پست های مشابه

chamran_kids

📚 📖 مجموعه داستان های #گِل_آباد ‌ قسمت هفتم 👈 در جستجوی تار موی پادشاه ‌ هم چنان ادامه داره... #من_یار_انقلابم #پویش_مردمی_کودک_و_انقلاب #چمرانی_ها #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران #قصه #کودک

13 خرداد 1398 06:44:40

0 بازدید

chamran_kids

☀ یکی از دغدغه‌های پدر و مادرها این است، که چگونه اوقات فراغت فرزندانشان را پر کنند‌. راه‌های گوناگونی وجود دارد؛ مثلاً استفاده از کلاس‌های بیرون. ما این راه را توصیه نمی‌کنیم؛ زیرا باور داریم اغلب این کلاس‌ها براساس نیازهای فرزندانمان طرّاحی نشده‌اند. ازطرف دیگر، اجتماع شهری امروز، در خانه، کوچه و محلّه فعّالیت‌های کودکان را با محدودیت‌های بسیاری مواجه می‌کند. نتیجه این که اگر برای اوقات فراغت کودکانمان برنامه‌ای نریزیم، تلویزیون، بازی‌های کامپیوتری و... این حفره را پر خواهند کرد. در این صورت نیازهای فرزندانمان پاسخ مناسبی نمی‌یابند. ‌ مدرسه تابستانی حمزه دوران: مدرسه طبیعت مدرسه خانگی مدرسه کار مدرسه ی بازاریابی ‌ 💡شما چه فکری برای تعطیلات فرزندتان کردید؟ ‌ #تابستان #اوقات_فراغت #کلاس_سومی_ها #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران #حمزه_دوران #چمرانی_ها

31 اردیبهشت 1398 04:48:06

0 بازدید

chamran_kids

🤹 تقریبا میشه گفت اکثر بچه ها عاشق پارک هستند. چه خوبه که از این فرصت استفاده کنیم! پارک فقط بازی تو زمین بازی نیست. فرصت هایی داره که می تونیم حسابی ازش استفاده کنیم. پسرهای پنج ساله ی چمرانی، یک رودخانه بدون آب تو پارک کشف کردند. سریع دست به کار شدند و با کاغذ هایی که داشتند، برای رودخانه قایق درست کردند. شما چه فعالیت هایی تو پارک انجام میدین؟ #اردو #بازی #پروژه #پنج_ساله_ها #حسینیه_کودک_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

21 اسفند 1397 07:21:51

0 بازدید

chamran_kids

💡 #یک_معلم_چمرانی برای راهپیمایی روز قدس، یک تابلو آماده کردم. تعداد زیادی تابلوی خام هم آماده کرده‌ام، تا با کمک بچه ها تکمیلشان کنم. شعار راه‌پیمایی نحو القدس است. ❓ می‌دانید معنیِ نحو القدس چیست؟ ‌ در کنار یک سازه‌ی قشنگ نشستم و شروع کردم به کشیدن نقّاشی مسجد قبّه‌ الصّخره و نوشتنِ شعارِ " نحو القدس ". مسجد قبّه الصّخره نمادی از قدس شریف است. این مسجد مقدّس برای مسلمانان بسیار مهم است. ‌ وقتی بچّه‌ها دیدند دارم چه‌کار می‌کنم، دورم جمع شدند. پرسیدم می‌خواهید شما هم نقّاشی بکشید؟ تحریکشان کردم، که دست‌به‌کار شوند.اوّل بچّه‌ها درخواست کردند، نقّاشی‌هایی را که خودم کشیده‌بودم، به آن‌ها بدهم؛ ولی شعار ادبستانیِ ما این است: ما برای کسی نقّاشی نمی‌کشیم؛ یادش می‌دهیم، که خودش بکشد. ‌ اگر بخواهیم پشتِ اسراییل را به‌خاک بمالیم، نباید از کسی بخواهیم برایمان نقّاشی بکشد؛ بلکه باید خودمان بکشیم. سعی کردم به بچّه‌ها انگیزه بدهم، خودشان بکشند. هرچه را که می‌کشیدند، تشویق می‌کردم. چرا؟ چون اوّل راه بودند و می‌ترسیدند. نگران بودند، که نقّاشی‌شان قشنگ نباشد. من هم هرچه می‌کشیدند، می‌گفتم: آفرین؛ قشنگ کشیدی!بعد از کامل‌شدن نقّاشی شعارمان را نشانشان می‌دادم و می‌گفتم: می‌توانید شعارمان را هم پایینش بنویسید: #نحو_القدس ‌ #روز_قدس #راه_پیمایی #چمرانی_ها #مجتمع_آموزشى_شهيد_چمران

11 خرداد 1398 05:36:53

0 بازدید

chamran_kids

معرفی یه کتاب فوق العاده🤩 .   ورق بزنید و بخونید🤗⬆️ . خوندن کتاب #ماهی_بالای_درخت رو به معلم ها، والدین و نوجوانان توصیه میکنیم🌱 . ✅این پست رو ذخیره کنید و برای دوستان کتابخون تون بفرستید😉 . ⁉️حالا شما بهمون یه کتاب خوب معرفی کنید😇 اسم کتاب رو برامون کامنت کنید تا بقیه هم استفاده کنند👇🏻🌹 . #معرفی_کتاب #معرفی_کتاب_خوب #کتاب_کودک_نوجوان #کتابخوانی #کتاب#ماهی_بالای_درخت

09 آذر 1400 13:07:21

0 بازدید

chamran_kids

🌱 برای درس علوم، می شود کتاب علوم را باز کنی و در خیال و تصور ریشه و برگ را به بچه ها آموزش دهی، می توانی از موقعیت های اطرافت هم استفاده کنی... و بچه ها خودشان از نزدیک ببینند، لمس کنند و خودشان تجربه و کشف کنند. ‌ یکی از پسرهای کلاس دومی، برای دوستانش تعدادی گلدان هدیه آورد... خودش درمورد گیاه و شرایط نگهداری برای آنها توضیح داد. و با کمک یکدیگر طنابی درست کردند و گلدان هایشان را از پنجره کلاس آویزان کردند. ‌ #کلاس_دومی_ها #علوم #چمرانی_ها #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران #حمزه_دوران

25 فروردین 1398 06:13:30

0 بازدید

ادمین چمران

0

0

#ورق_بزنید . خوابگاه دختران . 📝قسمت دوم . جنگ تمام شد. مملکت داشت نفس راحتی می کشید. در بین نفس های بریده بریده ی مردم، ما دختران دهه شصتی به سن مدرسه رفتن رسیدیم. خانواده هایمان که با کلی زحمت ما را تا آن‌سن بزرگ کرده و به سرانجام رسانده بودند ماندند در چند راهیِ انتخاب مدرسه های جورواجور. مدرسه های دولتی کماکان مورد توجه بود، مدارس شاهد خیلی سر زبانها افتاده بود و کم کم زمزمه های تاسیس غیر انتفاعی ها، نمونه دولتی ها و فرزانگان هم در جامعه پیچیده بود. . من خودم دوران ابتدایی را در مدرسه شاهد گذراندم. مدرسه ای که در هر کلاس فقط چند نفر بودیم که پدر داشتیم. اینقدر تعداد بچه های شهدا زیاد بود که آدم از پدر داشتن خودش همیشه خجالت زده بود. غم های دوستانمان، زندگی متفاوتشان و خاطراتی که در عالم بچگی می شنیدیم باعث شده بود خیلی هم بچه نمانیم. هنوز هم قیافه آن بچه ها و خاطراتشان به وضوح در ذهنم مانده. ما در مدرسه قانون هایی داشتیم که لازم الاجرا بود. به طور مثال بالشت های کوچکی همراه خودمان به مدرسه برده بودیم و باید بعد از ساعت ناهار بالش را روی نیمکت گذاشته و می خوابیدیم. هرچقدر الان دنبال فرصتهای چند دقیقه ای برای خواب هستیم در کودکی از هر فرصتی که منجر به خواب میشد بیزار بودیم و در نتیجه باعث ناراحتی معلممان میشدیم. نمونه دیگری از این قانونها این بود که باید مقنعه هایمان را در می آوردیم و حتما هم تل سفید رنگی روی موهایمان میزدیم. غیر از دیدن ناخنها، چک کردن سر و وضع ظاهری هر روز تلها هم چک میشدند و اگر یادمان رفته بود توبیخ میشدیم. در حیاط مدرسه نباید خیلی می دویدیم یا کارهای عجیب و غریب می کردیم. یک بار نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود که گفتند مدیر مدرسه حیاط رفتن را ممنوع کردند. معلمها از هر کلاس چند نماینده انتخاب کردند و در یک مدل کمی نمایشی ما را به دفتر مدیر بردند که از ایشان عذرخواهی کنیم. این افتخار را داشتم که یکی از نمایندگان باشم.من خودم قیافه مدیر را تا قبل از آن خیلی ندیده بودم و دفترش در عالم بچگی به نظرم خیلی با ابهت آمد. خلاصه با جملاتی که یادمان داده بودند عذرخواهی کردیم و ایشان بچه ها را بخشیدند. . ادامه مطلب در کامنت اول 👇

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

chamran_kids

ادمین چمران

0

0

#ورق_بزنید . خوابگاه دختران . 📝قسمت دوم . جنگ تمام شد. مملکت داشت نفس راحتی می کشید. در بین نفس های بریده بریده ی مردم، ما دختران دهه شصتی به سن مدرسه رفتن رسیدیم. خانواده هایمان که با کلی زحمت ما را تا آن‌سن بزرگ کرده و به سرانجام رسانده بودند ماندند در چند راهیِ انتخاب مدرسه های جورواجور. مدرسه های دولتی کماکان مورد توجه بود، مدارس شاهد خیلی سر زبانها افتاده بود و کم کم زمزمه های تاسیس غیر انتفاعی ها، نمونه دولتی ها و فرزانگان هم در جامعه پیچیده بود. . من خودم دوران ابتدایی را در مدرسه شاهد گذراندم. مدرسه ای که در هر کلاس فقط چند نفر بودیم که پدر داشتیم. اینقدر تعداد بچه های شهدا زیاد بود که آدم از پدر داشتن خودش همیشه خجالت زده بود. غم های دوستانمان، زندگی متفاوتشان و خاطراتی که در عالم بچگی می شنیدیم باعث شده بود خیلی هم بچه نمانیم. هنوز هم قیافه آن بچه ها و خاطراتشان به وضوح در ذهنم مانده. ما در مدرسه قانون هایی داشتیم که لازم الاجرا بود. به طور مثال بالشت های کوچکی همراه خودمان به مدرسه برده بودیم و باید بعد از ساعت ناهار بالش را روی نیمکت گذاشته و می خوابیدیم. هرچقدر الان دنبال فرصتهای چند دقیقه ای برای خواب هستیم در کودکی از هر فرصتی که منجر به خواب میشد بیزار بودیم و در نتیجه باعث ناراحتی معلممان میشدیم. نمونه دیگری از این قانونها این بود که باید مقنعه هایمان را در می آوردیم و حتما هم تل سفید رنگی روی موهایمان میزدیم. غیر از دیدن ناخنها، چک کردن سر و وضع ظاهری هر روز تلها هم چک میشدند و اگر یادمان رفته بود توبیخ میشدیم. در حیاط مدرسه نباید خیلی می دویدیم یا کارهای عجیب و غریب می کردیم. یک بار نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود که گفتند مدیر مدرسه حیاط رفتن را ممنوع کردند. معلمها از هر کلاس چند نماینده انتخاب کردند و در یک مدل کمی نمایشی ما را به دفتر مدیر بردند که از ایشان عذرخواهی کنیم. این افتخار را داشتم که یکی از نمایندگان باشم.من خودم قیافه مدیر را تا قبل از آن خیلی ندیده بودم و دفترش در عالم بچگی به نظرم خیلی با ابهت آمد. خلاصه با جملاتی که یادمان داده بودند عذرخواهی کردیم و ایشان بچه ها را بخشیدند. . ادامه مطلب در کامنت اول 👇

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن