پست های مشابه

madaran_sharif

. #ه_محمدی (مامان #محمد ۲ سال و ۵ ماهه) . ماجرای محمد و #کتاب قصه‌هاش📚 . من از اون مامان‌هایی نبودم که از قبل به دنیا اومدن بچه‌شون، براش کتاب می‌خوندن! . حتی تا بعد از یک‌سالگی محمدم، فکر می‌کردم کتاب براش بی‌فایده است و هنوز نمی‌فهمه!🙄 . وقتی دوستام تو گروه، از کتاب قصه‌های مناسب سن بچه‌هاشون می‌پرسیدن، اونم بچه‌های هم سن و سال محمد، تنها واکنش من این بود که، وا🤔 مگه بچه‌هاتون از الان قصه می‌فهمن؟!😲 . تنها کتاب‌های پسرم، یک کتاب رنگ آمیزی میوه‌ها (با چند بیت شعر در هر صفحه که هیچ‌وقت نخوندمشون)، و دو کتاب چوبی کوچیک اسم حیوانات بود... . بعدتر یه کتاب قصه‌ی حیوانات هم براش خریدیم، و یه کتاب که دوستم بهمون هدیه داده بود؛ . ولی من مقاومت می‌کردم برا پسرم بخونم.😐 . . گذشت و گذشت... محمد دو سالش شده بود و هنوز به جز کلماتی چند، حرف نمی‌زد.😕 اطرافیان می‌گفتن چون با پسرت حرف نمی‌زنی، بلد نشده... . آخه مگه باید چی می‌گفتم؟!⁦🤷🏻‍♀️⁩ به جز حرفای روزانه بخور و بیا و بپوش، که حرفی نداشتم... . . تا اینکه یه روز، تصمیم گرفتم یکی از دو سه کتابی که داشتم، براش بخونم. . شعرای کتاب، نه منو جذب می‌کرد، نه اونو! چون واقعا نمی‌فهمیدش! . ما داشتیم زبان خودمون، یعنی ترکی یادش می‌دادیم، و شعرا، همه فارسی بودن...🙁 . دست به کار شدم و با افسوسی از اینکه چرا کتاب برای بچه‌های ترک زبان نداریم😒، محتواشونو برا پسرم ترجمه کردم...🙂 . براش خیلی جذاب بود.🤩 اما جذابتر از اون، توضیح عکسای کتاب بود!😍 .. این آینه ست این کمده مامانش می‌خواد به‌به بیاره بخورن... . نتیجه‌ش شگفت‌انگیز بود!🤩 شب که همسرم اومد، داشت همونا رو برای باباش بازگو می‌کرد. . خوشحالیم غیرقابل وصف بود😇 اصن اشک تو چشام حلقه زد. . تصمیم گرفتم به صورت جدی براش کتاب بخونم. . راستش یه کم سخت بود... خودمو مجبور‌ می‌کردم به کاری که هیچ وقت عادت نداشتم. ولی نتیجه‌ش بهم انگیزه می‌داد...😊 . محمد خیلی علاقه داشت... حتی وقتی من می‌رفتم سراغ آشپزخونه، همچنان به صفحاتش نگاه می‌کرد و معدود کلماتی که ازش یادگرفته بود، برام توضیح می‌داد...😃 . . تا چند روز با همین دو سه تا کتابی که داشتیم، سرگرم شدیم... بعدش در یک حرکت، رفتم لوازم تحریر فروشی سر خیابون، و از معدود کتابایی که داشتن، همه‌ی خوباشو خریدم، و شد هفت هشتا کتاب جدید🤩 . یکی یکی، چند روز یه بار ازشون رونمایی می‌کردم... . خداروشکر حرف زدنش خیلی بهتر شد. . الانم یکی از علایقش، کنار بازی با لگوها و ماشین‌هاش، دیدن عکسای کتاباشه...☺️ . . #روزنوشت #مادران_شریف_ایران_زمین

30 مرداد 1399 17:09:29

0 بازدید

madaran_sharif

. تو خانواده‌ی ۶ نفره‌ی تبریزی متولد شدم، هفتمین عضو😃 و البته اولین دختر⁦⁦👩🏻⁩ . ۳ سال بعد هم خواهر عزیزم به دنیا اومد⁦👩🏻⁩‌ که شد همدم همیشگی من👭 . خونه‌مون از اون خونه‌های قدیمی و با صفای حیاط‌دار بود، با چند تا اتاق⁦🏘️⁩ بزرگ نبود، ولی پر از گرمی، نشاط و خاطرات شیرین بود.😊 . فاصله سنی بین من و داداش‌هام👬👬 زیاد بود، ولی با هم خیلی خوب بودیم.😍 . یه موقع‌هایی کارهایی برام انجام می‌دادن که در واقع همیشه باباها انجام می‌دادن.😁 . در این حد که امروز ببرنم این کلاس⁦👩🏻‍🏫⁩ حالا برو دنبالش از کلاس بیار، امشب باید ببرمش رصد!!🔭 یا برام یه چیزی می‌خریدن، و به درس‌هام می‌رسیدن.📚 . یعنی انقدر که داداشام درگیر می‌شدن، بابام درگیر نمی‌شدن😂 . البته دعوا هم می‌کردیما⁦🤦🏻‍♀️⁩ مخصوصا با داداش آخریم😁 که البته با همون داداش هم، بیشتر از همه صمیمی بودم. (اصلا به نظر من، یکی از نشانه‌های صمیمیت، دعواست😁) . . مامانم می‌گفتن بزرگ کردن تو و خواهرت👭 خیلی سخت نبود⁦⁦⁦👌🏻⁩ چون همین طوری بین بچه‌ها داشتین بزرگ می‌شدین😁 . بعدا که داداش‌هام ازدواج کردن، هر شب جمعه با کلی بچه می‌اومدن خونه‌مون و دور هم جمع می‌شدیم🤩 خدا رو شکر روزهای خوبی بود...😊 . . از بچگی دغدغه‌های علمی زیادی داشتم.📚 . یادمه وقتی کلاس چهارم بودم، یه بار معلممون⁦👩🏻‍🏫⁩ پرسید می‌خواین چی بخونین؟ من گفتم: 🔸یه دکترای ریاضی📏 🔸یه دکترای جغرافی⁦⛰️⁩ 🔸یه دکترای علوم🔬 😆 اون موقع فکر می‌کردم دکترا بگیری، دیگه آخرشه😁 . . راهنمایی رو تو مدرسه‌ی نمونه دولتی بودم. از همون موقع خیلی جدی تصمیم گرفتم که در آینده هم حوزه بخونم هم دانشگاه.😇 . حتی سوالاتم رو می‌نوشتم📝 تا وقتی حوزه یا دانشگاه رفتم، حلشون کنم😁 . . دبیرستان، وارد مدرسه‌ی فرزانگان تبریز شدم. تو فضای مدرسه، با المپیاد آشنا شدم.🤓 از بین المپیادهای مختلفی که می‌خوندم، نجوم رو به‌طور حرفه‌ای ادامه دادم⁦👌🏻⁩ . قصد داشتم اگه طلا🥇 آوردم، بیوتکنولوژی بخونم.🧫 چون پژوهشی تحقیقاتی و بین رشته‌ای بود🤩 دوست داشتم از قید رشته‌ها خارج بشم و همه چیز رو با هم بخونم و بدونم.🤓 . . مراحل یک و دو المپیاد رو قبول شدم✅ و نهایتا در دوره‌ی سه ماهه‌ی تهران، نقره آوردم.🥈😊 . به خاطر المپیاد نجوم، به فیزیک خیلی علاقه‌مند شده بودم🤩 و سال کنکور تصمیم گرفتم توی دانشگاه، فیزیک رو ادامه بدم.📚 . . پ.ن: در سال‌های بعد، من و همسرم، همراه جمعی از دوستان المپیادی، مدال‌هامون رو به مقام معظم رهبری تقدیم کردیم. . #پ_ت #قسمت_اول #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

21 اردیبهشت 1399 14:47:00

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_نهم . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) . هر چی تعداد بچه‌ها بیشتر شد، انجام فعالیت‌های دیگه برای من آسون‌تر شد. بعد از فرزند چهارم علاوه بر کارهای باشگاه طنز، کلاس‌های شعر و نویسندگی رو هم شرکت کردم.😉 . مجردهای کلاس، از حجم تکالیف شکایت می‌کردن. ولی من فکر می‌کردم مغز آدم تو فشار، بهتر کار می کنه و ناخودآگاه بهتر می‌تونی مدیریت کنی و از این جهت مخالفتی نداشتم. البته برکت معنوی قدم بچه‌ها هم بود.🧡 . اکثر کارهای مجازی رو با گوشیم در طول روز کنار بچه‌ها انجام می‌دادم و اونا هم مشغول بازی بودن. کارهایی رو هم که نیاز به تمرکز داشت می‌ذاشتم برای بعد از خواب بچه‌ها، روزهای عادی حدود ۳ ساعت بعد از خواب شب بچه‌ها و بعد از نماز صبح بیدار می‌موندم و در طول روز اگه فرصت می‌شد کمی می‌خوابیدم که همون کلی سرحالم می‌کرد.👌🏻 . گاهی هم به خاطر محفل چند شب رو کامل بیدار می‌موندم، که با سردرد و اذیت همراه بود ولی هزینه‌ای بود که برای کارم که می‌دونستم ارزشمنده و بهش علاقه داشتم، می‌پرداختم.😇 روزهای محفل و جلسات کلاس همسرم یا برادرم که با ما زندگی می‌کرد، بچه‌ها رو نگه می‌داشتن و یا همه باهم می‌اومدن تو محفل شرکت می‌کردن. گاهی هم که کسی نبود پرستار می‌گرفتم. . برای کارهای خونه، سر بچه‌ی اول خیلی روی تمیزی و مرتب بودن خونه حساس بودم و خب از بیکاری هم بود که به جون خونه می‌افتادم،🙈 اما خداروشکر همسرم تو این زمینه حساسیتی نداشتن. حساسیت خودمم بعد بچه‌ی دوم بهتر شد. ولی کمردرد داشتم و نمی‌تونستم کار سنگین بکنم. برای همین هم به وقت نیاز برای کارهای خونه از کسی کمک می‌گرفتم و می‌گیریم. . . حدود ۳ سال و نیم به همین منوال گذشت، تا چند ماه پیش... روحیه‌م شکننده و حساس شده بود.😓 بی‌دلیل گریه می‌کردم و فشار کار رو روی خودم و زندگیم حس می‌کردم و کارهامم خیلی خوب پیش نمی‌رفت. . تا اینکه متوجه بارداری شدم و البته این بار با سری‌های قبلی از نظر روحی خیلی متفاوت بود. احتمالا پنجمین بچه‌م شاعر یا فیلسوف می‌شه!😅 . کار طنز مخصوصا طنز سیاسی اینطوریه که باید مرتب اخبار رو چک کنی و تلخی خبر رو بگیری و رسوب بدی درون خودت و بعد حرفت رو بریزی توی قالب طنز و تحویل مخاطب بدی. اما حالا چند وقته من حتی با شنیدن اخبار معمولی روز، به هم می‌ریزم و دکتر هشدار داده که سلامت بچه با این استرس‌ها ممکنه به خطر بیفته. . فعلا از محل کارم مرخصی گرفتم تا وضعیتم بهتر بشه.👌🏻 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

01 دی 1399 17:03:38

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_نهم . #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹ و ۶ و ۳ ساله) . این روزا بچه‌ها خیلی با هم بازی می‌کنن ولی بحث و دعواهاشون هم سرجاشه.‌ البته دعواهاشون با توجه به این‌که سه تا پسرن، طبیعیه و اصلا بخشی از رشدشون هست.☺️ . توی همین دعواها تجربیات زیادی کسب می‌کنن. . یاد می‌گیرن اصلا از اول چطور رفتار کنن که دعوا پیش نیاد، یا اگه دعوا شد چطور از حق خودشون دفاع کنن یا گاهی بگذرن و ببخشن تا دوباره بتونن با هم بازی کنن. . توی این شرایط کرونا هم، خداروشکر حوصله‌شون هیچ‌وقت سر نمی‌ره و همیشه باهم مشغولن.😌 گاهیم این‌قدر هیجان‌زده می‌شن و صداشون بالا می‌ره که همسایه‌ها شاکی می‌شن و من باید برم عذرخواهی کنم و از دل حاج‌خانوم همسایه پایینی‌مون در بیارم.😉 . یادمه واسه بچه‌ی اولم همیشه فکر می‌کردم چطور سرگرمش کنم و وقتش رو پر کنم، اما الان دیگه خودشون این‌قدر باهم سرگرمن که نیازی نیست من نگران بی‌کاری‌شون باشم. فقط از دور نظارت و مدیریت مادرانه دارم. . بعضی روزا سه‌تایی باهم می‌رن توی پارکینگ دوچرخه‌سواری و لازم نیست منم باهاشون برم. پسر بزرگم مراقبشونه. و منم توی اون زمان کارهام رو انجام می‌دم. یا مثلاً الان توی زمان‌های بیداری‌شون هم می‌تونم بشینم پای لپتاپ و کار کنم و اونا هم مشغول بازی خودشونن. . الان پسر کوچیکم نزدیک سه سالشه و تقریبا مستقل شده. روزایی که دو سه ساعت برای کارهام باید برم بیرون، چون توی تهران کسی رو نداریم، بچه ها رو می‌سپرم به پسر بزرگم و می‌رم و این خیلی خوبه برام.😍 . در نبود من، پسر بزرگم گاهی جارو می‌زنه یا ظرفا رو می‌شوره. بعضی وقتا هم با نظارت دورادور من، سه تایی کیک ‌می‌پزن.😋 . بچه‌ها خداروشکر کارهای اشتراکی رو خوب یادگرفتن و روحیات جمعی دارن. مثلاً پسر کوچیکم می‌ره یه خوراکی میاره می‌گه همه باهم بخوریم، یا وقتی یکی‌شون خواب باشه و چیزی بخوریم، بقیه می‌گن برای اونم بذاریم کنار تا بیدار شد بخوره. در حالی که اگر تنها بودن، شاید این چیزا براشون نهادینه نمی‌شد. . حتی گاهی با خودم می‌گم کاش فاصله‌ی سنی‌شون کم‌تر بود. چون هر چی بزرگ‌تر می‌شن، تاثیر اختلاف سنی روی هم‌بازی شدنشون بیش‌تر می‌شه و هر چی نزدیک‌تر باشن از نظر سنی، توی سنین بالاتر بازی‌های مشترک بیش‌تری دارن و همو بیش‌تر می‌فهمن. الآنم البته راضی‌ام ولی می‌گم کاش به جای ۳ تا، ۴ تا بودن.😁 . به خاطر سزارین‌ها، به توصیه‌ی دکترم، باید چند سالی صبر کنم و بعدش به بچه‌های بعدی فکر کنم. دوست دارم و دعا می‌کنم که خدا ۲ تا دختر هم بهمون بده که خانواده‌مون تکمیل بشه.❤️ . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

29 دی 1399 16:43:08

0 بازدید

madaran_sharif

. #بریده_کتاب . . #کتاب_تفکر #آیت_الله_حائری_شیرازی صفحه ۸۸ . ‌. من سه یا چهار ساله بودم، می‌خواستم غذا بخورم و بخوابم. پدرم می‌خواست من را مشغول کند تا سفره بیندازند و غذا هم بخورم. چیزی در دستش قایم کرد و بعد گفت: در کدام دستم است؟ همین گل یا پوچ امروزی. . من پدر شدم، خواستم بچه‌ام را مشغول کنم. چیزی در دستم گذاشتم و از او خواستم پاسخ بدهد. گفت: من چیزی را که نمی‌دانم جواب نمی‌دهم. متحول شدم و نگاه کردم و دیدم «قول بدون علم» در اسلام ممنوع است. بر طبق فطرت، چیزی که انسان نمی‌داند نباید جواب بدهد و ما با این بازی‌ها قول به غیر علم را به دیگران تحمیل می‌کنیم. ما باید ابزار شیطان را حتی در بازی‌ها پیدا کنیم. شیطان از همه راه‌ها وارد می‌شود، حتی از راه و روش بازی. . ثُمَّ لَآتِيَنَّهُم مِّن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَن شَمَائِلِهِمْ وَلَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ . (ابلیس گفت:) ﺁﺭﻱ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺭﺍﻩ ﻛﻤﻴﻦ ﻣﻲ‌ﻛﻨﻢ، ﺁﻥ‌ﮔﺎﻩ ﺍﺯ ﭘﻴﺶ ﺭﻭﻱ ﺁﻧﺎﻥ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﻭ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺭﺍﺳﺖ ﻭ ﭼﭙﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﻲ‌ﺭﻭم. ﺩﺭ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺷﻜﺮﮔﺰﺍﺭ ﻧﻌﻤﺖ‌ﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﻧﻤﻲ‌ﻳﺎﺑﻲ. . سوره مبارکه اعراف . آیه ۱۷ . . #مادران_شریف_ایران_زمین

03 فروردین 1400 16:53:59

2 بازدید

madaran_sharif

. #ف_صنیعی (مامان #فاطمه ۷ساله، #معصومه‌زهرا ۴.۵ساله و #رقیه ۲ساله) #قسمت_اول سال ۷۲ به دنیا اومدم.😌 کجا؟ مشهدالرضا.❤️ پدرم پرستار و مادرم ماما هستند و فقط یه برادر دارم، که سه سال از من کوچیکترن. رابطه‌م با برادرم خوب بود. گاهی دعواهای اساسی با هم داشتیم ولی خیلی زود با هم خیلی رفیق می‌شدیم. هر چند فکر می‌کنم اگه خواهر داشتم رابطه‌م باهاش خیلی بهتر بود.😉 با مادرم خیلی صمیمی بودم. هر اتفاقی که برام تو مدرسه یا بعدها تو دانشگاه می افتاد، براشون تعریف می‌کردم. رفتارشون طوری بود که خیلی باهاشون راحت بودم.💚 این یه ویژگی خاص و بعضاً نجات‌دهنده‌ی مامان گلم بود. چون ممکن بود یه جاهایی در آستانه‌ی خطا قرار بگیرم. از بچگی عاشق ادبیات بودم؛ عاشق خوندن کتاب‌های شعر و داستان و نوشتن. دبیرستان رو مدرسه‌ی نمونه دولتی فرهنگ قبول شدم که خاصّ رشته انسانی بود.👌🏻 احساس می‌کردم با چیزی محشورم که عاشقشم.😍 دوست داشتم توی دانشگاه هم ادبیات بخونم و همیشه می‌گفتم حتی اگه رتبه یک کنکور هم بشم انتخاب من ادبیاته! سال سوم دبیرستان تو المپیاد ادبیات شرکت کردم و الحمدالله مدال طلای کشوری رو کسب کردم. حالا می‌تونستم بدون کنکور وارد دانشگاه بشم. همونطور که حدس زدید رشته‌ی ادبیات فارسی؛ دانشگاه شهر خودمون، فردوسی مشهد.😊 سال ۸۹ دانشجویی من شروع شد. ۱۷ ساله بودم. (تابستان همون سالی که المپیاد مدال آوردم، پیش دانشگاهی رو جهشی خوندم.) دانشگاه هم این امکان رو داشتم که دو رشته رو با هم بخونم. رشته‌ی دوم رو زبان و ادبیات فرانسه انتخاب کردم. از قبل، خیلی اوقات رمان‌های ترجمه شده از فرانسه رو می‌خوندم و نویسنده‌هاشون رو دوست داشتم.😊 به خاطر دو رشته‌ای بودن، هر ترم حدود ۳۰ واحد درس داشتم و کلا تو کتاب و دفتر بودم. برای همین فعالیتی جز درس خوندن نداشتم. فقط هرازگاهی برای نشریه‌ی دانشگاه مطلبی می‌نوشتم. کارشناسی رو ۷ ترمه تموم کردم و اواخر تابستان سال ۹۲ که آخرین سال کارشناسیم بود، ازدواج کردم.❤️ آشنایی ما از طریق معرفی یکی از آشنایان بود. همسرم وقتی به خواستگاری من اومدن، تازه استخدام شده بودن و شرایط مالی خیلی خوبی نداشتن. ولی ما چندان نگران نبودیم. با یه جشن عقد ساده، ۹ ماه دوران عقدمون شروع شد. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

21 خرداد 1401 16:22:40

8 بازدید

مادران شريف

0

0

. همیشه قبل ماه رمضان بحث داغ مامان‌هایی که بچه‌ی شیرخوار دارن اینه که روزه بگیرن یا نگیرن؟!🤔 . اگه بگیرن، برای خودشون یا بچه آسیب داره یا نه؟! اگه نگیرن، عذرشون موجه هست یا نه؟!⁦🤷🏻‍♀️⁩ . فارغ از این‌که شرایط جسمی هرکسی منحصربه‌فرده و هرکس خودش باید برای خودش تصمیم بگیره،😉 می‌خوام چندتا نکته‌ی جالب که تو یه مقاله‌ی هلندی دیدم این‌جا بگم، شاید تو تصمیم‌گیری‌تون مؤثر باشه!🥰 . البته تو این مقاله فرض اینه که مادر می‌خواد روزه بگیره و نکاتی رو می‌گه تا روزه‌داری و شیردهی هم‌زمان ممکن بشه. . مشخصه که هرکسی باید با توجه به نظر مرجع تقلید و پزشک متعهد، درباره‌ی اصل روزه گرفتن یا نگرفتن خودش تصمیم بگیره.💚 . باید بگم، پنج درصد جمعیت هلند، مسلمان هستند و این مقاله تو یه نشریه منتشر شده! . ورق بزنید و نکات این مقاله رو بخونید!⁦⁦👈🏻⁩⁦ . نظر شما چیه؟! تجربه‌ی روزه‌داری و شیردهی دارید؟!😊 . . #مادران_شریف_ایران_زمین #ف_محرم‌زاده #شیردهی #روزه‌داری #ترجمه

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. همیشه قبل ماه رمضان بحث داغ مامان‌هایی که بچه‌ی شیرخوار دارن اینه که روزه بگیرن یا نگیرن؟!🤔 . اگه بگیرن، برای خودشون یا بچه آسیب داره یا نه؟! اگه نگیرن، عذرشون موجه هست یا نه؟!⁦🤷🏻‍♀️⁩ . فارغ از این‌که شرایط جسمی هرکسی منحصربه‌فرده و هرکس خودش باید برای خودش تصمیم بگیره،😉 می‌خوام چندتا نکته‌ی جالب که تو یه مقاله‌ی هلندی دیدم این‌جا بگم، شاید تو تصمیم‌گیری‌تون مؤثر باشه!🥰 . البته تو این مقاله فرض اینه که مادر می‌خواد روزه بگیره و نکاتی رو می‌گه تا روزه‌داری و شیردهی هم‌زمان ممکن بشه. . مشخصه که هرکسی باید با توجه به نظر مرجع تقلید و پزشک متعهد، درباره‌ی اصل روزه گرفتن یا نگرفتن خودش تصمیم بگیره.💚 . باید بگم، پنج درصد جمعیت هلند، مسلمان هستند و این مقاله تو یه نشریه منتشر شده! . ورق بزنید و نکات این مقاله رو بخونید!⁦⁦👈🏻⁩⁦ . نظر شما چیه؟! تجربه‌ی روزه‌داری و شیردهی دارید؟!😊 . . #مادران_شریف_ایران_زمین #ف_محرم‌زاده #شیردهی #روزه‌داری #ترجمه

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن