پست های مشابه

madaran_sharif

. #ط_اکبری (مامان #رضا ۶ساله، #طاها ۴/۵ساله، #محمد ۲ساله) . چندی پیش چند نفر از دوستانم رو بعد از مدت‌هاااا دیدم😍 همین‌طور که بچه‌ها بازی می‌کردن، نکته‌ای از محمد کوچولوی ما به نظر یکی از دوستانم رسید🔍 - چه جالب! محمد همه‌ی رنگ‌ها رو بلده😍 . از نظر خودم پنهان نمونده بود. نکات دیگه‌ای هم وجود داره❗️ شعر می‌خونه، لباساشو تا حدی خوبی خودش درمیاره و می‌پوشه، همممه جا دایره می‌کشه😁 با قیچی به حساب کاغذ و مقواها می‌رسه⁦👌🏻⁩ حقشو می‌گیره😃 و فتح قله‌های دیگه‌ای که اون دوتای دیگه دیرتر فتح کردند! . اما نکته‌ی مهم‌تر اینه که من برای تقویت این مهارت‌ها در این سن برنامه‌ی ویژه‌ای نداشتم! همه‌ش به یمن وجود دوتا #همبازی‌ست! #هم_گروهی در اجرای نمایش و کاردستی و ساخت عروسک‌های رنگی رنگی، #هم_کلاسی در کلاس سرود، قصه و نقاشی #هم_کلام در بحث و دعواهای کودکانه #هم_رزم در میدون کارزار علیه دشمن فرضی❗️ #همکار در اداره‌ی تخریب منابع طبیعی و مصنوعی😜 . البته ناگفته معلومه تا این قله‌ها فتح بشه کلی دره و صخره پشت سر گذاشته شده😉 . در کنار اینها برای حفظ و شکوفایی خلاقیتش بارها فضای بازیش رو جدا کردم و سعی می‌کنم پاسخ خیلی از سوالاتش رو از خودش بپرسم و نذارم تندی داداشا بهش جوابو برسونن❗️ . . پ.ن۱: بچه‌های تنها و حتی اون‌هایی که #فاصله_سنی زیادی با خواهر و برادر‌هاشون دارند، برای تقویت بعضی از مهارت‌ها، انگیزه و حوصله‌ی لازم رو ندارند❗️ مثلا رضا تا ۳ سالگی هیچ رغبتی به نقاشی و حتی خط‌خطی نداشت و تدابیر من کارساز نبود😐 ولی محمد از مدت‌ها پیش هر بار می‌بینه داداشا نقاشی می‌کشن و می‌زنن به در و دیوار سریع خودش دست به کار می‌شه تا #خلق_اثر کنه! وجود #همبازی در خانه بخش زیادی از بار فکری و عملی مادر رو در این زمینه کم می‌کنه😉 . پ.ن۲: همه‌ی بچه‌ها حتی خواهر برادرها ویژگی‌ها و روحیه‌ی #منحصر_به_فرد دارند و نمی‌شه و نباید اون‌ها رو باهم و بچه‌های دیگه، #مقایسه کرد! اما تأثیرات مثبت حضور خواهر و برادر همبازی، قابل انکار نیست⁦👌🏻⁩ . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

31 شهریور 1399 17:40:40

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_ششم #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹، ۶ و ۳ ساله) . پسر سومم که یه مقدار بزرگ شد و از آب و گل در اومد، تصمیم گرفتم یه سری کارها برای تقویت روحی و جسمی خودم انجام بدم.🤩 . یه کاری که خیلی بهش علاقه داشتم، پختن کیک و شیرینی بود. پسر سومم یک ساله بود که جدی‌تر رفتم سراغ این کار. البته از قبل هم علاقه داشتم و گاهی کیک یا قطّاب درست می‌کردم.😋 از طریق صفحات مجازی، کیک و شیرینی‌پزی حرفه‌ای رو یاد گرفتم و کیک‌های خوبی هم درست کردم. حتی چند باری هم دوستام سفارش دادن و براشون پختم. البته خیلی واسه سفارش گرفتن و کار جدی وقت نداشتم.☺️ . به فکر کلاس ورزشی هم بودم.🏃🏻‍♀ چون زیاد پشت لپ‌تاپ می‌نشستم، کمردرد و گردن‌درد داشتم و دنبال ورزش‌های اصلاحی بودم. وقتی شنیدم محل کارمون کلاس پیلاتس گذاشته، با اشتیاق ثبت‌نام و شرکت کردم.🙃 صبح زود تا بچه‌ها خواب بودن، می‌رفتم و بعد از یکی دو ساعت برمی‌گشتم. چند وقت بعد چون راهش دور بود، ترجیح دادم یه کلاس ورزشی نزدیک خونمون برم که شهرداری برگزار می‌کرد و بعدازظهرها بود. باز هم تا بچه‌ها خواب بودن، می‌رفتم و ۲ ساعته میومدم. . در غیاب من اگرم بیدار می‌شدن، مسئولیتشون‌ با داداش بزرگه بود و می‌دونستن باید به حرفش گوش بدن.👦🏻 البته متاسفانه از اسفند پارسال به خاطر کرونا تعطیل شد و خیلی حیف شد که نتونستم ادامه‌ش بدم. . حدوداً از یک سال پیش، یه کار پروژه‌ای مرتبط با صنایع رو هم شروع کردم. از اینکه کاری مرتبط با رشته‌م انجام می‌دادم، حس خوبی داشتم. این کار رو هم توی خونه انجام می‌دادم و جلسات حضوری‌ش کم بود.☺️ کار پژوهشی قبلیم رو هم تا حدی انجام می‌دادم و پیش می‌بردم.💪🏻 . همسرم که دیگه خودشون از دکترا فارغ‌التحصیل شده بودن، بهم پیشنهاد دادن که واسه کنکور دکترا ثبت‌نام کنم و بخونم.😍 . دوست داشتم رشته‌ی مدیریت آموزش عالی بخونم و چون رشته خودم نبود، باید بیشتر وقت می‌ذاشتم ‌و تلاش می‌کردم. اکثراً می‌رفتم توی اتاق و درس می‌خوندم، بچه‌ها هم بیرون با همدیگه بازی می‌کردن. از پرستار یا مهد کمک نگرفتم، فقط یه مدت کوتاهی مامانم اومدن پیشمون و کمکم کردن. تا قبل از اسفند منظم و با برنامه درس می‌خوندم اما بعدش که کنکور عقب افتاد، یه مدت درس رو رها کردم. یکی دوماه مونده به کنکور که قرار بود مرداد برگزار بشه، دوباره شروع کردم و نهایتاً رتبه‌م ۱۴ شد.🤩😍 . فکر می‌کنم به برکت حضور بچه‌ها بود که خدا کمکم کرد. چون رتبه‌م با میزان درس خوندنم، ‌جور در نمیومد.🤷🏻‍♀ . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

26 دی 1399 14:54:32

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_چهارم . من یه جدول هفتگی لازم داشتم برای یک ترم تحصیلیم. پس همه کارهای درسی و غیردرسی اون ترم که در طول هفته باید بهشون وقتی اختصاص می‌دادم رو لیست کردم؛ تمرین فلان درس، کلاس آنلاین، جلسه مجازی، پروژه، مطالعه آزاد کتاب و... تا جایی که میشد کامل و دقیق. . مرحله بعد زمان‌دهی به هر کار بود. اول کارهایی که حتما باید در زمان خواب بچه انجام بشه. از بین اون‌ها با کارهای زمان‌دار شروع کردم. مثلاً مباحثه فلان درس ۱ ساعت، فلان جلسه ۱.۵ ساعت. حتی برای مقرری هفتگی دوره مطالعاتیم هم سرعت مطالعه‌م رو اندازه گرفتم و تخمین زدم که چقدر زمان در هفته باید براش بذارم. اما بعضی کارها مثل پروژه یا یادگیری یه کار هنری ته ندارن و هرچی زمان بیشتر باشه بهتره. برای همین دیگه هر چی زمان از ۲۰ ساعتم باقی موند رو بین این‌ها تقسیم کردم. . مرحله بعد چیدن این کارها در جدول هفتگی‌ای بود که عکسشو می‌بینید، ساده و کار راه‌انداز! این جدول اجازه نمیده کاری جای کار دیگه رو بگیره و کاری روی زمین بمونه و به زمان‌های خالی نظم میده و ذهن رو از استرس این‌که حالا چی کار باید بکنم رها میکنه و... خلاصه خیلی به درد من می‌خوره. . جدول من همون‌طور که گفتم بر اساس زمان خواب بچه‌هاست. اینجا هم باز اول، کارهای زمان‌دار رو می‌ذارم تو جدول. مثلاً دوشنبه ساعت خواب بچه‌ها جلسه دارم یا شنبه مباحثه دارم. تو این مرحله شاید مجبور بشم یک روز در هفته ساعت خواب بچه‌ها رو تغییر بدم چون خواب بچه کمی منعطف‌تر از ساعت مثلاً جلسه کاری هست. اما معمولاً از دوستان و همکاران خواهش می‌کنم اونا اگه مشکلی ندارن برنامه‌شون رو با ساعت خواب بچه‌های من هماهنگ کنن. اگه هیچ‌کدوم نشد هم با روش‌هایی جلسه رو تو بیداری‌شون برگزار می‌کنم! . حالا نوبت کارهاییه که زمان ثابت ندارن ولی باید جای خاصی از جدول گذاشته بشن‌. مثلاً تحویل تمرین درسی موعد مشخص داره و باید حلش رو جایی از جدول بذارم که به موعدش برسه. این‌طوری میشه حتی با وجود تأهل و بچه داشتن نفر برتر دوره تحصیلی هم بشیم!😎 (جایزه‌م رو تو عکس دوم گذاشتم، خیلی کتاب ارزشمندیه) . حالا بقیه جاهای خالی جدول رو با کارهایی که موندن پر میکنم. مثلا یادگیری یه کار هنری برای من در طول هفته محدودیت زمانی نداره و هر جایی از روزای هفته می‌تونم بذارمش. . این‌ها نکاتیه که هرکس متناسب با کارهای خودش باید برنامه‌ش رو بالا و پایین کنه تا به حالت بهینه برسه. . ❗ ادامه مطلب رو در اولین کامنت دنبال کنید❗ . #روزنوشت_های_مادری #ف_جباری_برنامه_ریزی #مادران_شریف_ایران_زمین

11 فروردین 1400 16:35:51

2 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_هشتم . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) . درسم تموم شد و مشغول پروژه و مقاله توی کلینیکمون بودم. فکر می‌کردم داریم یه کار علمی و جهادی انجام می‌دیم.🤔 از اوایل بارداری سومم تا دو سالگی دخترم. طوبا اواخر سال ۹۴ به دنیا اومده بود. . سال ۹۶ نتیجه‌ی پذیرش مقاله‌هامون توی یه کنفرانس و ژورنال رسید. ولی کمی بعد فهمیدیم جناب استاد با کمک نتایج زحمات ما، از ایران مهاجرت کرده!😕 خیلی دلسرد شدم و به کلی عمران رو رها کردم و به شعر رو آوردم. . . چند ماه بعد تولد دختر سومم، از طریق برادرم، با مجموعه‌ی باشگاه طنز انقلاب آشنا و عضوش شدم که برام آغاز یه مسیر جدید بود. . شعرام قبل از ورود به باشگاه بیشتر تو فضای خانواده و همسر و فرزند بود و تا حدودی زمینه طنز هم داشت. مثلا این یک بیت از شعریه که برای تولد دخترم گفته بودم: آب و جارو گردگیری بچه‌داری پخت و پز شاه بیتی می‌سرایم لحظه‌ای فرصت کنم . . توی باشگاه کم‌کم به علاقه‌ی دوران نوجوانی یعنی سیاست، ناخونکی زدم و رفتم سراغ شعر طنز سیاسی.😉 بعد از چند ماه فعالیت، شدم دبیر بخش شعر باشگاه. فعالیت‌هام توی باشگاه خیلی مطابق با ذوق و استعدادم بود. . بیشتر کارها مجازی بود و البته جلسات حضوری و محفل عمومی ماهانه هم داشتیم که یکی از بخش‌های اصلیش شعرخوانی طنز بود.👌🏻 . بخش اصلی كارمون جذب و پرورش شاعران طنزپرداز بود. مدام با شاعرها در ارتباط بودیم و شعرهایی که از اونا می‌رسید رو نقد و چکش‌کاری می‌کردیم و اون‌ها رو برای استفاده در قالب‌های مختلف سایت و کانال‌ها و روزنامه و بعدها برنامه‌ی تلویزیونی آماده می‌کردیم. تقریبا برای هر روز هفته هم یه برنامه داشتیم چه آموزش و نقد چه سرودن بداهه جمعی و... . ولی شاید پرحجم‌ترین بخش کار سه چهار روز آخر قبل هر محفل عمومی طنز بود که کار تقریبا شبانه روزی می‌شد.😁 . کمی بعد فرزند چهارم رو باردار شدم و با این حال به کارم ادامه دادم. روزی که برای عمل باید می‌رفتم بیمارستان (فرورودین ۹۷) برای ده روز مرخصی گرفتم، ولی بعد از دو سه روز استراحت، مجددا به باشگاه برگشتم تا کارها عقب نمونه. چون خیلی به کارم علاقه داشتم و اثرگذار می‌دونستمش. . مي‌تونم بگم این کار که حالا دیگه با ۴ تا بچه داشتم پیش می‌بردم، خیلی سنگین‌تر بود از ارشد عمران با دو تا بچه😅 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

30 آذر 1399 16:39:33

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی (مامان محمد ۵ساله و علی ۳ساله) طبق معمول، بچه‌ها داشتن با هم بازی می‌کردن که دعواشون شد. علی قهر کرد و گفت دیگه باهات بازی نمی‌کنم.😤 محمد هم رفت تو اتاق و گفت منم دیگه باهات بازی نمی‌کنم.😒 علی: مامان بیا بازی کنیم. داداشو دیگه دوست ندارم. مشغول بازی شدم. کمتر از یک دقیقه بعد علی بلند شد رفت تو اتاق. داداش ببخشید🙄 دیگه به حرفت گوش می‌دم. دوست دارم با تو بازی کنم.🥰 از وقتی علی تونست بشینه و ارتباط برقرار کنه با داداشش، خیلی تدریجی و نامحسوس من از بازی‌ها کنار گذاشته شدم. از روزایی که برای لحظه به لحظه‌ش باید فکر می‌کردم و سرگرمی برای گل پسرا تدارک می‌دیدم که بیکار نباشن و بهونه نگیرن،🤪 رسیدم به روزهایی که باید حواسم باشه که خودمو قاطی بازی هاشون بکنم! وگرنه می‌بینم هفته‌ها گذشته و من اصلااااا باهاشون بازی نکردم.🤦🏻‍♀️ اون روزها اگه بهم می‌گفتن روزی می‌رسه که باید تو برنامه‌ت بنویسی «بازی با بچه‌ها» که یادت نره، باور نمی‌کردم! شاید بپرسید خب چه کاریه؟! وقتی خودشون مشغول بازی هستند چه اصراریه که حتما باهاشون بازی کنی؟ دلیلش اینه که دنیای بچه‌ها بازیه! و من تنها با هم‌بازی شدن باهاشون می‌تونم وارد دنیاشون بشم و هرتاثیری که می‌خوام روشون بذارم. بازی واقعا بازوی تربیته! یه بار علی زودتر خوابش برد و من و محمد مشغول بازی شدیم. بعد از مدت‌ها یه بازی دونفره با گل پسر. تفاوت رفتار محمد بعد از بازی مادرپسری مشهود بود. منتظر بود من کاری ازش بخوام و بدووو بره انجام بده تا منو خوشحال کنه. اوج ماجرا همین پریشب اتفاق افتاد. ۴ تایی مشغول بازی شدیم. یک ساعت بازی خانوادگی بعد از مدت‌های خیلی زیاد! و اتفاق بعدش خیلی خنده دار بود.😆 محمد خودجوش بلند شد و گفت مامان می‌خوام خونه رو جمع و جور کنم. بعدم دستمال بده گردگیری کنم! ظرفا هم می‌شورم! جارو چی؟ خونه جارو نمی‌خواد؟😂🤣 من و پدر در حالیکه سعی می‌کردیم نخندیم و عادی برخورد کنیم نظاره‌گر رفتار محمد بودیم! کل خونه رو مرتب کرد! و اجازه نمی‌داد علی کوچکترین بی‌نظمی ایجاد کنه! جالبه که علی هم دست به کار شد. خلاصه سرتونو درد نیارم. کار به جایی رسید که گفتم بذار تا تنور داغه نونو بچسبونم و خونه تکونی عید رو از نامرتب‌ترین کابینت آشپزخونه شروع کردیم!😜 اگه اون شب تا صبح ادامه پیدا می‌کرد، خونه تکونی‌مون تموم می‌شد! ولی حیف...که خوابیدیم و صبح دوباره برگشته بودن به حالت کارخانه!🤦🏻😭 حالا منتظریم دوباره فرصت پیش بیاد چهارتایی بازی کنیم تا بقیه کابینت‌ها هم مرتب بشه.😂 #مادران_شریف_ایران_زمین #بازی_بازوی_تربیت

22 دی 1400 15:31:55

1 بازدید

madaran_sharif

#ف_صنیعی (مامان #فاطمه ۷ ساله، #معصومه‌زهرا ۴.۵ ساله و #رقیه ۲ ساله) #قسمت_چهاردهم گاهی دو فنجان چای و چند حبه حرف دل، گاهی سپردن بچه‌ها به کسی و یه بیرون رفتن کوتاه دو نفره، و گاهی حتی «بیا بشینیم؛ می‌خوام یکم درد دل کنم!!😢» و بعد یه عالمه حرف زدن و «آخیش! خالی شدم...😅»، می‌تونه تر و تازگی روابط همسرانه رو حفظ کنه و نذاره صمیمیت همسرانه بین کارهای زندگی و بچه‌ها، فدا بشه. شده حتی وقتایی که میخواستم برم دکتر، یا کار دانشگاه داشتم، بچه‌ها رو میذاشتم پیش مامانم و موقع برگشتن همسرم میومدن دنبالم و اگه خیالمون از بچه ها راحت بود، مسیر رو کمی طول بدیم و تو شهر یه دوری بزنیم و چیزی بخوریم و بعد برگردیم. و گاهی هم اصلا خود مامانم بچه ها رو می‌گرفتن که برید بگردید.☺️ و احساس می‌کنم از وقتی بچه‌هامون بیشتر شدن، از اینجور زمان‌ها باید بیشتر برای خودمون ایجاد کنیم.👌 با وجود بچه‌ها زمانهایی که برای هم میذاریم، محدود میشه؛ ولی اتفاقاً من فکر میکنم شاید این خیلیم خوب باشه!! اون کسایی که بچه ندارن و بدون مشغله میتونن همیشه هم‌صحبت و درکنار هم باشن شاید ارزش اون زمانها رو خیلی درک نکنن! و نفهمن اشتیاق امثال ما رو برای دیدن و وقت گذروندن با همدیگه.😃 شبیه نامزدهایی که مشتاقانه منتظر رسیدن وقت قرارن😍 اون وقتی که بچه ها استراحت کنن و ما بتونیم بشینیم و با همدیگه حرف بزنیم.☺️ و این بنظر من نعمت شیرینیه. همسرم هم خدا رو شکر، موافق خانواده باشکوه پرفرزند هستن.🤩 درواقع اول ازدواجمون در این مورد صحبت کرده بودیم. یادمه بهشون گفته بودم که در زمان حاضر، این رسالتیه که به دوش ما گذاشته شده... و البته خودم که خونواده‌م کم جمعیت بوده کاملا می‌فهمم که داشتن خواهر و برادر چقدر خوبه و چه تاثیرات خوب تربیتی می‌تونه داشته باشه.👌 هرچند اون اوایل، گاهی پیش میومد که همسرم، شاید به خاطر جوی که تو جامعه هست میگفتن بذار یکی دو سال صبر کنیم... و من می‌گفتم آخه نیازی نیست که! و ایشون هم البته واسه تعویق اصراری نداشتن. الانم خدا رو شکر همراهند.😊 خوشبختانه رابطه بچه‌ها هم با پدرشون خوبه. خودم که آدم خجالتی هستم و کم ارتباط میگیرم! ولی بچه های من اجتماعی هستن. به پدرشون رفتن.😄 اون زمان کمی که خونه هستن میگن بچه‌ها! بیاین بریم بیرون، مسجد، هیئت... اینم بگم که ایشون رو من هم تاثیر گذاشتن و من هم کم کم با خانم های محل ارتباط گرفتم.😉 البته اول دخترای من با بچه‌ها ارتباط گرفتن، و بعد من با مادر بچه‌ها آشنا شدم😁 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

05 تیر 1401 18:36:19

3 بازدید

مادران شريف

0

0

. #ح_کرباسی ( مامان #حسنا ۹ساله ، #محمدحسین و #محمدهادی ۵ساله و #زینب ۱ساله) #قسمت_چهارم دوره‌ی کارشناسی گرافیکم رو تموم کردم و حسنا تقریبا ۳ سال و نیمه بود که دو قلوها رو باردار شدم. دوران بارداری خاص و سختی داشتم. به خاطر شرایط دوقلویی نمی‌تونستم خیلی از کارها رو انجام بدم یا حتی بیرون برم. آخرا هم دیگه استراحت مطلقِ مطلق بودم و چاره‌ای نداشتم جز اینکه برم خونه‌ی مامانم اینا. همسرم شب‌ها می‌اومدن به من و دخترم سر می‌زدن و بعدش می‌رفتن خونه‌ی خودمون. البته می‌تونستن همونجا بمونن شب‌ها ولی خونه‌ی خودمون راحت‌تر بودن. اون چند ماه برای هر دومون خیلی سخت و دیر گذشت. پسرها قرار بود هشتم مهرماه به دنیا بیان. ولی با نظر دکترم مجبور شدیم ۲۷ شهریور عمل سزارین رو انجام بدیم. جالب اینجا بود که دقیقا آخر شهریور بیمه تکمیلی مون تموم می‌شد و هزینه‌ش بدون بیمه زیاد می‌شد. اما نهایتاً خدا خواست و زودتر به دنیا اومدن و تونستیم از بیمه استفاده کنیم.😇 اینم از الطاف ویژه‌ی خدا بود که توی زندگی‌مون حسش کردیم. پسرها خداروشکر سالم بودن ولی یه مقدار کوچیکتر و ضعیف‌تر از بچه‌های معمولی. به همین خاطر باید هفت روز بیمارستان و توی دستگاه می‌موندن. روزهای اول خونه‌ی مامانم بودم و بالاخره بعد از مدت‌ها برگشتیم خونه‌ی خودمون.😍 انگار تازه با سختی‌های دوقلوداری مواجه شدم. رسیدگی به دوقلوها در طول روز که تنها بودم و همسرم سر کار بودن خیلی سخت بود.🤪 گاهی فقط می‌رسیدم ناهار حسنا رو بدم و خودم اینقدر مشغول دوقلوها بودم که حتی نمی‌تونستم ناهار بخورم!! همه‌ش می‌گفتم خدایا کی می‌شه این دوران و سختی‌هاش تموم بشه.😥 همسرم هم البته وقتایی که خونه بودن خوب پدری می‌کردن.😉👌🏻 نسبت به زمانی که حسنا تازه به دنیا اومده بود، تجربه و هم‌دلی شون خیلی بیشتر شده بود و خصوصا چون بچه‌ها دوقلو بودن، می‌دونستن باید همکاری کنن.😆 گاهی توی روز که تنها بودم، باید دوتاشون رو با یه دست بغل می‌کردم و با دست دیگه شیر خشک درست می‌کردم. سختی‌های اون مدت و بغل کردن‌های زیاد کار دستم داد. پسرا هشت ماهه بودن که کمردرد شدیدی گرفتم‌‌. رفتم دکتر و گفت دیسک کمرت جابه‌جا شده‌. باید بیشتر استراحت کنی. یه هفته استراحت مطلق بودم و خداروشکر کارم به عمل نکشید. بعد از اون ماجرا همسرم گفتن: دیگه نمی‌شه اینطور ادامه داد! حتما باید یه پرستار پیدا کنیم بیاد کمکت وقتایی که من سرکارم.👌🏻 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #ح_کرباسی ( مامان #حسنا ۹ساله ، #محمدحسین و #محمدهادی ۵ساله و #زینب ۱ساله) #قسمت_چهارم دوره‌ی کارشناسی گرافیکم رو تموم کردم و حسنا تقریبا ۳ سال و نیمه بود که دو قلوها رو باردار شدم. دوران بارداری خاص و سختی داشتم. به خاطر شرایط دوقلویی نمی‌تونستم خیلی از کارها رو انجام بدم یا حتی بیرون برم. آخرا هم دیگه استراحت مطلقِ مطلق بودم و چاره‌ای نداشتم جز اینکه برم خونه‌ی مامانم اینا. همسرم شب‌ها می‌اومدن به من و دخترم سر می‌زدن و بعدش می‌رفتن خونه‌ی خودمون. البته می‌تونستن همونجا بمونن شب‌ها ولی خونه‌ی خودمون راحت‌تر بودن. اون چند ماه برای هر دومون خیلی سخت و دیر گذشت. پسرها قرار بود هشتم مهرماه به دنیا بیان. ولی با نظر دکترم مجبور شدیم ۲۷ شهریور عمل سزارین رو انجام بدیم. جالب اینجا بود که دقیقا آخر شهریور بیمه تکمیلی مون تموم می‌شد و هزینه‌ش بدون بیمه زیاد می‌شد. اما نهایتاً خدا خواست و زودتر به دنیا اومدن و تونستیم از بیمه استفاده کنیم.😇 اینم از الطاف ویژه‌ی خدا بود که توی زندگی‌مون حسش کردیم. پسرها خداروشکر سالم بودن ولی یه مقدار کوچیکتر و ضعیف‌تر از بچه‌های معمولی. به همین خاطر باید هفت روز بیمارستان و توی دستگاه می‌موندن. روزهای اول خونه‌ی مامانم بودم و بالاخره بعد از مدت‌ها برگشتیم خونه‌ی خودمون.😍 انگار تازه با سختی‌های دوقلوداری مواجه شدم. رسیدگی به دوقلوها در طول روز که تنها بودم و همسرم سر کار بودن خیلی سخت بود.🤪 گاهی فقط می‌رسیدم ناهار حسنا رو بدم و خودم اینقدر مشغول دوقلوها بودم که حتی نمی‌تونستم ناهار بخورم!! همه‌ش می‌گفتم خدایا کی می‌شه این دوران و سختی‌هاش تموم بشه.😥 همسرم هم البته وقتایی که خونه بودن خوب پدری می‌کردن.😉👌🏻 نسبت به زمانی که حسنا تازه به دنیا اومده بود، تجربه و هم‌دلی شون خیلی بیشتر شده بود و خصوصا چون بچه‌ها دوقلو بودن، می‌دونستن باید همکاری کنن.😆 گاهی توی روز که تنها بودم، باید دوتاشون رو با یه دست بغل می‌کردم و با دست دیگه شیر خشک درست می‌کردم. سختی‌های اون مدت و بغل کردن‌های زیاد کار دستم داد. پسرا هشت ماهه بودن که کمردرد شدیدی گرفتم‌‌. رفتم دکتر و گفت دیسک کمرت جابه‌جا شده‌. باید بیشتر استراحت کنی. یه هفته استراحت مطلق بودم و خداروشکر کارم به عمل نکشید. بعد از اون ماجرا همسرم گفتن: دیگه نمی‌شه اینطور ادامه داد! حتما باید یه پرستار پیدا کنیم بیاد کمکت وقتایی که من سرکارم.👌🏻 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن