پست های مشابه

chamran_kids

📚 #خبر_خوب اینکه: یادتونه در مورد فعالیت های دست ورزی صحبت کردیم؟ یه بسته بازی های دست ورزی براتون آماده کردیم. این کتاب الکترونیکی یا ebook شامل ۴ نوع فعالیت دست ورزی با ابزار گِل، نمک، رنگ و خمیر هست. ‌ که مجموعا شامل ۲۰ بازی میشه. این بازی ها از زبان یک کودک روایت شده که با مادر و پدر قابل اجراست. ‌‌ قیمت این بسته ۱۰ هزار تومانه که به خاطر رونمایی شامل تخفیف شده و شما می تونید فقط با ۸ هزار تومان این بسته رو تهیه کنید. ‌ برای تهیه این بسته می تونید به سایت #چمرانی_ها مراجعه کنید. chamraniha.com/product ‌ #دست_ورزی #بازی #کودک #مهارت #فعالیت_دست_ورزی #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

02 آبان 1398 17:08:48

0 بازدید

chamran_kids

💡 رد پای نارنجی، بازی دخترهای کلاس اولی برای کشف نشانه هاست... نارنجی، روی برخی وسایل یک رد پا از خود به جا گذاشته. بچه ها کارت ها را پیدا می کنند. حالا نوبت کشف نشانه است. همه ی کلماتی که نارنجی روی آن رد پا گذاشته، یک نشانه ی مشترک دارد... ‌ ‌ اگر شما هم دوست دارید یک چمرانی شوید، به سایت مون سر بزنید👇 chamraniha.com #کلاس_اولی_ها #آموزش_الفبا #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران #فارسی

11 اسفند 1397 13:59:15

0 بازدید

chamran_kids

👨‍🔧👨‍🏭👨‍🌾 وقتی می خواستم انتخاب رشته کنم، نهایت کاری که مدرسه برای ما انجام داد این بود که چند نفر از مشاغل و رشته های تحصیلی مختلف رو برای ما آوردن تا برامون در مورد اون رشته صحبت کنند. اما در حد حرف...من هیچ وقت فرصت تجربه کردن مشاغل مختلف رو نداشتم تا بتونم توانایی هامو کشف کنم. اما دوست دارم این فرصت رو برای فرزندم فراهم کنم. ‌ مثل کاری که معلم کلاس چهارمی ها کرد👇 ‌ کلاس چهارمی ها تصمیم گرفتند هر هفته به یک مغازه نزدیک مدرسه سر بزنند و آنجا شاگردی کنند. ‌ برای انجام شاگردی باید قراردای مینوشتیم که با استفاده از آن بتوانیم در مغازه ای استخدام شویم . پس از نوشتن قرار داد، به مغازه های مختلف که می رسیدیم عمو در مورد شاگردی کردن با صاحب مغازه گفتگو می کردند مثلا : (( دانش آموزان کلاس چهارم برای کمک به محله و آموختن مهارت های مختلف تصمیم به شاگردی در مغازه شما را دارند )) سپس اگر مغازه دار موافق نبود به مغازه بعدی می رفتیم ولی اگر موافق بود ....قرارداد رو به ایشان نشان میدادیم و هر دوطرف ، قرارداد رو امضا می کردند و ما هم موظف می شدیم که از هفته بعد، سه شنبه ها یک ساعت در مغازه شاگردی کنیم. یک نفر در نانوایی تافتون مشغول شد و در آخر کارش دوتا نان شیرمال به عنوان هدیه گرفت که با دوستان و همکلاسی هایش تقسیم کرد. یک نفر در گل فروشی، یک نفر در نانوایی بربری، دو نفر در لبنیاتی و یک نفر هم در میوه فروشی مشغول به کار شد. ‌ #شاگردی #مهارت_آموزی #آشنایی_با_مشاغل #چمرانی_ها #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #مجتمع_آموزشى_شهيد_چمران

30 تیر 1398 11:11:53

0 بازدید

chamran_kids

امر مقدس ولی مظلوم! . خیلی چیزا توی دنیای ما مقدسند، اما مظلوم. مثلا همین قرآن، خیلی مقدسه، بدون وضو دست نمی زنیم، توی موقعیت های مهم مثل مرگ و ازدواج و فرزند و ... حضور داره، اما مظلومه. چون فقط همه به عنوان امر مقدس ماچِش می کنند. ولی همین قرآن، موقعی که می خواد حرف بزنه کسی بهش، گوش نمی کنه. یا مثلا مادر، خیلی برای همه مقدسه. بهشت زیر پاشه. یه روز توی سال به اسمشه. ولی بازم کسی زنگ نمی زنه بهش مگر اینکه مشکلی داشته باشه یا بچه اش را بخواد پیشش بگذاره. . همه ی اینها را گفتم تا بگم معلم هم، برای همه مقدسه، اما در حد یه روز، یه نوستالژی، یه شغلِ انبیاء. اما کسی خیلی دوست نداره بچه اش معلم شه یا کسی خیلی دوست نداره بچه اش را به یک معلم شوهر بده. یا کسی دوست نداره زنش معلم بشه؛ چون معلمی فقط مقدسه. زمانی که قرار باشه هزینه داشته باشه، کسی دوست نداره براش هزینه کنه. به خصوص اگر قرار باشه آدم دغدغه داشته باشه و برای بچه ها واقعا دل بسوزونه. 🙃 . به امید روزی که هر کسی نیت کنه و بهترین بخش از وجودش رو نذر معلمی کنه، فرزندش، همسرش، مالش، پست و مقامش و ... چرا که جامعه وقتی پیشرفت می کنه که معلمینش از بهترین ها باشند.😇 . پ.ن: از خاله ها و عموهای چمرانی، که مهمترین و موثرترین زمان عمرشون که جوانی باشه رو دارن در عاقبت بخیریِ بچه هایِ کوچک ذخیره میکنن،ممنونیم❤ . دعا می کنیم، مزد این نیتِ خیلی بزرگشون رو از صاحب اصلی کار بگیرن و این روزهای معلمی هزارها برابر در دنیا و آخرت براشون حساب بشه....🌸 پ.ن۲: این سال ها مدرسه ی شهیدچمران، از نعمتِ وجودِ معلم های بزرگی بهره مند بوده، ازشون ممنونیم و امیدواریم شاگردهاشون رو همیشه در دعاهاشون یاد کنند: ▫️شهیدچمران @chamran.dr.mostafa ▫️آقای پناهیان @panahian_ir ▫️آقای قاسمیان @qasemian_ir . ▫️آقای اردوان مجیدی( موسس مدرسه ی حکمت) @ardavan_majidii . ▫️آقای صابر کرباسچی(مسئول دوره اول و معلم مدرسه ی مفید) @s.karbaschi . ▫️آقای محمدعلی مهرآزما( مدیر مدرسه پسرانه مفید) ▫️آقای هادی کرباسچی 🌺🌺🌺🌺 . ⭕این پست رو سیو کنید و برای معلم های عزیز بفرستید! . #روزمعلم_مبارک #روز_معلم#چمرانی_ها #معلم_های_چمرانی #معلم_خوب #معلم #ماه_رمضان #معلمی #دانش_اموز

13 اردیبهشت 1400 13:11:52

1 بازدید

chamran_kids

🇮🇷 📻 #رادیو_انقلاب ثبت می کنیم خاطرات خوب مان را برای انتقال به نسل های آینده... 🎙خبرنگار چمرانی ‌ 📲 شما هم می توانید خبرنگار انقلاب شوید و فایل صوتی مصاحبه ی تان را به آیدی @hamyarche در بله یا ایتا ارسال کنید. #من_یار_انقلابم #پویش_مردمی_کودک_و_انقلاب #چمرانی_ها #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

14 بهمن 1397 10:34:18

0 بازدید

chamran_kids

💡 چقدر به دست سازه های فرزندتون اهمیت میدین؟ دست سازه یعنی همون کاردستی کج و کوله و پر از چسب و خط خطی ... که خیلی وقتا شباهتی با واقعیتش نداره. ‌ نه اون کاردستی شیک و آماده مثل اون هایی که شبکه پویا آموزش میده یا تو خیلی از مهدکودک ها توسط خاله ها درست میشه یا تو خونه پدرها و مادر ها درست می کنند. دست سازه یعنی حاصل فکر و خلاقیت کودک... پس به بچه ها فرصت بدیم خودشون فکر کنند، خودشون بسازند، خودشون تجربه کنند! ‌ چهارساله های چمرانی چیزهایی که تو پارک کشف کردند رو کشیدند . دست سازه هاشون رو آویزون کردند تا همه بتونند ببینند. #چهار_ساله_ها #اردو #کاردستی #دست_سازه #مهد_کودک #حسینیه_کودک_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

15 اسفند 1397 09:27:32

1 بازدید

ادمین چمران

0

0

🌱امامِ دلها🌱 در راستای زیر و رو کردن هویت گذشته مان دنبال نسبتمان با امام خمینی میگشتم. خیلی فکر کردم که ما چه نسبتی میتوانیم باهم داشته باشیم. 🔸️اولین نسبتم با او از یک روز صبح شروع شد. ۵ ساله بودم، از خواب بیدار شدم و دیدم مامانم، بابام، مادربزرگم و خاله ام که مهمان ما بود همه باهم دارند گریه می کنند. خیلی ترسیدم و فکر کردم چه اتفاقی افتاده. و تمام خاطرات بعدش خیلی مبهم در خاطرم مانده. تصویرهایی از مردم در تلویزیون که بر سر و صورتشان میزدند، خانواده ام که چند روزی مشکی پوشیده بودند و قیافه ناراحت آدمها. 🔸️🔸️دومین نسبتم با امام، از زمان ورودم به دبستان شکل گرفت. از همان لحظه ای که وارد کلاس اول شدم، روی نیمکت نشستم و دیدم امام از بالای تخته سیاه، همینطوری چشم در چشم مرا نگاه میکند.و این قصه ادامه داشت. کلاس دوم و سوم و ....تا پایان دبستان، تا وقتی فارغ التحصیل شدم، دانشگاه رفتم و درسم تمام شد. امام تمام این سالها داشت من را مستقیم نگاه میکرد. یکسال لبخند میزد، یکسال جدی بود، یکسال اصلا اخم کرده بود ولی حداقل ۱۶ سال داشت مرا نگاه می کرد و مواظب کارهای من بود. 🔸️🔸️🔸️سومین نسبتم با امام، وقتی شکل گرفت که به اردوهای جهادی رفتیم. دورافتاده ترین منطقه ها. جاهایی که آب آشامیدنی و خیلی چیزها به اندازه کافی نداشتند، به سختی زندگی میکردند ولی امام را میشناختند و برایش احترام زیادی قائل بودند. در یکی از روستاهای خراسان جنوبی بودیم. طبیعتا در محل اسکان تلویزیون هم نداشتیم و از اخبار بیخبر بودیم. برای درس دادن به خانمهای روستا وارد خانه ای شدم. تعداد زیادی پیرزن و خانمهای جوان نشسته بودند. تا وارد شدم از من پرسیدند: حال خانم امام‌خوبه؟ و من از همه جا بیخبر اصلا نمیدانستم از چه حرف میزنند. فکر می کنم در همان سفر بود که شنیدیم همسر امام فوت کردند و چقدر همان پیرزنها گریه کردند. باید خانه و زندگیشان را از نزدیک میدیدید تا بتوانید نسبت زندگیشان با عمق ارادتشان به امام که هیچ با خانم امام را مقایسه کنید. و همینطور نسبت من با امام خمینی در حال بیشتر شدن بود. هر وقت که سخنرانیش از تلویزیون پخش میشد، وقتی در سخنرانیهای بقیه چیزی از او میشنیدم، وقتی به جماران و مرقد امام میرفتم و خیلی وقتهای دیگر تا اینکه حسینیه کودک را راه انداختیم.... 🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️ ادامه دارد... #نسبت_ما_با_امام_خمینی #هویت_ملی #نگاهِ_خاص #حسینیه_کودک #امام_جون #دهه_شصتی_ها

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

chamran_kids

ادمین چمران

0

0

🌱امامِ دلها🌱 در راستای زیر و رو کردن هویت گذشته مان دنبال نسبتمان با امام خمینی میگشتم. خیلی فکر کردم که ما چه نسبتی میتوانیم باهم داشته باشیم. 🔸️اولین نسبتم با او از یک روز صبح شروع شد. ۵ ساله بودم، از خواب بیدار شدم و دیدم مامانم، بابام، مادربزرگم و خاله ام که مهمان ما بود همه باهم دارند گریه می کنند. خیلی ترسیدم و فکر کردم چه اتفاقی افتاده. و تمام خاطرات بعدش خیلی مبهم در خاطرم مانده. تصویرهایی از مردم در تلویزیون که بر سر و صورتشان میزدند، خانواده ام که چند روزی مشکی پوشیده بودند و قیافه ناراحت آدمها. 🔸️🔸️دومین نسبتم با امام، از زمان ورودم به دبستان شکل گرفت. از همان لحظه ای که وارد کلاس اول شدم، روی نیمکت نشستم و دیدم امام از بالای تخته سیاه، همینطوری چشم در چشم مرا نگاه میکند.و این قصه ادامه داشت. کلاس دوم و سوم و ....تا پایان دبستان، تا وقتی فارغ التحصیل شدم، دانشگاه رفتم و درسم تمام شد. امام تمام این سالها داشت من را مستقیم نگاه میکرد. یکسال لبخند میزد، یکسال جدی بود، یکسال اصلا اخم کرده بود ولی حداقل ۱۶ سال داشت مرا نگاه می کرد و مواظب کارهای من بود. 🔸️🔸️🔸️سومین نسبتم با امام، وقتی شکل گرفت که به اردوهای جهادی رفتیم. دورافتاده ترین منطقه ها. جاهایی که آب آشامیدنی و خیلی چیزها به اندازه کافی نداشتند، به سختی زندگی میکردند ولی امام را میشناختند و برایش احترام زیادی قائل بودند. در یکی از روستاهای خراسان جنوبی بودیم. طبیعتا در محل اسکان تلویزیون هم نداشتیم و از اخبار بیخبر بودیم. برای درس دادن به خانمهای روستا وارد خانه ای شدم. تعداد زیادی پیرزن و خانمهای جوان نشسته بودند. تا وارد شدم از من پرسیدند: حال خانم امام‌خوبه؟ و من از همه جا بیخبر اصلا نمیدانستم از چه حرف میزنند. فکر می کنم در همان سفر بود که شنیدیم همسر امام فوت کردند و چقدر همان پیرزنها گریه کردند. باید خانه و زندگیشان را از نزدیک میدیدید تا بتوانید نسبت زندگیشان با عمق ارادتشان به امام که هیچ با خانم امام را مقایسه کنید. و همینطور نسبت من با امام خمینی در حال بیشتر شدن بود. هر وقت که سخنرانیش از تلویزیون پخش میشد، وقتی در سخنرانیهای بقیه چیزی از او میشنیدم، وقتی به جماران و مرقد امام میرفتم و خیلی وقتهای دیگر تا اینکه حسینیه کودک را راه انداختیم.... 🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️ ادامه دارد... #نسبت_ما_با_امام_خمینی #هویت_ملی #نگاهِ_خاص #حسینیه_کودک #امام_جون #دهه_شصتی_ها

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن