پست های مشابه

madaran_sharif

. #ر_سلیمانی (مامان یه تو راهی) پارسال، بلافاصله بعد از امتحانات ترم آخر دانشگاه کرونا گرفتیم.😨 بعد از بهبودی، هم از نظر جسمی و هم روحی خیلی ضعیف شده بودم، دست و دلم به کاری نمی رفت و بی‌نشاط و کم‌حوصله بودم. داشتیم به محرم نزدیک می‌شدیم و من که خیلی دلم گرفته بود، بی‌صبرانه منتظرش بودم، تا دلم آروم بگیره و دلتنگی‌هام کم بشه... اما فکر می‌کردم به خاطر شرایط کرونا از این درمون درد هم بی‌نصیب می‌مونم. اما توی دهه‌ی محرم یه اتفاقی رقم خورد که حالمو حسابی سر جاش آورد. یه جمع مادرانه‌ی کوچیک از دوستان توی فضای مجازی داشتیم که اون‌موقع من تنها نامادرِ جمعشون بودم. همیشه اگر کسی حاجت و مشکلی داشت با هم درمیون می‌ذاشتیم و برای هم دعا می‌کردیم، با هم نهج البلاغه می‌خوندیم یا چله می‌گرفتیم. برای محرم ایده‌ی هیئت مجازی مطرح شد و با استقبال مواجه شد. یکی از مامانای خوش ذوق پیشنهاد داد حالا که تو خونه‌های خودمون تنهاییم، شهدا رو به روضه هامون دعوت کنیم. این‌جوری دیگه روضه‌هامون مجازی نبود. حقیقی می‌شد با مهمونایی زنده‌تر از خودمون. هر روز به سر و وضع خودم و خونه می‌رسیدم، انگار که واقعا مهمون می‌خواد بیاد، قبل روضه اسفند دود می‌کردم و چای روضه دم می‌کردم؛ چادر به سر🧕🏻، در ساعتی که قرارمون بود می‌اومدم پای گوشی.🤳 مجلس روضه با عکسی که مامانا از پرچم عزا🏴 یا چای روضه‌ی خونه‌شون☕ توی گروه می‌ذاشتن شروع می‌شد. مامان‌ها اسم شهدای مهمانشون رو می‌نوشتن یا بچه‌ها با صوت خودشون عموهای شهید رو دعوت می‌کردن. یکی از مامان‌ها صوت زیارت عاشورا و مداحی با صدای خودش می‌فرستاد، یکی هم از روی جزوه‌ی استاد اخلاق سخنرانی می‌خوند. معمولاً عصرها روضه داشتیم و تا تموم بشه همسرم می‌رسید. نظم و ترتیب خونه، بوی اسفند، چای روضه و از همه مهم‌تر حضور مهمونا، حال و هوای هر دومون رو عوض می‌کرد و خونه رنگ و بوی دیگه‌ای داشت. یه روز که همسرم وسط روضه از راه رسید، گفتم امروز حدس بزن کدوم شهدا مهمان روضه بودن؟ گفت: عجیب حال و هوای شهید همدانی تو خونه پیچیده... اون روز، شهید همدانی گل سر سبد مهمانان ما بود... پ.ن۱: پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله): هر کس سنت نیکویى را بنا نهد، اجر آن و اجر همه‌ی عمل‏‌کنندگان به آن، تا روز قیامت براى اوست، بدون اینکه از اجر آنان کم گردد. (کافی، ج۵، ص۹) پ.ن۲: «الحَمدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهٰذا وَما كُنّا لِنَهتَدِيَ لَولا أَن هَدانَا اللَّهُ» (سوره اعراف، آیه۴۳) #سبک_مادری #محرم #شهید_همدانی #هیئت_مجازی #مادرانه #مادران_شریف_ایران_زمین

25 مرداد 1400 11:17:55

0 بازدید

madaran_sharif

. طبق معمول بخش مخوف سفر برای من، طی مسیر طولانی تهران-مشهد بود با بچه‌ها😅😆 . مسیری طولانی که هربار یه صبح تا شب زمان می‌بره. ولی طبق تجربه‌م، سخت‌ترین بخشش سرگرم کردن بچه‌ها تو ماشینه😅 . تا حدی به خاطر همین ترسم از سفر با دوتا بچه‌ی کوچیک، از عید پارسال تا الان دیگه مشهد نیومده بودیم (هم زیارت و هم خونه‌ی مامانم اینا) البته عوامل دیگه‌ای (از جمله سرشلوغی همسر گرامی😆) هم دخیل بود در این بی‌سعادتی ما😄 . ولی دیگه دیدیم نمیشه🤗 دل رو به دریا زدیم و تصمیم گرفتیم بیایم مشهد 🕌 . . قرار بود بچه‌ها توی صندلی ماشین‌هاشون عقب بشینن و منم تنهایی جلو بشینم😅 . مقدار زیادی اسباب‌بازی و خوراکی‌های مجاز و غیرمجاز (😅😆 هله هوله جات صنعتی!) هم برداشتیم که توی راه بدیم بهشون سرگرم بشن. . هر یکی دوساعت یه بار هم می‌ایستادیم قدم می‌زدیم که بچه‌ها خسته نشن و حوصله‌شون سر نره. . . اما مسیرمون با بچه‌ها چطور گذشت؟😁 . عباس دو سال و هفت ماهه‌م، خیلی خوب باهامون همکاری کرد⁦👌🏻 . کل مسیر توی صندلیش بود. خوارکی می‌خورد یا اطراف رو نگاه می‌کرد یا با فرفره‌ش بازی می‌کرد😁 دو سه ساعتی هم خوابید همونجا، بهونه هم نگرفت تقریبا😍😍 حتی گاهی سعی می‌کرد به خواهرش خوراکی و اسباب‌بازی بده تا آرومش کنه😚 . . اما فاطمه‌ی ۱۳ ماهه‌م⁦⁦👧🏻⁩ نصف مواقع غر می‌زد و می‌خواست بیاد جلو بغلم بشینه😅 البته شایدم بیشتر دوست داشت با دکمه‌های ضبط و کولر ماشین و دنده و در داشبورد و... بازی کنه😂 . . خلاصه فکر می‌کنم حدودا ۳۰ درصد اوقات فاطمه روی صندلی جلو بغلم بود. (چون صندلی عقب پر بود، خودم نمی‌تونستم عقب بشینم) ⁦👈🏻⁩ هم خطرناک بود (در صورت تصادف احتمالی😱) ⁦👈🏻⁩ هم حواس باباشو پرت می‌کرد😅 . . یه بارم سعی کردیم به گریه‌هاش توجه نکنیم بلکه بی‌خیال بشه و بشینه سر جاش ولی بعد یه ربع گریه‌ی مداوم تسلیم شدیم آوردیمش جلو😯😢 . . البته در مجموع خداروشکر سفر خوب و راحتی بود، یعنی نسبت به چیزی که فکر می‌کردم خیلی بهتر و راحت‌تر بود😇 . . ولی خب واقعا برامون سوال شد که کار صحیح چیه توی این مواقع؟! بذاریم گریه کنه و امنیت بچه رو به روحیه‌ی بچه ترجیح بدیم؟ یا با دلش راه بیایم و اگر آروم نشد هیچ جوری، امنیت رو بی‌خیال بشیم برای دقایقی؟😅😆 شما این‌جور وقتا چیکار می‌کنید؟ چطوری بچه‌ها رو عادت می‌دید که توی جاده و سفر، حتما توی صندلی خودشون باشن؟ . . پ.ن: نائب‌الزیاره همه‌ی دوستان هستیم توی حرم. ان‌شاءالله قسمت و روزی همه‌تون بشه به زودی بیاید. . . #پ_شکوری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

14 خرداد 1399 16:32:12

0 بازدید

madaran_sharif

. #ه_محمدی (مامان#محمد ۴ سال و ۴ ماهه و #حسین ۱.۵ ساله) مدت‌ها بود که با خواب بعد از ظهرم چالش داشتم. دلم می‌خواست حذفش کنم؛ ولی نمی‌تونستم و به شدت وابسته‌ش بودم. موقع خوابوندن پسرم، بی‌اختیار خوابم می‌گرفت و حداقل ۱.۵ ساعت از طلایی‌ترین وقت‌هام (که موقع خواب بچه‌ها باشه) از دست می‌رفت. تا اینکه مدتی پیش، از یک دکتر متخصص طب ایرانی شنیدم که از نظر طب سنتی خواب بعد از ظهر (خصوصاً برای مزاج‌های سرد) مضره و لازمه حذف بشه. مصمم شدم که خواب بعد از ظهرمو حذف کنم.✌🏻 اوایل وقتی ساعت خواب همیشگی‌م می‌رسید، به شدت بهم فشار می‌اومد و اگه می‌خواستم بشینم و کتابی چیزی هم بخونم، در جا خوابم می‌برد. ولی کم‌کم بهتر شد.👌🏻 راهکارم این بود که موقع خواب آلودگی، پا می‌شدم و تو خونه پیاده‌روی و ورزش می‌کردم. و یا یه کتابی که خیلییی جذاب بود، (مثل کتاب تنها گریه کن) برمی‌داشتم می‌خوندم و خواب از سرم می‌پرید.😁 و گاهی این دو تا هم‌زمان بود. هم پیاده‌روی و هم خوندن کتاب. اینجوری با یه تیر سه نشون می‌زدم.😉✌🏻 👈🏻ورزش 👈🏻مطالعه 👈🏻نخوابیدن! از طرفی، دیگه حساسیتم رو روی خواب پسر بزرگترم تقریباً از بین بردم و اغلب اوقات دیگه برای خوابیدنش خودمو به خواب نمی‌زنم. خداروشکر اونم حساسیتش به اینکه «حتماً مامان بخوابه، بعد من» هم از بین رفته. و الان گاهی خودش از خستگی بدون من می‌ره می‌خوابه. گاهیم هیچ‌جوره خوابش نمیاد🤷🏻‍♀️ و با تلویزیون و... سرگرم می‌شه تا داداشش از خواب پاشه. الان مدتیه که این کارو شروع کردم و الحمدالله نتایج خوبی گرفتم و تقریباً به نخوابیدن عادت کردم. بعضی موقع‌ها می‌شه که غفلت می‌کنم و یکی دو روز که بعدازظهر می‌خوابم (مثلاً به توجیه اینکه خوابم کم بوده) از عادت همیشه در میام و روزهای بعد کارم سخت‌تر می‌شه و خواب بیشتر بهم فشار میاره.🥱 من با این روش تونستم یکی دو ساعتی بعد از نماز صبحم بیدار بمونم. تو این زمان هم در حال پیاده‌روی (اگه بشینم، خوابم می‌گیره 🤦🏻‍♀️)، مرور حفظ قرآنم رو انجام می‌دم و اگه شد کتاب داستانی می‌خونم و بازم اگه شد کارهای مطالعاتی دیگه می‌کنم. البته دو ساعتی هم تا بیدار شدن بچه‌ها می‌خوابم که سرحال باشم. خواب قیلوله، می‌شه گفت بهترین نوع خواب روزه. ولی من نمی‌تونم از این استفاده کنم. چون یکیش میاد رو سرم می‌شینه و تو دماغم چنگ می‌ندازه، و اون یکی بدون وقفه آژیر می‌کشه «ماماااان بیدار شو»🙄😁 #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

23 تیر 1401 13:44:39

11 بازدید

madaran_sharif

. #س_دینی (مامان #علی ۱۲.۵، #ریحانه ۹، #علیرضا ۷.۵، #معصومه ۴.۵ساله) #قسمت_چهارم تو همین اوضاع، دوباره حضور یه مهمون رو تو وجودم حس کردم.😍 بازم بارداری خیلی سختی داشتم. ریحانه خانم به جمع ما اضافه شد و ۲۰ روزه بود که به قم مهاجرت کردیم.☺️ درست روز آخر ثبت‌نام حوزه بود. خونه‌ی مناسبی پیدا نکردیم و مجبور شدیم یه جای خیلی بزرگ و داغون رو با قیمت زیادی اجاره کنیم.🤭 تازه اسباب کشی با بچه‌ها هم که سختی خاص خودشو داره. از طرفی همسرم دیگه شغلی نداشتن و فقط کارهای محدود پروژه‌ای و شهریه طلبگی کل درآمد ما بود، که تقریبا همه‌ش صرف اجاره خونه می‌شد. از همه چیز کنده شده بودم. فقط افسردگی پس از زایمان کم داشتیم که اونم از خجالتمون درومد و تشریف آورد! روزهای سختی بود.🙃 بچه‌هام دو جنس مخالف بودن و اغلب نمی‌شد لباس‌های علی‌آقا رو تن ریحانه‌خانم بکنم. دوست نداشتم خانواده‌هامون متوجه نداری‌ و سختی‌های زندگی ما بشن. به خاطر همین اگر می‌تونستم لباسی بخرم، حتما لباس بیرونی برای بچه می‌خریدم که جلوی بقیه بپوشه و اون‌ها نفهمن اوضاع ما خرابه.😅 الحمدلله خدا به من روحیه‌ای داد که با وجود فشار‌های زیاد روانی و مالی، حس نمی‌کردم الان دیگه من بیچاره‌ام. همه‌ش به این فکر می‌کردم که چطور می‌تونم این موقعیت سخت رو تبدیل به فرصت بکنم و شرایطم رو بهتر کنم. این شد که به خیاطی رو آوردم.😃 خیاطی تنها کاری بود که از بچگی خیلی ازش بدم می‌اومد! حتی اون زمانی که مامانم جورابم رو می‌داد که بدوزم همه‌ش می‌گفتم هرکار می‌خوای به من بده ولی این نه! به بیشتر کارهای هنری علاقه داشتم اما از دوخت و دوز فراری بودم.😝 ولی دست تقدیر منو با خیاطی آشتی داد. اوایل به لباس‌های علی‌آقا یه روبانی، توری می‌دوختم و تن دخترم می‌کردم. بعدش هم رفتم کلاس خیاطی مسجد محله‌مون تا پارچه‌هایی که داشتم رو تبدیل به لباس کنم. البته تنها چیزی که اون‌جا یاد گرفتم متر زدن پارچه بود!😂 ولی از رو نرفتم! لباس بچه‌ها رو به عنوان رو بُر می‌ذاشتم رو پارچه و می‌بریدم و می‌دوختم. خیلی هم بد می‌دوختم! اما با کمال اعتماد به نفس تن بچه‌ها می‌کردم و کلی هم پز می‌دادم!🤩 بچه‌ها هم واقعا با لباس‌هاشون کیف می‌کردن و میپوشیدن. اینطوری حس می‌کردن مامان همیشه همراهشونه. الان هم با اینکه مشکل مالی ندارم دوست دارم برای بچه‌ها و حتی همسرم لباس بدوزم و یادگاری بذارم. همه‌ش رو هم با نگاه کردن و تلاش و گاهی هم کمک گرفتن از اینترنت یاد گرفتم.😊 اون دوران با همه‌ی سختی‌ش خیلی چیز‌ها به من یاد داد و خیلی بزرگ شدم. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

13 اردیبهشت 1401 17:56:58

2 بازدید

madaran_sharif

. #ز_زینی‌وند (مامان #معصومه چهار و نیم ساله) . سال ۶۹ در یکی از روستاهای استان لرستان در خانواده‌ای سنتی چشم به جهان گشودم.😁 . بعد از ۳ تا دختر در حالی که همه در آرزوی فرزند پسر بودن دنیا اومدم و تولدم باعث خوشحالی کسی نشد. این پسردوستی خانواده و وصفی که از اوضاع حزن‌آور خونه و فامیل🤧 بعد از تولدم شنیدم، باعث شده بود از همون بچه‌گی نسبت به جنسیتم حس خوبی نداشته باشم😬 و حس کنم باید حقم رو از پسرها بگیرم. با تولد برادرام خونواده ما هشت نفره شد و از روستا به شهر اومدیم.   . به خاطر حرف مردم و دهن پرکن بودن رشته‌ی رياضی این رشته رو انتخاب کردم ولی حس می‌کردم روح خشکش آزارم می‌ده.😖 . سال سوم دبیرستان بعد از کلی جنگ و دعوا🤬 بالاخره از رشته ریاضی به علوم انسانی تغییر رشته دادم. . کتاب‌های رشته انسانی رو دوست داشتم. توی المپیاد تاریخ در سطح استان رتبه آوردم و گاهی شعر می‌گفتم. حتی در بخش استانی ادبیات جشنواره خوارزمی نفر اول شدم. . عاشق شهرت و مجری‌گری بودم. سخت مشغول درس خوندن، به امید رشته روانشناسی در یکی از دانشگاه‌های تهران. چون فکر می‌کردم توی تهران رسیدن به رویاهام امکان‌پذیر تره. اما خواست خدا با خواست دلم یکی نبود.😔 . نتایج کنکور اعلام شد. رشته‌ی روانشناسی دانشگاه خرم‌آباد که پنجمین انتخابم بود قبول شدم. اولین شخص توی فامیل بودم که دانشگاه دولتی قبول شده بود و خانواده بسی ذوق زده😀 اما… خودم حس می‌کردم دیگه رسیدن به رویاهام محاله.😔  . فضای دانشگاه و مواجه شدن با تیپ‌های مختلف باعث شد عقایدم سست بشه. به شدت میل به دیده‌شدن و خودنمایی داشتم. جزء شاگرد اولای کلاس بودم اما حس می‌کردم تلاشام فایده‌ای نداره و کسی من رو نمی‌بینه. حتی پام به صدا و سیمای لرستان کشیده شد. برای تست صدا رفتم اما قبول نشدم.😪 . این ناکامی‌های پشت هم منو از خدا و معنویت دور کرده بود. حسابی ازخدا شاکی😒 بودم، از تمام نه‌هایی که سر راهم می‌اومد. توی همون اوضاع به مرکز پاسخگویی به سوالات دینی زنگ زدم. حرف اون آقا هنوز توی ذهنمه که در جواب همه‌ی گله‌ها و چراهای من گفتند: حکمت خدا با مرور زمان معلوم میشه...🤔 . کمی بعد اردوی راهیان نور غرب قسمتم شد. بعدش دیگه اون آدم سابق نشدم. آشنایی با شهدا و مطالعه سبک زندگی‌شون بهم فهموند که چقدر اشتباه رفتم. من فقط پوسته‌ی دین رو شناخته بودم. خدا برام فقط برای سر سجاده و اهل بیت فقط برای وقت تنگنا بودند. اما شهدا میل شدید به دنیا و اون همه تعارض و تنش‌ها رو ازم گرفتند و منو وارد مسیر تازه‌ای کردن. . . #قسمت_اول #تجربه_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

07 مرداد 1399 17:13:09

0 بازدید

madaran_sharif

. #ز_منظمی (مامان علی آقا ۳ساله و فاطمه خانم ۱ سال و ۱۰ ماهه) . امروز می‌خوام یه چیزی بهتون معرفی کنم که به وسیله‌ی اون می‌تونید خودتون و رفتارهاتون رو آنالیز کنید...🤔 یک آینه‌ی جادویی...👌🏻 . این آینه‌ی جادویی قابلیت نشون دادن بخشی از وجود شما رو داره که هیچ آینه‌ی دیگه‌ای این امکان رو نداره😎 ❗اگر می‌خواین از زوایای پنهان وجودتون با خبر بشید عجله کنید❗ . برای تهیه‌ی این آینه‌ی اسرارآمیز عدد ۵ را به شماره‌‌ی ۹۸۷۶۵۴۳۲۱ پیامک بزنید...😜 . . تازگیا فهمیدم... بچه‌ها بهترین آینه‌ی ما هستن...👌🏻 قسمتایی از وجودمون رو آینه نمی‌تونه نشون بده ولی بچه‌ها می‌تونن... قبلا هم اینو شنیده بودما... اما با تمام وجودم درکش نکرده بودم... که درک کردم😏 . گاهی با رفتار و حرف‌هاشون نقاط ضعف و قوتمون رو بهمون می‌فهمونن... گاهی هم خودمون تو چالش‌ها می‌فهمیم تو کدوم قسمتای وجودمون و توانایی‌هامون ضعیفیم... . پ.ن۱: چند وقته حرف زدن پسری کامل شده... توی روز چندین مرتبه کلمات و جملات خودم رو ازش می‌شنوم... گاهی میگه: اگه اینو بهم ندی می‌رم تو اتاق! تازگیا فهمیدم چقدر تهدید می‌کنم🤦🏻‍♀️ یا حتی چه‌طوری جواب همدیگه رو می‌دیم😅 جدیدا علی آقا در جواب هرکسی که صداش می‌زنه می‌گه: جاااانم😆 یا اینکه تو خونه چه خوب از همدیگه چیزی رو درخواست می‌کنیم...😊 (ما تو خونه قانون نوبتی بازی کردن داریم یعنی اغلب اسباب‌بازی‌ها باید نوبتی استفاده بشه) . بارها ازمون شنیدن که: کی این وسیله رو به خواهری یا داداشی می‌دی؟🤗 و تازگیا وقتی از کسی چیزی می‌خواد می‌گه می‌شه اینو به من بدین؟🤩 جالب‌ترین موردش وقتیه که علی آقا به خواهرش می‌گه: آجی کی اینو به من می‌دی؟🙃 خواهرش می‌گه: الآن دوباره گل پسر می‌پرسه: کی الآن می‌شه؟!🤔 و خواهری که هنوز درکی از زمان نداره می‌گه: بعدا🤣 . پ.ن۲: حتما خودتون می‌دونید که رو موارد مثبت تاکید بیشتری کردم و بقیه موارد منفی رو از قلم انداختم دیگه🙈 . . #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_های_مادری

23 مهر 1399 16:43:48

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱/۵، #زهرا ۱۰، #زینب ۷/۵، #محمد_سعید ۳/۵ساله) #قسمت_دوم توی محله‌ای که ما زندگی می‌کردیم همه جور آدمی پیدا می‌شد. اما اکثرشون مثل خودمون بودن. وضعیت مالی‌مون متوسط بود ولی تا چند تا کوچه اینور و اونور فقط ما ماشین داشتیم. (رنو قدیمی که یه زمانی بهش می‌گفتن پی‌کی) که برامون حکم شاسی بلند داشت. و طبیعتاً در مواقع اضطراری نقش آمبولانس رو برای همسایه‌ها بازی می‌کرد.😁 بابام در کمال مهربانی و سخاوت هر موقع از شبانه‌روز بود، می‌رفتن به یاری همسایه‌ها. بعدها متوجه شدم خیلی از بچه‌های محل بعد از امداد رسانی بابا متولد شدن.😊 تا مدت‌ها سه تا بودیم. دو خواهر و یک برادر. (خواهر کوچیکه دیر پا به جمع ما نهاد😁) کم پیش می‌اومد سه تامون، مثل بچه‌ی آدم با هم بازی کنیم و اکثر مواقع دو تامون متحد می‌شدیم علیه اون یکی. اینکه کدوم دو تا متحد بشن، کاملاً بستگی به شرایط داشت.😁 اما بعد از اینکه ریش سیبیل‌های داداشم که از همه بزرگتر بود در اومد، عاقل‌تر شدیم. وقتی یادم میاد که این دعواها و گاها نوازش‌های خشن! بعدها تبدیل به مهر و محبت خواهر برادری شد، زیاد دعواهای بچه‌ها اذیتم نمی‌کنه و می‌گم اونا هم بالاخره عاقل می‌شن. تا جایی که یادم میاد شخص شخیص خودم خیلی خیلی شر و شیطون بودم و مامانم همیشه از دستم عاصی بودن، تا جاییکه شکستگی سرم بر اثر پرتاب سنگ توسط بچه‌های تو کوچه رو از چشم من می‌دیدن و در حین پانسمان با خشم و غضب شماتتم می‌کردن که من می‌دونم زیر سر خودت بوده.😩 بابام در عین مهربانی، جذبه‌ی زیادی داشتن و ما، هم فوق‌العاده زیاد دوستشون داشتیم و هم ازشون حساب می‌بردیم. (هنوزم اینجوریه😂) مامانم کوه صبر و آرامش! از اون دسته افرادی که آدم کنجکاو می‌شه بدونه داد زدن هم بلدن یا نه. پول تو جیبی نداشتیم، اما بابا همون حقوق اندکشون رو می‌ذاشتن تو کشو و می‌گفتن هر وقت احتیاج داشتید بردارید. ماهم که دهه‌ی شصتی و جواهر!😎 به پوله دست نمی‌زدیم. (ناخونک ولی چرا😁) برای امور مذهبی هم روش خاص خودشون رو داشتن. مثلاً اگر شب قبلش نمی‌گفتیم برای نماز صبح بیدارمون کنید، بیدارمون نمی‌کردن. دیگه یاد گرفته بودیم بازه‌ی زمانی می‌دادیم! مثل بسته‌ی شارژ خریدن بود!😂 مثلاً: مامان این هفته تا جمعه صبح هر روز بیدارم کنید. جمعه شب دوباره تمدید می‌کنم.🤦🏻‍♀️ جشن تکلیف برامون گرفتن وقتی که چندان رایج نبود. برای حجابم، یه کم که چادرمون عقب می‌رفت، یک چشم غره‌ی پدرانه نثارمون می‌شد.🤨 آخ از ده تا کتک بدتر بود برامون. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱/۵، #زهرا ۱۰، #زینب ۷/۵، #محمد_سعید ۳/۵ساله) #قسمت_دوم توی محله‌ای که ما زندگی می‌کردیم همه جور آدمی پیدا می‌شد. اما اکثرشون مثل خودمون بودن. وضعیت مالی‌مون متوسط بود ولی تا چند تا کوچه اینور و اونور فقط ما ماشین داشتیم. (رنو قدیمی که یه زمانی بهش می‌گفتن پی‌کی) که برامون حکم شاسی بلند داشت. و طبیعتاً در مواقع اضطراری نقش آمبولانس رو برای همسایه‌ها بازی می‌کرد.😁 بابام در کمال مهربانی و سخاوت هر موقع از شبانه‌روز بود، می‌رفتن به یاری همسایه‌ها. بعدها متوجه شدم خیلی از بچه‌های محل بعد از امداد رسانی بابا متولد شدن.😊 تا مدت‌ها سه تا بودیم. دو خواهر و یک برادر. (خواهر کوچیکه دیر پا به جمع ما نهاد😁) کم پیش می‌اومد سه تامون، مثل بچه‌ی آدم با هم بازی کنیم و اکثر مواقع دو تامون متحد می‌شدیم علیه اون یکی. اینکه کدوم دو تا متحد بشن، کاملاً بستگی به شرایط داشت.😁 اما بعد از اینکه ریش سیبیل‌های داداشم که از همه بزرگتر بود در اومد، عاقل‌تر شدیم. وقتی یادم میاد که این دعواها و گاها نوازش‌های خشن! بعدها تبدیل به مهر و محبت خواهر برادری شد، زیاد دعواهای بچه‌ها اذیتم نمی‌کنه و می‌گم اونا هم بالاخره عاقل می‌شن. تا جایی که یادم میاد شخص شخیص خودم خیلی خیلی شر و شیطون بودم و مامانم همیشه از دستم عاصی بودن، تا جاییکه شکستگی سرم بر اثر پرتاب سنگ توسط بچه‌های تو کوچه رو از چشم من می‌دیدن و در حین پانسمان با خشم و غضب شماتتم می‌کردن که من می‌دونم زیر سر خودت بوده.😩 بابام در عین مهربانی، جذبه‌ی زیادی داشتن و ما، هم فوق‌العاده زیاد دوستشون داشتیم و هم ازشون حساب می‌بردیم. (هنوزم اینجوریه😂) مامانم کوه صبر و آرامش! از اون دسته افرادی که آدم کنجکاو می‌شه بدونه داد زدن هم بلدن یا نه. پول تو جیبی نداشتیم، اما بابا همون حقوق اندکشون رو می‌ذاشتن تو کشو و می‌گفتن هر وقت احتیاج داشتید بردارید. ماهم که دهه‌ی شصتی و جواهر!😎 به پوله دست نمی‌زدیم. (ناخونک ولی چرا😁) برای امور مذهبی هم روش خاص خودشون رو داشتن. مثلاً اگر شب قبلش نمی‌گفتیم برای نماز صبح بیدارمون کنید، بیدارمون نمی‌کردن. دیگه یاد گرفته بودیم بازه‌ی زمانی می‌دادیم! مثل بسته‌ی شارژ خریدن بود!😂 مثلاً: مامان این هفته تا جمعه صبح هر روز بیدارم کنید. جمعه شب دوباره تمدید می‌کنم.🤦🏻‍♀️ جشن تکلیف برامون گرفتن وقتی که چندان رایج نبود. برای حجابم، یه کم که چادرمون عقب می‌رفت، یک چشم غره‌ی پدرانه نثارمون می‌شد.🤨 آخ از ده تا کتک بدتر بود برامون. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن