پست های مشابه

madaran_sharif

. #پ_وصالی (مامان #امیرعلی ۹ ماهه) . گریه می‌کنه😭 بغلش می‌کنم💕 راه می‌رم تو خونه⁦🤱🏻⁩ شروع می‌کنم به خوندن سوره انشراح، تو چشمام نگاه می‌کنه👀 اشک تو چشمای مشکی درشتش گم می‌شه... لبخند می‌زنم😍 می‌خنده😁 خوابش پریده، ساعت ۲ بامداد رو نشون می‌ده😱 داره دندون درمیاره😔 دست می‌زنم روی لثه‌ش، تیزی یه دندون فسقلی حس می‌شه... ذوق می‌کنم😍 بغلش می‌کنم و می‌گم مااااشااااالله مامانی... دندون نو مبارک🌹 می‌خنده... کیف می‌کنم، تا پنج صبح بازی می‌کنه⁦🤸🏻‍♂️⁩ از شدت خواب بیهوش می‌شم .. ولی نیاز دارم مثل کارتون تام و جری چوب کبریت بزارم لای پلک‌هام و چهار چشمی مراقب سینه خیز رفتنش باشم... به زور می‌خوابه😴 نماز می‌خونم... سوره‌ی انشراح... هنوز چشمام گرم نشده همسرم صدام می‌زنه: - خانوووم پا می‌شی با هم صبحونه بخوریم؟! چقدررررر امیر علی دیشب خوب خوابید😨 دلم می‌خواد از شدت خواب آلودگی و خستگی و اینکه اتفاقات دیشب رو حتی حس نکرده پاشم و یه کاری دستش بدم😝😆⁦👊🏻⁩ یهو ذهنم پر می‌کشه و می‌گم الم نشرح لک صدرک... پا می‌شم صبحونه حاضر می‌کنم. می‌گم دیشب نخوابیدم😕 می‌گه شرمنده خسته بودم نفهمیدم! پس برو بخواب با امیرعلی، ناهار هم نمی‌خواد درست کنی...یه چیزی مي‌خوريم. . . پ.ن: برای اینکه از نگرانی در بیاید باید بگم که بعد از صبحانه همراه با امیرعلی خان تا ۱۱ خوابیدیم.😴 . . #سبک_مادری #ان_مع_العسر_یسرا #مادران_شریف_ایران_زمین

13 مرداد 1399 15:23:57

0 بازدید

madaran_sharif

. . . #قسمت_اول #ن_علیپور (مامان #محمدطاها ۸/۵ساله، #آزاده ۴سال‌ و ۱۰ماهه، #علیرضا ۹ماهه) آخرین روز اسفند سال ۶۵، تو یکی از توابع مشهد به دنیا اومدم. فرزند اول خانواده بودم. بعدتر مامان و بابام، یه آبجی و یه داداش برام آوردن و شدیم سه تا.😄🥰 دیپلم طراحی لباس گرفتم و دو ترمی هم دانشگاه رو تجربه کردم، اما چون راهش خیلی دور بود، ادامه ندادم. ما هرسال تو یکی از روزای شهریور ماه، یه مراسم شله‌پزون داشتیم🤩😋 و جمعیت زیادی می‌اومدن خونه‌مون. تو شله‌پزون سال ۸۶ که داشتم ۲۱ ساله می‌شدم، خانواده‌ی همسرم با من آشنا شدن و چندی بعد مراسم خواستگاری داشتیم.😅 اون موقع همسرم، راننده آژانس بودن؛ یه پیکان داشتن که برای پدرشون بود و به گفته‌ی خودشون، کلا پونصد هزارتومان پس‌انداز داشتن. بعد از چند روز که صحبت‌ها تموم شد و خانواده‌ها به نتیجه رسیده بودن، تو حرم امام رضا (علیه‌السلام) و روز میلاد ایشون، عقد کردیم.🧡 و تو یه تالار کوچیک با یه نوع غذا، جشن عقدمونو برگزار کردیم. سال ۸۸ زندگی مشترکمون تو یه خونه‌ی نقلی چهل متری، شروع شد. دو سال بعد توفیق یه زیارت کربلا پیدا کردیم و چندماه بعدش متوجه شدم باردارم.💛 محمدطاها آبان سال ۹۱ به دنیا اومد. از همون اول تولد تا چهارماهگی کولیک شدید داشت و هیچ دارویی کولیکش رو بهتر نمی‌کرد.😣 از طرفی روزهای سرد زمستون هم بود و به خاطر سرمای هوا، از خونه بیرون نمی‌رفتم. همسرم وارد کار آزاد شده بودن و از ۶ صبح تا ۱۱ شب سرکار بودن و نمی‌تونستن کمکم کنن. و اینا باعث شد یه مقداری افسردگی بگیرم. واقعا روزهای سختی بود.😩 ولی با همراهی مامان و خواهرم به خیر گذشت.🧡 بعدِ از شیر گرفتن پسرم، احساس کردم دوست دارم یک نوزاد داشته باشم.😁 و خدا تو سه سال و نیمگی پسرم، دخترم رو بهمون هدیه داد.😍 خداروشکر زایمانم خیلییی راحت‌تر از اولی بود. (فکر کنم یه علتشم فعالیت زیادی بود که تو بارداریم، به خاطر از پوشک گرفتن پسرم داشتم😅) چهار پنج ماه اول، پسرم به خاطر اومدن نینی جدید، به شدت عصبی و پرخاشگر شده بود. هرچند سعی می‌کردم بیشتر براش وقت بذارم، ولی...😔 تا اینکه کم کم شیرین‌کاری‌های دخترم شروع شد.😄 و پسرم باور کرد که قرار نیست آبجی برای همیشه نوزاد بمونه😂 و بالاخره بزرگ می‌شه و باهاش بازی می‌کنه. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

15 خرداد 1400 16:58:41

0 بازدید

madaran_sharif

. آ_مصلی (مامان #زینب ۲.۵ ساله و #احمدرضا ۹ماهه) . از وقتی پسرم دنیا اومده خیلی بیشتر از قبل درگیر کارای بچه‌هام. خب به هر حال شرایط این‌طور اقتضاء می‌کنه😏 . من و همسر جان هم فعلا از یه سری چیزا چشم پوشی می‌کنیم؛ مثلا اگه زمان اومدن همسرم، خونه به هم ریخته باشه، ایشون نه تنها گله نمی‌کنن، بلکه خودشون شروع می‌کنن به تمیز کردن، یا اگه نهار هنوز آماده نباشه، یه کم تلویزیون می‌بینن... فقط رو خوابشون یه کم حساسن و هنوز با این کنار نیومدن🤪 . راستش تا قبل از دوتا شدن بچه‌ها، همیشه می‌ذاشتم دخترم حسابی خودشو با اسباب بازی‌هاش تخلیه کنه و نیم ساعت مونده تا اومدن همسرم خونه رو مثل دسته گل می‌کردم.🏠 نهار هم همیشه حاضر بود با کلی تزئین و دیزاین‌های کانال‌های آشپزی🍲🍜🍚🍺 . اینقدر اوضاع خوب بود که به قول بابام: هر کی قدر منو ندونه، یا شب می‌میره یا روز!🤪😝 الان تقریبا تو همه‌ی این موارد به حداقل‌ها رسیدم! ولی خب موقته، ان‌شالله بچه‌ها یه کم بزرگتر بشن دوباره شروع می‌کنم👌🏻😏 . بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم چقدر از فضاهای معنوی دور شدم😔 نه ذکر و دعای خاصی دارم. نه روزه می‌تونم بگیرم (آخه تو سه سال اخیر یا باردار بودم یا تو دوران شیردهی) نه روضه و هیئت و سخنرانی... فقط گاهی سمت خدا می‌بینم، البته اگه دخترم و شبکه پویا اجازه بدن... . ولی خب همش خودم رو دلداری می‌دم که من دارم سرباز کوچولوهای امام زمان رو تربیت می‌کنم، ان‌شالله☺🤲🏻 به قول مامانم که می‌گه زن شیرده، روزها روزه‌ست و شب‌ها احیا... . . تصمیم جدی داشتم تولید لباس مجلسی بچگانه رو شروع کنم در تعداد و تنوع بالا. حتی مکان و وسایل و مدل لباس‌ها، همه آماده شده بود، ولی خواست خدا چیز دیگه‌ای بود و مطمئنم حتما صلاحمون در همین بوده.👌🏻 . ان‌شالله بچه‌ها یه کم بزرگتر بشن، به مدد پروردگار، حتما این کار رو شروع می‌کنم. اصلا دوست ندارم آدم راکد و گوشه نشینی باشم و دوست دارم تو تولید و کسب و کار و رونق دادن به بازار، سهیم باشم و ان‌شاالله مفید برای جامعه☺ . ولی فعلا کار رو، یه مدت به خاطر بچه‌ها متوقف کردم تا حوصله‌ی کافی برای بازی یا نگه‌داری از بچه‌ها داشته باشم🤗 هرچی که می‌گذره، بیشتر به نیازهای جسمی و روحی اونا پی می‌برم، نمی‌خوام بعدا خودمو سرزنش کنم که ای کاش بیشتر براشون وقت می‌ذاشتم و کنارشون می‌بودم... . ان‌شاالله خدا هم به کارم برکت می‌ده و آینده‌ی روشنی برام رقم می‌زنه☺ . . #تجربیات_تخصصی #قسمت_پایانی #مادران_شریف_ایران_زمین

12 آبان 1399 16:09:46

0 بازدید

madaran_sharif

. بعد از چند روز آپارتمان‌نشینی تو تهران،🏢 به صورت مشهودی محمد و علی نیاز به فضای باز داشتن.🌳🌳🌲 . آماده شدیم که بریم پارک، تا یه کم انرژی‌هاشون تخلیه بشه.😄 . ناهارشون رو هم برداشتم که تو پارک بخورند.😎😋 . علی آقای نوپا لحظه‌ای ساکن نمی‌موند، و من باید دنبالش می‌رفتم.👶🏻🏃‍♂ برا همین، یه مامان‌بزرگ، که با نوه‌ش اومده بود پارک، مسئولیت تاب دادن محمد رو به عهده گرفت.👵🏻⁩⁦🧒🏻⁩ . محمد به درخواست مامان‌بزرگ شروع کرد به اظهار فضل نمودن، و دو سه تا از شعرهای فخیمش رو خوند.😎🗣😅 . می‌دونستم که الان مامان‌بزرگ می‌خواد ازم یه سوال بپرسه. این اتفاق بارها افتاده برامون...😂 «مهد کودک میره، نه؟» 😃 من گفتم نه.😏 و مامان‌بزرگ با تعجب به تاب دادن بچه‌ها ادامه داد.😯 . . آیا خانواده، و به طور خاص مادر، فقط وظیفه‌ی سیر کردن شکم بچه رو به عهده داره؟!😐🍎🍌🍖🍳 شعری که مربی مهد انتخاب می‌کنه رو باید حفظ کنه، قصه‌ای که با مدل تربیتی فلان کارگردان هماهنگه رو صبح ببینه، بعدش مجری برنامه کودک تراوشات ذهن نویسنده‌ی برنامه رو به خورد بچه بده، تو بازی با گوشی مامانش تصاویری که برنامه‌نویس انتخاب کرده ببینه، و... خب این آش شله قلمکاری که به خورد بچه‌هامون می‌دیم، نهایتا گودزیلا و زامبی تحویل می‌گیریم دیگه.😅😂 (البته که خنده‌ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است!) . پ.ن: عکس تزئینی است.😅 عکس از خاطره‌ی مذکور ندارم خب😕 ایشون هم محمدآقا هستن، وقتی نوپا بودن.😁 . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #تربیت_فرزند #نصیرالدین_محمد #فرزند_صالح #بوی_بهشت #گودزیلا #زامبی

10 اسفند 1398 16:58:13

0 بازدید

madaran_sharif

. #ز_زینی‌وند (مامان #معصومه ۵سال و ۹ماهه و #امیرحسن ۱۰ماهه) مامان ببین می‌شه باهاش بازی کرد! دیگه به دوستام می‌گم من داداش دارم و هم‌بازیمه.😍 اینو معصومه با همممه‌ی ذوقش گفت و مهر باطلی زد به نگرانی یک‌سال و نیمه‌ی من. از همون موقع که فهمیدم تو راهی داریم، ترسم این بود با وجود اختلاف سنی حدود پنج ساله، مگه می‌شه اینا هم‌بازی هم بشن و آی چقدر حرص می‌خوردم که دخترم عطش هم‌بازی داره و به بچه‌های همسایه رو می‌زنه برای چند دقیقه بازی. اما حالا با سینه‌خیز رفتن امیرحسن و شیرین کاری‌هاش، معصومه عین یه عقاب 🦅 مراقبشه و توی همین مراقبت باهم کلی کلی کیف می‌کنن و می‌خندن. حتی اشتیاق امیرحسن ۹.۵ ماهه به حضور توی جمع دوستای معصومه، هم برام جالبه که چطور با ذوق و هن‌هن خودشو می‌رسونه به بچه‌ها و اون‌ها رو به آدم بزرگا ترجیح می‌ده.😅 حقیقتا تجربه‌ی بچه‌ی دوم با وجود وقت کمتر برای استراحت، شیرین‌تر و صلح‌آمیزتر از چیزی بود که فکرشو می‌کردم.😉 چون توی بارداری در مورد جزئیات این روزا گاهی با معصومه حرف می‌زدم: آره این‌قدرش بشه می‌شه باهاش دالی بازی کرد. این‌قدر بشه می‌شه براش شکلک درآورد. این‌قدری می‌شه قایم موشک و... بازی کرد. یعنی منتظر نموندیم که امیرحسن از آب و گل دربیاد و بعد معصومه اونو به عنوان هم‌بازی به رسمیت بشناسه.😉 اجازه دادیم خودش قلق داداش رو دربیاره بالأخره امیرحسن هم انسانه و درد حالیشه! اگر از حرکتی اذیت باشه بلده اعتراضشو نشون بده و اگه ذهنیت من این باشه که قراره بچه‌ی بزرگتر به کوچیک‌تر آسیب بزنه، قضاوت‌هام و نوع نگاهم دقیقاً منو به این نتیجه می‌رسونه. اما اگه باور کنم که بچه‌ی بزرگتر داره راه‌های مختلف رو برای برقراری ارتباط امتحان می‌کنه، اون وقت از حساسیت و نگرانی و ترس‌هام کمتر می‌شه. و بچه‌ی کوچیک‌تر مسیری نیست که عبور از همه طرفش ممنوعه😅 پ.ن: البته که توی خونه‌ی ما هم استارت دعواهای خواهر برادری خورده😁 و در طول روز این صداها زیاد به گوش می‌رسه: ماااااماااان بیا ببرش داره بازیمو خراب می‌کنه. ماااامااان چنگ زد تو غذام. آخ مووووهااام جیغ و مقادیری اشک و البته زد و خوردهایی که در اکثر موارد می‌گیم ان‌شالله گربه است و با نگاه به افق خودمونو به اون راه می‌زنیم.😁 #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

25 دی 1400 17:43:50

3 بازدید

madaran_sharif

. سلام🖐🏻😄 و اما امروز می‌خوایم دستان پشت پرده‌ی مادران شریف رو لو بدیم.🤭 ۱. چند نفر نویسنده‌ی اصلی داریم که پست‌ها رو آماده می‌کنن.📝☺️ اینا تو اکثر کارهای مادران شریف حضور دارن و همه جا یه سرکی می‌کشن.😁 گردوندن صفحه و کامنت و دایرکت جواب دادن و ویرایش کردن پست‌ها و... خانم‌ها جباری، اکبری، محمدی، شکوری، بهروزی، و منظمی، از این دسته هستن. که البته دوتای آخریشون فعلا در مرخصی درسی و کاری به سر می‌برن.🤓 ۲. واحد رسانه‌مون که مسئولش خانم عارفی هستن و با کمک خانم‌ها سازگار، سعیدی‌نیا، حاتم‌پور، فرهادی و داودی به خوشگل سازی صفحه مشغولن.🎨🎶🖋️📹 کارهایی مثل: - درست کردن عکس‌ها -عکس‌نوشت‌ها - کاور هایلایت اینستاگرام - آماده کردن کلیپ‌ها - ویرایش نگارشی متن‌ها و... ۳. واحد ترجمه‌ (بین‌الملل‌مون😎): ترجمه کلیپ‌های خارجی محصول این واحده. خانم‌ها باغانی و محرم‌زاده تو این قسمت مشغولن. ۴. گروه مصاحبه:🎙️ خانم‌ها قاسمی، اسکندری، قیطاسی و نجفلو که با صاحبان پست‌های #تجربیات_تخصصی (همون پست‌های چند قسمتی که داستان زندگی یه مامان چندفرزندیه👶🏻) مصاحبه صوتی انجام می‌دن. ۵. گروه پیاده‌سازی:💻 این گروه هم صوت‌های مصاحبه رو تبدیل به متن می‌کنن. مسئول گروه خانم مسگری و اعضای اون، خانم‌ها عالم، نجفلو، قیطاسی، مهدی زاده، عارفی آغازی، سلیمانی، هاشمی، عابدین پور، کاظم، یزدیان، مجلسی، آقاشاهی، ابویی، ذاکری و طالبی زاده هستن. ۶. درست کردن پادکست:🎧🎶 تو این گروه خانم‌ها کاظم، عبدی و آقاشاهی، گویندگی کار رو به عهده دارن و خانم نجفی‌پور پادکست رو آماده می‌کنن. ۷. گروه مطالعاتی:📚 خانم‌ باغانی مسئول دوره‌ی مطالعاتی هست و خانم‌ها سلیمانی، مسگری، عابدی، سلمانی، عبدالهی، جوکار و تبریزی کمک می‌کنن. بریده کتاب‌ها محصول این واحده.👌🏻 ۸. کانال‌های مادران شریف: خانم محمدپور، ادمین اونها هستن و پست‌ها رو بارگذاری می‌کنن. و خانم پازوکی، مسئول بخش ارتباط با ما هستن. ۹. لایوهامون: که خانم‌ها ابوذر، فرهادی و علی‌عسگری مجری‌گری اون‌ها رو به عهده دارن. ۱۰. عکس‌نوشت‌های مناسبتی:📿 خانم‌ها سلیمانی (پیدا کردن محتوا) و ابوذر (درست کردن عکس) این مسئولیت رو بر عهده دارن. ۱۱. پروژه تحلیل راهکارهای جمع نقش‌های بانوان:👩🏻‍💻 مسئول گروه خانم جباری هستن و خانم‌ها یعقوبی، عارفی، اسماعیلی، محمودی و...، تو این کار پژوهشی همراهی می‌کنند. ۱۲. مسئولیت مالی: با خانم روانبخش هست.💳💵 ۱۳. آرشیو پست‌ها: خانم اکبری زحمتشو می‌کشن.🧾 #تولد_دو_سالگی #مادران_شریف_ایران_زمین

19 مهر 1400 16:42:56

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #م_احمدی (مامان #علی ۶ساله، #حسین ۴ساله) این ماشین لگویی رو یادتونه؟ یکی از نویسنده‌های مادران شریف معرفی کرده بودن. با دیدنش خیلی خوشحال شدم. چون ما اصولاً اهل خرید اسباب‌بازی نیستیم، مگر این که بدونیم به درد بچه‌هامون می‌خوره.😬 این ماشین به نظرم خیلی خوب اومد، اما مسئله‌ی اصلی پولش بود.😅 پولش رو نداشتیم! و همسرم هم تنها شغلشون اسنپه. تو این شرایطی که خیلی وقت‌ها مجبوریم چند روز صبحانه، ناهار، شام پنیر و تخم‌مرغ بخوریم، واقعا نمی‌تونستم از همسرم بخوام که ۱۰۰ هزار تومان بدیم برای این ماشین.🙄🤭 فلذا از بچه‌ها خواستم خودشون پول جمع کنن. حالا این که پول از کجا جمع بشه هم خودش معضلی شد.😂 بچه‌ها گفتن: مامان با بابایی می‌ریم اسنپ و کمکش می‌کنیم.😧 فکر می‌کردن همین‌که با باباشون بشینن توی ماشین، یعنی کار کردن.🙃 من نگران بودم چون حواس پدرشون پرت می‌شد موقع رانندگی و بچه‌ها هم خیلی بازیگوش بودن. اما بهشون اجازه دادیم. چون بالاخره بچه‌ها باید حس می‌کردن که پول این ماشین رو خودشون دارن جمع می‌کنن و راه دیگه‌ای هم برای کسب درآمد نبود. (تولید کاردستی و فروشش هم ممکن نبود چون هزینه‌ی خرید وسایل اولیه رو نداشتیم) چند باری با باباشون رفتن اسنپ و بهشون توی نقشه‌خوانی و تمیز کردن ماشین و تنظیم آینه کمک کردن، و از پدر گرامی پول گرفتن! این وسط بابا مجبور بودن آب‌میوه و کیک هم براشون بخرن تو ماشین بخورن.😂 از طرفی یه دفعه پدربزرگشون به بچه‌ها گفته بودن بیاید کمکم ماشین رو بشوریم. بعد از شستن ماشین هم باباجون بهشون دستمزد دادن و بچه‌ها از خوشحالی بال در آوردن.😇 این وسط‌ها چند مرتبه هم از مامان و بابا زورگیری کردن.😄 خلاصه سه ماه طول کشید تا بچه‌ها پول جمع کردن و این ماشین رو سفارش دادیم الحمدالله.🙏 البته حواسمون بود که بچه‌ها عادت نکنن به پول داشتن و پول در آوردن، و همه‌ی رویا و فکرشون پول نشه. اما خوشحال شدم که این فرآیند رو طی کردیم: بچه‌ها یادگرفتن باید صبر کنن. یاد گرفتن تلاش کنن و پول در بیارن. فهمیدن باباشون چقدر زحمت می‌کشن. تازه پسر بزرگه‌م بعضی وقتا به باباش می‌‌گفت بابا اگه پول لازم داشتی می‌تونم از پولام بهت بدم.😍 یه روزم پشت چراغ قرمز پسرم از پول‌های خودش داد به اون کسی که شیشه‌های ماشینمون رو تمیز کرد.👏🏻 موقع سفارش ماشین، چون پولشون بیشتر از قیمت ماشین بود، پسر بزرگه‌م با پول خودش برای داداشش حیوون‌های پلاستیکی خرید و کوچیکه هم برای داداش دارت خرید.❤️ #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #م_احمدی (مامان #علی ۶ساله، #حسین ۴ساله) این ماشین لگویی رو یادتونه؟ یکی از نویسنده‌های مادران شریف معرفی کرده بودن. با دیدنش خیلی خوشحال شدم. چون ما اصولاً اهل خرید اسباب‌بازی نیستیم، مگر این که بدونیم به درد بچه‌هامون می‌خوره.😬 این ماشین به نظرم خیلی خوب اومد، اما مسئله‌ی اصلی پولش بود.😅 پولش رو نداشتیم! و همسرم هم تنها شغلشون اسنپه. تو این شرایطی که خیلی وقت‌ها مجبوریم چند روز صبحانه، ناهار، شام پنیر و تخم‌مرغ بخوریم، واقعا نمی‌تونستم از همسرم بخوام که ۱۰۰ هزار تومان بدیم برای این ماشین.🙄🤭 فلذا از بچه‌ها خواستم خودشون پول جمع کنن. حالا این که پول از کجا جمع بشه هم خودش معضلی شد.😂 بچه‌ها گفتن: مامان با بابایی می‌ریم اسنپ و کمکش می‌کنیم.😧 فکر می‌کردن همین‌که با باباشون بشینن توی ماشین، یعنی کار کردن.🙃 من نگران بودم چون حواس پدرشون پرت می‌شد موقع رانندگی و بچه‌ها هم خیلی بازیگوش بودن. اما بهشون اجازه دادیم. چون بالاخره بچه‌ها باید حس می‌کردن که پول این ماشین رو خودشون دارن جمع می‌کنن و راه دیگه‌ای هم برای کسب درآمد نبود. (تولید کاردستی و فروشش هم ممکن نبود چون هزینه‌ی خرید وسایل اولیه رو نداشتیم) چند باری با باباشون رفتن اسنپ و بهشون توی نقشه‌خوانی و تمیز کردن ماشین و تنظیم آینه کمک کردن، و از پدر گرامی پول گرفتن! این وسط بابا مجبور بودن آب‌میوه و کیک هم براشون بخرن تو ماشین بخورن.😂 از طرفی یه دفعه پدربزرگشون به بچه‌ها گفته بودن بیاید کمکم ماشین رو بشوریم. بعد از شستن ماشین هم باباجون بهشون دستمزد دادن و بچه‌ها از خوشحالی بال در آوردن.😇 این وسط‌ها چند مرتبه هم از مامان و بابا زورگیری کردن.😄 خلاصه سه ماه طول کشید تا بچه‌ها پول جمع کردن و این ماشین رو سفارش دادیم الحمدالله.🙏 البته حواسمون بود که بچه‌ها عادت نکنن به پول داشتن و پول در آوردن، و همه‌ی رویا و فکرشون پول نشه. اما خوشحال شدم که این فرآیند رو طی کردیم: بچه‌ها یادگرفتن باید صبر کنن. یاد گرفتن تلاش کنن و پول در بیارن. فهمیدن باباشون چقدر زحمت می‌کشن. تازه پسر بزرگه‌م بعضی وقتا به باباش می‌‌گفت بابا اگه پول لازم داشتی می‌تونم از پولام بهت بدم.😍 یه روزم پشت چراغ قرمز پسرم از پول‌های خودش داد به اون کسی که شیشه‌های ماشینمون رو تمیز کرد.👏🏻 موقع سفارش ماشین، چون پولشون بیشتر از قیمت ماشین بود، پسر بزرگه‌م با پول خودش برای داداشش حیوون‌های پلاستیکی خرید و کوچیکه هم برای داداش دارت خرید.❤️ #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن