پست های مشابه

madaran_sharif

#قسمت_پایانی #م_ک (مامان چهار پسر ده ساله، هشت ساله، شش ساله و سه ساله) تو این ده سال زندگی مشترک کم‌کم برام ثابت شد که هرکاری رو با فکر و برنامه به عهده بگیرم، از پسش برمیام. اول بارداریه⁦😊 بعد یه بچه⁦👶🏻⁩ بعد یه بچه با یه بارداری دیگه🤗 کم‌کم می‌بینی که زندگی پیش می‌ره و فاجعه‌ای رخ نمی‌ده.⁦ استانداردها تو زندگی تغییر می‌کنه. مثلا وقتی تازه‌عروسی هر روز همه‌جا رو برق میندازی!😋 ولی وقتی یه بچه‌ داری اینقدر می‌ریزه می‌پاشه که دیگه بی‌خیال برق افتادن می‌شی😅 یا لیست بلندبالا می‌نوشتی برای خونه ولی بعد می‌بینی یه سری‌شون نباشه مشکلی پیش نمیاد!😉 ﺧﯿﻠﯽ از ﺣﺴﺎب‌ﮐﺘﺎبای ﻣﺎ درﺳﺖ ﻧﯿﺴﺖ! سختیِ ﺗﺮبیت و ﻧﻮن ﺷﺐ و هزینه ﻣﺪرﺳﻪ‌ و... رو در نظر می‌گیریم فقط! و می‌ترسیم!😑 اما اﮔﺮ آدم ﺑﻪ ﻣﻨﺒﻊ ﻧﻮر و ﻗﺪرت ﺗﻮﺟﻪ داﺷﺘﻪ‌ﺑﺎﺷﻪ می‌بینه ﮐﻪ رزق ﻻﯾﺤﺘﺴﺐ وﺟﻮد داره. مادی و معنوی!🌹 تو خونه‌ی ما همیشه اسباب‌بازی ریخته ولی من سعی می‌کنم آشغال نباشه.⁦👌🏻⁩ هرچند نمیتونم هر روز جارو کنم. اگه بخوام خیلی ایده‌آل فکر کنم اصلا یه دونه بچه هم برام سخته. همسرم گاهی تو تمیزکردن کمک میده، البته بچه‌ها رو هم به خط میکنه😆 ﺑﺎ تغییرات ﺗﺪﺮﯾﺠﯽ‌ای ﮐﻪ ﺗﻮ زﻧﺪﮔﯽم ﭘﯿﺶ اومده رشد کردم و ﻇﺮفیتم ﺑﺎﻻ رفته...🥰 ﮔﺎﻫﯽ به خودم یادآوری می‌کنم که ﺧﺪا ﻫﺴﺖ و می‌بینه. خیلیا می‌گن من نمیتونم ۵ تا بچه رو اداره کنم! اما من باید ببینم وظیفه‌م چیه؟🤔 من طبق وعده‌ی الهی که لایکلف الله نفسا الا وسعها باید یقین بدونم که وقتی این تکلیف بر من ثابت شد حتما خدا ظرفیتش رو بهم می‌‌ده.⁦💪🏻⁩ . وﻗﺘﯽ ﻫﯿﭻ ﺑﭽﻪ‌ای ﻧﺪاشتم اﺻﻼ ﻓﮑﺮﺷم نمیکردم ﮐﻪ ﯾﮏ روزی ﻣﻦ می‌تونم ۴ ﺗﺎ ﺑﭽﻪ رو ﺑﺎﻫﻢ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ کنم.😳 ﺑﭽﻪ‌داری ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨته. ﺳﺨﺘﯽ ﺳﺮوﮐﻠﻪ زدن ﺑﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮدات زﺑﻮن ﻧﻔﻬﻢ😅 ﺑﺎ ﻣﺎدره! ﻣﺎدر ﺑﺎﯾﺪ واﻗﻌﺎ ﻋﺰم ﺟﺪی داﺷﺘﻪ‌ﺑﺎﺷﻪ و از ﺧﺪا ﺑﺨﻮاد ﮐﻪ ﻇﺮﻓﯿت و ﺗﻮان ﺟﺴﻤﯽ و روحیش رو بهش بده. به چه امیدی؟🤔 ان‌شاءالله ﺑﺎﻗﯿﺎت ﺻﺎﻟﺤﺎت ﺑﺸن ﺑﺮاﻣﻮن.🤗 ﮔﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ می‌شم از شیطنت‌هاشون می‌گم ﻓﺮض ﮐﻦ این‌ها ﺳﺮﺑﺎز اﻣﺎم زﻣﺎﻧﻦ.💗 ﭼﻄﻮر می‌خوای ﺑﺎﻫﺎﺷﻮن ﺑﺮﺧﻮرد ﮐﻨﯽ؟! ﺑﺮﺧﻮردی ﮐﻪ ﮔﺬرا ﻧﯿﺴﺖ و روی رﺷﺪ و ﺗﺮﺑﯿﺖﺷﻮن ﻣﻮﺛﺮه؛ اﻻن زﯾﺮدﺳﺖ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻦ! اﯾﻨﺎ آدﻣﻮ آروم می‌کنه❤️ #مادران_شریف_ایران_زمین #تجربیات_تخصصی

22 تیر 1400 16:32:35

1 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_یازدهم . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) . یکی دیگه از برکات زیاد شدن بچه‌ها تغییر روحیات همسرم بود. اوایل همسرم همه‌ش مشغول درس و کار بودن و من هم ناراحت بودم که کمتر پیش ما می‌مونن.😓 . بعد تولد علی حس می‌کردم هنوز تو روابط پدر فرزندی راه نیفتادن و خیلی رسمی بودن باهاش.😅 طول کشید تا یاد بگیرن که چه جوری با بچه بازی کنن‌. کم‌کم و مخصوصا بعد بچه‌ی دوم که دختر هم بود، این نگرانی من هم رفع شد و سر دخترهای بعدی این روابط شیرین بیشتر و بیشتر خودش رو نشون می‌داد. تا جایی که سر بچه‌ی چهارمم همسرم دلشون نمی‌اومد من و بچه رو تنها بذارن.😅 حالا دیگه خیلی از بازی‌ها و تعامل پدر فرزندی‌شون لذت می‌برم. . علاوه بر این، با اومدن بچه‌ها برکات مالی زیادی توی زندگی‌مون حس کردیم. اول ازدواج حقوق همسرم به زحمت به اجاره‌ی خونه و قسط وام‌ها می‌رسید. علی که به دنیا آمد حقوقمون دو برابر شد و ماشینمون رو همون سال‌های اول وقتی خریدیم که علی زبون باز کرده بود و خودش دعا می‌کرد. . بعد فاطمه هم دقیقا حقوق دو برابر شد و ما یه سال مستاجر بودیم و بعدش یه خونه‌ی کوچیک خریدیم. طوبا که به دنیا اومد خونه‌ی بزرگتری خریدیم و خلاصه کاملا رزق بچه‌ها رو توی زندگیمون می‌دیدم و البته واسطه‌ش همسرم بودن که بسیار پرتلاش و اهل کارن.👌🏻 . واسه ثبت نام مدرسه‌ی علی دستمون باز بود و برای پیش‌دبستانی یه مدرسه‌ی غیرانتفاعی مذهبی ثبت‌نامش کردیم. اما بعدش دیدم سختگیری‌های زیادشون و محیط ایزوله‌ی مدرسه (مثل روش خودم!) علی رو بیش از حد پاستوریزه می‌کرد. از طرفی فضای چشم و هم‌چشمی بین مذهبیا درباره‌ی مدرسه‌ی بچه‌هاشون برام ناخوشایند بود و همون سال از فرستادن علی به اون مدرسه منصرف شدم.😏 . بعد از تحقیق و مشورت، علی رو فرستادیم یه مدرسه‌ی دولتی خوب. الانم که کلاس ششمه راضیم خداروشکر. فاطمه رو هم مدرسه‌ی دولتی گذاشتیم که البته این روزها غیرحضوریه. . بعد بچه‌ی چهارم حس می‌کردم بدنم افت کرده. با اینکه عمل‌هام خیلی راحت‌تر از بار اول بود. ولی به مرور توانم کمتر شده و حالا تو این بارداری هم احساس ضعف روحی و جسمی دارم. . واسه رفع کم‌خونی و اصلاح تغذیه و تقویت بدنم، علاوه بر دکترم با پزشک طب سنتی هم در ارتباطم. شاید هم بخشی از این ضعف، به خاطر بالا رفتن سن باشه. گاهی فکر می‌کنم اگه ازدواجمون رو بیخودی عقب نمی‌ا‌نداختیم، این روزها این همه اذیت نمی‌شدم. البته خدا رو شکر بازم پنج تا فرزندی که همون اوایل نذر کرده بودیم رو خدا بهمون داد.🤲🏻 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

03 دی 1399 16:54:26

0 بازدید

madaran_sharif

. #ز_م (مامان #علی آقا ۲سال و۱۰ ماهه و #فاطمه خانم ۱ سال و ۸ ماهه) . من یه مشکل بزرگ دارم... بلد نیستم با پسری بازی کنم🙄 تو بازی به تفاهم نمی‌رسیم😒 بازی‌هایی که علی آقا دوست داره برای من خیلی بی‌مزه است. هر کاری می‌کنم نمی‌تونم با شوق و ذوق باهاش بازی کنم. بازی‌هایی هم که من دوست دارم گل پسر موافقت نمی‌کنه…⁦🤦🏻‍♀️⁩ . من دوست دارم باهاش قایم موشک بازی کنم، بدوبدو کنیم🏃🏻‍♀️ بپربپر کنیم، ولی آقا بیشتر وقتا می‌خواد بشینه ماشین بازی و حیوون بازی کنه.  منم بعد دو تا هل دادن به ماشین و چهار تا تکون دادن حیوون خوابم می‌گیره و چرت می‌زنم.😴 . حالا اگه باباش باشه صدای قهقهه و جیغ و دادشون هوا می‌ره...🧐 از اون طرف گاهی پیج مادرای موفقی رو می‌بینیم که در اوج شادی و خلاقیت، مشغول بازی کردن با بچه‌هاشونن… بیشتر اون بازی‌ها رو هم امتحان کردم و پسری ۵ دقیقه هم مشغول نشده... کم‌کم داشتم وارد فاز (من مادر بدی ام) می‌شدم، که یادم اومد از جایی شنیده بودم: مدل هر بچه‌ای فرق داره و بگردین مدل بچتونو پیدا کنید🤔 . خلاصه که رفتم دنبال مدلی که بهتر بتونیم باهم ارتباط بگیریم. پس از اندکی تفکر🧐 به ذهنم رسید که پسر من عاشق حرف زدن و داستان شنیدنه… از این راه وارد شدم، داستان بازی😎 گاهی یه کلمه من می‌گم و اون براش داستان می‌سازه و بالعکس، گاهی هم از روی دفتر برچسبش، عکس انتخاب می‌کنیم و درموردش داستان می‌گیم. فعلا که تو این بازی به تفاهم رسیدیم...😄 باید برم رو مدل پسری بیشتر کار کنم بلکه بازی‌های دیگه‌ای اختراع بشه🤪 تا بازی یابی‌هایی دیگر خدانگهدار⁦✋🏻⁩ . . پ.ن: دفتر برچسب چیست؟ دفتر برچسب دفتری‌ست که کودکان برچسب‌های خود را در آن می‌چسبانند تا درو دیوار اندکی در امان بماند🙄 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

19 شهریور 1399 15:47:20

0 بازدید

madaran_sharif

. امسال اربعین، به لطف خدا قسمت شد ما هم با محمد نوزده ماهه‌مون بریم پیاده روی. . تو این سفر، خانواده خواهر شوهرم و ۲ خانواده دیگه هم همراهمون بودن. . جمعا ۶ تا بچه. 👦👧 👦👦👧👶 پسرمم که میگی بچه دوووووست.👼 دیگه تو این سفر نونش تو روغن بود. . از تهران تا مهران، با ماشین خودمون رفتیم.🚗🚙 محمدحسین، پسر عمه محمدم، تو ماشین ما بود و شده بود قبله توجهات محمد.❤ هی محمدحسینو به من نشون میداد و میگفت محمَ ... 😍 . بین راه تو یه پارکی در همدان برا ناهار نگه داشتیم. هم ما دلی از عزا درآوردیم. هم بچه ها دلی از بازی! . بچم دیگه پارک و بچه ها رو دیده بود، نمی‌نشست دو لقمه غذا‌ بخوره. 😉 ترجیح می‌داد مامانش دنبالش بیفته و وسط بازی اون دو لقمه رو نوش جانش کنه!! . از هر تپه و چاله ای هم بچه های بزرگتر عبور میکردن، اینم باید دنبالشون میرفت. یعنی غرق شادی بودن بچه ها. 😄😄 . غروب، یه جایی برا نماز نگه داشتیم. همسرم و محمد و محمدحسین رفتن سمت سرویس بهداشتیا. همسرم گفت محمدحسین تو برو دستشویی بعد محمدو نگه دار من برم. . وقتی محمدحسین دستشویی بود، محمد نمیذاشت همسرم از جاش جم بخوره، که محمدحسین اینجاست. اونو جا نذاریم!!😲 . اما وقتی که اومد و همسرم خواست بره، دیگه انگاری آقامحمد بابا رو نمی‌شناسه... با محمدحسین راهشو کشید و رفت مسجد.😝😄 یعنی فقط باید محمدو بشناسی که از منو باباش دور نمیشه. اما وقتی محمدحسینو داره، دیگه مامان بابا میخواد چیکار؟ 😅😁 . پ.ن۱: همه آدم ها، تو هر جمعی که باشن، با هم سن و سالای خودشون، بیشتر اخت میگیرن. ❤ بچه ها هم با بچه ها. 👧👶👦 . چند وقت پیش، یه جایی تو نمازخونه، بودم.دوستمم اونجا بود. با بچه ۵ ماهش که به شکم رو زمین بود.👼 محمدم کنارم داشت بازی میکرد. وسط نماز بودم که یهو رفت سمت نی نی. دلم ریخت که الان بلایی سرش نیاره.😱 ولی آروم کنارش رو‌ زمین نشست.☺️ . نمازمو که تموم کردم؛ دیدم خم شده به صورتش نگاه میکنه و با زبون بی زبونی خودش باهاش حرف میزنه😇 دالی میکنه 😃 نازش میکنه 😌 بوسش میکنه 😙 یعنی اشک تو چشام حلقه زد. 😍 . ایشالاه که زودی آبجی داداشای خودش به دنیا بیان، خونمون پر بچه بشه، بچم هرچقدر خواست باهاشون بازی‌ کنه⚽️⚾️🎾 . پ.ن۲: توی این عکس، محمد دوباره به دوران نینی بودنش برگشته و با محمدحسین دارن رو چمنا چهاردست و پا راه میرن. . . ادامه در نظرات😁 . #ه_محمدی #برق91 #خاطره_نوشت #سبک_مادری #مادران_شریف

02 آبان 1398 14:48:57

0 بازدید

madaran_sharif

#ح_یزدان‌یار (مامان #علی ۱۰ساله، #زهرا ۷ساله ، #فاطمه و #زینب ۱.۵ساله) #قسمت_نهم زهرا تا سه سالگی موقع سرماخوردگی‌ها حالش خیلی بد می‌شد. طوری‌که چند بار پی‌آی‌سی‌یو بستری شد.😔 یک‌بار که بستری شده بود، دکترش متخصص بداخلاقی بود که به سوالاتم جواب نمی‌داد و نگرانی منو از حال دخترم درک نمی‌کرد و حتی یک‌بار باهاش درگیری لفظی پیدا کردم.🤦🏻‍♀️ تا اینکه از طریق یکی از آشنایان متوجه شدم از شاگردان پدرم بوده و وقتی خودم رو بهش معرفی کردم، از ویژگی‌های خوب اخلاقی پدرم بسیار تعریف کرد و از اون به بعد رفتارش با ما و کل بیماران بخش بهتر شد. باز هم اونجا عنایت پدرم رو با جون و دل احساس کردم.🧡 بیماری زهرا آسم کودکی تشخیص داده شد و معلوم شد که با بزرگتر شدنش بهتر می‌شه و باید قرنطینه باشه و تو خونه بمونه. شرایط کاری من هم معلوم نبود چطور بشه که کرونا اومد و من هم تونستم توی خونه کنار دخترم بمونم.‌ شروع کرونا برای ما هم مثل همه، تجربههٔ جدیدی بود. پر از ابهام، پر از ترس، پر از سوال... همسرم که مثل ما خونه‌نشین شده بودن، فرصت پیدا کردن رو پایان‌نامهٔ دکتراشون کار کنن. علیرضای کلاس اولی خونه‌نشین شد، زهرا هم که خونه‌نشین بود. این وسط سخت‌ترین شرایط برای مادرم بود. که قبلاً هر روز قبول زحمت کرده بودن و می‌اومدن خونهٔ ما که پیش زهرا باشن، اما حالا تنها شده بودن. روزها و حتی هفته‌ها می‌شد که همدیگه رو نمی‌دیدیم.😥 فکر کردن به تنهایی مادرم برام خیلی سخت بود. مدت نسبتاً زیادی بود که انتظار فرزند سوم رو می‌کشیدیم. تازه ماه‌های اول شروع کرونا بود و جو غالب ترس و قرنطینه و... بود که فهمیدیم نفر یا بهتره بگیم نفرات جدیدی قراره به خانواده‌مون اضافه بشن.😃 فهمیدن این خبر اونقدر برام خوشحال‌کننده بود که وقتی دکتر بهم گفت اشک شوق می‌ریختم. دکتر ازم پرسید بچهٔ اولته؟ گفتم نه. گفت مشکل نازایی داشتید؟ گفتم نه. خودشم تعجب کرده بود چرا من انقدر هیجان‌زده شدم.😂 همین که خدا بار دیگه منو لایق مادر شدن دیده بود اونم این بار دوبله✌🏻 برام شعف خاصی داشت. همیشه مثل خیلی‌های دیگه عاشق دوقلوها بودم و هر کس دوقلو داشت یه عالمه بهش تبریک می‌گفتم و با هیجان از رفتار و شخصیت و تفاوت‌هاشون می‌پرسیدم. مثلاً دوتا از دختر عموهام دوقلو داشتن که خیلی بهشون غبطه می‌خوردم. ولی هیچ‌وقت فکرش رو هم نمی‌کردم که منم یه روز مادر دوقلو خواهم شد.☺️ #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

16 شهریور 1401 15:40:20

9 بازدید

madaran_sharif

. . من متولد ۷۳ شهرستان مرندم. دوره دبیرستان رو در مدرسه تیزهوشان درس خوندم و سال ۹۱ کنکور دادم. 📚📖 . به لطف خدا تونستم با رتبه ۱۹۷ کشوری، در رشته مورد علاقم، یعنی #مهندسی_برق #دانشگاه_صنعتی_شریف قبول بشم💪 . این شد آغاز دوران دانشجویی من، با دوستان و اتفاقات جدید.😊 . . ۴ ترم رو پشت سر گذاشتم. هنوز ترم ۵ شروع نشده بود که من و همسرم توسط یه زوج از دوستامون به هم معرفی شدیم.😌🌹 ایشون هم ورودی ۸۸ همین رشته و دانشگاه بودن. . کمتر از یک ماه بعد، هم عقد کردیم و به طور رسمی دوران جدید همسری‌مون رو آغاز کردیم. 😍😍 . ترم ۵م تازه شروع شده بود. این ترم باید انتخاب گرایش میکردم. خیلی دوست داشتم دیجیتال قبول بشم. گرایشی بود که با تفاوت زیاد از بقیه گرایش ها بیشتر دوستش داشتم. . بالاخره نتایج انتخاب گرایشامون اومد. همسرم زودتر از خودم دیده بود و خبر قبولی مو بهم داد. خداروشکر دیجیتال قبول شده بودم. 😄 . . ۶ ماه بعد از عقدمون، عروسی کردیم. 💖💝 عروسی‌مونو طوری برگزار کردیم که همسرم هنوزم مثالشو برا دوستاش میزنه.😏 دوستایی که خرج بالای ازدواج رو بهونه میکنن و به فکر زن گرفتن نیستن.😑 یعنی حسابی دست همسرم پره تو بحثا.😆 البته از نظر خودم همچینم ساده نبودا.😉 . مثلا به نظر من وقتی میشه تو خونه پدری که بزرگه، ولیمه داد، چه نیازی به تالار! ولی برا بعضیا جالبه که ما تالار نگرفتیم.😁 . یا مثلا تو جهازم، ما مبل و تخت و بوفه و میز وصندلی اینا نخریدیم. حتی تلویزیون هم.📺 به نظرم ضرورتی نداشت.😎 . . خونه هم یه خونه ۵۰ متری اجاره کردیم و عشقمونو با وسایل زندگیمون توش چیدیم😍😍 به این ترتیب بخش جدیدی از زندگی من آغاز شد. . بعد عروسی درسم و نمراتم بهتر از زمان مجردی شد.😅 . همسرم هم،‌ که مثل من گرایش دیجیتال بود، خیلی کمکم کرد.👨‍💻 . کارآموزی و پروژه کارشناسی‌م رو هم تو شرکتی که همسرم کار میکرد، به خوبی انجام دادم.😃 . و بالاخره با لطف خدا، تیر ۹۶، با معدل بالای ۱۷ فارغ التحصیل شدم👨‍🎓 . و اسفند همون سال، گل پسرمون 🌼محمد به دنیا اومد.👶 . . ادامه در پست های بعدی😉😉 . . #ه_محمدی #برق91 #داستان_مادری #تجربه_کار_با_بچه #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف

21 مهر 1398 17:48:57

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. چند روز پیش سالگرد مادربزرگ و دایی‌ام بود (خدا رفتگان همه رو بیامرزه ان‌شاءالله) . رفته بودیم شهرستان. وارد خونه که شدیم آرین (نوه‌ی۱۳ ساله‌ی باهوش و کاملا امروزی دایی مرحومم (و البته تک👦 فرزند خانواده)) نشسته بود و سرش توی #گوشیش بود، با اومدن ما بلند شد و سلام و علیکی کردیم. خیلی زود با محمد مشغول صحبت شدن، می‌خواستن با هم برن تو حیاط، که من علی رو دادم بغلش و گفتم علی👶رو با خودش ببره و #مواظب جفتشون باشه.💪 کاملا معلوم بود از این مسئولیت خوشش اومده 😍 و خیلی خوب هم از پسش براومد، هرچند به نظر میومد تجربه اولش باشه.☺️ . موقع سفره انداختن شد، ازش خواستم بیاد کمک. خورشت‌ها رو تو بشقاب کشید، تزیین پلو🍛 رو هم به‌ عهده گرفت، انصافا هر دو کار رو عالی👌 انجام داد. هرچند بازم معلوم بود بار اولشه. . اوج داستان سر سفره اتفاق افتاد! وقتی که به مامانش گفت: قضیه‌ی اون #طوطی که بنا بود برام بگیرید، بیخیالش😄، یه #بچه برام بیارید.😅 . پ.ن۱: قطعا مامان آرین از سر دلسوزی به آرین کار نمی‌سپره، ولی یقینا اگر مامان آرین بچه یا بچه‌های دیگه‌ای داشت، لازم می‌شد از پسر بزرگش بیشتر کمک بخواد. اونوقت آرین ۱۳ ساله، وزیر جوان #خونه می‌شد... کلی کار یاد می‌گرفت و مهم‌تر از همه اینکه برای #زندگی آینده‌ش زودتر و بهتر آماده می‌شد. . پ.ن۲: همیشه دوست داشتم بچه اولم دختر👧 باشه، فکر می‌کردم دختر زودتر کمک کارم می‌شه و این حرفا😁، ولی تجربه اون روز به آینده امیدوارم کرد. یه پسر نوجوون هم می‌تونه کلی بارِ رویِ دوشِ مادر رو‌ کم کنه، همون‌طور که اون روز، با وجود آرین خیلییی کارم کمتر بود.😍☺️ . . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #روز_نوشت #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. چند روز پیش سالگرد مادربزرگ و دایی‌ام بود (خدا رفتگان همه رو بیامرزه ان‌شاءالله) . رفته بودیم شهرستان. وارد خونه که شدیم آرین (نوه‌ی۱۳ ساله‌ی باهوش و کاملا امروزی دایی مرحومم (و البته تک👦 فرزند خانواده)) نشسته بود و سرش توی #گوشیش بود، با اومدن ما بلند شد و سلام و علیکی کردیم. خیلی زود با محمد مشغول صحبت شدن، می‌خواستن با هم برن تو حیاط، که من علی رو دادم بغلش و گفتم علی👶رو با خودش ببره و #مواظب جفتشون باشه.💪 کاملا معلوم بود از این مسئولیت خوشش اومده 😍 و خیلی خوب هم از پسش براومد، هرچند به نظر میومد تجربه اولش باشه.☺️ . موقع سفره انداختن شد، ازش خواستم بیاد کمک. خورشت‌ها رو تو بشقاب کشید، تزیین پلو🍛 رو هم به‌ عهده گرفت، انصافا هر دو کار رو عالی👌 انجام داد. هرچند بازم معلوم بود بار اولشه. . اوج داستان سر سفره اتفاق افتاد! وقتی که به مامانش گفت: قضیه‌ی اون #طوطی که بنا بود برام بگیرید، بیخیالش😄، یه #بچه برام بیارید.😅 . پ.ن۱: قطعا مامان آرین از سر دلسوزی به آرین کار نمی‌سپره، ولی یقینا اگر مامان آرین بچه یا بچه‌های دیگه‌ای داشت، لازم می‌شد از پسر بزرگش بیشتر کمک بخواد. اونوقت آرین ۱۳ ساله، وزیر جوان #خونه می‌شد... کلی کار یاد می‌گرفت و مهم‌تر از همه اینکه برای #زندگی آینده‌ش زودتر و بهتر آماده می‌شد. . پ.ن۲: همیشه دوست داشتم بچه اولم دختر👧 باشه، فکر می‌کردم دختر زودتر کمک کارم می‌شه و این حرفا😁، ولی تجربه اون روز به آینده امیدوارم کرد. یه پسر نوجوون هم می‌تونه کلی بارِ رویِ دوشِ مادر رو‌ کم کنه، همون‌طور که اون روز، با وجود آرین خیلییی کارم کمتر بود.😍☺️ . . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #روز_نوشت #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن