پست های مشابه

madaran_sharif

. #پ_بهروزی (مامان محمد ۵ساله و علی ۳ساله) طبق معمول، بچه‌ها داشتن با هم بازی می‌کردن که دعواشون شد. علی قهر کرد و گفت دیگه باهات بازی نمی‌کنم.😤 محمد هم رفت تو اتاق و گفت منم دیگه باهات بازی نمی‌کنم.😒 علی: مامان بیا بازی کنیم. داداشو دیگه دوست ندارم. مشغول بازی شدم. کمتر از یک دقیقه بعد علی بلند شد رفت تو اتاق. داداش ببخشید🙄 دیگه به حرفت گوش می‌دم. دوست دارم با تو بازی کنم.🥰 از وقتی علی تونست بشینه و ارتباط برقرار کنه با داداشش، خیلی تدریجی و نامحسوس من از بازی‌ها کنار گذاشته شدم. از روزایی که برای لحظه به لحظه‌ش باید فکر می‌کردم و سرگرمی برای گل پسرا تدارک می‌دیدم که بیکار نباشن و بهونه نگیرن،🤪 رسیدم به روزهایی که باید حواسم باشه که خودمو قاطی بازی هاشون بکنم! وگرنه می‌بینم هفته‌ها گذشته و من اصلااااا باهاشون بازی نکردم.🤦🏻‍♀️ اون روزها اگه بهم می‌گفتن روزی می‌رسه که باید تو برنامه‌ت بنویسی «بازی با بچه‌ها» که یادت نره، باور نمی‌کردم! شاید بپرسید خب چه کاریه؟! وقتی خودشون مشغول بازی هستند چه اصراریه که حتما باهاشون بازی کنی؟ دلیلش اینه که دنیای بچه‌ها بازیه! و من تنها با هم‌بازی شدن باهاشون می‌تونم وارد دنیاشون بشم و هرتاثیری که می‌خوام روشون بذارم. بازی واقعا بازوی تربیته! یه بار علی زودتر خوابش برد و من و محمد مشغول بازی شدیم. بعد از مدت‌ها یه بازی دونفره با گل پسر. تفاوت رفتار محمد بعد از بازی مادرپسری مشهود بود. منتظر بود من کاری ازش بخوام و بدووو بره انجام بده تا منو خوشحال کنه. اوج ماجرا همین پریشب اتفاق افتاد. ۴ تایی مشغول بازی شدیم. یک ساعت بازی خانوادگی بعد از مدت‌های خیلی زیاد! و اتفاق بعدش خیلی خنده دار بود.😆 محمد خودجوش بلند شد و گفت مامان می‌خوام خونه رو جمع و جور کنم. بعدم دستمال بده گردگیری کنم! ظرفا هم می‌شورم! جارو چی؟ خونه جارو نمی‌خواد؟😂🤣 من و پدر در حالیکه سعی می‌کردیم نخندیم و عادی برخورد کنیم نظاره‌گر رفتار محمد بودیم! کل خونه رو مرتب کرد! و اجازه نمی‌داد علی کوچکترین بی‌نظمی ایجاد کنه! جالبه که علی هم دست به کار شد. خلاصه سرتونو درد نیارم. کار به جایی رسید که گفتم بذار تا تنور داغه نونو بچسبونم و خونه تکونی عید رو از نامرتب‌ترین کابینت آشپزخونه شروع کردیم!😜 اگه اون شب تا صبح ادامه پیدا می‌کرد، خونه تکونی‌مون تموم می‌شد! ولی حیف...که خوابیدیم و صبح دوباره برگشته بودن به حالت کارخانه!🤦🏻😭 حالا منتظریم دوباره فرصت پیش بیاد چهارتایی بازی کنیم تا بقیه کابینت‌ها هم مرتب بشه.😂 #مادران_شریف_ایران_زمین #بازی_بازوی_تربیت

22 دی 1400 15:31:55

1 بازدید

madaran_sharif

. #پ_وصالی (مامان #امیرعلی ۹ ماهه) . دیر غلت زد. منم که مامان اولی و بی‌تجربه ❗️ کلی نگران شدم. گمون کنم ۷ ماهش بود که تونست غلت بزنه، تا یه ماه بعدشم سینه خیز نمی‌رفت.😢 خلاصه ک کلی مامانشو حرص داد تا بتونه حرکت کنه.😅 . یادمه اسباب‌بازی‌ها رو می‌چیدم جلوش تا بلکه آقا زحمت بده به خودش یه چند سانت برای دل‌خوشی این مادر، سینه خیز بیاد..😏 انگاااار نه انگار🤨 جیغ و گریه که وسایل رو بده بهم! پروژه‌ای داشتیما، کلی استرس هم اینجا متحمل شدم... تا یه روز به تشخیص خودش صلاح دید سینه خیز بره.😁 . خلاصه به همین سینه خیز رفتنش دلم خوش بود و حالا حالاها امیدی به چهار دست و پا رفتنش نداشتم! هر چند که خودم چهار دست و پا می‌رفتم که یاد بگیره ولی بی‌تاثیر بود. . یه روز از همین روزای اخیر، رفتم‌ خونه‌ی مامانم، من یه خواهر کوچولو دارم به نام حلما که پنج سالشه.😍 حلما و امیرعلی مشغول مسابقه‌ی سینه خیز رفتن بودن که من گفتم: «حلما چهار دست و پا برو بچه یاد بگیره» در اتفاقی محیرالعقول امیرعلی دقیقا مثل حلما چهار دست و پا شد و شروع کرد به صورت حرفه‌ای حرکت کردن.😳 . بعد این جریان فهمیدم چقدرررر تک بچه بودن سخته!😐 ما بزرگترا هر کاری کنیم نمی‌تونیم الگوی دوست داشتنی و همه چیز تمومی برای بچه‌ها باشیم⁦.🤷🏻‍♀️⁩ . . پ.ن: دارم به صورت جدی به فرزند دوم فکر می‌کنم.🤗 . . #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

16 مرداد 1399 16:32:18

0 بازدید

madaran_sharif

. - وای بچه‌ها، هوا خوب شده، بریم تو حیاط بازی کنیم؟!😍😃 -⁦🏃🏻‍♂️⁩⁦🏃🏻‍♂️⁩⁦👦🏻⁩⁦👶🏻⁩هورااا برییییم.😃 . . - محمد! مواظب داداش باش، خیسش نکنی ها! من می‌رم خونه رو مرتب کنم. حسابی سرشون گرم بود و منم از فرصت استفاده می‌کردم.😊 دیدم رفتن سراغ شلنگ آب.🌊💧 - محمد داداشو خیس نکنی ها! آب سرده، باد هم میاد، سرما می‌خوره! -- نه مامان، می‌خوایم گل بازی کنیم.😍😜 . . و دقایقی بعد که با این صحنه مواجه شدم😦 - محمد؟!! چیکار کردی داداشو؟!😮 -- حمامش کردم، اینا مثلا کفه، مالیدم به داداش😆😅 من😒😐😁 . ته دلم خوشحال بودم که تو این خونه بچه‌ها می‌تونن راحت بازی کنن😍 تماس تصویری گرفتم که مامان جون رو تو شادی بچه‌ها شریک کنم مثلا!😅 - سلام مامان جون -- سلا...😲😱😣😑😖😩 . . پ.ن۱: رسول خدا فرمودند: من بچه‌ها را به پنج دلیل دوست دارم: ... دوم آنکه در خاک می‌غلطند! ... . پ.ن۲: روزی رسول خدا به همراه اصحاب از جایی رد می‌شدند که دیدند کودکان با خاک بازی می‌کنند. یکی از اصحاب می‌خواست مانع کودکان شود، حضرت اجازه ندادند و فرمودند: «خاک، بهار کودکان است.» . . #پ_بهروزی #روزنوشت_های_مادری #خاک_بازی

13 خرداد 1399 18:44:18

0 بازدید

madaran_sharif

. این روزها آقا پسری داره قد می‌کشه⁦👦🏻⁩ یاد گرفته روی نوک پاهاش بلند بشه و نوک انگشت‌های دستشو برسونه به سینک و اپن! 🙃 . دیشب در یه اقدام خیلی جسورانه لیوان آبش رو که البته شیشه‌ای هم بود برد و گذاشت نزدیک سینک! با فاصله‌ی میلی متری از لبه‌ی کابینت که می‌تونست تو یه حرکت بیفته و تمام... 😱 . فوری بابایی بلند شد که لیوان رو بگیره و من خوشحال شدم که گل پسرم⁦👦🏻⁩ داره کارهای خودشو انجام می‌ده☺️ . با خودم گفتم پسرم چقدر دوست داره کمک کنه ولی نمی‌تونه! . یه لحظه خودمو جای پسر یه ساله‌م گذاشتم، با اون قد و توان و زبان الکن و دنیای کوچیک خودش... چی می‌فهمه از دنیای ما؟ و چیکار می‌تونه بکنه با اون توان و فهم کمش، که می‌خواد کمک ما باشه؟🤔 . شاید از دید ما اگه هیچ کاری نکنه و بشینه یه جا بهترین کمکه!😏 ولی وقتی می‌رم تو نقش پسرم، دوست دارم هر کاری بکنم و فکر هم می‌کنم درسته و کمک کردم!😏 . مثلا؛ ⁦👈🏻⁩وقتی مثل مامان غذاهای تو بشقاب رو انقد هم می‌زنم که می‌ریزه بیرون🍛 👈یا وقتی شعله گاز رو براش کم و زیاد می‌کنم، خاموش می‌شه یا زیاد می‌شه و غذا می‌سوزه🍘 👈یا وقتی مثل بابا پیچ‌گوشتی برمی‌دارم و می‌زنم به اسباب بازیم 🔨 که کار کنه ولی می‌شکنه! و... دوباره که تو نقش خودم قرار می‌گیرم، می‌بینم که ما آدم بزرگا نسبت به بچه‌ها چقد توانمندیم، چقدر می‌فهمیم و اشراف داریم به محیط پیرامونمون، انگار کلا دنیامون متفاوته🙂 . ولی کوچولوهامون یه دید از پائین، کوچیک و محدود دارن و یه فهم خیلی محدودتر نسبت به دنیای پیرامونشون. . به همین نسبت، فهم ما هم کوچیک و محدوده نسبت به حقیقت عالم🤔 و البته در تلاشیم با همین فهم محدود و ناقصمون یه کمکی بکنیم و اثر مثبتی به جا بذاریم😉 . درحالیکه اگه یه کم رشد کنیم و از حقیقت عالم چیزهایی بفهمیم، شاید به این فهم ناقص و این تلاش‌های الانمون بخندیم😁 . (کاش خدا فهم و درک و روحمون رو وسعت و عمق ببخشه تا واقعا مثل آدم بزرگ‌های حقیقی عالم رفتار کنیم😊) . . #ف_قربانی #سبک_مادری #عارفانه‌_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

16 اردیبهشت 1399 17:28:43

0 بازدید

madaran_sharif

. #ه_محمدی (مامان#محمد ۴ سال و ۴ ماهه و #حسین ۱.۵ ساله) مدت‌ها بود که با خواب بعد از ظهرم چالش داشتم. دلم می‌خواست حذفش کنم؛ ولی نمی‌تونستم و به شدت وابسته‌ش بودم. موقع خوابوندن پسرم، بی‌اختیار خوابم می‌گرفت و حداقل ۱.۵ ساعت از طلایی‌ترین وقت‌هام (که موقع خواب بچه‌ها باشه) از دست می‌رفت. تا اینکه مدتی پیش، از یک دکتر متخصص طب ایرانی شنیدم که از نظر طب سنتی خواب بعد از ظهر (خصوصاً برای مزاج‌های سرد) مضره و لازمه حذف بشه. مصمم شدم که خواب بعد از ظهرمو حذف کنم.✌🏻 اوایل وقتی ساعت خواب همیشگی‌م می‌رسید، به شدت بهم فشار می‌اومد و اگه می‌خواستم بشینم و کتابی چیزی هم بخونم، در جا خوابم می‌برد. ولی کم‌کم بهتر شد.👌🏻 راهکارم این بود که موقع خواب آلودگی، پا می‌شدم و تو خونه پیاده‌روی و ورزش می‌کردم. و یا یه کتابی که خیلییی جذاب بود، (مثل کتاب تنها گریه کن) برمی‌داشتم می‌خوندم و خواب از سرم می‌پرید.😁 و گاهی این دو تا هم‌زمان بود. هم پیاده‌روی و هم خوندن کتاب. اینجوری با یه تیر سه نشون می‌زدم.😉✌🏻 👈🏻ورزش 👈🏻مطالعه 👈🏻نخوابیدن! از طرفی، دیگه حساسیتم رو روی خواب پسر بزرگترم تقریباً از بین بردم و اغلب اوقات دیگه برای خوابیدنش خودمو به خواب نمی‌زنم. خداروشکر اونم حساسیتش به اینکه «حتماً مامان بخوابه، بعد من» هم از بین رفته. و الان گاهی خودش از خستگی بدون من می‌ره می‌خوابه. گاهیم هیچ‌جوره خوابش نمیاد🤷🏻‍♀️ و با تلویزیون و... سرگرم می‌شه تا داداشش از خواب پاشه. الان مدتیه که این کارو شروع کردم و الحمدالله نتایج خوبی گرفتم و تقریباً به نخوابیدن عادت کردم. بعضی موقع‌ها می‌شه که غفلت می‌کنم و یکی دو روز که بعدازظهر می‌خوابم (مثلاً به توجیه اینکه خوابم کم بوده) از عادت همیشه در میام و روزهای بعد کارم سخت‌تر می‌شه و خواب بیشتر بهم فشار میاره.🥱 من با این روش تونستم یکی دو ساعتی بعد از نماز صبحم بیدار بمونم. تو این زمان هم در حال پیاده‌روی (اگه بشینم، خوابم می‌گیره 🤦🏻‍♀️)، مرور حفظ قرآنم رو انجام می‌دم و اگه شد کتاب داستانی می‌خونم و بازم اگه شد کارهای مطالعاتی دیگه می‌کنم. البته دو ساعتی هم تا بیدار شدن بچه‌ها می‌خوابم که سرحال باشم. خواب قیلوله، می‌شه گفت بهترین نوع خواب روزه. ولی من نمی‌تونم از این استفاده کنم. چون یکیش میاد رو سرم می‌شینه و تو دماغم چنگ می‌ندازه، و اون یکی بدون وقفه آژیر می‌کشه «ماماااان بیدار شو»🙄😁 #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

23 تیر 1401 13:44:39

11 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_سوم . #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹ و ۶ و ۳ ساله) . پسرم تا یک ماهگی‌ش نمی‌تونست مستقیم شیر بخوره. باید با رابط بهش شیر می‌دادم. همه‌ی سعیم رو کردم که به شیر مادر عادت کنه و بهش شیرخشک نمی‌دادم. خیلی سخت بود ولی خداروشکر تلاش‌هام نتیجه داد و بعد از یک ماه درست شد. . بعدش البته دل‌دردها و شب‌بیداری‌هاش سرجاش بود. یه مقدار روحیه‌م ضعیف و شکننده شده‌بود. بعد دو سه ماه که پسرم جون گرفت و شیرین‌کاری‌هاش شروع شد، حال منم خیلی بهتر شد. . کارای دفاع پایان‌نامه‌م هم مونده‌بود و دیگه خیلی وقتی برای افسرده‌شدن نداشتم.😁 کم‌کم برگشتم سر کارای درسی‌م. . از زمانای خوابش استفاده می‌کردم تا کارامو انجام بدم. برای درسام یا کارهای پایان‌نامه، گاهی لازم بود برم دانشگاه. خانواده‌هامون شهرستان بودن و دوست نداشتیم توی اون سن بچه رو مهد بذاریم. همسرم می‌موندن خونه و پسرمون رو نگه‌می‌داشتن و خداروشکر تو مراحل مختلف تحصیلم مشوق و همراهم بودن.🌺 . نهایتا توی همون مدت مرخصی زایمانم و بعدش توی تابستون، کارای پایان‌نامه‌م رو تموم کردم و وقتی پسرم یک سالش بود، دفاع کردم. . اوایل بارداری، خیلی نگران بودم که حالا درسم چی می‌شه و اصلا می‌تونم ارشدم رو با بچه‌ی کوچیک تموم کنم یا نه! خیلی برای خودم بزرگ و سختش کرده‌بودم. بعد که تموم شد، دیدم اونقدرم که فکر می‌کردم، سخت نبود و جای نگرانی نداشت. حالا یه وقفه‌ای افتاد و یک سال دیرتر شد. ولی تاثیر خاصی توی روند کلی زندگی‌م نذاشت. . برنامه‌ی اون یک سال آخر ارشدم، خیلی فشرده بود. توی بچه‌داری هم از قبل تجربه‌ای نداشتم و خودش یه پروژه‌ی سنگین بود برام. برای همین بعد ارشدم، تا یه مدت دوست داشتم استراحت کنم.😊 کتاب‌های تربیتی و کتابای مربوط به مراحل رشد جسمی و ذهنی بچه‌ها رو می‌خوندم. . دوست داشتم بدونم پسرم توی هر سن، چه مهارت‌هایی کسب می‌کنه و چه بازی‌ها و کارهایی برای رشد و تربیت بهترش می‌تونم انجام بدم. قصه هم گاهی براش می‌گفتم اما خیلی اهلش نبودم و بلد هم نبودم. در عوض، همسرم خیلی براش قصه می‌گفتن. قصه‌های خوبی بلد بودن و اگرم بلد نبودن، همون موقع یه قصه می‌ساختن و با آب‌و‌تاب تعریف می‌کردن. . رابطه‌شون خوب بود و خیلی باهم بازی می‌کردن. همسرم به خاطر شرایط درس و کارشون، اکثرا از صبح تا ۸ یا ۹ شب بیرون از خونه بودن. به جاش اون یکی دو ساعت آخر شب رو با کیفیت براش وقت می‌ذاشتن و جبران می‌کردن. شوهرم بچه‌دوست بودن و روابطمون بعد به دنیا اومدن پسرمون خیلی بهتر شد. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

22 دی 1399 16:03:59

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #ه_محمدی (مامان #محمد ۲ سال و یازده ماه، و #حسین ۱.۵ ماهه) . تازه فهمیده بودیم یه نینی تو دلم دارم. هنوز از جنسیتش خبر نداشتیم. هر از گاهی از محمد می‌پرسیدیم آبجی می‌خوای یا داداش؟ و اونم که کلا با این مفاهیم ناآشنا بود، می‌گفت عممم ما هم می‌خندیدیم. نگو واقعا داشت برای بچه‌هاش، دنبال عمو می‌گشت😂 . بارداری خیلی متفاوتی با محمد رو سپری کردم. تو بارداری اولم، می‌شه گفت همه‌ش خواب بودم!!! یه زن تنها تو خونه، که تازه درس دانشگاهشم تموم کرده و کار دیگه‌ای نداره، و وقتی شوهرش می‌ره سر کار، کاری به جز خواب براش تعریف نشده!!! . چقدر خسته شده بودم از اون همه خواب!! . همه از اینکه نمی‌تونن با بچه بخوابن می‌نالن. منم می‌نالم🤣 ولی بعد اون تجربه‌ی بارداری اول، قدرشو هم می‌دونم.😁 . تو بارداری دومم، نظم زندگیم خیلی بهتر شد. (هرچند هنوزم نامنظمه نسبتا😅) بعد نماز صبح، دو ساعتی روی پروژه‌ای که گرفته بودیم، کار می‌کردم و بعد یکی دو ساعتی تا بیدار شدن محمد می‌خوابیدم. بعد اون با صدای محمد که می‌گفت جیش، از خواب پا می‌شدم😅 (مامانا می‌دونن که جیش بچه، شوخی بردار نیست و همچین خوابو می‌پرونه که هزار تا تصمیم و اراده نمی‌تونه) و صبح دونفری‌مون آغاز می‌شد. . . همیشه با خودم فکر می‌کردم باید مامان دومی بودن، راحت‌تر باشه. چون کلللی تجربه سر اولی کسب می‌کنی. همینطورم بود. یه جورایی، بعد یه دور بازی کردن، می‌دونستم تو هر مرحله چه اتفاقاتی در انتظارمه.😙 . اصلا انگاری خودمم با بزرگ شدن محمد، یه مرحله‌ رشد کرده بودم و بزرگتر شده بودم. . دیگه به نوزادم، به چشم «یکی از بچه‌هام» نگاه می‌کردم. در نتیجه خودمو وقف اون نمی‌کردم و به بقیه‌ی کارام هم بهتر می‌رسیدم. چون باید برای «بچه‌ی دیگه‌م» هم ناهار می‌پختم و غذا می‌دادم و بهش رسیدگی می‌کردم. در نتیجه یه قدرت روحی هم درونم حس می‌کردم. . یه راحتی دیگه مامان دومی بودن، اینه که با دیدن شیرین‌کاری های آقامحمد، تحمل سختی‌های نوزادی آسون‌تر می‌شه! چون تو تصورم ۲ ۳ سال بعد حسین آقا رو می‌بینم که اونم ان‌شاالله مثل داداشش شیرین می‌شه.😉😊 . خلاصه خیلی از مسائلی که با اومدن بچه‌ی دوم پیش میاد، تکراریه! و قبلا نمونه سوالشو دیدی!! ولی بعضیا هم سوالات جدید و ترکیبی اند که باید حلشون کنی. مثل حسودی نکردن بچه‌ی اول!! نظرتون چیه در این مورد؟ . . #روزنوشت_های_مادری #بچه_دوم #نینی_جدید😍 #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #ه_محمدی (مامان #محمد ۲ سال و یازده ماه، و #حسین ۱.۵ ماهه) . تازه فهمیده بودیم یه نینی تو دلم دارم. هنوز از جنسیتش خبر نداشتیم. هر از گاهی از محمد می‌پرسیدیم آبجی می‌خوای یا داداش؟ و اونم که کلا با این مفاهیم ناآشنا بود، می‌گفت عممم ما هم می‌خندیدیم. نگو واقعا داشت برای بچه‌هاش، دنبال عمو می‌گشت😂 . بارداری خیلی متفاوتی با محمد رو سپری کردم. تو بارداری اولم، می‌شه گفت همه‌ش خواب بودم!!! یه زن تنها تو خونه، که تازه درس دانشگاهشم تموم کرده و کار دیگه‌ای نداره، و وقتی شوهرش می‌ره سر کار، کاری به جز خواب براش تعریف نشده!!! . چقدر خسته شده بودم از اون همه خواب!! . همه از اینکه نمی‌تونن با بچه بخوابن می‌نالن. منم می‌نالم🤣 ولی بعد اون تجربه‌ی بارداری اول، قدرشو هم می‌دونم.😁 . تو بارداری دومم، نظم زندگیم خیلی بهتر شد. (هرچند هنوزم نامنظمه نسبتا😅) بعد نماز صبح، دو ساعتی روی پروژه‌ای که گرفته بودیم، کار می‌کردم و بعد یکی دو ساعتی تا بیدار شدن محمد می‌خوابیدم. بعد اون با صدای محمد که می‌گفت جیش، از خواب پا می‌شدم😅 (مامانا می‌دونن که جیش بچه، شوخی بردار نیست و همچین خوابو می‌پرونه که هزار تا تصمیم و اراده نمی‌تونه) و صبح دونفری‌مون آغاز می‌شد. . . همیشه با خودم فکر می‌کردم باید مامان دومی بودن، راحت‌تر باشه. چون کلللی تجربه سر اولی کسب می‌کنی. همینطورم بود. یه جورایی، بعد یه دور بازی کردن، می‌دونستم تو هر مرحله چه اتفاقاتی در انتظارمه.😙 . اصلا انگاری خودمم با بزرگ شدن محمد، یه مرحله‌ رشد کرده بودم و بزرگتر شده بودم. . دیگه به نوزادم، به چشم «یکی از بچه‌هام» نگاه می‌کردم. در نتیجه خودمو وقف اون نمی‌کردم و به بقیه‌ی کارام هم بهتر می‌رسیدم. چون باید برای «بچه‌ی دیگه‌م» هم ناهار می‌پختم و غذا می‌دادم و بهش رسیدگی می‌کردم. در نتیجه یه قدرت روحی هم درونم حس می‌کردم. . یه راحتی دیگه مامان دومی بودن، اینه که با دیدن شیرین‌کاری های آقامحمد، تحمل سختی‌های نوزادی آسون‌تر می‌شه! چون تو تصورم ۲ ۳ سال بعد حسین آقا رو می‌بینم که اونم ان‌شاالله مثل داداشش شیرین می‌شه.😉😊 . خلاصه خیلی از مسائلی که با اومدن بچه‌ی دوم پیش میاد، تکراریه! و قبلا نمونه سوالشو دیدی!! ولی بعضیا هم سوالات جدید و ترکیبی اند که باید حلشون کنی. مثل حسودی نکردن بچه‌ی اول!! نظرتون چیه در این مورد؟ . . #روزنوشت_های_مادری #بچه_دوم #نینی_جدید😍 #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن