پست های مشابه
madaran_sharif
. . . سلاااام✋😍 . ما مامانها گاهی فکر میکنیم بعضی مشکلات فقط برا خودمونه! . بعد که میبینیم بقیهی مامانها هم این معضلات رو دارن، انگار تحمل سختیها برامون راحتتر میشه! . جالبه که مامانها در هر فرهنگ و با هر زبانی میتونن به هم کمک کنن، چون خیلی مسائل مشترک دارن. . خانوادهی فیلدز نُه فرزند داره و دَهمیشون هم تو راهه.🙃 . روتین صبح یه مامان باردار با نُه تا بچه قدونیمقد رو تو کلیپ ببینید. . فقط اونجاش که میره یه سروسامانی به خودش بده و وقتی برمیگرده خونه به فنا رفته😭 . شما با کدوم قسمت برنامهی روزانهی این مامان بیشتر همذاتپنداری کردید؟! . #مادران_شریف_ایران_زمین #خانواده_چندفرزندی #خانواده_پرجمعیت #کلیپ #ترجمه #زیرنویس #پ_بهروزی #ا_باغانی #ش_سعیدی
10 اسفند 1399 16:56:36
1 بازدید
madaran_sharif
. بخشی از مصاحبه مادران شریف با روزنامه جام جم به مناسبت روز دانشجو . 📌من و دکتری و سه بچه . مریم زارع، اصطلاحا از بچههای سال بالایی گروه مادران شریف است که بعد از مدتی به آنها پیوسته است. اینطور که معلوم است، او یک مادر دانشجوی نمونه است؛ . چون دانشجوی دکتری رشته عمران دانشگاه شریف است و سه فرزند دارد:" من متولد سال 67 و ورودی 85 کارشناسی عمران شریف هستم. ترم هفت دانشگاه ازدواج کردم و همان سال هم بدون کنکور، کارشناسی ارشد خواندم. پسر بزرگم حالا شش ساله است و من یک سال بعد از به دنیا آمدنش، وارد مقطع دکتری شدم." . . زمانی که خانم زارع تصمیم به بچهدار شدن دوباره میگیرد، تصورش این بوده است که مادری کردن با دو بچه و درس خواندن برایش کاملا شدنی است؛ حتی با همسرش تصمیم میگیرند که برای فرصت مطالعاتی به کشور دیگری بروند و دوباره برگردند . اما بعد که میفهمند فرزندشان، به جای یکی، دوقلو است، کمی ماجرا عوض میشود:" خب کار کمی سخت شد؛ مثلا پرونده فرصت مطالعاتی برایمان بسته شد، چون واقعا با چنین شرایطی امکانپذیر نبود اما حالا میبینم که چه معجزه بزرگی در زندگیمان برای بودن این دوقلوها رخ داده است و حتی چه بهتر که قید فرصت مطالعاتی را زدیم. " . . البته به قول خودش، دروغ است اگر بگوید که به خاطر از دست دادن چنین موقعیتی ناراحت نشده است اما حالا مسیری را آمده است که از آن احساس رضایت و خوشحالی دارد و اتفاقا از سختیهایش برایمان میگوید؛ . . مسیری که با وجود این سختیها، آن را به خیلی از دوستانش توصیه میکند. . میگوید: خدا همیشه یکطور دیگری برای آدم جبران میکند. مثلا من در سال۹۶ یعنی دقیقا سال تولد محمدهادی و محمدمهدی به عنوان دانشجوی نمونه کشوری انتخاب شدم و چهار پنج سالی می شود که مشمول جایزه تحصیلی بنیاد نخبگان هستم. . . 📌آینده را ببین . از آن تصمیم اکتفا نکردن به دو سه تا بچه در مادران شریف میپرسیم:" من حتما بچهها دیگری هم میخواهم" . حالا اصلا چرا بچههای زیادی به این دنیا بیاوریم؟:" شاید مهمترین دلیل برای من این است که اگر آدم بتواند بچههایی به دنیا بیاورد که آنها را در بستری خوب و با فرهنگ درست، تربیت و بزرگ کند، چرا این کار را نکند؟ دیدن آدمهایی که مجموعی از ویژگیهای من و همسرم را دارند، واقعا لذتبخش است و آیندهای زیبا در انتظار جامعهمان خواهد بود." . . ادامه در بخش نظرات 😊 . شنبه 16 آذر 1398 روزنامه جام جم مصاحبه توسط خانم خانعلی زاده @narges.khanalizadeh . . #مادران_شریف #مصاحبه #روزنامه_جام_جم
17 آذر 1398 17:31:34
0 بازدید
madaran_sharif
. شرایط امکان #فعالیت_فوق_مادری ! . دوران مجردی همیشه فکر میکردم چرا افراد وقتی مادر میشن، فعالیتهای دیگهشون کمتر میشه؟😞 . تصورم این بود که در کنار مادری خیلی کارای دیگه میشه کرد و آدم نباید خودشو محدود کنه و ...😅 تازه وقتی که پسرم به دنیا اومد فهمیدم چی به چیه🙈 . و الان با دوسال سابقهی مادری و دوتا بچهی دوساله و شش ماهه😁 به این نتیجه رسیدم که انجام فعالیتهای دیگه در کنار مادری کار راحتی نیست و نیاز به #تلاش زیادی داره. . به نظرم مهمترین عامل واسه اینکه یه مادر بتونه در کنار بچه داری، درس بخونه یا فعالیتهای دیگهای انجام بده، تلاشه. یعنی اگر کسی #بخواد کاری رو انجام بده و همه #تلاششو بکنه، کار نشد نداره.💪 . علاوه بر #تلاش یه سری پارامترهای دیگه هم وجود داره و موثره در اینکه مادر بتونه کنار بچهداری کارای دیگه هم بکنه: . 📌1. میزان #همراهی #همسر : ⌚ . یعنی #پدر چقدر در خونه میتونه حضور داشته باشه و در اون زمان چقدر میتونه #خونه_داری و #خونواده_داری کنه😅 . 📌2. محل سکونت خانوادهی مادر و پدر:🏡 . یه سریا خانوادهشون شهرستانن ولی یه سریا خانوادهشون نزدیکن و میتونن رو کمکشون حساب کنن. . 📌3.اصول تربیتی مادر و میزان حساسیتها:👓🔍 . مثلا یکی معقتده که بچه مخصوصا توی سالهای اول زندگی باید پیش مامانش باشه، ولی یکی بچهشو میذاره مهد از همون اوایل. یکی معتقده استفادهی بچه از تلوزیون و بازیهای رایانهای بده، ولی یکی دیگه اتفاقا اینو خوب میدونه چون وقت مادر رو آزاد میکنه. و... . 📌4.مدل بچههایی که یه مادر باهاش مواجهه😆👶 . یه سری بچهها از بدو تولد آروم و خوشخوابن (که تعدادشون کمه😂) و یه سریا کم خوابن. توی چندماه اول کولیک دارن یا ریفلاکس و ... . بعدها بچه ممکنه شخصیتش مستقل باشه یا وابسته به مادر و... 📌5.وضعیت مالی خانواده : 💰💰 . مثلا یه سریا برای انجام کارهای خونهشون از بقیه کمک میگیرن و هزینهشو میدن. یا وسایلی که کار خونه رو راحت و کمتر میکنه میخرن. در این شرایط زمان آزاد بیشتری برای مادر به وجود میاد و میتونه کارای دیگه هم بکنه. . . . 📌📌شما هم اگر پارامتر دیگهای به ذهنتون میرسه بگید. درباره پارامترهای بالا هم نظر بدید. کدومش موثرتره؟ کدومش درسته یا غلطه؟ کدوماش جایگزینهای دیگهای داره که مادر میتونه ازش استفاده کنه؟ . #پ_شکوری #شیمی91 #سبک_مادری #مادر_دانش_جو #مادر_فعال #فعالیت_فوق_مادری #مادران_شریف
14 آبان 1398 20:32:44
0 بازدید
madaran_sharif
. چند روز قبل از شروع ماجراهای کرونایی، سالگرد ازدواجمون بود.💑 کلی عذاب وجدان و تردید داشتم که زهرا رو بذاریم خونه مادرشوهر و یه تفریح دو نفره داشته باشیم یا نه؟!🤔🙁 . آخه چه کاریه؟!😒 بچهی طفلکی اذیت میشه، مامانشم از دوری بچه اذیت میشه، مادربزرگ پدربزرگم که حتما اذیت میشن.😖 آخه واجبه؟! بله واجبتر از نون شبه!😏 همسر ۷ صبح میزنن بیرون و خیلی تلاش کنن ۸:۳۰ شب میرسن خونه.🧔🏻💼 ۱۰:۳۰ هم از فرط خستگی همگی بیهوش میشیم.💤 میمونه ۲ ساعت ناقابل که با حضور بچه یک جمله رو هم نمیشه کامل ادا کرد.🤦🏻♀️🤦🏻♂️ . اگه شما وضعیت بهتری دارین، احتمالا فقط یه بچه دارین که اونم هنوز قنداقیه.😁 یا بچههای آرومی دارین که ساعتها یه گوشه میشینن و خودشون بازی میکنن که اینها گونههایی کمیاب از موجودات زنده هستن.😂 . در نهایت احساسِ نیاز به داشتنِ #وقتِ_اختصاصی با همسر به منظور #استحکام و #تقویت پیوند #زناشویی، بر عذاب وجدان و دلتنگی برای بچه غلبه کرد و بعد از چندین ماه (که در فراغت کامل و با آسودگی، چند کلامی با همسر هم کلام نشده بودیم) توکل بر خدا، رفتیم یه رستوران خلوت و یه گوشه دنج یکی دو ساعت فقط حرف زدیم.🧕🏻💬🧔🏻 . توی این یک سال و نیمی که از تولد زهرا میگذره، این سومین بار بود که برای تفریح دو نفره برنامه ریزی میکردیم. که میانگین میشه ۶ ماه یک بار! به نظرم جا داشت بیشتر هم بشه.🤔👌🏻 . آینده و برنامههامون 💭، کارهایی که این روزا هر کدوم مشغولشیم، روزمرگیهامون و خلاصه هرچه دل تنگمان خواست رو تند و تند وسط لقمههای غذا تقدیم هم کردیم.🍕🎁 البته این وسط غرایز مادری هم دست بردار نبودن،😪 با اینکه تلاشمو میکردم تا شش دنگ حواسم پیش همسر باشه و از فرصت پیش اومده نهایت لذت و استفاده رو ببریم،😊 ولی دو سه دنگم در رفت و آمد بین خونهی مادرشوهر و رستوران بود؛ ای وای الان نگه ماما، گرسنه نباشه، خوابش نگرفته باشه، نکنه گریه کنه خبرمون نکنن!😒 . بعد از ۲-۳ ساعت تجدید قوا و تجدید بیعت که برگشتیم، انتظار داشتم #فیلم_هندی طور، تا درو باز میکنیم من زانو بزنم و زهرا ماما ماما گویان بدوه طرفم🏃🏻♀️ 😎 هم دیگه رو سفت بغل کنیم و من بفهمم چقدر به بچهم سخت گذشته و دلتنگم بوده. 🥰😥 اما زهرا همونجور که مشغول بازی بود با دیدنمون یه لبخند خیلی شیک زد😌 و سریع برگشت به بازیش 🧸🧩 انگار این وقت اختصاصی برای همه لازم بود؛ هم برای من و همسر، هم برای زهرا و مادربزرگ و پدربزرگ.😉 . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف
15 اسفند 1398 16:22:28
0 بازدید
madaran_sharif
. #ر_ن . متولد سال ۶۹ ام، از شهرستانهای شمال کشور و اولین فرزند خانواده دو سال بعد هم تنها داداشم به دنیا اومد. . خیلی بچهی شلوغ و پر تحرک و به گفته اطرافیان باهوشی بودم😅 بچگی من و برادرم هم همون بچگیها و بازیها و دعواهای همیشگی بود! . ابتدایی رو تو یه مدرسهی دولتی تموم کردم و با لطف خدا تو مدرسهی فرزانگان قبول شدم. . از همون اول مادرم ما رو به درس خوندن تشویق می کرد و حامی ما بود. البته من درسخون نبودم🙈 همیشه تو کلاسهای بسکتبال و شنا و زبان و انواع مسابقات قرآن حضور داشتم و به جز دو سال منتهی به کنکور، همهشونو پررنگتر از درس، دنبال میکردم. . با داداشم خیلی صمیمی بودیم. خصوصا بعد نوجوانی که دعواهای کودکیمون تموم شده بود، خیلی پشتیبان و یار هم بودیم. هر وقت جایی میرفتم که لازم بود یه آقا پیشم باشه همراهم میاومد. منم بعدها تو کنکور و ازدواجش، مشاور خوبی بودم😉 . خانوادهم مذهبی بودن، در این حد که مثلا مادرم دوست داشتن من مانتویی و موقر و با پوشش کامل باشم... اما من خیلی به احکام اسلام تقید نداشتم. نماز رو گهگداری میخوندم و به دنبال لاک زدن و ست کردن و تیپ زدن بودم. اما مامانم همیشه خیلی جدی، درمورد حجاب بهم تذکر میداد. منم همیشه یه عذاب وجدانی داشتم و تردیدی که ایشون درست میگه یا خودم🤔 . . فضای هیئتها و مراسمهای مذهبی شهرمون سنتی بود و برای جوونا جذابیت نداشت. اما مدرسهی برادرم با یه مسجدی مرتبط بودن که با اجازهی هیئت امناش، خودشون گرداننده هیئتش شده بودن👌🏻 خودشون مداحی میکردن و سخنران میآوردن و... سبکش برای نوجوونا ملموس بود و نظم خوبی هم داشت، آدم میفهمید چرا اومده اینجا و عبادت میکنه! . هیئت هفتگی برگزار میکردن. هیچ پولی هم نداشتن و خودشون نوبتی بانی میشدن و هیئت رو میگردوندن. به خاطر همین چیزا هم جو خالصانهای داشت و مردمم خیلی ازش استفاده میبردن. . داداشم تو این فضا مذهبی شده بود و ما رو هم به اون هیئتا میبرد. این شد نقطهی عطفی توی زندگیم؛ اونجا با مضامین یه سری از دعاها آشنا شدم. . همون موقعها بود که تصمیم گرفتم نمازمو کامل بخونم و ۴۰ صبح، نذارم نماز صبحم قضا شه و دعای عهد رو ۴۰ تا صبح بخونم. دیگه نماز رو دوست داشتم و کمکم یک سری عذاب وجدانهایی داشتم نسبت به مانتوهای خیلی تنگم و در کل کمی با حجاب تر شده بودم👌🏻 . ۲ سالی شد که، بعد نماز صبح دعای عهد میخوندم و چون سال کنکورمم بود، از خدا میخواستم کنکورو خوب بدم.(با توجه به اینکه قبلش درسخون نبودم🙈) . . #قسمت_اول #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
06 مهر 1399 17:49:59
0 بازدید
madaran_sharif
. یه مدت روزهایی از هفته رو بیکار بودم و حس میکردم بیکاری برام سمه.😥 به همین خاطر کلاسهای هنری بیشتری رفتم.👩🏻🎨 . بیشتر کارهای هنری رو توی این مدت یاد گرفتم. قبل از تولد پسرم گل🌺 کریستال یاد گرفته بودم. بعد از دنیا اومدنش دورهی کارهای نمدی رو پیش یکی از دوستام دیدم. گل🌸 های دکوراتیو رو مجازی یاد گرفتم. الآن هم کلاس خیاطی✂ و فتوشاپ میرم.💪🏻 . این کلاسها یا مجازی و رایگانن😍 یا پیش خانومهای طلبهای میرم که با یه مبلغ کم، هنری رو که بلد باشن به هرکسی بخواد یاد میدن.👩🏻🏫 . از طرفی به معلم شدن علاقه پیدا کرده بودم و برای همین آزمون📑 استخدامی آموزش و پرورش رو شرکت کردم و قبول شدم ولی قبل از مرحلهی مصاحبه، فقط به خاطر بیماریم ردم کردن.😒 . کمکم که به پایان ارشدم نزدیک میشدم، وارد عرصهی تخصصی و علاقهی خودم هم شدم و چند ماه پیش تو مهدکودکی👼🏻 که روش تربیتیش طبق مطالعاتی که داشتم بود، قبولش داشتم و شرایط خوبی هم داشت به عنوان هیئت اندیشهورز و تولید محتوا جذب شدم.😍😇 . وقتی میرم سر کار محمدمهدی بخواد میتونه پیش من باشه یا بره قسمت مهد و بازی کنه. . از کار کردن توی این مهد خیلی لذت میبرم.🤗 چون هم در راستای اهدافمه، هم پسرم👦🏻 بازی میکنه و خوشحاله😄. وگرنه حقوقش زیاد نیست.💸 البته الان مجازی شده کارهامون.👩🏻💻 . . این روزها محبتم به همسرم بیشتر شده😍 و قدرشونو بیشتر میدونم.💑 الحمدلله بیماریم کنترل شده و خیلی دردهام کمتر شده.💪🏻 بعد از بیماری اینو عمیقا فهمیدم که عمر خیلی کوتاه و باارزشه و من چه روزهایی از عمرم گذشت و خوب ازشون استفاده نکردم. حالا همهی تلاشمو میکنم از لحظه به لحظهم استفاده کنم؛ از محبت کردن به اطرافیان و همسر🧔🏻 و فرزند👦🏻 تااااا انجام کارهای مورد علاقه و وظایف اجتماعیم و مهمترینش خوابیدن برای رضای خدا😴😅 . . به خاطر کرونا شرایط زندگیها عوض شده،🤷🏻♀️ و دانشگاه این ترم درس ارائه نداد. انشاءالله ترم پاییز آخرین ترم ارشدمه.☺️ و زندگی همچنان جریان داره.... . . #ز_م_پ #قسمت_پایانی #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
29 خرداد 1399 16:24:57
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. #ح_یزدانیار (مامان #علیرضا ۱۰ساله، #زهرا ۷ساله #فاطمه و #زینب ۱.۵ساله) #قسمت_اول توی یکی از روستاهای اطراف ملایر معلم ریاضی بود. با اصرار همکارا مدیریت یکی از مدارس هم قبول کرده بود. تا اون زمان چندین ماه به صورت دورهای در جبهه حضور داشت و از مهر ماه سال ۶۵ برای جبهههای غرب و سرپل ذهاب مامور به خدمت شد. موقع رفتن به معاونش توصیه کرد که این میز حب داره خدا کنه حب میز، کسی رو نگیره.😔 چند ماه در منطقه حضور داشت و دی ماه برای پرداخت خمس و سرزدن به همسر و دو تا بچهٔ ۵ و ۲ ساله و مادرش که اون روزا زیر آتش بمبارون نیروهای بعثی زندگی میکردن، از جبهه مرخصی گرفت و برگشت خونه. برگشت ولی با سقف ریختهٔ آشپزخونه و شیشههای شکسته مواجه شد و همسرش که عین شیر دست دوتا پسرشو گرفته و توی زیر پلهٔ خونه پناه گرفته، تا شاید از تیر و ترکش هواپیماهای نامرد بعثی در امان باشه ولی خونه و شهرش رو ترک نکرده و چشم انتظار همسرشه! دو سه روزی طول میکشه تا به وضعیت خونه و شیشهها سر و سامون بدن. صبح دوم بهمن ۶۵ برای پرداخت خمس قصد رفتن به دفتر امام جمعهٔ شهر رو میکنه، اما ظاهراً حاج آقا در دفتر حضور نداشتن؛ پس راه رو به سمت خونهٔ مادرش کج میکنه تا بهش سری بزنه که... تو همون مسیر و حدود ساعت ۱۲ ظهر صدای آژیر خطر بلند شد! سری اول هواپیماها رسیدن و شهر رو بمبارون کردن. دقیقاً تو همون محلهٔ مادر با فاصلهٔ یکی دو کوچه بمب خورد و همه چیز رو دید. فورا خودش رو رسوند به محل انفجار! شاید کمکی از دستش بربیاد. تو کوچه یه دختر بچهٔ سه چهار ساله رو دید که ترکش به انگشتای پاش خورده، خونریزی شدیدی داره و گریه میکنه. بغلش کرد و سریع به اولین امبولانسی که برای بردن مجروحها اومده رسوند. برگشت تا به بقیه کمک کنه. سری دوم بمباران شروع شد! سایهٔ خاکستری رنگ ظلم تمام کوچه رو در برگرفت. هواپیمایی از بالای سر کوچه با ارتفاع کم رد شد تا شیشههای باقیمونده هم بریزه و رعب و وحشت بیشتری تو دل مردم ایجاد کنه و باقیماندهٔ بمبهای لعنتی رو روی سر مردم بیدفاع بندازه و مردم داغدار شهر رو داغدارتر کنه که... ناگهان بوی دود و خاک و خون و آتش در هوا میپیچه.😭 ساعتی بعد اجساد مطهر شهدا به ورزشگاه نزدیک محل منتقل میشن تا خونوادهها برای شناسایی عزیزانشون به اونجا مراجعه کنن. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین