پست های مشابه
madaran_sharif
. داشتم تو پيجای خارجکی😁😎 میگشتم ببینم خانوادههای پر جمعیت اون ور آبی چهجوری روزگار ميگذرونن؟😅 . . بهبه😍 چه شیک و مجلسي!😎😋 چه تميييزززز! بچه هم انقدر تمیز میشه آخه؟! 😯😒 اکثرا لباسهای بچهها سته، دخترا👧🏻 مثل هم، پسرا👦🏻 هم مثل هم، حتي با پدر👨🏻 و مادراشون👩🏻 ست میکنن و عکس دلبر میگیرن ميذارن اينستاگرام.😒😑 . ده دوازده نفر به ترتیب قد میایستن کنار هم، ترتیب سن و قدشون هم کاملا مرتبه! معمولا کنار دیوار یا راه پله هم عکس میگیرن!😄 . خلاصه که جو ما رو گرفت و گفتیم یه عکس مجلسي از پسرا بگیریم بذاریم اينستا!😂😁 و این شد که میبینید😬😕😅 . . پ.ن۱: هیچوقت جو گیر نشید! لاکچری بازیهای فضای مجازی کیلو چند؟! راحت بگير، حالشو ببر.😉😜 . پ.ن۲: ما نمیتونیم زیاد بچه بیاریم😞😢 چون راه پله نداریم تو خونهمون که کنارش عکس بگیریم!😝😂 . پ.ن۳: خيليم شلوارای پسرام قشنگن😏زیبا، جادار، مطمئن😅 خیلی هم در راستای ترویج بچهدار شدنه... الان شما دلت نخواست ۴ تا پسر داشته باشی همه اینجوری تیپ بزنن؟!😂😝 . . #نیاز_کاذب #بهانه #شلوار_کردی #طنز_مادرانه #پ_بهروزی #مادران_شریف_ایران_زمين
07 تیر 1399 17:14:54
0 بازدید
madaran_sharif
. #ط_اکبری . "اوصیکم بتقوی الله و نظم امرکم" . عجیبه ها واقعا! امام علی (ع) چرا انقدر روی نظم تاکید داشتن بین اینهمه فضائل؟! اونم تو وصیتنامه! یعنی حرف آخر✋🏻 . ترم اول درس خوندن🤓 با دوتا بچه کوچولو👦🏻👶🏻 تموم شد و آخرین پروژه رو هم ارائه کردم. ترم تابستون برنداشتم یه کم نفس بکشم (بکشیم!👶🏻👦🏻🧕🏻🧔🏻👵🏻👴🏻) . البته بیکار که نبودم.😃 ماشاءالله دوتا وروجک و برنامهی سراسر بازی و ریخت و پاش و بشششور بسسساب و بپز و بخورون و... . یه هفته نگذشت که احساس بدی بهم غالب شد! - باز چته؟!🤨 از چی ناراضی ای؟! از در و دیوار؟ نمیتونی بیرون بری دلت گرفته؟! -- نمیدونم شاید! الحمدلله خونه حیاط داره😃 خب بریم بازار گل،🌸🌼🌻🌺🌹 چقدر خوبه😍 . یه هفته بعد...😑 مرضم اون نبود.🙊 یک ماهی طول کشید تا فهمیدم ای بابا من برنامهی منظم و هدفمندی ندارم.🤔 دچار روزمرگی شدم.😞 . به بعضی کارهای اولویتدار نمیرسیدم،😑 یه کارایی یادم میرفت، خصوصا در مورد کفش و لباس بیرون که همیشه موقع بیرون رفتن یادشون میافتم🙈 (شستشو، دوخت و دوز و...) بعضی روزا یه کارای بدون اولویت یا حتی غیرضروری جای کارهای مهمو گرفته بود! به بعضی کارهای مهم اصلا فکر نکرده بودم! چه برسه عمل!🙊 به بهانهی اینکه بچهها که نظم تو کارشون نیست، منم خودمو زدم به کوچهی عمر چپ😅 سرم شلوغه خب نمیرسم!😒 واقعا نمیشد برسم؟!🤔 . با جناب همسر صحبت کردم. (الهی که این در گفتگو برای همه زوجین، همیشه، باز بمونه) مروری هم روی برنامهها و اولویتها از نگاه ایشون کردم... دوباره رفتم سراغ دفتر برنامه😃 که در گوشهی پستو، مدتی چشم انتظار من بود.☺️ دفتر برنامه! و ماادراک مالدفتر برنامه🤨 . توضیحات کاربردی در پست بعدی😊 . #ط_اکبری #هوافضا90 #روزنوشت_های_مادری #روزمرگی #تجربه #دفتر_برنامه #مادران_شریف
15 بهمن 1398 16:41:55
0 بازدید
madaran_sharif
. شروع سال نوی میلادی ۲۰۱۹🎄 هلند بودیم. . هوا شدیدا سرد🥶 بود و پسرم مریض🤧 شد، تجربه جالبی برامون نبود😒 . برای تعطیلات امسال، تصمیم گرفتیم از فرصت استفاده کنیم و سری به خانوادهها بزنیم.😍👨👩👧👦 . یک ماهی که ایران بودیم خيلی پرماجرا بود... ماجراهایی که برای ما خیلی چیزها رو یادآوری، و بعضی از میثاقها رو در قلبمون محکمتر کرد.❣️ . از روزی که پامون رو توی هلند گذاشته بودیم، نیتی جز برگشتن نداشتیم. برگشتن و ساختن ایرانی آبادتر با علم و توانی بیشتر💪🏻 . و این هدف رو مدام برای خودمون تکرار میکردیم... . وقتی دوستان دیگهای رو میبینیم که اینجا موندگار شدند، به خودمون یادآوری میکنیم چه چیزهای با ارزشی در کشورمون💖 داریم، و کشورمون هم چقدر به ما نیاز داره... . یادآوری برای اینکه، رفاه دنیایی اینجا، ممکنه ته دل هرکسی رو قلقلک بده... خونه🏠، ماشین🚙 و همهی حداقلهای مادی فراهمه. . . بعد از حدود یکسال و نیم که از آخرین زیارتمون میگذشت، امام رضا جانمون، ما رو به حرم امن خودش دعوت کرد.💖😢 . روز ورود ما به مشهد، مصادف شد با تشییع با شکوه و میلیونی حاج قاسم❤😢 . شهادت #حاج_قاسم مثل یک تندباد، پردهها رو، از روی حقایق عالم کنار زد. . و اینجا بود که یک بار دیگه خیلی از چیزها برای من یادآوری شد.💗 . عظمت کشورم🇮🇷 عظمت کسانی که زندگیشون رو، فدای آرامش ما کردند🌷 و دِینی که تا آخر عمر به گردن تکتک ماها هست... . . بعضی احساسات بیان کردنی نیست و فقط حس کردنی است. . اثر خون #شهید🥀... تو رو فرا میخونه به رنج و سختی ظاهری، که در عمق آن #لذتی_وصف_نشدنی است💟 لذتی برتر از تمام لذات مادی... . و کسی که اون رو نچشیده یا درک نمیکنه، به تو برچسب دیوانه میزند... . کما اینکه زدند... هرکس تصمیم ما مبنی بر برگشتن رو میشنید، با نگاهی عاقل اندر سفیه نگاهمان میکرد.😕🙄 . و کاش مصداق کلام امیرالمؤمنین✨ باشیم؛ جایی که درباره متقین میفرمایند: . یَقولُ لَقَد خُولِطوا؛ وَ لَقَد خالَطَهُم اَمرٌ عَظيم مىگویند آنها دیوانهاند؛ در حالیکه امرى عظيم آنان را بدین حـال درآورده... 💟 . و همهی اینها باعث شد محکمتر از قبل💪🏻، قدم برداریم✊🏻... برای هر وظیفهای که به عهدهی ماست... برای هر نوع جهادی که در حال انجامش هستیم... . میخواد مادری🤱🏻 کردن باشه، یا درس👩🏻🎓 خوندن، تحقیق💻 کردن، و یا هر نقش دیگهای که بر عهدهی ماست... . . و این داستان ادامه دارد... زندگی همچنان جاریست....💦 . . #ز_م #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_پایانی #مادران_شریف_ایران_زمین
16 فروردین 1399 17:12:40
0 بازدید
madaran_sharif
#م_زادقاسمی (مامان #فاطمه_سادات ۱۷ ساله، #سیده_ساره ۱۲ ساله، #سید_علی ۸ ساله و #سید_مهدی ۵ ساله) #قسمت_چهاردهم فاطمه که کلاس اولی شد، براش مدرسه دولتی رو انتخاب کردیم، کلاس اول که تموم شد، نقل مکان کردیم به یه شهرک تو قم، یه مدرسه بسیار عالی و غیر دولتی ولی شبه دولتی داشت، با هزینه کم و جمعیت زیاد و برنامه آموزشی تربیتی خوب و تا اون سال، تنها مدرسه شهرک بود. برای فاطمه روزهای بسیار به یادماندنی در اون چند سال رقم خورد. ولی وقتی از اون شهرک خارج شدیم احساس کردیم که بچمون خیلی ایزوله بزرگ شده.😐نمیتونه دنیای واقعی رو راحت هضم کنه! مثلا دیدن آدمهای بدحجاب اصلا براش قابل درک نبود و فکر میکرد بدیهیه که همه باید حجاب رو دستور خدا بدونن و رعایت کنن! ماجرا با حرف زدن و مشاوره هم حل نشد. با مشورت، تصمیم گرفتیم که ادامهی تحصیل دخترم تو یه دبیرستان دولتی پایین شهر باشه. تصمیم سادهای نبود، خیلی برام سخت بود، و از من سخت تر برای دخترم بود.😞 دو ماه اول خیلی اذیت شد و من باهاش همراه بودم و حرفاشو میشنیدم و کمکش میکردم که بتونه با موقعیت جدید خودشو وفق بده و فاطمه تونست آرام آرام ارتباط بگیره.😊 تونست آدمای مختلف با عقاید مختلف رو درک کنه و باهاشون زندگی کنه.☺️ دو سال بعد هم اومدیم تهران، و الان تو یه مدرسه دولتی ولی با یه محیط خوب داره ادامه تحصیل میده.👌 ساره سادات هم از کلاس دوم تا الان مدرسه دولتی بوده، اما الان به خاطر شرایط خاص دوران نوجوونی و تفاوتهای زیادش با فاطمه سادات، به نظر میاد اگه بشه یه محیط مناسبی از گروه همسالان رو پیدا کنیم خیلی اولویت داره.👌 و در حال تحقیق برای انتخاب مدرسه در متوسطه اول هستیم. چون احساس میکنم برای طی کردن دوران شیرین نوجوونیش به کمک نیاز دارم.🙈 دنبال این هستیم که مربی های پرورشی خوبی داشته باشه که نوجوانی ساره سادات انشاءالله با موفقیت بگذره.🤲 چون چیزی که تو مدرسه دولتیش تجربه کردیم این بوده که برای فوق برنامههایی حتی مثل نماز که زمان نماز رو توی مدرسه هستن، تشویق و برنامه ویژهای وجود نداشته و دختر ما تو این برهه از زندگیش به این تشویقها از طرف محیط آموزشی نیاز داره. پسرم هم یه مدرسه دولتی معمولی درس میخونه و الحمدلله راضی هستم.😊 با اینکه کلاسشون ۴۰ نفر دانش آموز داره ولی آموزش رو جدی گرفتن.👌 بچه هم سالهای ابتدایی به لحاظ تربیتی تحت تاثیر خانوادهست و انشاءالله جای نگرانی نیست.😊🤲 در مجموع یکی از ملاکهای ما برای انتخاب مدرسه دولتی یا غیردولتی شرایط بچهها هم بوده. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
10 اسفند 1400 15:57:25
3 بازدید
madaran_sharif
. #پ_وصالی (مامان #امیرعلی ۱۰ ماهه) . او که در شش ماهگی باب الحوائج میشود، گر رسد سن عمو حتما قیامت میکند... . میخوام بهش شیر بدم، شیر نمیخواد، پس میزنه. 😔 با عجله یه تیکه نون میدم دستش به امید اینکه شاید آروم بگیره، تیکه نون رو هم پس میزنه... گریهاش شدت میگیره. 😞 کلافه میشم هیچ کاری از دستم برنمیاد. 🤯 به هقهق میافته، هر کاری میکنم آروم نمیشه. لیوان آب رو نزدیک لباش میبرم، مثل کویری که به آب رسیده آب میخوره. یادم میآد از صب بهش آب ندادم. 🥺🥺 به یاد صحرای کربلا اشکام جاری میشن. 😭 . بمیرم برای دلت رباب بمیرم برای تشنگیت علی اصغر. 😭😭 . آدم گاهی تا مادر نشه درد گریه بچه رو نمیفهمه. آدم گاهی تا مادر نشه نمیدونه اینکه پدر با بچه بره و بیبچه برگرده یعنی چی... . . #سبک_مادری #مادرانه_های_محرم #مادران_شریف_ایران_زمین
05 شهریور 1399 16:47:15
0 بازدید
madaran_sharif
. #ه_محمدی (مامان #محمد ۳.۵ساله و #حسین ۸ماهه) کمتر از دو ماه پیش بود که خانوادگی درگیر کرونا شدیم. خیلی بدحال شده بودم و حتی حال و حوصلهی بچهها رم نداشتم. اون مدت همسرم از بچهها نگهداری میکرد. خدا لطف کرد که ایشون خفیف گرفتن و مثل من از پا نیفتادن... خانوادهی همسرم تو اون روزا خیلی به دادمون رسیدن. از غذا و دمنوش و آبمیوه آوردن و دارو گرفتن تا حتی نگهداری بچهها؛ چند روزی شد که بچهها رو میسپردیم دست عموشون و پیگیر درمان من میشدیم. خانوادهی عموشون، قبل ما گرفته بودن و بهبودی نسبی پیدا کرده بودن. از طرفی مادرشوهرم هم درگیر شده بودن و بیمارستان بستری بودن و خواهر و برادرهای همسرم، پیگیر درمان ایشون هم بودن... روزهای سختی بود برامون. به خاطر داروها، یه مدتی به حسین شیرخشک دادیم و بعد که میخواستم شیر خودمو بدم، خیلییی کم شده بود.😢 دیگه شیر خشکم نمیخورد. وقتی میدیدم هرچی میخوره، سیر نمیشه دلم میگرفت... خدا رو به اسم یا رازق الطفل الصغیرش صدا میزدم و به یاد حضرت رباب میافتادم... چه میکشیدی وقتی علی اصغرت گرسنه بود و شیری نداشتی... یا رازق الطفل الصغیر یا راحم الشیخ الکبیر... خدایا مادرشوهرم رو خودت شفا بده... یا جابر العظم الکسیر... خدایا این همه مریض بدحال تو بیمارستانا هست... خودت مریضیهاشون رو درمان کن... به لطف خدا اون روزها گذشت... و همه سلامتیمون رو به دست آوردیم. درواقع خدا بهمون عمر دوباره داد، بلکه بهتر زندگی کنیم. وقتی حالم بهتر شده بود و میتونستم سر و صدا و اذیت بچهها رو تحمل کنم، چقدر خدا رو شکر کردم. تو ایام بیماری، از خدا خواسته بودم منو مادر بهتری برای این بچهها قرار بده. کمکم کنه انسانهای خوبی تربیت کنم و تقدیم اسلام کنم... از خدا میخواستم سلامتیمونو بده، تا دغدغهی جسم بیمار خودمون و خانوادهمون رو نداشته باشیم و بتونیم درد اسلام و انسانهای دیگه رو داشته باشیم. مادرشوهرم که از بیمارستان مرخص شد، هنوز نیاز به دستگاه اکسیژن و مراقبت داشت. هر روز و هرشب، یکی از بچههاش پیشش بودن تا مراقبش باشن... زحمتی که پدر و مادر شوهرم تو جوانی کشیدن و ۷ تا فرزند بزرگ کردن، حالا تو این ایام سختی، هم به داد ما رسیده بود و هم به داد خودشون. و من حس میکردم به خاطر این همدلی و همیاری، چقدر خداوند با نظر رحمتش به این خانواده نگاه کرد. پ.ن: برای شفای همهی مریضا، مخصوصا کروناییها، صلواتی ختم کنیم. #کرونا #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
01 شهریور 1400 15:58:50
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. (مامان #علی آقای ۳سال و نیم و #فاطمه خانم ۲سال و ۴ ماهه) . من امسال یه جورایی روزهاولی محسوب میشم. 😅 . بعد از ۴ سال بارداری و شیردهی پشت هم، باید روزه میگرفتم. اون هم توی روزهای بلند #هلند (حدود ۱۹ ساعت😰) . روز اول رو که گرفتم دیدم چقدر سخته…😣 گرسنه و تشنه و بیحال باشی، ولی با بچهها بازی کنی، ظرف بشوری، غذا درست کنی ، حتی درس بخونی...😑 . دلم میخواست بعد افطار تا سحر بیدار بمونم و روز رو بخوابم تا فشار روزهداری رو کمتر احساس کنم... اما نمیشه، بچهها ۷ صبح بیدار میشن و … 🤪 . دلم برای روزهای مجردی تنگ شدهبود...💔 وقتایی که شب تا سحر بیدار بودم، بعدشم نصف روز رو میخوابیدم و بقیهاش رو کتاب میخوندم و کارهای نشستنی که خداینکرده کمی سختم نشه.😉😅 . اما حالا... 😐🙄 تمام تلاشم رو باید بکنم که بازیهای هیجانی رو تبدیل به نشستنی کنم یا مواظب باشم داد نزنم و بداخلاقی نکنم و… که همیشه هم موفق نمیشم.🥴 . انگار وقتی انقدر گرسنه و تشنهای، یه لبخند و خسته نباشید گفتن، به همسرِ خستهتر از خودت هم سخت میشه چه برسه به تحمل بچه ها.🤯 . سالهای مجردی وقتی این 👇🏻 قسمت از خطبه شعبانیه را میشنیدم: . (أَیهَا النَّاسُ مَنْ حَسَّنَ مِنْکمْ فِی هَذَا الشَّهْرِ خُلُقَهُ کانَ لَهُ جَوَازاً عَلَی الصِّرَاطِ یوْمَ تَزِلُّ فِیهِ الْأَقْدَامُ. . ای مردم! هر کس از شما خُلق خود را در این ماه(رمضان) نیکو سازد، ازصراط، در روزی که قدمها بر آن میلغزد عبور خواهدکرد.) . با خودم میگفتم انقدرم سخت نیست حالا 😏 کسی باهام کاری نداشت که بخواهم بداخلاقی کنم. 😎 . اما الان قضیه فرق داره، همه با من کار دارن!😬 . وقتی موقعیتهای عصبانیشدن زیادتر برام فراهم میشه با خودم میگم شاید باید تلاش کنم مثل یه کلاس ورزش ببینمش که اگر مربی به من وزنه سنگینتر بده بیشتر ذوق میکنم و یعنی من قویترم!🤩💪🏻 . و رشد، یعنی اینکه زمینههای عصبانیت برات فراهم باشه و عصبانی نشی!😤 . شاید ماه رمضان مثل یه میدان مسابقه است که هر کس بتونه نشون بده چند مرده حلاجه... و جهاد من اینجا در میان خانواده است… . خانواده ای که پیامبر اکرم در موردش میفرمایند: . (بهترين شما كسى است كه براى خانوادهاش بهتر باشد و من از همهی شما براى خانوادهام بهترم) . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین #ز_منظمی