chamran_kids
دنبال کننده
11
پست
765
مجتمع آموزشی شهید چمران اینجا کودک سبک زندگی اسلامی را بازی می کند.
پست های مشابه
chamran_kids
. تدبر در قرآن اسم کلاس قرآن مونه. هرجلسه درباره یکی از آدابی که تو دین توصیه شده صحبت میکنیم. مثلا آداب اجتماعی، چطور خوردن، نشستن، سلام دادن و ... . . تو این کلاس سوره های مختلف مثل الرحمن، واقعه، شعرا و ... با بچه ها کارمیشه. با تکرار زیاد سوره ها، بچه ها بعد از یه مدت خودشون بدون هیچ اجباری سوره رو حفظ میشن. . تدبر در قرآن در پایه های اول تا سوم، بیشتر درقالب شعر و قصه های جذابِ خیالی مطرح میشه ولی ازپایه ی چهارم به بعد به صورت جدی تر قرائت آموزش داده و حتی بعضی قواعد عربی هم نکته ای به بچه ها گفته میشه. آخر کلاس های تدبر همیشه یه سوالی مطرح میکنیم که بچه ها به فکر فرو برن و باهم تحقیق و مشورت کنن و به جوابش برسند. . حالاهدف ما از این کار چیه؟ اینه که بچه ها یادبگیرن چطور با یه سوره مواجه بشن و درباره ی اون فکر کنند. چون تو این سالها بنیان فکری و توان حل مسئله بچه ها شکل میگیره و تقویت میشه. همین بهشون کمک میکنه که درسنین بالاتر ذهنشون آماده ی پذیرش مطالب دینی بشه.😊 . #تدبر_در_قرآن #قرآن_و_کودک #درس_قرآن #چمرانی_ها #دختران_چمرانی#قصه_قرآنی #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران
25 شهریور 1399 18:09:26
0 بازدید
chamran_kids
. چه جوری میشه برای درس علوم با انواع حیوانات آشنا شد؟ اونم با بازی و جستجو گری؟ . برای ترغیب بچه ها به درس، خصوصا پسربچه ها، نیاز به یه طرح درس جذاب داریم. . پسرهای کلاس اولی، برای درس علوم در قالب ماموریت قهرمان، به دنبال کشف حیوانات رفتن و یه مجله حیوانات درست کردند. شروع کردن به گشتن، عکس حیوان های متفاوت رو از کتاب ها، مجله ها و جاهای مختلف پیداکردن. . بعد پاهاشون رو شمردن و حدس زدن که چی میخورن؟😇 . ایده ساخت مجله و بعد هم جستجوگری، حسابی به بچه ها کمک کرد که درس رو با انگیزه و علاقه ی بیشتری یاد بگیرن. . شماهم با بچه ها یه مجله درست کنید و این ایده رو برای دوستانتون بفرستین😉🤗 #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #پسران_چمرانی#چمرانی_ها#مجله_حیوانات #کلاس_اولی_ها #درس_علوم_اول_ابتدایی
09 مهر 1399 13:27:44
0 بازدید
chamran_kids
👩👧 زمانی را گذاشته ایم برای بازی کردن و دوستی با طبیعت...آن هم از نوع مادر دختری... دخترها یک قرار چمرانی دارند. در این روزهای تعطیل، یک روز در هفته دور هم جمع می شوند. برای دوستی با کتاب. کتاب می خوانند، کتاب امانت می گیرند و خودشان هم کتاب می نویسند. در آخر هم یک بازی دسته جمعی با مامان ها و مربیان چمرانی ... #اوقات_فراغت #تابستان #کتاب #کتابخوانی #چگونه_کودکان_را_به_کتاب_خواندن_علاقه_مند_کنیم #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #چمرانی_ها #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران #مدرسه_طبیعت
08 تیر 1398 18:33:54
0 بازدید
chamran_kids
#ورق_بزنید . #تابستانی_برای_مرد_هزار_چهره . 📝قسمت دوم . تابستان اول/ در جستوجوی یخچالهای ایسلند . یکی از رؤیاهای بزرگم، نوشتن یک رمان بلند بود. 11سالم بود، چند تا برگه کوچک A6 در کمد پیدا کردم، همه را باهم منگنه و یک دفترچه درست کردم. یک نقاشی روی جلدش کشیدم و یک عنوان دهانپُرکن برایش گذاشتم. «در جستوجوی یخچالهای ایسلند». حالا یکی نبود بگوید: چرا این اسم رو گذاشتی؟! یخچال به درد کی میخوره که بره دنبالش. ولی من در همان عالم نوجوانی فکر میکردم کلاً جستوجو جالبترین کار دنیاست، حالا جستوجوی چیزهای عجیبتر، جالبتر هم هست. اسمهای خارجی برای شخصیتهای داستانم گذاشته بودم که رمانم جذابتر بشود. اسمهایی مانند تام، جیم، سام و .... خواهرم دست به نوشتنش خیلی بهتر از من بود. سرعتش هم بیشتر بود. یک روز قصهای که در ذهنم بود را برایش تعریف کردم و او هم نوشت. 16صفحه شد. به همه پز میدادم که «من یه داستان 16صفحهای نوشتم، تازه هنوزم تموم نشده.» . بعد از این تجربه خوب، به خاطر علاقهای که به داستان داشتم، کتاب داستانهای خواهر و خالهام که خیلی کتابخوان بودند را میگرفتم و میخواندم. کلاً معروف شده بودم به اینکه در هر حالتی کتاب میخوانم، حتی در خیابان. سالها بعد که دانشجو شدم استاد دانشگاهمان چند بار به من گفت که در خیابان مرا در حال کتاب خواندن دیده و هرچه برایم دست تکان داده و سلام کرده، من متوجه نشدم. خواندنم خیلی کند بود، ولی در همان تابستانهای کودکی، تعداد زیادی کتاب و فیلمنامه از نویسندههای مختلف را خواندم. کتابی خواندم که در آن چند نوجوان، یک انجمن مخفی درست کرده و اشعارشان را برای هم میخواندند و این کار برایم همیشه یک آرزو بود. در دانشگاه از همان سال اول سعی کردم نمایشنامه و داستان بنویسم. الآن چند تا کتاب داستان و شعر کودک نوشتم. نوشتن برایم دوستداشتنی است. همین مهارت نوشتن، در پایاننامه، نامهنگاریهای اداری، ارائه گزارش کار، تدریس و تدوین کتابهای علمی پژوهشی کلی کارم را راه انداخته و باعث شده محتاج کسی نباشم. . پ.ن: این مطالب که به قلم کارشناس تربیتی، حجت الاسلام احمدرضا اعلایی نوشته شده است برای اولین بار درصفحه ی: @nojavan_khamenei منتشر شده است!🙏🌸 . #تابستانه #چمرانی_ها #اوقات_فراغت #کار_مفید #سرگرم_کردن_بچه_ها
26 تیر 1399 18:26:32
1 بازدید
chamran_kids
این نامه، مخصوص شماست😊⬇️ . آدم باید خیلی فکر کنه که برای یک آدم خیلی مهم متن خوبی بنویسه. متنی که غلط نداشته باشه، مفهوم رو خوب برسونه و خلاصه به دل اون آدم خیلی مهم بشینه. به خصوص اگر کسی که میخوایم براش چیزی بنویسیم دو سال اخیر زندگیش رو کارهای خیلی مهمتر و سخت تر از همیشه انجام داده باشه. اون وقت ما اگر بخوایم بابت اون کارهای سخت دست مریزاد بگیم کارمون خیلی سخت میشه. اگر بخوایم بگیم قدرشو میدونیم دیگه انگار به کل نشدنی میاد🤔 . حالا حساب کنین به اون آدم مهم، بعد از دو سال کار سخت بخوایم در یک روز خیلی ویژه که سالروز به دنیا اومدن یکی از بزرگترین مخلوقات خلقته همراه با خداقوت تبریک هم بگیم. چرا؟ چون طرف حسابِ نامه ی ما اینقدر کاراش با ارزشه که روز تولد اون فرد ویژه، به نامشه! 🙃 . القصه... کلا آدم از نوشتن عاجز میشه، فقط میتونه بشینه و به خوبی های آدم های بزرگی که این سال ها دیده و شناخته فکر کنه و در دلش همه شون رو تحسین کنه....😇❤ . خانم های عزیز! مادرهای مهربون! روزتون مبارک🌸 💌از طرف عمواعلایی، خاله شاه حسینی و تمام عموها و خاله های چمرانی😊 ⏳به وقت روز مادرِ سال ۱۴۰۰ مصادف با تولد حضرت زهرا(س) . پ.ن: به روح مامان مهربونِ حسین آقای حبیبی که در بینمون نیستن ولی حتما حواسشون به پسرهاشون هست در این روز عید، سلام و رحمت میفرستیم، و برای مامانِ پسرمون آقامحمدعلی علمی که حتما داره از بهشت مامانش رو میبینه و از اون بالا برای دوست های چمرانیش دست تکون میده، آرزوی صبر و توان ویژه میکنیم🖤🍃 . #روز_مادر#ولادت_حضرت_زهرا #روزمادرمبارک #چمرانی_ها #مادر_و_کودک #مادرانه#مادران_آسمانی
03 بهمن 1400 11:40:18
1 بازدید
chamran_kids
. "رویاپز خونه" تو یه شهر خیالی، یه سری غولِ رویاپز بودند. کارشون این بود که تو روز یواشکی به رویاهای بچه ها گوش بدن، اون هارو تو رویاپزخونه بپزن وشب که شد، رویاهارو بریزن تو گوش بچه ها که خوابِ آرزوهای قشنگشون رو ببینند. . یه شب یکی از غول ها میره که رویای دختری رو توگوشش بریزه اما یهو دختر از خواب بیدار میشه و اونو می بینه، همون لحظه شیشه ی رویاها ازدستش میوفته و می شکنه... از اون شب به بعد، رویاها تو شهر پخش میشن، رویاهایی که دیده میشدن اما واقعی نبودن! مثلا اگه شما از خیابون رد میشدین یه پسری رو می دیدین که بزرگ شده، می دیدین که از آسمون ماکارانی و بستنی میباره و ...می فهمیدین که انگار رویاهای رنگارنگ شهرو پرکردند. . خلاصه بعد اون اتفاق، دختر کوچولو با غول همراه میشه و تصمیم میگیرن باهم، رویاهارو جمع کنن و این چالش رو حل کنند؛ به خاطر همین کلی ماجراهای مختلف و جالب رو پشت سر میذارن. . آخرش هم بعد یه عالمه تلاش، غول رویاها و دختر از بچه ها میخوان که رویاهاشون رو نقاشی کنن تا بتونن دونه دونه رویاهارو پیداکنن و بهشون برسونند.🤗 . ما از این قصه ی دنباله دار برای تدبر در سوره ی واقعه استفاده کردیم. سعی کردیم به بچه ها مرز رویا و واقعیت رو نشون بدیم و اون هارو به چالش بکشیم که بهتر درک کنند چه چیزهایی واقعی و کدوم ها رویاست و از این طریق، راه رو برای آشنایی بچه ها با روز قیامت بازکردیم:) . #تدبر_در_قرآن #قرآن_و_کودک #قصه_قرآنی #چمرانی_ها #دختران_چمرانی #قصه_کودکانه #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران
26 شهریور 1399 17:50:35
0 بازدید
ادمین چمران
0
0
📖 برادرلی چاکرز، پشت میزش، ته کلاس...ردیف آخر...صندلی آخر نشست.هیچ کس در صندلی کناری یا جلویی او ننشسته بود.برادلی جزیره بود. اگر میشد میرفت و تو کمدِ کلاس جا خوش میکرد. در آن صورت دیگر ناچار نبود صدای خانم ایبل را بشنود. گمان نمیکرد خانم ایبل کَکَش هم بگزد.شاید او هم دلش میخواست برادلی جلوی دیدش نباشد، بقیه ی کلاس هم همینطور. برادلی در کلُ فکر می کرد اگر تو کُمد می نشست، همه را خوشحال تر می کرد، اما افسوس که صندلی اش در کمد جا نمیشد.... برادلی همچین پسری بود.پسری که به معلم کار نداشت. به هم کلاسیهایش هم همینطور. تمام زنگ جغرافیا مشغول قیچی کردن نقشه اش بود، تکلیف نمی نوشت و به دروغ در خانه گفته بود جزء شاگردهای ممتاز کلاس است... پدری سختگیر دارد که تهدیدش میکند اگر خوب درس نخواند او را به مدرسه شبانه روزی نظامی میفرستد و مادری دارد که میداند برادلی در مورد خودش در مدرسه، راست نمیگوید ولی نمیداند دقیقا اوضاع او چطور است چون پسرش هر بار به بهانه ای نمیگذارد او را به مدرسه برود و نامه ها را به دستش نمیرساند... ولی این بار خانم ایبل، معلم برادلی، دست به کار شده و به خانه شان زنگ میزند و مادرش را رسما به مدرسه دعوت میکند. بهانه های برادلی فایده ندارد و بالاخره ملاقات صورت میگیرد... ادامه دارد... پ.ن: هیچ وقت در زمان تحصیلتان برادلی بودید یا یک برادلی را از نزدیک دیدید؟ #مدرسه_آرزوها #مدرسه #دانش_آموز #مدرسه_خوب #مدرسه_بد