پست های مشابه

madaran_sharif

. حالا چه‌جوری با بچه‌ها تو خونه درس می‌خوندم؟🤔 . یک نکته طلایی💡 این بود که سعی می‌کردم از وقت‌های کمم استفاده کنم👌🏻⁩ . این رو یکی از استادهام بهم یاد داد✨ عمل کردن بهش سخته اما اگه اتفاق بیفته خیلیه👌🏻⁩⁦ . مثلا قاشق آشپزی🥄 توی دستم بود، و هندزفری تو گوشم و محمدتقی داشت بازی می‌کرد🧩⚽ وقت‌هایی که حواسش نبود، پنج ⁦ دقیقه صوت گوش می‌دادم.⁦ واقعا پنج دقیقه!😳⁦ . بعضی وقت‌ها نیم‌ساعت هم می‌شد، یا محمدتقی رو که می‌خوابوندم😴 یکی دوساعت گوش می‌دادم🎵 ولی اون پنج دقیقه‌ها⌚ تاثیرش بالا بود. . تمرکز روی اون پنج دقیقه‌ها، وسط کارها و با بچه هم، مهارتی بود که به مرور کسب می‌شد.👌🏻⁩ . خیلی از درس‌های مشکاتم رو، همین جوری خوندم😀 حتی به همین روش، دوره‌های جدی تفسیر، تربیت کودک و... رو صوتی گوش دادم!⁦💪🏻⁩ . . قبل از بچه‌دار شدن، هیچ صوت یا کتابی نمی‌خوندم، مگر اینکه حتما نت بر بردارم،📝 ولی الان می‌بینم اگه بخوام این ایده‌آل‌گراییم رو حفظ کنم، هیچ کار دیگه‌ای نمی‌تونم بکنم🤷🏻‍♀️⁩ و دارم تلاش می‌کنم که با شنیدن، دیگه یادم بمونه😌 . یه کاری هم که ‌‌انجام می‌دادم و خیلی خوب بود،⁦👌🏻⁩ این بود که گاهی می‌رفتم خونه‌ی دوستان بچه‌دار دیگه‌م👶🏻⁩⁦🧕 یا اونا می‌اومدن خونه‌‌ی ما🏠 و در حالیکه بچه‌ها با هم مشغول بودن⁦🤸🏻‍♂️⁩ ما با هم درس می‌خوندیم📖 . مشغول شدنشون خیلی ایده‌آل نبود، یه ربع بازی می‌کردن🧸 و یک ساعت دعوا🤼 ولی از این حالت که نه مباحثه‌ای داشته باشی و نه سر کلاس بری بهتر بود😃 . تجربه‌ی خوبی هم بود🤗 برای دوستیمون😍 بحث کردنمون🗣 و تمرکز روی بحث، با بچه‌مون📗⁦😌⁦👶🏻 . البته این کار بیشتر از دو تا دوست، جواب نداد. . از دو سه ماهگی محمد تقی این کارو شروع کردم. چند ماه اولش که، رو زمین بود و کاری نمی‌کرد😴 بعدش، کم‌کم با بچه‌ی دوستم مشغول شد⁦👶🏻⁩ خیلی ایده‌آل نبود ولی بدم نبود. بعدتر که دیگه ۲ ۳ سالش شد، خیلی خوش می‌گذشت بهشون😍 . مخصوصا که پسرم همبازی دیگه‌ای نداشت و عشقش این بود بریم خونه‌ی دوست اصلیم🤩 اون موقع هنوز مهد و این‌ها هم نمی‌بردمش و وقتی می‌رفتیم خیلی خوشحال می‌شد😃 . برای خودم هم که فامیل دیگه‌ای تو تهران نداشتم، رفتن پیش دوستانم یا اومدن اون‌ها به خونه‌ی ما خیلی حس خوبی داشت😏 . خونه‌هامون نزدیک نبود و با ماشین حداقل یک ساعت تو راه بودیم🚗 ولی اینا رو دیگه هماهنگ می‌کردم و با همسرم می‌رفتیم😁 صبح ما رو می‌رسوندن و شب می‌اومدن دنبالمون🌃 بعدا که اسنپ راه افتاد، دیگه کارها خیلی راحت‌تر شد. . #پ_ت #قسمت_هفتم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

28 اردیبهشت 1399 15:41:15

0 بازدید

madaran_sharif

. بعد از سفر مشهد، قدیما: - سلااام زیارت قبول، خوب بود؟ خوش گذشت؟☺️ -- سلااام، قبول حق، روزی شما ان‌شاءالله، آره خداروشکر، خیلی خوب بود، همه‌‌ی نمازا رو حرم رفتیم، نایب الزیاره بودیم، جامعه‌ کبیره، امین الله، دعای عالیه المضامین هم که فوق العاده‌ست، هربار می‌رفتم حرم می‌خوندم و دعاگوی همه بودم.😄 . بعد از سفر مشهد، الان: - سلام، مشهد بودی؟ چه بی‌خبر؟! -- سلام، آره دیگه، ببخشید، قبلش نشد بگم، انقدر که عجله‌ای آماده شدیم، بچه‌ها مریض بودن و تا لحظه‌ی آخر وضعیتشون معلوم نبود، ولی بالاخره رفتنی شدیم.😍 - خب به سلامتی، زیارت قبول، خوب بود؟! -- آره خداروشکر، روز اول بچه‌ها رو گذاشتم تو کالسکه و تا دارالحجه رفتیم و برگشتیم، روز دومم محمد رو بردیم شهربازی حرم، از باب‌الرضا تا صحن کوثرم با ماشین برقی رفتیم.😁 روز سوم بچه‌ها پیش باباشون موندن و نیم ساعت زیارت کردم، روز آخرم علی تب کرد رفتیم دارالشفای امام. خوب بود خداروشکر🙄😄 . پ ن: باز هم معتقدم به برکتِ وجودِ همین فسقلی‌ها توفیقِ زیارت پیدا کردیم. و خب به قولِ آقای عباسی ولدی "بازی چه محرابِ خوبیست برای عبادت" ما الان سه سالی میشه که تو محرابِ عبادتیم کلا😂 تقبل الله😅 . #پ_بهروزی #ریاضی_۹۱ #روزنوشت_های_مادری #نصیرالدین_محمد #عمادالدین_علی #زیارت_مشهد #مادران_شریف

12 دی 1398 17:30:56

0 بازدید

madaran_sharif

#قسمت_هشتم #م_ک (مامان چهار پسر ده ساله، هشت ساله، شش ساله و سه ساله) تو همون دورانِ کتابخونه‌ی خونگی وقتی هادی کلاس اولش تموم شد، به فکر چهارمی بودیم.⁦👶🏻⁩ سه تا سزارین داشتم، خطر زایمان چهارم بالا بود و تو قم بیشتر دکترها قبول نمی‌کردن.😣 پرس‌و‌جو کردم تا بالاخره یه دکتر خوب پیدا کردم⁦👌🏻⁩ همون اوایل بارداری چهارم به لطف خدا سومی رو از پوشک گرفتم. بالاخره بهمن ۹۷ در حالی‌که هادی کلاس دوم بود، علی‌اکبر بدنیا اومد. دو روز به خاطر زردی تو بیمارستان تامین اجتماعی قم بستری شد و من همراهش بودم. اون دو روز خیلی بهم خوش گذشت😅 من و نی‌نی، تنها بدور از دغدغه‌ی بقیه‌ی بچه‌ها، غذا آماده و... یه فرصت بازیابی بود برام😄 مامانم از تهران چند روزی اومده‌بودن و کمک حالم بودن❤️ خواهرمم که همسایه‌مون بود.😍 از همون موقع، درس همسرم به سطحی رسید که برای تبلیغ، هفته‌ای یکی دو روز می‌رفتن تهران. ایام خاص مثل محرم و فاطمیه، سفرهای تبلیغی شون طولانی‌تر می‌شد و از حضور و کمک ایشون بی‌بهره می‌شدم، اما خدا به زمان و توانم برکت می‌داد.🌺 هادی هم خودش کارای درس و مدرسه‌شو ‌انجام می‌داد. بجز اون پسرا عاشق کشتی با پدرشون هستن❗ در نبودشون این مدل بازیا هم از دست من برنمی‌اومد😅 تجربه به من ثابت کرده، حکمت خدا جوریه که معمولا مسائل یک روند تدریجی رو طی می‌کنن. و این کار ما رو راحت‌تر می‌کنه.😉 مثلا اول بارداری یهو سنگین نمی‌شی و از پا نمی‌افتی، نهایتا یه ویار رو مدیریت می‌کنی. بعد بهتر می‌شی و آروم‌آروم با شرایط جدید کنار می‌آی.😊 آخرای بارداری به دلایل مختلف ممکنه نتونی راحت بخوابی و این حکمت خداست که برای شب بیداری نوزاد آماده بشی. اواخر بارداری که سنگین می‌شی، اگر بخوای هم نمی‌تونی بچه‌ی کوچیک رو بغل کنی و این باعث می‌شه وابستگی‌اش بهت کمتر بشه و قبل از حضور نوزاد مستقل بشه. حتی اگه حواست به اینا نباشه، چون تغییرات تدریجی رخ می‌ده، راحت می‌تونی مدیریتشون کنی⁦👌🏻⁩ در مورد روابط بچه‌ها هم همین‌طوره. موقع تولد چهارمی پسر سومم ۳ سال و نیم بود. اگه نی‌نی از اول شروع به حرف‌زدن و شیرین‌زبونی و جلب توجه می‌کرد، سومی خیلی اذیت می‌شد. #مادران_شریف_ایران_زمین #تجربیات_تخصصی

20 تیر 1400 16:58:17

2 بازدید

madaran_sharif

. #ط_اکبری (مامان #رضا ۶سال و ۳ماهه، #طاها ۵سال و ۱ماهه، #محمد ۲سال و ۴ماهه) . واای چرا خرده‌تراشات رو میزه؟😠 آآآآآخ بازم `نی` و `بی` رو اشتباه گرفتی! مامان بیشتر دقت کن🙁 داره وقت ارسال تکالیف میشه! حواست به بچه‌ها نباشه😣 سرعتت رو کمی باید بیشتر کنی... چقدر اوایل رابطه و عاطفه‌م سر #مشق و درس بهتر بود😞 این مدت که گذشته روز به روز توقعم بالا رفته... البته دیدن نمونه کارهای همکلاسی‌هاش در ایجاد این توقع بی‌تأثیر نبوده🤭 . چند روزی به این صورت گذشت و هر روز موقع حساب کتابای شخصی، به خودم گفتم فردا #اغماض کن! مهربانانه اصلاحش کن... ولی تا ریشه‌ش رو نخشکونم تلاشم بی‌فایده‌س! . _خب بیا زیربنایی کار کن! همت کن برای یه اصل مهم‌تر تا بتونی از این مسائل، #مدبرانه و #مهربانانه عبور کنی. برای این چیزای پیش‌پا‌افتاده بهم نریز. همیشه شاد باش و شادی بخش! تا وقتی #دانشمند_هسته‌ای و دفاعی کشورت رو #ترور کردند و بهم ریختی، بچه‌هات بفهمن واقعا فاجعه رخ داده! همیشه شاد و مهربون باش و از کنار مسائل پیش‌پاافتاده، ساده بگذر. تا وقتی گیر دادی به مسئولین که «پس چی شد؟ می‌خواید چه کنید؟» بچه‌ها بفهمن حتما اتفاق سنگینی رخ داده! تا وقتی از غیبت بچه‌ت پشت سر معلم اخم کردی، همه بفهمن فاجعه رخ داده! . نه اینکه بعدها بگن: «انگاری این مامانه کلا معترضه!»😥 . _بله انگار درست میگی... آشغال تراش و چروکی گوشه دفتر و خیلی چیزهای دیگه رو واقعا میشه با صبر و حوصله و مهربونی اصلاح کرد. مگه من قراره فقط نظم و تمیزی یادش بدم؟ اون داره از من خیلی چیزا یاد می‌گیره... کجا باید صبر داشت و کجا باید بغض و فریاد داشت! کجا باید محبت داشت و کجا نباید داشت! کجا میشه گذشت و اغماض داشت و کجا نمیشه! . حواسم باشه! این امانت، با فطرت پاک الهی، دست من سپرده شده. تنها کاری که باید کنم اینه که فطرتش رو دستکاری نکنم! . پس بسم الله... . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

15 آذر 1399 17:21:02

0 بازدید

madaran_sharif

. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . وقتی از طرف #مرکز_نوآوری_بانوان بهم پیشنهاد همکاری دادند، دختر دومم ۱/۵ ساله و شیرخوار بود. اونها هم مکان ثابتی نداشتند. بنابراین رد کردم.☺️ . از اول تابستون ۹۸، حفظ قرآنم رو از سر گرفتم.😊 دارالقرآنی نزدیک خونه‌مون بود که دخترم رو می‌بردم، برای مادرها هم کلاس داشت. با بچه‌ها می‌رفتم و اونا با هم بازی می‌کردند و مادرها حفظ می کردند.😍 پاییز هم با دختر دومم می‌رفتم. دوباره به حفظ قرآن برگشتم و از لحظات خیلی خوب زندگیم بود. چون علاوه براینکه بچه‌هام در کنارم شاد بودن،😍 حفظ، تفسیر و عربی که خیلی بهشون علاقه داشتم رو کار می‌کردم. . اواسط تابستون، دیگه مرکز نوآوری خودش مهدکودک داشت! و به خانم‌های کارآفرین خدمات می‌داد و من بچه‌ها رو با خودم می‌بردم.😍 اون زمان برای من موقعیت طلایی بود. دو تا بچه داشتم که حالا با هم همبازی بودند.👌🏻 . از مهر ۹۸ هم دختر اولم رفت پیش‌دبستانی.😚 ۲ ماه اول سختش بود، اما بعد از ۲ ماه راه افتاد و طوری شد که از بچه‌های باهوش کلاس شد و معلم خیلی ازش تعریف می‌کرد. دختری که با غریبه‌ها کلمه‌ای حرف نمی‌زد، حالا دوست پیدا می‌کرد و من خیییلی خوشحال بودم.🤩 لبخند زندگی رو بیشتر حس می‌کردم. . همون روزا، تصمیم بزرگ دیگری گرفتم. داشتن یه فرشته کوچولوی دیگه😌 می‌دونستم که اگر اولی وارد مدرسه بشه و من سرکار برم، تا چندین سال به بچه‌ی بعدی فکر نمی‌کنم. اینو از خودم مطمئن بودم. چون اول زندگیم تجربه کرده بودم❗️ شروع کارم در مرکز، همزمان شد با بارداریم. ۳ روز در هفته سرکار می‌رفتم. ۱ روز کامل می‌رفتم، ۲ روز هم ظهرها دخترم رو از پیش‌دبستانی برمی‌داشتم می‌رفتم تا حدودای ۸ شب.  دختر اولم خیلی راضی بود و مهد رو به پیش‌دبستانی ترجیح می‌داد. اما دختر دومم مهد نمی‌موند! با اینکه مهد در محل کارم بود و یک اتاق با هم فاصله داشتیم. (البته کمی با خواهرش می‌موند.) با این که شرایط ایده‌آل بود، اما این اذیت رو در بچه‌ی خودم می‌دیدم. بچه‌ای که تا قبل از اون خیلی شاد بود، ناخن می‌جوید😔 و نمی‌تونستم از پوشک بگیرمش... . . #قسمت_دهم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

25 آبان 1399 16:36:31

0 بازدید

madaran_sharif

. #بریده_کتاب . #کتاب_تفکر #آیت_الله_حائری_شیرازی صفحه ۷۲ . . اینکه ما یک مقدار کم فکر می‌کنیم و این شده سنت ما، ریشه در تربیت ما دارد؛ همان تربیت ابتدای بچگی. . بیگانگان در ابتدای بچگی مایه‌هایی می‌گذارند. دیده‌اید که بچه‌های هشت، نه ماهه یا یک ساله وقتی می‌نشینند سر سفره، وقتی یک لیوان آب به دستشان می‌آید، چه کارش می‌کنند؟ یک لیوان آب را می‌گیرند و با آن بازی می‌کنند و ریخت‌و‌پاش می‌کنند. . برخورد با بچه‌ای که به سمت لیوان آب می‌آید، در فرهنگ‌های مختلف متفاوت است. آن‌هایی که طبقات پایین یا کمرنگ جامعه هستند، روی دست بچه با سوزن یا چیزی فشار می‌دهند و تنبیه‌اش می‌کنند؛ آن‌هایی که یک خرده پیشرفته‌ترند، نگاه تندی می‌کنند؛ آن‌هایی که یک خرده باسوادترند و اهل تربیت هستند، لیوان را از جلوی بچه برمی‌دارند یا بچه را از جلوی لیوان برمی‌دارند. شما اگر راه دیگری دارید بگویید! به نظر شما می‌شود کار دیگری کرد؟ اگر رهایش کنی، آب را یا روی قالی می‌ریزد یا روی خودش می‌ریزد و خسارت به بار می‌آورد. . عروس من اتریشی است. بچه‌اش امین حدود یک ساله بود. یک لیوان روی سفره بود که داخلش آب بود. امین آمد بردارد. عروس ما وقتی دید امین به لیوان آب نزدیک شد، نه لیوان را برداشت و نه بچه را. هیچ تذکری هم به او نداد و چیزی نگفت؛ بلکه یک لیوان خالی گذاشت بغل دستش. امین هم از این لیوان آب را ریخت درون آن یکی و از آن یکی ریخت درون دیگری. زمین را کثیف نکرد و آب بازی خودش را هم انجام داد. . این، فکرکردن است؛ اما وقتی بچه را برمی‌داری، معنای آن این است که قد تو به این نمی‌رسد، تو کوچک‌تر از این هستی، تو توانایی نداری و هزار القا و تحقیر در متن انجام این کار نسبت به طرف مقابل وارد می‌شود. . بعد این بچه که بزرگ شد استعمار‌پذیر می‌شود؛ اما آن دیگری که بزرگ شد، اگر بدذات باشد استعمارگر می‌شود و اگر روی دنده عقل راه برود و خوش‌ذات باشد بت‌شکن می‌شود. . . #مادران_شریف_ایران_زمین

01 فروردین 1400 14:56:17

2 بازدید

مادران شريف

0

0

. مدتی بود فراز و فرود اخلاقیم زیاد شده بود😅 . یک روز بر قله شادی😍😄 و پر از انرژی💪🏻! یه روز افسرده و بی اعصاب و داغون! 😓😖😵 . و گاهی در طول یک روز چند بار این حالت‌های متغیر پیش می‌اومد. این طفل معصوم‌ها هم تک و تنها و بی‌دفاع😔 در مقابل منِ نامعلوم الحال😈😂😔😰😢😁! . تردید رو تو چشم‌های محمدم می‌دیدم وقتی می‌خواست چیزی بهم بگه😔😢 معلوم نبود الان واکنش من چیه؟! قربون صدقه‌ش می‌رم و با یه بوس میاد می‌شینه تو بغلم و با هم اختلاط می‌کنیم، یا...😣😱 . استرس آقای همسر موقع ورود به خونه کاملا مشهود بود که نمی‌دونست الان می‌خوام برم استقبالش و خداقوتی بگم و ازش تشکر کنم که حالمون با بودنش خوبه،😘😍😉 یا می‌خوام بچه‌ها رو پرت کنم تو بغلش و بگم خسته شدم😠، ببرشون بیرون نمی‌خوام صداشونو بشنوم!😲😳 . وقتی حالم خوب بود از همه چیز لذت می‌بردم؛ از منظره‌ی بیرون پنجره، جیک‌جیک صبحگاهی گنجشک‌ها،🐣 شلوغ کاری بچه‌ها،👼🏻 سرمای خونه روستاییمون و گرم شدن زیر کرسی... ولی امان از وقتی حالم بده بود! دقیقااااا همین موارد برام عذاب آور می‌شد! از پنجره دیوار‌های آجری حیاط رو می‌دیدم که هنوز نما نشده، کف حیاط که خاکیه و سنگ نشده، جیک‌جیک صبحگاهی گنجشک‌ها صدای نخراشیده‌ای بود که از خواب بیدارم می‌کرد، شلوغ کاری این طفلک‌ها که با برخوردهای چکشی من خاموش می‌شد،😣😔 سرمای خونه رو که نگوووو! همه‌ی آرمان‌هام از رفتن به خونه روستایی رو فراموش می‌کردم و عالم و آدم (بویژه همسر) رو مورد عنایت قرار می‌دادم.😄 خشمِ قلمبه‌ی درونم😁😅 می‌گفت همه‌ش تقصیر این بچه‌هاست! خسته‌ت می‌کنن خب! نمی‌ذارن به خودت برسی، به کارهای مورد علاقت! کارای خونه هم که تمومی نداره! از صـُـــبح تا شــــب کار کن! آخرشم خونه به هم ریخته! (البته خودم هم ته قلبم می‌دونستم که مشکل این نیست!) . خلاصه که یه مشاور رو دیدم و گفتم خودم هیچی! بچه‌هام دارن تلف می‌شن زیر دست من😞 یه وقت فوری می‌خوام. و فرداش رفتم پیشش... . و از پس فرداش همه چی تغییر کرد.😅😁(همینقدر جوگیرم من!😆😅) . ادامه دارد... . پ.ن۱: قبل از اینکه انقدر داغون بشم احساس نیاز به مشاور می‌کردم، ولی مگه می‌شه به همین راحتی یه مشاور متعهد و متخصص پیدا کرد؟! . پ.ن۲: خشم قلمبه چیزیه که گاهی می‌ره تو دل محمد و بداخلاقش می‌کنه😅 و ما از تو دهنش می‌کشیم بیرون تا خوش اخلاق بشه.😅😂 . #پ_بهروزی #ریاضی_۹۱ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. مدتی بود فراز و فرود اخلاقیم زیاد شده بود😅 . یک روز بر قله شادی😍😄 و پر از انرژی💪🏻! یه روز افسرده و بی اعصاب و داغون! 😓😖😵 . و گاهی در طول یک روز چند بار این حالت‌های متغیر پیش می‌اومد. این طفل معصوم‌ها هم تک و تنها و بی‌دفاع😔 در مقابل منِ نامعلوم الحال😈😂😔😰😢😁! . تردید رو تو چشم‌های محمدم می‌دیدم وقتی می‌خواست چیزی بهم بگه😔😢 معلوم نبود الان واکنش من چیه؟! قربون صدقه‌ش می‌رم و با یه بوس میاد می‌شینه تو بغلم و با هم اختلاط می‌کنیم، یا...😣😱 . استرس آقای همسر موقع ورود به خونه کاملا مشهود بود که نمی‌دونست الان می‌خوام برم استقبالش و خداقوتی بگم و ازش تشکر کنم که حالمون با بودنش خوبه،😘😍😉 یا می‌خوام بچه‌ها رو پرت کنم تو بغلش و بگم خسته شدم😠، ببرشون بیرون نمی‌خوام صداشونو بشنوم!😲😳 . وقتی حالم خوب بود از همه چیز لذت می‌بردم؛ از منظره‌ی بیرون پنجره، جیک‌جیک صبحگاهی گنجشک‌ها،🐣 شلوغ کاری بچه‌ها،👼🏻 سرمای خونه روستاییمون و گرم شدن زیر کرسی... ولی امان از وقتی حالم بده بود! دقیقااااا همین موارد برام عذاب آور می‌شد! از پنجره دیوار‌های آجری حیاط رو می‌دیدم که هنوز نما نشده، کف حیاط که خاکیه و سنگ نشده، جیک‌جیک صبحگاهی گنجشک‌ها صدای نخراشیده‌ای بود که از خواب بیدارم می‌کرد، شلوغ کاری این طفلک‌ها که با برخوردهای چکشی من خاموش می‌شد،😣😔 سرمای خونه رو که نگوووو! همه‌ی آرمان‌هام از رفتن به خونه روستایی رو فراموش می‌کردم و عالم و آدم (بویژه همسر) رو مورد عنایت قرار می‌دادم.😄 خشمِ قلمبه‌ی درونم😁😅 می‌گفت همه‌ش تقصیر این بچه‌هاست! خسته‌ت می‌کنن خب! نمی‌ذارن به خودت برسی، به کارهای مورد علاقت! کارای خونه هم که تمومی نداره! از صـُـــبح تا شــــب کار کن! آخرشم خونه به هم ریخته! (البته خودم هم ته قلبم می‌دونستم که مشکل این نیست!) . خلاصه که یه مشاور رو دیدم و گفتم خودم هیچی! بچه‌هام دارن تلف می‌شن زیر دست من😞 یه وقت فوری می‌خوام. و فرداش رفتم پیشش... . و از پس فرداش همه چی تغییر کرد.😅😁(همینقدر جوگیرم من!😆😅) . ادامه دارد... . پ.ن۱: قبل از اینکه انقدر داغون بشم احساس نیاز به مشاور می‌کردم، ولی مگه می‌شه به همین راحتی یه مشاور متعهد و متخصص پیدا کرد؟! . پ.ن۲: خشم قلمبه چیزیه که گاهی می‌ره تو دل محمد و بداخلاقش می‌کنه😅 و ما از تو دهنش می‌کشیم بیرون تا خوش اخلاق بشه.😅😂 . #پ_بهروزی #ریاضی_۹۱ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن