پست های مشابه

madaran_sharif

. #قسمت_اول . #ف_جباری( مامان زهرا ۲.۵ ساله و هدی ۳ ماهه) . . دبستان که تازه نوشتن یاد گرفته بودم، مشقامو تو یه دفترچه می‌نوشتم. همین کار تا انتهای دوران مدرسه ادامه پیدا کرد و به #دفتر_برنامه‌ریزی کنکور ختم شد! سه ترم اول دانشگاه یه دفتر #چک_لیست داشتم که خیلی به درد می‌خورد. همه کارهایی که به ذهنم می‌رسید رو روزانه توش می‌نوشتم و بعد از انجامشون تیک می‌زدم. ایام امتحانات هم تو یه کاغذ برای خوندن درس‌ها با توجه به فرجه #برنامه‌ریزی می‌کردم.😎 . اون روزها تازه درگیر این سوال شده بودم که مأموریتی که تو این دنیا مال منه چیه؟🤔 می‌خوام ۱۰ سال دیگه چه شکلی باشم؟ این سوال‌ها در حد درگیری ذهنی مونده بود و با درس‌های دانشگاه و کمی کارهای فرهنگی روزها رو می‌گذروندم. . نه حسی به #مأموریت و #چشم‌انداز داشتم، نه اطلاعاتی در مورد برنامه‌ریزی، سوال‌ها توی ذهنم خیس می‌خورد و خیلی کند پیش می‌رفتم.😒 . گذشت و رسیدم به پایان مقطع کارشناسی که همزمان شد با بچه‌داری. تو فاصله‌ای که فارغ‌التحصیل شدم تا به دنیا اومدن بچه یه موقعیت کاری برام پیش اومد که متناسب بود با علاقه‌ای که از فعالیت‌های دانشجویی در من ایجاد شده بود. این موقعیت کاری #ناخونک زدنی شد به فضاهای کاری موجود، که به من برای شناخت مأموریت و چشم اندازم کمک زیادی کرد.😍 . اون دوران برنامه‌ریزی من ذهنی بود و احساس نیاز به برنامه‌ریزی ویژه‌تری نداشتم. چند روز در هفته سر کار بودم و چند روز دیگه هم ساعتای خواب بچه دورکاری می‌کردم و ساعتای بیداریش بچه‌داری و خونه‌داری و صوت تربیتی و... اون روزا حتی چک لیست هم نداشتم‌. همون ایام با نوزادم، کارگاه استعدادسنجی و معرفی رشته‌های ارشد هم می‌رفتم. فکرم درگیر مسائلی شده بود که موقع انتخاب رشته کارشناسی اصلا به اون‌ها توجهی نداشتم.🤔 . پ ن: امروز بعد از گذشت ۶ سال هنوز هم سرگشته و حیرانم... چون مسیر شناخت پیچیده و بلنده. مثل اینه که با گذاشتن یه تیکه از یه پازل چند هزار تیکه‌ای، کمی قدم‌های بعدی و طرح کلی پازل واضح‌تر بشه. ولی نباید از ندونستن طرح نهایی ترسید. باید قدم قدم توی مسیر شناخت مأموریت و چشم‌انداز جلو بریم.💪🏻 اما حالا چه جوری بریم که بهتر به طرح نهایی نزدیک بشیم؟ نقطه شروع کجاست و اولین قطعه پازل رو کجا باید بذاریم؟ برنامه‌ریزی یا مأموریت و چشم‌انداز؟ یا هر دوی این‌ها رو با هم باید پیش برد؟ اگه به این موضوع علاقه دارید قسمت‌های بعدی رو دنبال کنید.🌸 . . #روزنوشت_های_مادری #ف_جباری_برنامه_ریزی #بولت_ژورنال #مادران_شریف_ایران_زمین

08 فروردین 1400 16:45:19

3 بازدید

madaran_sharif

. خونه‌سازی🏠 جز بازی‌هاییه که محمد و علی هنوز نمی‌تونن هم‌زمان مشغولش بشن‌. چون علی فقط خرابکاری می‌کنه و محمد هم شاکی می‌شه😁 . محمد می‌ره تو اتاق و درو می‌بنده، من باید علی رو تنهایی سرگرم کنم تا محمد از خونه بازی سیر بشه😋 بعضاً تا یک ساعت طول می‌کشه😵 و تو این مدت من به فواید محمد بیشتر پی می‌برم😆 . چند روز پیش علی بی‌خیال داداش نشد و رفت نشست پشت در و گریه‌ی اساسی😭😭😭 نه محمد راضی می‌شد که علی رو راه بده، و نه علی با چیز دیگه‌ای گول می‌خورد!😕 . منم که دیدم تلاشم بی‌فایده‌ست، بی‌خیال شدم تا خودشون‌ خسته بشن! . فقط گوشی📱 رو برداشتم تا عکس و فیلم بگیرم و سندی باشه برای سختی‌هایی که می‌کشم😅😅😆 . یه مدت گذشت که دیدم علی شیشه‌شو برداشته و می‌زنه به در و داداش رو صدا می‌کنه. فهمیدم می‌خواد با شیشه داداشو راضی کنه و بره تو.😎 راهکارش جواب داد،⁦👌🏻⁩ محمد شاد و راضی شیشه رو گرفت و علی رو به بازیش راه داد.😆😍😄😀 . از تدبیر علی به وجد اومدم، داشتم از داشتن دو👬 تا وروجک که دارن با هم بزرگ می‌شن و تعامل با هم رو به خوبی یاد می‌گیرن، لذت می‌بردم... که شیشه‌ی محمد تموم شد😐 -ماااااماااان😠 بیاااا علی رو ببررررررر بییییییرووون😤 . من😕😩😶 . . #پ_بهروزی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

17 اردیبهشت 1399 16:26:09

0 بازدید

madaran_sharif

. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . ما تو یه خونه‌ی ویلایی متوسط که یه حیاط خیلی خیلی بزرگ داره، زندگی می‌کنیم. . یه باغچه داریم که چند تا درخت تنومند داره و یه کم اون ورتر چند نهال پسته. . ۸ تا گاو هم یه گوشه‌ی دیگه‌ی حیاطن☺️ مسئولیت رسیدگی به گاوها با آقا ابوالفضله. البته همیشه یکی هست که کمکش کنه. . یه دستگاه جوجه‌کشی🐣 هم داریم که همسر و پسرم نوبتی به تخم‌های توی اون رسیدگی می‌کنن. وقتی هم که جوجه‌ها بیرون میان، بچه‌های محل، فامیل و گاهی هم غریبه‌ها، اونا رو می‌خرن. . . فاصله‌ی خونه‌مون با منزل پدرم و برادر و خواهرها، در حد یه ربع پیاده‌ست. برای همین خیلی وقت‌ها، بچه‌ها دور هم تو حیاط ما جمع می‌شن و ۱۰ ۱۲ تایی با هم بازی می‌کنن. بچه‌های بزرگتر هم، مراقب کوچیکتران☺ . . بیشتر بچه‌ها به هنر علاقه‌مندن. مثلا پسر من و تمام بچه‌های بزرگتر نقاشی‌های قشنگ می‌کشن، با نمد کاردستی های زیبایی درست می‌کنن، گل توی گلدون می‌کارن و... . . صبح، بعد از نماز، زمان شستن لباس‌هاست که هر ۲ ۳ روز یک‌بار، اتفاق می‌افته. (همه‌ی ما کارایی داریم که لباس‌هامون تند تند کثیف می‌شن😅😉) . لباس‌ها از قبل توی سبدها تفکیک می‌شن. لباس‌های معمولی رو‌ تو اتوماتیک می‌ریزم و لباس‌های حساس و‌ کهنه‌هایی که پاک شدن رو با کهنه‌شور می‌شورم و با اتوماتیک آب می‌کشم. مسئولیت بند کردن، جمع کردن، جداسازی و گذاشتنشون تو کشو هم با خود بچه‌هاست. . روزهایی هم که شستن لباس نداشته باشیم، تا زمانی که بچه‌ها خوابن، مطالعه می‌کنیم و در مورد مسائل روز با هم گپ می‌زنیم. . . اولین بچه‌ای که بیدار می‌شه حلما خانومه و بعد اون یکی‌یکی بیدار می‌شن. . بچه‌ها ریخت و پاشای زیادی دارن، تو غذا خوردن، بازی کردن، حمام و سرویس و... برای همین باید آدم مدام پشت سرشون جمع و جور کنه😜 . دخترهای دوقلوی خواهرم هم که ۱۴ ساله‌ اند، هر روز به نوبت یا با همدیگه، به خونه‌ی ما میان و تو کارای خونه و بچه‌ها و گاهی خیاطی‌های ساده به من کمک می‌کنن. این دو تا واقعا از نعمت‌های بزرگ زندگی منن. (پدرم ۱۵ نوه و پدر شوهرم ۱۶ نوه دارن😍 و دوقلوها، بزرگترین نوه‌های خانواده‌ اند) . . هیچ‌وقت دنبال تجملات نبودیم و خیلی روی وسایل خونه حساسیت نداریم. برای همین بچه‌ها تو خونه آزادن و البته چیز زیادی رو‌ خراب نمی‌کنن☺ . همیشه زیر دستشون زیرانداز می‌ندازیم، با این حال فرش‌های خونه باید سالی یک بار و فرش آشپزخونه، سالی چند بار شسته بشن. . . #قسمت_پنجم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

26 شهریور 1399 17:32:51

0 بازدید

madaran_sharif

. نیمه‌ی ماه رمضون سال گذشته همسرم🧔🏻⁩ تصمیم گرفتن بچه‌ها⁦⁦ رو برای جشن میلاد 🎉، با خودشون ببرن هیئت😍. .چون هیئت اون شب ویژه ی آقایون👥 بود، من و پسر کوچیکه که سه ماهه👶 بود باید می موندیم خونه.🤷‍♀ ولی من از این تصمیم استقبال کردم😁😍 و فوری راهیشون کردم...🏃🏻‍♂️⁩ . رفت و برگشت حدود دو ساعتی طول کشید...🕑 دو ساعت پربرکت که ثمرات خوبی داشت. ⁦🙏🏻⁩ . پسرکم رو که خوابوندم😴 تونستم به کارهام برسم⁦👌🏻⁩ و حتی کمی استراحت کنم😃 بچه‌ها هم وقتی برگشتن بسیار راضی و خوشحال بودن😍 . ⁦👈🏻⁩دیدن جمعیت زیادی که هم‌زمان دست می‌زدن⁦،👏🏻⁩ ⁦👈🏻⁩شکلات‌هایی🍬 که از دور به سمتشون پرتاب می‌شده، ⁦👈🏻⁩هندونه‌ای🍉 که برای گرفتنش تو صف وایستاده بودن⁦🚶🏻‍♂️⁩⁦⁦🚶‍♂️⁩⁦🚶🏼‍♂️⁩ همه براشون خیلی جذاب بود⁦.👌🏻⁩ . اما شوق عجیبی تو چهره‌ی محمدحسن موج می زد.😍 با شور خاصی گفت: همه‌ش اسم منو صدا می‌زدن و شروع کرد به خوندن: حسن حسن حسن حسن . . اون شب به برکت میلاد امام حسن (علیه‌السلام)، شد یه نقطه‌ی عطف تو زندگی محمدحسن⁦👦🏻⁩ . در حد فهم کودک ۴ ساله در مورد امام حسن (علیه‌السلام) براش صحبت کردم. از مهربانی🧡 و بخشندگیشون💛 گفتم. . . این علاقه‌ی محمدحسن به اسمش و اینکه هم‌نام امام معصومه، انقدر براش مهم شده بود که از اون شب رضایت امام حسن (علیه‌السلام) شد یه معیار دیگه رفتاری و اخلاقیش...⁦👌🏻⁩⁦❤️⁩ . تا جایی که این هم‌ذات پنداری و شوقش به اسمش، تو ولادت و شهادت امام حسن عسکری (علیه‌السلام) هم براش جلوه داشت .🙂 . . تا اون زمان به عمق روایاتی که توصیه کرده بودن فرزندان⁦⁦👶🏻⁩ خود رو به نام معصومین نام‌گذاری کنیم‌ پی نبرده بودم🤔 . چند شب پیش محمدحسن کمی بهانه‌گیر شده بود😯 یادم افتاد که بگم تولد امام حسن (علیه‌السلام) نزدیکه و می‌تونیم همه باهم کیک درست کنیم😍 . و دوباره برق نگاهش👀 رو دیدم...😁⁦❤️ #ص_جمالی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

20 اردیبهشت 1399 14:55:25

0 بازدید

madaran_sharif

#س_دینی (مامان #علی ۱۲.۵، #ریحانه ۹، #علیرضا ۷.۵، #معصومه ۴.۵ساله) #قسمت_سوم سال ۸۸ علی آقا به زندگی ما قدم گذاشت. اوایل بارداری، شرکتی که همسرم براشون کار می‌کردن تمام حقوق معوقه‌شون رو یک‌جا واریز کردن.😇 بعدش هم توی همون ایام یک شغل خوب بهشون پیشنهاد شد؛ همه‌ی این‌ها لطف خدا و روزیِ نوگل زندگی ما بود. طبیعتاً درس و فعالیت‌های دانشگاهی تحت تاثیر بارداریم قرار گرفت. اما همسرم مشوق من بودن و اون اواخر با یه شکم خیلی بزرگ رفتم و کنکور ارشد دادم!😃 تو اون شلوغیِ آشوب‌های خیابونی سال ۸۸ داشتم واسه مصاحبه می‌رفتم دانشگاه تربیت مدرس. شیشه‌ی ماشین هم باز بود که یک‌هو یه گاز اشک آور افتاد تو ماشین ما و... خلاصه جون سالم به در بردیم! اما مصاحبه پرید!😐 البته به خاطر شخصیت عاطفی‌ای که دارم اصلاً به این راضی نبودم که به خاطر درس، بچه‌م رو به کسی بسپرم و ازش جدا بشم. این اتفاق هم باعث شد به نظرم بیاد که خدا هم راضی به این کار نیست. اما علاقه به ادامه‌ی تحصیل تا دکتری و حتی خارج از کشور رو داشتم. بارداری راحتی نداشتم. وزنم خیلی زیاد شده بود و برای نشست و برخاست و حتی نفس کشیدن مشکل داشتم!🤪 در ماه ۶ به خاطر خوردن زیاد کندر، احتمال جدی سقط وجود داشت.😱 دکتر بهم استراحت مطلق داد و به امتحانات دانشگاه نرسیدم. با اینکه سال آخر بودم مرخصی گرفتم. علی که به دنیا اومد، ماشاالله بچه‌ی خیلی بازیگوشی بود؛ هیچ‌کس از پسش بر نمی‌اومد! من هم دست تنها بودم. از زمان‌های خواب و بازیش استفاده می‌کردم و کار پایان‌نامه‌م رو انجام می‌دادم. ۱.۵سال طول کشید تا بالاخره تحویلش دادم.😃 یه مدت هم برای زندگی رفتیم خوابگاه دانشجویی. اونجا تنها کسی که بچه داشت من بودم. خانم‌های همسایه‌ی ما هم خیلی بچه دوست بودند.😍 بیشتر روزها از صبح که آقایون می‌رفتن، می‌اومدن پیش ما تا حدود ساعت ۴ که برمی‌گشتن. هر روز منزل ما کارت ساعت می‌زدن! شب‌ها هم همسرم کمک حال من بودن. خیلی روزهای خوب و هیجان انگیزی بود. از همون زمانی که همسرم اومدن خواستگاری، گفتن که ممکنه برای ادامه‌ی تحصیل قصد مهاجرت داشته باشن. یا به خارج از کشور، یا به قم برای حوزه و طلبگی. سال ۹۱ بود که پیشنهاد مهاجرت به قم رو مطرح کردن، من گفتم که از مادرشون اجازه بگیرن. چون پدرشون در کودکی به رحمت خدا رفتن و تمام زحمت بچه‌ها رو مادرشون به دوش کشیدن.🧡 با وجود اینکه جدا شدن از شهر و خانواده برام سخت بود، اما قصدم این بود که با ایشون همراهی کنم. مادرشون موافقت کردن و به این ترتیب ما تصمیممون رو برای مهاجرت گرفتیم.😊 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران

12 اردیبهشت 1401 20:02:36

2 بازدید

madaran_sharif

. اون مدتی که پرستار هلندی خونه‌مون بود، تجربه جالبی بود. بیشترین چیزی که تو چشم می‌زد تعارف نداشتنش بود.😬 . چون رژیم داشت، با خودش سالاد می‌آورد و فقط هم سالاد می‌خورد. به ماهم تعارف نمی‌کرد😜 . اگه چیز جدید و جالبی هم بهش پیشنهاد می‌دادیم، حتما امتحان می‌کرد؛ مثل ته دیگ،😍 دوغ آبعلی 😉 و... البته نظرش رو هم بدون تعارف می‌گفت؛ نه اصلا خوب نبود😖 یا بد نبود🤨🙂 (اینجا تقریبا هر چیزی که از ایران بخوای پیدا می‌شه، البته در فروشگاه‌هایی که مخصوص مسلمونا و علی‌الخصوص ایرانی هاست... از لواشک وچیپس و پفک گرفته تا رب انار و کشک) . تو اون مدت، در مورد موضوعات مختلفی حرف زدیم.🙂 . وقتی فهمید ما از ایران اومدیم، پرسید تو کشورتون جنگه؟😅😂 (تنها چیزی که رسانه‌ها گفته بودن، جنگ و درگیری بود.😑) . یا وقتی بهش گفتیم ۶۰ درصد از دانشجوهای ایرانی🎓، خانم هستن، خیلی تعجب کرد.😮 انتظار داشت زنان ایرانی، به خاطر اسلام⁦🧕🏻⁩ خیلی محدود باشن، سواد نداشته باشن،📝 و فعالیت اجتماعی نکنن! . صحبت از #زایمان هم بود. جالبه که در هلند، اصل بر زایمان طبیعیه و سزارین مخصوص زمانیه که مشکل جدی در میون باشه. جدی یعنی جدی‌ها!😨 . وقتی به پرستار از علاقه‌ی بیشتر زنان ایرانی، به #سزارین گفتم با چشم‌های گرد شده😳😶 به من نگاه می‌کرد و می‌گفت:😮 این خیلی عجیبه!! چرا دوست دارن بدون دلیل، زیر بار همچین عمل سنگین و سختی برن؟!😣 . . یه روز ازش پرسیدم از شغلت راضی هستی؟ گفت خیلی‌ها شغل من رو دوست ندارن و به نظرشون شبیه خدمتکاریه.🧹 ولی من خیلی دوسش دارم.💖 هم نوزادها رو دوست دارم.⁦👶🏻⁩ و هم با آدم‌ها و فرهنگ‌های مختلف آشنا می‌شم😌 مثلا جالبه که در تعامل با مسلمونا، اذان و نماز 🕌🕋 رو می‌شناخت😃 . . یه چیز جالب دیگه که در هلند دیدم، مشوق‌ها و تسهیلاتی بود که با هدف افزایش جمعیت👥👥، و #فرزندآوری_زنان⁦👶🏻⁩ به کار گرفته می‌شد. . مثلا تا ۱۸ سالگی تمام خدمات درمانی بچه‌ها رایگانه.💉💊🧫 و یک مقرری ماهانه هم، به ازای هر بچه به خانواده‌ها داده می‌شه.💵 . یا مثلا حمل و نقل شهری🚆🚌 برای مادر ⁦👩🏻⁩و کودک⁦👶🏻⁩ راحته؛ و حتی اینکه در همه‌ی مراکز تفریحی🎡 تجاری🏦 درمانی🏥 اداری🏢 و... محل کوچیکی برای بازی بچه‌ها 🤸🏻‍♂️⁩ وجود داره. (عکس، محل بازی کودکان در کتابخانه🏫) . پ.ن: جالبه که غربی‌ها، تلاش می‌کنن شعار فرزند کمتر، زندگی بهتر رو برای ما جا بندازن اما خودشون سرسختانه به دنبال #افزایش_جمعیت هستن. . . #ز_م #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_یازدهم #مادران_شریف_ایران_زمین

12 فروردین 1399 16:51:07

2 بازدید

مادران شريف

0

0

. شلوار کثیف و رنگی و خیس...👖 پوشک محتاج تعویض... جییییغ و داد...⁦🤦🏻‍♀️⁩ لگد و ضربات محکم پا... و خلاصه مقاومت شدید در برابر تعویض پوشک!😥 . از این صحنه‌های آشنای هر مادر، وقتی بچه حسابی آتیش سوزونده و بازیگوشی‌هاشو کرده و وقت تعویض لباس و پوشکش نق می‌زنه. - حسین مامان...وایستا یه دقیقه... مامان لگد نزن... آخه چرااا؟؟😤 . . مقاومتش رفته بود بالا... پوشکو که نزدیکش می‌بردم جوری با لگد می‌زد بهش که پرت می‌شد دو متر اون طرف‌تر😐 داشت کم کم اعصابم خط‌خطی می‌شد که مامانمو صدا کردم: -ماااااامااااااان... میای کمک؟🤕 . حسین همچنان لگد می‌زد و با جیغ می‌گفت: نهههه...😤 مامانم اومد. با لبخند به حسین گفت: سلام عزیییزم. ئه شلوارشو نگاه... چقدر رنگی‌رنگی و خیس شده... بذار پوشکتو عوض کنم پات راحت شه.😇 . پوشکو نزدیک پای حسین برد و حسین با یه جیغ دیگه لگد محکمی به پوشک زد و پوشک دو متر پرت شد.😐 مامانم خندید و با تعجب گفت: ئههههههه اینجا رو نگاه چقدر بلند پرت شد. حسین که انگار انتظار خنده‌ی مامانمو نداشت ساکت شد😐. مامانم گفت: پوووووشک پرندههههه😲😍 دوبارهههه دوبارهههه😍😍 . و پوشک رو نزدیک پای حسین برد. حسین با یه نیشخند دوباره پوشکو پرت کرد بالا. مامانم گفت: نگاش کن این پوشک پرنده ست...😍 بذار ببینم تا کجا می‌پره بالا؟😊 و محکم انداختش بالا😃 حسین که حسابی سرگرم پوشک پرنده شده بود و با خنده و بی‌حرکت داشت نگاهش می‌کرد، مامانم آروم یه پوشک دیگه برداشت و زود عوضش کرد و تمام!😎 . اونجا فهمیدم حسین چیزیش نیست! فقط #توجه و #بازی می‌خواد.⁦🤸🏻‍♂️⁩ ولی من ناخواسته دارم با رفتارم خستگی‌ها و بی‌حوصلگی‌هامو به بچه منتقل می‌کنم.😥 . بعد از تعویض لباسش هم یک ربع داشت با مامانم پوشک پرنده بازی می‌کرد و غش‌غش می‌خندید.😐😅😂 . پ.ن: مادرم همیشه می‌گه تو که غذا نخوری بچه هم نمی‌خوره. تو که بی‌حوصله باشی بچه هم بی‌حوصله‌ست. تو که عصبی باشی بچه هم عصبیه. خلاصه بچه‌ها آینه‌ی مادران🤔🙄😊 . . #ف_مصلحت‌جو #سبک_مادری #مادری_باصبر #مادری_باحوصله #مادربزرگ #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. شلوار کثیف و رنگی و خیس...👖 پوشک محتاج تعویض... جییییغ و داد...⁦🤦🏻‍♀️⁩ لگد و ضربات محکم پا... و خلاصه مقاومت شدید در برابر تعویض پوشک!😥 . از این صحنه‌های آشنای هر مادر، وقتی بچه حسابی آتیش سوزونده و بازیگوشی‌هاشو کرده و وقت تعویض لباس و پوشکش نق می‌زنه. - حسین مامان...وایستا یه دقیقه... مامان لگد نزن... آخه چرااا؟؟😤 . . مقاومتش رفته بود بالا... پوشکو که نزدیکش می‌بردم جوری با لگد می‌زد بهش که پرت می‌شد دو متر اون طرف‌تر😐 داشت کم کم اعصابم خط‌خطی می‌شد که مامانمو صدا کردم: -ماااااامااااااان... میای کمک؟🤕 . حسین همچنان لگد می‌زد و با جیغ می‌گفت: نهههه...😤 مامانم اومد. با لبخند به حسین گفت: سلام عزیییزم. ئه شلوارشو نگاه... چقدر رنگی‌رنگی و خیس شده... بذار پوشکتو عوض کنم پات راحت شه.😇 . پوشکو نزدیک پای حسین برد و حسین با یه جیغ دیگه لگد محکمی به پوشک زد و پوشک دو متر پرت شد.😐 مامانم خندید و با تعجب گفت: ئههههههه اینجا رو نگاه چقدر بلند پرت شد. حسین که انگار انتظار خنده‌ی مامانمو نداشت ساکت شد😐. مامانم گفت: پوووووشک پرندههههه😲😍 دوبارهههه دوبارهههه😍😍 . و پوشک رو نزدیک پای حسین برد. حسین با یه نیشخند دوباره پوشکو پرت کرد بالا. مامانم گفت: نگاش کن این پوشک پرنده ست...😍 بذار ببینم تا کجا می‌پره بالا؟😊 و محکم انداختش بالا😃 حسین که حسابی سرگرم پوشک پرنده شده بود و با خنده و بی‌حرکت داشت نگاهش می‌کرد، مامانم آروم یه پوشک دیگه برداشت و زود عوضش کرد و تمام!😎 . اونجا فهمیدم حسین چیزیش نیست! فقط #توجه و #بازی می‌خواد.⁦🤸🏻‍♂️⁩ ولی من ناخواسته دارم با رفتارم خستگی‌ها و بی‌حوصلگی‌هامو به بچه منتقل می‌کنم.😥 . بعد از تعویض لباسش هم یک ربع داشت با مامانم پوشک پرنده بازی می‌کرد و غش‌غش می‌خندید.😐😅😂 . پ.ن: مادرم همیشه می‌گه تو که غذا نخوری بچه هم نمی‌خوره. تو که بی‌حوصله باشی بچه هم بی‌حوصله‌ست. تو که عصبی باشی بچه هم عصبیه. خلاصه بچه‌ها آینه‌ی مادران🤔🙄😊 . . #ف_مصلحت‌جو #سبک_مادری #مادری_باصبر #مادری_باحوصله #مادربزرگ #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن