ببندیم و صدایش کنیم. . خدایا به همه ی ما صبر بده، به خصوص به پدر و مادرش که عید سختی را گذراندند و سال سختی را در پیش دارند. . صلوات و فاتحه ای تقدیم به روح بزرگ شهید چمران، مادر حسین کوچولو، مادربزرگ ها و پدربزرگ ها و ... که به تازگی از دست دادیم. و محمد علی کوچولو که اعضای کوچکش را به دوستان کوچکش تقدیم کرد. . پ.ن: درفیلم صدای محمدعلی کوچک ما را میشنوید، پسر چمرانی که طی یک سانحه از بین ما رفت و اعضای بدنش برای زندگی دوستان دیگرش، اهداشد💔 . #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #چمرانی_ها #پسران_چمرانی #بهشت#مرگ#پیش_دبستانی
14 فروردین 1400 08:03:32
0 بازدید
chamran_kids
💡 حتما خیلی از آزادی کودک زیر هفت سال شنیده اید. اما به نظر شما حد و مرز آزادی یک کودک کجاست؟ مثلا اگر کودک بخواهد در خانه آب بازی یا آرد بازی کند، شما اجازه می دهید؟ یا بخواهد از روی اپن آشپزخانه روی چند بالشت و پتو بپرد چطور؟ اگر در مهمانی طولانی دوست نداشته باشد یکجا بنشیند، طبیعی است یا او را سرزنش می کنید؟ در آزادی دادن به کودک، مهم تر از هر چیزی نوع نگرش ما به بازی های کودکانه است. گاهی یادمان می رود با یک کودک پنج ساله یا چهار ساله رو به رو هستیم. ما در حسینیه کودک سعی کردیم با استفاده از یک محیط ساده و باز، فضای آزادی را برای بچه ها فراهم کنیم. آزادی که حق کودک است. #پنج_ساله_ها #چهار_ساله_ها #حسینیه_کودک_شهید_چمران #آزادی #آزادی_کودکان #هفت_سال_اول #چمرانی_ها #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران
23 مهر 1398 17:16:37
0 بازدید
ادمین چمران
0
0
📖 برادرلی چاکرز، پشت میزش، ته کلاس...ردیف آخر...صندلی آخر نشست.هیچ کس در صندلی کناری یا جلویی او ننشسته بود.برادلی جزیره بود. اگر میشد میرفت و تو کمدِ کلاس جا خوش میکرد. در آن صورت دیگر ناچار نبود صدای خانم ایبل را بشنود. گمان نمیکرد خانم ایبل کَکَش هم بگزد.شاید او هم دلش میخواست برادلی جلوی دیدش نباشد، بقیه ی کلاس هم همینطور. برادلی در کلُ فکر می کرد اگر تو کُمد می نشست، همه را خوشحال تر می کرد، اما افسوس که صندلی اش در کمد جا نمیشد.... برادلی همچین پسری بود.پسری که به معلم کار نداشت. به هم کلاسیهایش هم همینطور. تمام زنگ جغرافیا مشغول قیچی کردن نقشه اش بود، تکلیف نمی نوشت و به دروغ در خانه گفته بود جزء شاگردهای ممتاز کلاس است... پدری سختگیر دارد که تهدیدش میکند اگر خوب درس نخواند او را به مدرسه شبانه روزی نظامی میفرستد و مادری دارد که میداند برادلی در مورد خودش در مدرسه، راست نمیگوید ولی نمیداند دقیقا اوضاع او چطور است چون پسرش هر بار به بهانه ای نمیگذارد او را به مدرسه برود و نامه ها را به دستش نمیرساند... ولی این بار خانم ایبل، معلم برادلی، دست به کار شده و به خانه شان زنگ میزند و مادرش را رسما به مدرسه دعوت میکند. بهانه های برادلی فایده ندارد و بالاخره ملاقات صورت میگیرد... ادامه دارد... پ.ن: هیچ وقت در زمان تحصیلتان برادلی بودید یا یک برادلی را از نزدیک دیدید؟ #مدرسه_آرزوها #مدرسه #دانش_آموز #مدرسه_خوب #مدرسه_بد