پست های مشابه
madaran_sharif
#ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱/۵ ، #زهرا ۱۰، #زینب ۷/۵، #محمد_سعید ۳/۵ ساله) #قسمت_پنجم ۶ ماه از تولد پسرمون گذشته بود که فرزند بعدی رو باردار شدم. از یکطرف خوشحال بودم از یکطرف نگران، که از پسش بر میام یا نه. اما خوشحالیم رو نزد همسرم بروز نمیدادم که توافق هفتگانهمون تبدیل به چهاردهگانه نشه😁 (درمورد توافق بعداً توضیح میدم👌🏻) در ایامی که عزادارِ فوتِ ناگهانیِ پدربزرگ عزیزم و درگیر مراسم بودیم، خبر بارداریمو به همه دادم. توی اون موج عزا، از یک طرف نور امید و شادی در دل همه تابید، از یک طرف هم موج نگرانی، که: تو مِخِیْ باشِ دو تا بچه عشیره تو شهر غریب چکار کنی؟🧐 (مخی: میخواهی، باشِ: با، عشیره: شیر به شیر) منم که پشتم اول به خدا و بعد به همسرم گرم بود، میگفتم: خدا بزرگه😍 دکتر گفت که شیردهی تا ماه پنجم بارداری ایرادی نداره، اما شیر خاصیت قبل رو نداره. پس غذای کمکی رو براش شروع کردیم و شیر گاو از حدود یکسالگی. محمداحسان شیر خیلی دوست داشت و زیاد میخورد و چون با انواع شیره مخلوط میکردم، فکر میکردم مشکلی نداره. اما حدود ۱.۵ سالگی دچار نوع خاصی تشنج خفیف شد و دکتر تشخیص داد که به خاطر زیاد نوشیدن شیر گاوه.😐 بعد از اون بهمون گفتن که بهترین شیر برای بچهها بعد از شیر مادر، شیر بزبزیه.🐐 و چون باز بارداریم با ویار و ضعف همراه بود، چند ماهی رو خونهی پدر و مادرم موندم تا کمک حالم باشن. ولی دلتنگ همسرم میشدم و این دوری برام معضلی شده بود. محمدحسین به فاصلهی ۱سال و ۳ماه از پسر اولم به دنیا اومد. (اردیبهشت ۸۹) محمداحسان تا بیاد خودشو پیدا کنه، برادر کوچولوش کنارش بود و الحمدلله نه تنها حسادت نداشت، بلکه مواظب داداش کوچولوش بود که فکر میکنم از مزایای فاصلهی کمه.😍 مثلاً وقتی محمدحسین بیدار میشد میاومد و با زبون نیمبندش بهم خبر میداد، یا وقتی با پدرش هله هوله میخریدن به فکر داداشی هم بود. محمدحسین بر عکس محمداحسان بسیار آروم بود و بیشتر وقت من با محمداحسان میگذشت. وقتی محمدحسین سینهخیز راه افتاد دو تا داداش خیلی با هم وقت میگذروندن و بازی میکردن. البته چالش هم زیاد داشتن. هر دو با هم گریه میکردن یا احتیاج به پوشک عوض کردن داشتن یا با هم بیمار میشدن. گاهی به غذا پختن نمیرسیدم و از بیرون میگرفتیم. گاهی برای کار خونه از خانومی کمک میگرفتیم و البته همسرم خیلی کمک حالم بودن👌🏻 و چه بلاها که دو تا فسقلی شیطون سر خودشون نیاوردن.🤦🏻♀️ اما همهی اینها به همبازی بودنشون میارزید. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
05 فروردین 1401 15:20:53
2 بازدید
madaran_sharif
. #س_دینی (مامان #علی ۱۲.۵، #ریحانه ۹، #علیرضا ۷.۵، #معصومه ۴.۵ساله) #قسمت_اول سال ۶۳ بود که در تهران به عنوان اولین فرزند یه خانوادهی معمولی متولد شدم. پدرم تکنسین برق بودن و الان بازنشسته شدن و مامانم یه خانم خونهدار صبور و باحوصله.💛 تو بچگی به ما خیلی میدون میدادن و هیچوقت از خطاهای ما، اونطوری که ممکنه ما مامانای امروزی از اشتباهات بچههامون ناراحت بشیم، عصبانی نمیشدن.👌🏻 همیشه یه راه واسه برگشت از خطا وجود داشت.😉 تو بچگی من و داداش کوچولوم دائم کلاهمون تو هم بود.😐 آخه روحیاتمون خیلی متفاوت بود و اصلا آبمون تو یه جوب نمیرفت! اما یه روز که از هم جدا میافتادیم، پرپر میزدیم.😆 از نظر رفاهی مشکلی نداشتیم، اما خانوادهمون چندان مذهبی نبود. در تمام مقاطع، مدرسهی دولتی رفتم. خیلی مدارس معمولیای بودن؛ اما اتفاقا خیلی مدرسه و معلمهام رو دوست داشتم. معلمهامون جملههای تربیتی آنچنانی نمیگفتن! اما همون یک جملهای که ممکن بود هر چند ماه یک بار بگن، تو عمق وجود من مینشست.❤️ یکی از مهمترین عواملی که باعث شد من بفهمم دنیا خیلی بزرگتر از اون چیزیه که ما میبینیم و حس میکنیم، صحبتهای معلم بینش اسلامی ما بود که به من تلنگر زد و باعث شد از نظر اعتقادی محکمتر بشم.😍 عاشق مدرسه بودم، خیلی هم بچهی شیطونی بودم! یکی از سرگرمیهای من و دوستام این بود که حافظ طنز میخوندیم. مثلاً من طوطی میشدم و فالهاشون رو با شوخی میخوندم و کلی میخندیدیم.😅 دوستای بازیگوشی داشتم که به هواشون گاهی سرکلاس نمیرفتم! یا سرکلاس، بعضی درسها رو خوب متوجه نمیشدم. اما همیشه تقدیر طوری رقم میخورد که من یواشیواش برگردم تو مسیر اصلی و بیراهه نرم.😇 تجربیاتی با دوستای جورواجورم تو مدرسه داشتم که الان تو تربیت بچههام به کارم میاد.👌🏻 شاگرد زرنگه بودم.😉 گاهی دوم، گاهی هم اول. دوست داشتم ادبیات بخونم و دبیر ادبیات بشم واسه همین رشتهی انسانی رو انتخاب کردم. اما یهو نمیدونم چه اتفاقی در من افتاد که علاقه پیدا کردم تا از زبان سینما سر دربیارم! تصمیم گرفتم در دانشگاه سینما بخونم.😃 خانواده هم مخالفتی نکردن. البته پدرم بهم گوشزد کردن که ممکنه مناسبت نباشه، اما باز هم انتخاب رو به عهدهی خودم گذاشتن. من هم یه مدت کوتاهی برای کنکور هنر خوندم و رتبهی خوبی گرفتم.🤩 رشتهی سینما دانشگاه سوره رو انتخاب کردم و بهمن سال ۸۳ وارد دانشگاه شدم. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
10 اردیبهشت 1401 16:24:09
2 بازدید
madaran_sharif
. تو این فکر بودم که با همون یک مقاله، دفاع کنم😌 . متن پایان نامهم رو، تکمیل کردم📔 اما استادم قبول نکردن!😣 گفتن باید وقت بذارم و دانشگاه حضور پیدا کنم و حداقل یک مقاله خوب دیگه بدم😨 . چالش اصلی تازه شروع شد🤨 کارهای دیگه مثل رسیدگی به کارهای خونه و تصحیح تمرینهای دانشجوها رو، می شد تو زمانهای تکهتکه پیش برد؛⏲️ اما تمرکز روی موضوع پژوهش🤔، نیاز به حداقل دو سه ساعت بدون حواسپرتی داشت🙇♀️ . در حال حاضر در حال حل این مسئلهام😏 . ✅ برای جلسات با استاد، روزهایی رو میذارم که همسرم بتونن باشن🧔👶 و سه تایی بریم این یکی دانشگاه؛ این دفعه در نقش دانشجو😆 . ✅ روزهایی هم که خونهم، به محمدجواد👼، کارهای خونه، آماده کردن دروس تدریس📙و... میگذره. کارهای خونه رو معمولا نمیذارم، تلنبار و تبدیل به پروژه بشن. غذا رو هم اکثرا، شبها درست میکنم که پدر و پسر کنار همن🍲؛ تا صبح برا محمدجواد و بقیه کارها وقت بذارم👼📝 . ✅ تو هفته، یه روز هست، که تدریس ندارم و کلاس خواهرمم کوتاهه. اون روز، میرم خونه مامان، تا وقتی که خواهرجون برمیگرده، من برم دانشگاه📚 . ✅ یکی دو بار هم، همون همسایمون، دو سه ساعت، از آقا محمدجواد نگهداری کردن، و من نشستم پای درسا😊 . ✅ در امتحانات هم، که کلاسا تعطیله، مامان و خواهرجون میان خونه ما؛ مامانم، دو تا نینی رو سرگرم میکنن، تا ما دوتا به درسامون برسیم👼👼 بچه ها هم تعامل سازنده، با نینی همسن خودشونو تجربه میکنن😍 . 🔷 خلاصه که در زمانهای ممکن، با همکاری بقیه، سعی میکنم درسم رو هم به سرانجام برسونم؛ و امیدم به خداست که به وقت و کارم برکت بده که حقی از آقا محمدجواد و بقیه ضایع نشه🤲 . . پ.ن: شاید چند سال قبل، نگاهم از خودم به عنوان مادر ایدهآل این بود که سرکار نرم، ولی بعد فهمیدم این تنها نقشی نیست که خدا ازم انتظار داره🤔 خدا بهم، هم نعمت مادر شدن داده، هم نعمت درس خوندن و درس دادن و همراهی خانواده؛ و من باید تلاشمو بکنم همهی وظایفی که خدا، با این نعمتها بر دوشم گذاشته، انجام بدم💪 . خیلی وقتا اصلا فکر میکنم، شاید محمدجواد به خدا گفته، به مامان بگو درسشو خوب بخونه ها😆 اتفاقا پسرم، بهم انرژی دوباره و بیشتر داده برای درس خوندن و استفاده بهتر از وقت😍 برای اون هم، نوع دیگهای فرصت ایجاد شده که با باباش، مادربزرگ، خاله و نینی خاله، تعاملات خوبی داشته باشه، که یه مادر به تنهایی نمیتونه براش ایجاد کنه😌 . برنامهریزی خدا، برام همیشه بهترین بوده💖 . #ف_غیور #کامپیوتر۸۴_دانشگاه_فردوسی #تجربه_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_پایانی #مادران_شریف
07 اسفند 1398 16:04:38
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_پایانی #ن_علیپور (مامان #محمدطاها ۸/۵ساله، #آزاده ۴سال و ۱۰ماهه، #علیرضا ۹ماهه) با تولد هر بچه، خدا یه چیز جدید بهمون داد. اول ازدواجمون مستأجر بودیم و خدا قبل از به دنیا اومدن پسرم یه خونهی خوب قسمتمون کرد؛ البته قسطی.☺️ موقع تولد دخترم، به لطف خدا یه باغ کوچولو خریدیم. اونم قسطی و با تلاشهای زیاد همسرم. موقع تولد بچهی سوم، بازم لطف خدا شامل حالمون شد و تونستیم خونهمون رو عوض کنیم و یه خونهی حیاطدار بگیریم.☺️ ما هنوزم قسط و قرض داریم ولی خدای مهربون بازم کمکمون میکنه چیزی کم نداشته باشیم و البته که اهل خرج اضافه نیستیم. از وسایل بچهی اولم، برای دوتای بعدی هم استفاده کردم. این رسم خوب رو داریم که گاهی وسایل بچهها رو به فامیل امانت بدیم یا ازشون بگیریم. حالا هم که کرونا هست و احتیاج به خریدن لباسهای اضافه نداریم و بیشتر لباساشونو خودم میدوزم.😃 از اونجایی که توی خونه اوقات فراغتم رو کتاب میخونم، بچهها هم به کتاب خوندن علاقهمند شدن. پسرم خودش کتاباش رو میخونه، ولی دخترم که هنوز سواد خوندن نداره، از خودش داستان میسازه.😃 منتظره زود بره مدرسه تا بتونه کتابهاش رو بخونه.🤗 وقتهایی که از نظر روحی از فشار زندگی و بچهها خسته میشم، نقاشی روی پارچه یا نقاشی با مدادرنگی انجام میدم و باعث میشه چند دقیقه از فکرکارهای خونه و بچهها دور بشم و خیلی آرومم میکنه.😌 موقع خوابوندن بچهها هم آموزشهای جدید خیاطی رو از اینترنت دنبال میکنم.🤩 همسرم تمام روزهای هفته تا دیر وقت سر کار هستن، برای همین سعی میکنیم جمعهها از کنار هم بودنمون خوب استفاده کنیم، مثلا همهمون دوست داریم توی حیاط چای یا سیبزمینی کبابی درست کنیم.😋 با اینکه معمولا تا ساعت ۱۱ شب مغازهاند و با بچهها تنها و خستهام، وقتی میان خونه به استقبالشون میرم، ابراز خوشحالی میکنم و وقتایی که حتی کمی زودتر از معمول میان میگم چه خوب که امشب زودتر اومدی... از حضورت کلی انرژی گرفتم.😍 معمولاً شبها چند دقیقه باهم صحبت میکنیم دربارهی اتفاقهای طول روز یا کارهایی که دوست داریم طی روزها و سالهای آینده انجام بدیم و امیدواریم خدا مثل همیشه کمکمون کنه. من و همسرم، حدود ۱۱ سال زندگی مشترک داشتیم. تو این مدت سعی کردم احترامشونو نگه دارم؛ خصوصا که سیدن و آدم بسیار صبورین. به لطف خدا و جدشون حضرت زهرا، زندگی آرومی داریم، که با همین احترام متقابل و توجه به نیازهای روحی هم به دست اومده. امیدوارم سالیان سال همینطور بمونه.🤲🏻 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمی
18 خرداد 1400 18:16:21
0 بازدید
madaran_sharif
. خونهسازی🏠 جز بازیهاییه که محمد و علی هنوز نمیتونن همزمان مشغولش بشن. چون علی فقط خرابکاری میکنه و محمد هم شاکی میشه😁 . محمد میره تو اتاق و درو میبنده، من باید علی رو تنهایی سرگرم کنم تا محمد از خونه بازی سیر بشه😋 بعضاً تا یک ساعت طول میکشه😵 و تو این مدت من به فواید محمد بیشتر پی میبرم😆 . چند روز پیش علی بیخیال داداش نشد و رفت نشست پشت در و گریهی اساسی😭😭😭 نه محمد راضی میشد که علی رو راه بده، و نه علی با چیز دیگهای گول میخورد!😕 . منم که دیدم تلاشم بیفایدهست، بیخیال شدم تا خودشون خسته بشن! . فقط گوشی📱 رو برداشتم تا عکس و فیلم بگیرم و سندی باشه برای سختیهایی که میکشم😅😅😆 . یه مدت گذشت که دیدم علی شیشهشو برداشته و میزنه به در و داداش رو صدا میکنه. فهمیدم میخواد با شیشه داداشو راضی کنه و بره تو.😎 راهکارش جواب داد،👌🏻 محمد شاد و راضی شیشه رو گرفت و علی رو به بازیش راه داد.😆😍😄😀 . از تدبیر علی به وجد اومدم، داشتم از داشتن دو👬 تا وروجک که دارن با هم بزرگ میشن و تعامل با هم رو به خوبی یاد میگیرن، لذت میبردم... که شیشهی محمد تموم شد😐 -ماااااماااان😠 بیاااا علی رو ببررررررر بییییییرووون😤 . من😕😩😶 . . #پ_بهروزی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف
17 اردیبهشت 1399 16:26:09
0 بازدید
madaran_sharif
. #س_دینی (مامان #علی ۱۲.۵، #ریحانه ۹، #علیرضا ۷.۵، #معصومه ۴.۵) #قسمت_هشتم زندگی از نظر اقتصادی همیشه مدیریت ویژه لازم داره.👌🏻 خانواده که ۶ نفره باشه ویژهتر.😁 خانوادهای مثل ما که آقای خونه طلبه باشن و بیشتر زمانشون رو صرف تحصیل کنن، ویژهترتر!😅 گاهی نیازهای بچهها رو اولویت بندی میکنیم.👌🏻 گاهی هم بچهها یاد میگیرن برای برطرف شدن نیازهاشون باید صبر کنن. کوچیکترا خیلی اوقات از لباس و وسایل خواهر برادراشون استفاده میکنن.☺️ منم با اینکه عاشق وسایل تزئینی خونه هستم! ولی خداروشکر بیشتر وقتا از پس خودم بر میام و جلوی خودمو میگیرم.😜 البته هیچ وقت آدم ولخرجی نبودم.😉 گاهی هم توی خونه جهت جلوگیری از مخارج اضافه، کاربری وسایل رو تغییر میدیم. مثلاً بوفه رو تبدیل میکنیم به کتابخونه! یا تختخواب پسرونه رو با رول چسب کاغذی تبدیل به دخترونه میکنیم!😄 خلاصه از خلاقیتمون نهایت استفاده رو میکنیم! بچههام مثل خودم مدرسه دولتی میرن. مدارس دولتی در کنار معایب، محاسن خاص خودشون رو دارن. همین که دور و بر بچهها از اقشار مختلف هستن و اونها میفهمن فقط خودشون توی این دنیا نیستن و تافتهی جدابافته هم نیستن، خیلی مهمه. خودم معلمهای باتجربهی مدارس دولتی رو خیلی بیشتر قبول دارم. همین که خودشون میتونن با چند دقیقه پیادهروی به مدرسه برسن خودش مزیت مهمیه! البته ما در کنار مدرسه برای هر بچهای به فراخور علاقه و استعدادش کلاسهایی در نظر میگیریم. خصوصاً توی مسجد و موسسههای مذهبی.👌🏻 به نظر من لقمهی حلال و توکل، باعث میشه اگر مشکلی هم در مسیر تربیتی بچهها پیش بیاد به مرور برطرف بشه. منم همیشه براشون دعا میکنم. به خودشون هم از روز اول مدرسه یاد میدم برای خودشون دعا کنن که خدا دوست خوب و معلم خوب سر راهشون بذاره.😊 در کنار رزق مادی، من مادری و خصوصاً شیردهی رو به چشم جذبکنندهی رزق معنوی میبینم! اون زمانی که شیر میدادم احساس میکردم به خدا نزدیکم... اصلاً وصلم! شیردهی یه موهبت الهی بود و باعث میشد حتی دعاهام زود مستجاب بشه. الان که ۲ سال و خوردهای هست که از این نعمت بیبهرهام، کاملا تفاوتش رو احساس میکنم. اون روزا حتی حس میکردم اون کاری که درسته به من الهام میشه!🤩 از خدا میخوام باز هم این شرایط رو تجربه کنم.☺️ #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
18 اردیبهشت 1401 15:57:58
3 بازدید
مادران شريف
0
0
. حالا چهجوری با بچهها تو خونه درس میخوندم؟🤔 . یک نکته طلایی💡 این بود که سعی میکردم از وقتهای کمم استفاده کنم👌🏻 . این رو یکی از استادهام بهم یاد داد✨ عمل کردن بهش سخته اما اگه اتفاق بیفته خیلیه👌🏻 . مثلا قاشق آشپزی🥄 توی دستم بود، و هندزفری تو گوشم و محمدتقی داشت بازی میکرد🧩⚽ وقتهایی که حواسش نبود، پنج دقیقه صوت گوش میدادم. واقعا پنج دقیقه!😳 . بعضی وقتها نیمساعت هم میشد، یا محمدتقی رو که میخوابوندم😴 یکی دوساعت گوش میدادم🎵 ولی اون پنج دقیقهها⌚ تاثیرش بالا بود. . تمرکز روی اون پنج دقیقهها، وسط کارها و با بچه هم، مهارتی بود که به مرور کسب میشد.👌🏻 . خیلی از درسهای مشکاتم رو، همین جوری خوندم😀 حتی به همین روش، دورههای جدی تفسیر، تربیت کودک و... رو صوتی گوش دادم!💪🏻 . . قبل از بچهدار شدن، هیچ صوت یا کتابی نمیخوندم، مگر اینکه حتما نت بر بردارم،📝 ولی الان میبینم اگه بخوام این ایدهآلگراییم رو حفظ کنم، هیچ کار دیگهای نمیتونم بکنم🤷🏻♀️ و دارم تلاش میکنم که با شنیدن، دیگه یادم بمونه😌 . یه کاری هم که انجام میدادم و خیلی خوب بود،👌🏻 این بود که گاهی میرفتم خونهی دوستان بچهدار دیگهم👶🏻🧕 یا اونا میاومدن خونهی ما🏠 و در حالیکه بچهها با هم مشغول بودن🤸🏻♂️ ما با هم درس میخوندیم📖 . مشغول شدنشون خیلی ایدهآل نبود، یه ربع بازی میکردن🧸 و یک ساعت دعوا🤼 ولی از این حالت که نه مباحثهای داشته باشی و نه سر کلاس بری بهتر بود😃 . تجربهی خوبی هم بود🤗 برای دوستیمون😍 بحث کردنمون🗣 و تمرکز روی بحث، با بچهمون📗😌👶🏻 . البته این کار بیشتر از دو تا دوست، جواب نداد. . از دو سه ماهگی محمد تقی این کارو شروع کردم. چند ماه اولش که، رو زمین بود و کاری نمیکرد😴 بعدش، کمکم با بچهی دوستم مشغول شد👶🏻 خیلی ایدهآل نبود ولی بدم نبود. بعدتر که دیگه ۲ ۳ سالش شد، خیلی خوش میگذشت بهشون😍 . مخصوصا که پسرم همبازی دیگهای نداشت و عشقش این بود بریم خونهی دوست اصلیم🤩 اون موقع هنوز مهد و اینها هم نمیبردمش و وقتی میرفتیم خیلی خوشحال میشد😃 . برای خودم هم که فامیل دیگهای تو تهران نداشتم، رفتن پیش دوستانم یا اومدن اونها به خونهی ما خیلی حس خوبی داشت😏 . خونههامون نزدیک نبود و با ماشین حداقل یک ساعت تو راه بودیم🚗 ولی اینا رو دیگه هماهنگ میکردم و با همسرم میرفتیم😁 صبح ما رو میرسوندن و شب میاومدن دنبالمون🌃 بعدا که اسنپ راه افتاد، دیگه کارها خیلی راحتتر شد. . #پ_ت #قسمت_هفتم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین