پست های مشابه

chamran_kids

💡 ❓🧐 به جای تلویزیون دیدن و بازی با موبایل، چه کارهایی می شود با بچه ها انجام داد؟ ‌ 💡 آشپزی و پخت و پزخانوادگی ‌ دغدغه خیلی از مادر ها آماده کردن ناهار و شام خانه است آن هم بدون بهانه گیری بچه ها. حالا میشه بچه ها را هم در این کار شریک کرد تا هم مامان به کارهایش برسد و هم بچه ها سرگرم شوند. ‌ 🥗 کارهایی که بچه ها می توانند در آشپزی کمک کنند: 🍩 تهیه لیست مواد اولیه و همراهی در خرید مواد غذایی 🍩 شستن، پاک کردن و خرد کردن مواد غذایی 🍩 تزیین غذا 🍩چیدن سفره ی غذا ‌ ‌ ❓ چه کارهای دیگری می توان انجام داد؟ ‌ #تربیت #اوقات_فراغت #چمرانی_ها

22 تیر 1398 04:51:34

0 بازدید

chamran_kids

🏴 الجار ثم الدار ‌ آن هنگام که این جمله را در میان دعاهای شب مادرمان، زهرا سلام الله علیها یافتم، فکر نمی کردم در بحبوحه ی مصیبتش به کارم بیاید. به ذهنم بیاید و یارم باشد برای جمع کردن یار. ‌ در گوشه ای از ایران، جارمان و همسایه یمان، بی پناه شده اند، سیل خانه هایشان را، آرامش و گرمای خانواده هایشان را ربوده است و در میان سر و صداها و مصیبت های بسیار این روزها و جهادهای فردا، صدایشان را گم کرده است. هر چند که مردم سیستان، هرمزگان و خوزستان و ... عادت کرده اند به بی صدایی. از بس که ما پایتخت نشین ها پر سر و صداییم و کم کار و پر هزینه برای جارمان و همسایه هایمان. ‌ اما بچه های کوچک چمرانی، درد همسایه گرفتشان و پول های بازارچه یشان را تقدیم همسایگانشان کردند، تا یاد بگیرند اول به فکر همسایه باشند بعد خودشان. کمر همت بسته اند که بیش از اینها هم کار کنند برای دردمندان، تا یاد نگیرند بی دردی را. ‌ سلام بر تو ای بانو، آن زمان که متولد شدی، خنده آوردی بر لب ها. و سلام بر تو ای بانو آن زمان که قیام کردی، ولایت نشاندی بر دل ها. و سلام بر تو ای بانو، آن زمان که قیامت کنی، پیروان همسرت را می نشانی بر تخت ها. ‌ #یا_زهرا #چمرانی_ها #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران

08 بهمن 1398 16:56:35

0 بازدید

chamran_kids

📣 خبرِ خوب اینکه: 🌱 #بازارچه عیدانه چمرانی داریم با ‌ 🍀 محصولات هاچین 🌮 مواد غذایی سالم و خانگی ‌ 🗓 پنج شنبه ۹ اسفند ⏰ ساعت ۱۰ الی ۱۶ ‌ 📍میدان خراسان، جنب مجتمع تجاری خراسان. پ ۳۱. ادبستان پسرانه حمزه دوران. 😊منتظر دیدنتون هستیم😊 #چمرانی_ها #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران #هاچین #هدایای_شهید_چمران

01 اسفند 1397 06:05:01

0 بازدید

chamran_kids

. چهل چراغ: چراغ سوم #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران . . ❓چه شد تصمیم گرفتیم مدرسه پسرانه تاسیس کنیم؟ . چند سالی از فعالیتمان در #حسینیه_کودک، می گذشت. بچه ها بعد از دوره فعالیتشان در کنار ما، برای پیش دبستانی و دبستان وارد مدارس دیگری می شدند. خیلی دلمان میخواست آینده ی بچه ها را که آن همه کنارشان خاطره داشتیم از نزدیک ببینیم. البته دورادور روند بچه ها را بررسی می کردیم ولی خب خیلی فایده نداشت. از طرفی تعدادی از خانواده ها هم اصرار داشتند مدرسه داشته باشیم و بچه ها را در این مدرسه ثبت نام کنند. با پیگیری و حسن نیت یکی از خانواده ها، با اینکه مجوزمان هنوز آماده نشده بود و در حال پیدا کردن فضای مناسب بودیم تصمیمان برای تاسیس مدرسه جدی تر شد. روند گرفتن مجوز را طی کردیم. مراحلی سخت، پیچیده و بعضا طاقت فرسا، به خصوص جلسه های عجیب گزینش. هنوز راجع به نماز جمعه، مدل هیات رفتن، مدل پوششمان که با جلسه آمدنمان متفاوت است یا نه سوال می پرسیدند. و من تمام مدت گزینش، داشتم به این قضیه فکر می کردم چطور مدارسی کاملا غیر مذهبی و با مدلهای بسیار متفاوت با فرهنگمان داریم اگر همه مدیران این مراحل سفت و سخت را پشت سر می گذرانند. گزینشی که چند ماه طول میکشد و به قول خودشان تمام ابعاد شخصیتی فرد را زیر و رو می کردند.... بالاخره جواب گزینشمان آمد. باید اسمی برای مدرسه انتخاب می کردیم. مصر بودیم اسم شهیدچمران را انتخاب کنیم. قانونهای خاص و دست و پاگیری دراین باره وجود داشت. اسم شهیدخاص را اجازه نمیدادند انتخاب کنیم و در موارد خاص تر، اگر اجازه خانواده شهید را می گرفتیم بعد از طی مراحلی، شاید این اجازه صادر میشد. خلاصه یک سری قانون هایی وضع شدند که تمام تلاششان را بکنند تا آدم از خیرِ اسم شهدا، امامان و ... بگذرد و بعد به صحبتی از امام خمینی برخوردیم که در ماجرای پاوه به شهیدچمران لقب"#حمزه_دوران" را داده بودند. بالاخره ما از مرحله طاقت فرسای راضی کردن آدمها، برای اسم مدرسه مان نجات پیدا کردیم. اسم شناسنامه ایِ مدرسه مان شد حمزه دوران و اسمی که همه ما صدایش می کنیم همان " #شهید_چمران" . #ما_که_هستیم #تاریخچه_چمرانی_ها #تاریخچه_چمران

27 خرداد 1399 17:33:42

0 بازدید

chamran_kids

🏴 مسیر پیاده روی اربعین همراه با کودکان ‌ بچه های کوچک نمی توانند به اندازه ما قدم بردارند. خوب است آرام و همراه قدم های آن ها قدم برداریم. ‌ برای پیاده روی اربعین با کودک، حتما نیاز به یک کالسکه داریم. اما یادمان نرود که خیلی وقت ها بچه ها از نشستن در کالسکه خسته و کلافه میشوند. اتفاقات، آدم ها، خوراکی ها و همه چیز این سفر، برای بچه ها جالب و جدید است. پس اجازه دهیم آن ها به اندازه کافی محیط اطرافشان را کشف کنند و نگران دیر رسیدن به مقصد نباشیم. مثلا اگر در بین راه حیواناتی مثل اسب و شتر میبینیم، حرکت خود را متوقف کنیم و اجازه بدهیم بچه ها به حس کنجکاویشان پاسخ مثبت بدهند. ‌ می شود زمان پیاده رویمان را طولانی تر کنیم، مثلا اگر به طور معمول پیاده روی سه روز طول میکشد، ما اقلا پنج روز را برای طی کردن مسیر در نظر بگیریم. ‌ لزومی ندارد تمام مسیر را همراه کودکان پیاده روی کنیم. می شود یک بخشی را پیاده و بخش دیگر را با ماشین رفت. تا هم بچه ها با موکب ها و اتفاقات مسیر آشنا بشوند. هم اذیت نشوند. ‌ ما در این مسیر، خادم بچه ها هستیم. و تلاشمان را می کنیم که خاطره ای خوش از این سفر در ذهنشان شکل بگیرد. این سفر فرصت خوبی است برای پیوند بچه ها با امام حسین (ع) است ‌ #روز_شمار اربعین ۲۰ روز مانده ‌ #سرباز_حسینم #پیاده_روی_اربعین

07 مهر 1398 17:38:13

0 بازدید

chamran_kids

. با بازی فارسی هم میشه هیجان و انرژی بچه ها رو تخلیه کرد؟🤔 . تو ادبستان دخترانه یه بازی فارسی هیجانی داریم:👇 . 🔷️جدول کلمه: برای این بازی فقط به چسب کاغذی و ۶ متر موکت یا فرش نیاز داریم! روی زمین با چسب، جدولی با خونه های بزرگ کشیدیم و توی هر خونه کلمات و حروف مختلف رو نوشتیم. یه نفر، راه رو نشون میده، مثلا میگه: سه تا خونه برو بالا. وقتی به خونه سوم رسید، اگه کلمه بود باید اونو بخونه یا باهاش جمله بسازه. ‌. 🔹️اگه حرف بود باید سه کلمه بگه که اون حرف توش باشه. . 🔹️اگه جواب سوال رو درست گفت، نوبت اون میشه که راه رو به دوست بعدیش بگه که کجا بره. . 🔹️اگرم اشتباه گفت، برمیگرده سر جای قبلیش. بازی رو یاد گرفتین؟ همین الان بلند شین و این بازی رو با بچه ها انجام بدین.🤗 برای دوستاتونم بفرستین🙃 #بازی_فارسی #درس_فارسی #چمرانی_ها #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران

23 مرداد 1399 15:55:25

0 بازدید

ادمین چمران

0

0

📖 برادرلی چاکرز، پشت میزش، ته کلاس...ردیف آخر...صندلی آخر نشست.‌هیچ کس در صندلی کناری یا جلویی او ننشسته بود.برادلی جزیره بود. اگر میشد میرفت و تو کمدِ کلاس جا خوش میکرد. در آن صورت دیگر ناچار نبود صدای خانم ایبل را بشنود. گمان نمیکرد خانم ایبل کَکَش هم بگزد.شاید او هم دلش میخواست برادلی جلوی دیدش نباشد، بقیه ی کلاس هم همینطور. برادلی در کلُ فکر می کرد اگر تو کُمد می نشست، همه را خوشحال تر می کرد، اما افسوس که صندلی اش در کمد جا نمیشد.... برادلی همچین پسری بود.پسری که به معلم کار نداشت. به هم کلاسیهایش هم همینطور. تمام زنگ جغرافیا مشغول قیچی کردن نقشه اش بود، تکلیف نمی نوشت و به دروغ در خانه گفته بود جزء شاگردهای ممتاز کلاس است... ‌ پدری سختگیر دارد که تهدیدش میکند اگر خوب درس نخواند او را به مدرسه شبانه روزی نظامی میفرستد و مادری دارد که میداند برادلی در مورد خودش در مدرسه، راست نمیگوید ولی نمیداند دقیقا اوضاع او چطور است چون پسرش هر بار به بهانه ای نمیگذارد او را به مدرسه برود و نامه ها را به دستش نمیرساند... ‌ ولی این بار خانم ایبل، معلم برادلی، دست به کار شده و به خانه شان زنگ میزند و مادرش را رسما به مدرسه دعوت میکند. بهانه های برادلی فایده ندارد و بالاخره ملاقات صورت میگیرد... ‌ ادامه دارد... ‌ پ.ن: هیچ وقت در زمان تحصیلتان برادلی بودید یا یک برادلی را از نزدیک دیدید؟ ‌ #مدرسه_آرزوها #مدرسه #دانش_آموز #مدرسه_خوب #مدرسه_بد

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

chamran_kids

ادمین چمران

0

0

📖 برادرلی چاکرز، پشت میزش، ته کلاس...ردیف آخر...صندلی آخر نشست.‌هیچ کس در صندلی کناری یا جلویی او ننشسته بود.برادلی جزیره بود. اگر میشد میرفت و تو کمدِ کلاس جا خوش میکرد. در آن صورت دیگر ناچار نبود صدای خانم ایبل را بشنود. گمان نمیکرد خانم ایبل کَکَش هم بگزد.شاید او هم دلش میخواست برادلی جلوی دیدش نباشد، بقیه ی کلاس هم همینطور. برادلی در کلُ فکر می کرد اگر تو کُمد می نشست، همه را خوشحال تر می کرد، اما افسوس که صندلی اش در کمد جا نمیشد.... برادلی همچین پسری بود.پسری که به معلم کار نداشت. به هم کلاسیهایش هم همینطور. تمام زنگ جغرافیا مشغول قیچی کردن نقشه اش بود، تکلیف نمی نوشت و به دروغ در خانه گفته بود جزء شاگردهای ممتاز کلاس است... ‌ پدری سختگیر دارد که تهدیدش میکند اگر خوب درس نخواند او را به مدرسه شبانه روزی نظامی میفرستد و مادری دارد که میداند برادلی در مورد خودش در مدرسه، راست نمیگوید ولی نمیداند دقیقا اوضاع او چطور است چون پسرش هر بار به بهانه ای نمیگذارد او را به مدرسه برود و نامه ها را به دستش نمیرساند... ‌ ولی این بار خانم ایبل، معلم برادلی، دست به کار شده و به خانه شان زنگ میزند و مادرش را رسما به مدرسه دعوت میکند. بهانه های برادلی فایده ندارد و بالاخره ملاقات صورت میگیرد... ‌ ادامه دارد... ‌ پ.ن: هیچ وقت در زمان تحصیلتان برادلی بودید یا یک برادلی را از نزدیک دیدید؟ ‌ #مدرسه_آرزوها #مدرسه #دانش_آموز #مدرسه_خوب #مدرسه_بد

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن