پست های مشابه

madaran_sharif

. چند مرحله پیش رو داشتم؛ اول یه کم فکر کردم ببینم به خانم #مشاور (که روش های تربیتیشون رو تا حدی می‌شناختم و قبول داشتم👌)چیا میخوام بگم؟ 🤔 . #ف_جباری . از قبل تولد زهرا یه سری کتاب در مورد #اهمیت_بازی خونده بودم 📚 و یه چیزایی هم به گوشم خورده بود👂؛ . ✅می‌دونستم که بازی برای روح و جسم بچه‌ها یه #نیاز_اساسی مثل خوردن و خوابیدنه🛌🍼 ✅و اینکه باید بذارم بچه کشف کنه، حساسیتم رو کم کنم و نگران کثیف کاری و ریخت و پاش نباشم🤷‍♀️، اون اینجوری لذت میبره و توانمند میشه💪 ✅بچه‌ها دوست دارن کارهایی که مامان و باباشون میکنن رو انجام بدن🙋‍♀️🙋‍♂️ پس مهم‌ترین اسبابِ بازیشون وسایل خونه‌ست . ✅چندتا منبع معرفی بازی هم داشتم که هر از گاهی نگاهی بهشون مینداختم و ایده می‌گرفتم برای بازی جدید🙄💡 (با شوق و اشتیاق ایده‌ها رو اجرایی میکردم ولی نتیجه چیزی نبود که #انتظار داشتم😑 نهایت نهایتش ۵ دقیقه!😃) . ✅و خب اینم هی شنیده بودم که بچه رو با بچه های مردم #مقایسه نکن!🤚👧 . ✅می‌دونستم #سن بچه مهمه، #روحیات بچه مهمه و از طرفی بازی‌ها و اسباب‌بازی‌ها هم هر کدوم ویژگی‌هایی دارن که باید با سن و روحیات بچه #همخوانی داشته باشن . اما هیچ کدوم از این دانسته‌ها دردی ازم دوا نمی‌کرد😀😅 انگار آدم دلش می‌خواد چیزایی که میدونه رو از زبون یه نفر دیگه بشنوه، یا معجزه‌ای بشه تا ایمانش به #یقین تبدیل شه😒😬 و خداروشکر صحبت‌های ساده‌ی خانم مشاور برام تلنگر روحی بود و در عمل هم راهگشا شد🙏 . بعد از حرفاشون این حس در من تقویت شد که باید روحیات و تمایلات بچه‌م رو #بشناسیم و مهم تر اینکه اون‌ها رو #بپذیرم؛ مثلا اگه یه بازی رو براش آماده کردم و جذبش نشد شاید براش #زوده 😖، پس پرونده‌ش رو ببندم تا چند هفته دیگه، یا شاید می‌خواد حتما من همراهش باشم توی این بازی، پس این بازی رو بذارم تو دسته‌ی بازی‌های #دو_نفره👧🧕، یا کلا این مدل بازی رو دوست نداره 😞 . از طرفی باید سطح توقعاتم رو بیارم پایین؛ هم از بچه و هم از اسبابِ‌بازی😉 این رو باید بپذیرم که بچه یک سال و نیمه من هیچوقت به مدت طولانی یعنی حدود یک ربع 😂 تنهایی مشغول بازی نمی‌شه و همچنین حداقل تا ۲-۳ سالگی نیاز به همبازی توی بازی‌هاش یه نیاز واقعیه، پس همینجوری #کیف کنم و از #کودکی_کردن باهاش لذت ببرم💕😊 این روزا میگذره و اگه خوب نگذشته باشه فقط حسرتش میمونه😪 . و اما اون نکات اساسی و کاربردی که توی صحبت‌های خانم مشاور بود حسابی برام جدید و جالب بود... . اونارو ان شاءالله فرداشب بهتون میگم🙈 . #ف_جباری #روزنوشت‌های_مادری #بازی #مادران_شریف_ایران_زمین

20 فروردین 1399 16:09:49

4 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزي . جات خالی نیست! و چه خوش می‌گذره به ما! . محمدآقا ۹ماهه بود⁦👦🏻⁩،منم یه مامان اولی که می‌دونستم بچه‌م نباید به تو📺 عادت کنه! اما وقتی فشار مادری برای من کم تجربه زیاد می‌شد،⁦🤷🏻‍♀️⁩ روشنت می‌کردم، تا مدتي، هرچند کوتاه گل پسرو از سر خودم وا کنم!😖 هرچند نویسنده کتابی که خونده بودم، لحظه‌ای منو به حال خودم رها نمی‌کرد!😆 - آی آی، به همین زودی یادت رفت؟!!😶این طفلک یک سالشم نشده! تربیت رو بی‌خیال، برای چشم و مغزش ضرر داره ها😟! افت ضریب هوشی، کاهش خلاقیت؟! عادت کنه گرفتار می‌شی ها! -- ای بابا! آقای نویسنده! با یه بار که این اتفاقا نمي‌افته.😐 - بله، بله! درست میگی👌🏻⁩ پس یه بار و دوبار اشکالی نداره، به استراحتت بپرداز😊 . . فراغت حاصل از سپردن محمد به قاب جادوييت انقدر شیرین بود برام، که دفعه بعد تا بهونه گرفت، به جای اینکه بغلش کنم و با هم بريم تو محوطه مجتمع یه دور بزنیم⁦👩‍👦⁩ یا یه بازی هیجان انگیز پیشنهاد بدم، رفتم سراغ کنترل!📺و خودم مشغول کارهام شدم.😁😏 . . آقای نویسنده‌ی درونم😅 از دور ناظر بود و چیزی نمی‌گفت!😶 دو بار و سه بار و چهار بار ... دیگه محمد خودش چهار دست و پا می‌رفت🚼 و کنترل رو بر می‌داشت روشنت می‌کرد! تو هم لابد خوشحال بودی⁦💪🏻⁩😛 که یه مشتری دیگه هم داره به مشتريات اضافه می‌شه و می‌تونی هر جنس بنجلی رو قاطی تک و توک جنسای خوبت به بچه‌م غالب کنی!😵 . . شب به همسرم گفتم، سریع جعبه شو بیار تا هنوز داغم جمعش کنیم! به تو اشاره کردم و گفتم این جادوگر قاتل رو!😂😝 همسرم گفت دیگه قاتل نیست خدایی! جو نده خانوم!😨 گفتم قاتل وقته⏰! مهم‌تر از عمر هم مگه سرمایه‌ای داریم که دو دوستی تقدیم این قاب جادويی بکنیم؟! 😎😅 . . پ.ن: این اولین قسمت از ماجراهای ما و بی‌تلویزیونی بود. منتظر ادامه‌ی ماوقع باشید.😬😄😊 . . #مادران_شریف_ایران_زمین #تلویزیونی_شدن #روز_نوشت_های_مادري

28 تیر 1399 17:35:16

0 بازدید

madaran_sharif

. من یه کارایی رو همیشه دوست داشتم انجام بدم و هیچ وقت نتونسته بودم...😒😓 و این طولانی شد😫 و باعث شد حالم بد بشه😞 و لازم دیدم برای اینکه بتونم مادر پویایی باشم💖 اون‌ها رو جدی بگیرم✨ . علت این که تصمیم گرفتم برم دانشگاه، همین نیازم بود⁦👌🏻⁩ . اون اول با اینکه می‌تونستم بلافاصله بعد کارشناسی بدون کنکور، ارشد رو ادامه بدم⁦👩🏻‍🏫⁩، ولی انصراف دادم. . علت اصلیشم بچه‌دار⁦👶🏻⁩ شدنم بود. الان هم اصلا ناراحت نیستم که این کارو کردم😉 اون موقع اون نیازو داشتم⁦👌🏻⁩ ولی الان نیازم متفاوته😌 . الان دانشگاه رفتن، اون بازه‌ایه که احساس می‌کنم حالم خوب می‌شه. و انرژی می‌گیرم برای بچه‌داریم.💖 . من برای خودم راه‌ حل دانشگاه رو پیدا کردم، با توجه به شرایط دور و برم😌 واقعا همه‌ی شرایط⁦👌🏻⁩ حال خودم، شرایط خانوادگیم، شرایط اقتصادی و فرهنگی. همه‌شون تاثیر داشتن🧐 . و برای همین، برای بقیه نه توصیه می‌کنم نه رد😶 لازمه هرکی برای خودش، راه حلشو پیدا کنه📋 . البته دلایل دیگه ‌ای هم برای این انتخابم داشتم. مثلا این که فکر می‌کنم در تربیت طولانی مدت بچه‌ها⁦👶🏻⁩ موثره🤔 یعنی بچه‌ها از مادری که آگاه، اهل علم و به روز باشه، بیشتر الگو و اثر می‌گیرن. . . الان در این روزها، من به جز دانشگاه کارهای دیگه‌ای هم انجام می‌دم. انگار بچه‌ها که بیشتر می‌شن، به برکت حضورشون، منم می‌تونم فعالیت‌هامو بیشتر کنم😅 . ⁦👈🏻⁩ یک کلاس برای تدریس، توی حوزه، برداشتم.👩🏻‍🏫⁩ . ⁦👈🏻⁩ یه کار پژوهشی، در مورد فلسفه و تاریخ و ادبیات، هم با یه استادی (که تو #قسمت_شش توضیح دادم)، انجام می‌دم...📚 . و حتی کلاس ورزشی که هیچ وقت نمیرفتم، بعد بچه سومم، شروع کردم⁦🏃🏻‍♀️⁩😂 (کلاس پیلاتس، که بچه‌ها رو هم با خودم می‌بردم. جایی نزدیک دانشگاه شریفه. یه مربی دارن که میاد و بچه‌ها⁦👶🏻⁩ رو ساعتی نگه می‌داره. هروقت هم بچه‌ها بخوان می‌تونن بیان پیش مادر) . و البته قطعا که مهم‌ترین کارم مادریه. ولی همه‌ی این‌ کارهای دیگه هم بهم خیلی انرژی می‌دن. . (در مورد ورزش، یه مدت هم، توی تابستون (بعد دوره‌ی کولیک‌های محمدمهدی😣) کلاس می‌رفتم و همسرم⁦🧔🏻⁩ بچه‌ها رو نگه می‌داشتن، البته آسون نبود اینکه همسرم راضی بشن بچه‌ها رو نگه دارن😄 یعنی دیدن که دیگه به حالت اضطرار رسیدم😰 و یه جورایی دیگه نمی‌کشم، و لازمه حتما این کلاس رو برم تا حالم بهتر بشه، و بعد راضی شدن) . . پ.ن: برای درس خوندن توی خونه هم، مفصلا توضیح دادم که چیکار می‌کردم و می‌کنم📖 (#قسمت_هفتم و #قسمت_هشتم)😉 . . #پ_ت #تجربیات_تخصصی #قسمت_سیزدهم #مادران_شریف_ایران_زمین

04 خرداد 1399 16:08:52

0 بازدید

madaran_sharif

. اولین جرقه‌ی #عارفانه_های_مادری برای من از این قضیه شروع شد که فهمیدیم همسایه‌ی طبقه‌ی پائینیمون از سر و صدای کوبیدن 🎶 ظرف و ظروف و تکون دادن میز و صندلی روی سرامیکای کف خونه! شاکی اند😤 و به صاحب‌خونه‌مون هم اطلاع دادن و صاحب‌خونه هم به طور تلویحی گفت که بهتره برای سال بعد، دیگه از اینجا بلند بشین!😐 . از اون به بعد بابایی⁦🧔🏻⁩ با دقت بسیاری مواظب گل پسری⁦👦🏻⁩بود.🤭 اونو از هر رفتار کوچیکی که سرو صدا برای پائینی‌ها ایجاد کنه به شدت نهی می‌کرد (خصوصا بازی با ظرف و ظروف🍴⁦🍽️⁩ آشپزخونه) گل پسری هم که از این عکس‌العمل‌ها لذت می‌برد🤩 با شدت و حدت بیشتری به کارش ادامه می‌داد! 👻 . بالاخره بعد چند روز، صبر همه‌مون تموم شد و طوفانی به پا شد!😠 گل پسری که از این همه محدودیت و عصبانیت‌های ناگهانی ما خسته شده بود😥 بغضش ترکید و اشکش جاری شد!😫 . در یک لحظه به ضعف و عجز بی‌نهایت گل پسری فکر کردم😟 بغلش کردم و ناخودآگاه گفتم: نگاش کن چقد بی‌پناه و ضعیفه!😓 دلت میاد چنین موجود ضعیف و مظلومی رو دعوا کنی؟!🗣 . . در همون حین به این فکر افتادم که ما آدم بزرگ‌ها چقدرررر با همین جهل و نادونی بی‌نهایتمون کارهای اشتباه اندر اشتباه زیادی تو دنیا کردیم،😣 که حتی شاید خشم و غضب پروردگارمون رو هم برانگیخته باشیم. و چقدر هم ضعیف و بی‌پناهیم😭 و محتاج رحم و غفران😓 . و چقدر خوبه که خدایی داریم که کمال حلم و رحم و غفرانه...💞 و همین رحم و خطاپویشی و مداراست که باعث رشد می‌شه! 😇 . کاش ما هم جلوه‌ی رحمت خدا برای بچه‌هامون باشیم...👩‍👧‍👦 . . پ.ن۱: الحمدلله خیلی زود برای راحتی اعصاب خودمون، همسایه‌مون و گل پسری خونه‌مون رو موکت کردیم🤩 (که تو عکس هم معلومه) هم خودمون خیلی حس بهتری به خونه‌ی موکت شده پیدا کردیم😉 هم به گفته‌ی همسایه پائینیمون سروصدا کمتر شده⁦👌🏻⁩ . پ.ن۲: ماه مبارک رمضان بهترین فرصته که در خلال مادری‌هامون بیشتر و بیشتر به رحمت و مغفرت خدا پی ببریم که چقدر در برابر جهل و ضعف بسیار زیاد ما، صبور و بخشنده‌ست. . #ف_قربانی #سبک_مادری #عارفانه_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

03 اردیبهشت 1399 16:14:01

0 بازدید

madaran_sharif

. #ح_کرباسی (مامان #حسنا ۹ساله ، #محمدحسین و #محمدهادی ۵ساله و #زینب ۱ساله) #قسمت_اول سال ۶۶ در شهر قم، به عنوان سومین فرزند خانواده به دنیا اومدم. یه برادر و خواهر بزرگتر و دو تا خواهر کوچک‌تر دارم. پدرم روحانی اند. ایشون همیشه از تجملات فراری بودن و سطح زندگی‌مون مثل مردم عادی و حتی پایین‌تر از عموم مردم بود.👌🏻 مثلاً یادمه ترجیح می‌دادن خونه‌مون موکت باشه. چون اون موقع فرش خیلی خاص و گرون بود و اکثر مردم نداشتن. بعدها که من بزرگتر شدم و دیگه فرش یه چیز عادی شده بود و همه داشتن، ماهم فرش‌دار شدیم.😁 خانواده‌مون مذهبی بودن و پدرم توجه ویژه‌ای به تربیت ما می‌کردن. روش‌های جالبی هم داشتن و طوری بهمون تذکر می‌دادن که از دین زده نشیم و با علاقه و فکر به این مسیر وارد بشیم.☺️ یادمه زمانی که کوچیک بودم، یه مدت برادر و خواهر بزرگم تحت تاثیر دوستاشون و فضای اون موقع یه سری نوار ترانه گرفته بودن و گاهی دور از چشم پدر و مادر گوش می‌دادن. من و خواهر کوچیکم هم که چشم و گوش بسته بودیم و از درست و غلط کارها چیزی سر در نمی‌آوردیم، گوش می‌دادیم و فکر می‌کردیم کار درستیه.😁 پدرم ظاهراً خبر داشتن از این ماجرا ولی به روی خودشون نمی آوردن. تا اینکه یه بار داشتیم می‌رفتیم مسافرت. خودشون بدون اطلاع ما اون نوارها رو آوردن و توی ضبط ماشین گذاشتن و روشن کردن. برادر و خواهرم شرمنده و ناراحت شدن از اینکه پدر متوجه شده.😞 پدرم خیلی مهربون و مسلط شروع کردن به توضیح دادن که ببینید این شعراش معنی خاصی نداره و به درد نمی‌خوره و این حرفا... و دیگه بعد این ماجرا برادر و خواهرم و به دنبالشون ما دوتا کوچیکترا دیگه هیچ‌وقت سراغ اون نوارها نرفتیم.😉 الان که به اون خاطره فکر می‌کنم، می‌بینم که چقدر بچه‌ی بزرگتر و رفتارهاش می‌تونه روی بقیه‌ی بچه ها تاثیر بذاره. و اگر پدر و مادر حواسشون به تربیت بچه‌های بزرگتر باشه، کوچیکترا هم از اونا یاد می‌گیرن و خوب تربیت میشن.👌🏻 هفت ساله بودم که خانوادگی اومدیم تهران. اول و دوم ابتدایی مدرسه دولتی رفتم و بعدش تا آخر دبیرستان مدرسه شاهد بودم، چون پدرم هم فرهنگی بودن و هم سابقه‌ی جبهه داشتن. فضای مدرسه خیلی خوب بود و من دوستش داشتم و با برنامه‌ها و فضای مذهبی مدرسه ارتباط خوبی گرفتم و قبولش کردم. به سرود و تئاتر علاقه داشتم و گاهی توی این برنامه ها شرکت می‌کردم.😍 چون بیشتر از همه‌ی درسا ریاضی رو دوست داشتم، رفتم رشته‌ی ریاضی و سال ۸۵ کنکور دادم. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

20 آذر 1400 16:01:11

1 بازدید

madaran_sharif

#م_زادقاسمی (مامان #فاطمه_سادات ۱۷ ساله، #سیده_ساره ۱۲ ساله، #سید_علی ۸ ساله و #سید_مهدی ۵ ساله) #قسمت_چهاردهم فاطمه که کلاس اولی شد، براش مدرسه دولتی رو انتخاب کردیم، کلاس اول که تموم شد، نقل مکان کردیم به یه شهرک تو قم، یه مدرسه بسیار عالی و غیر دولتی ولی شبه دولتی داشت، با هزینه کم و جمعیت زیاد و برنامه آموزشی تربیتی خوب و تا اون سال، تنها مدرسه شهرک بود. برای فاطمه روزهای بسیار به یادماندنی در اون چند سال رقم خورد. ولی وقتی از اون شهرک خارج شدیم احساس کردیم که بچمون خیلی ایزوله بزرگ شده.😐نمی‌تونه دنیای واقعی رو راحت هضم کنه! مثلا دیدن آدم‌های بدحجاب اصلا براش قابل درک نبود و فکر می‌کرد بدیهیه که همه باید حجاب رو دستور خدا بدونن و رعایت کنن! ماجرا با حرف زدن و مشاوره هم حل نشد. با مشورت، تصمیم گرفتیم که ادامه‌ی تحصیل دخترم تو یه دبیرستان دولتی پایین شهر باشه. تصمیم ساده‌ای نبود، خیلی برام سخت بود، و از من سخت تر برای دخترم بود.😞 دو ماه اول خیلی اذیت شد و من باهاش همراه بودم و حرفاشو می‌شنیدم و کمکش می‌کردم که بتونه با موقعیت جدید خودشو وفق بده و فاطمه تونست آرام آرام ارتباط بگیره.😊 تونست آدمای مختلف با عقاید مختلف رو درک کنه و باهاشون زندگی کنه.☺️ دو سال بعد هم اومدیم تهران، و الان تو یه مدرسه دولتی ولی با یه محیط خوب داره ادامه‌ تحصیل میده.👌 ساره سادات هم از کلاس دوم تا الان مدرسه دولتی بوده، اما الان به خاطر شرایط خاص دوران نوجوونی و تفاوت‌های زیادش با فاطمه سادات، به نظر میاد اگه بشه یه محیط مناسبی از گروه همسالان رو پیدا کنیم خیلی اولویت داره.👌 و در حال تحقیق برای انتخاب مدرسه در متوسطه اول هستیم. چون احساس می‌کنم برای طی کردن دوران شیرین نوجوونیش به کمک نیاز دارم.🙈 دنبال این هستیم که مربی های پرورشی خوبی داشته باشه که نوجوانی ساره سادات انشاءالله با موفقیت بگذره.🤲 چون چیزی که تو مدرسه دولتی‌ش تجربه کردیم این بوده که برای فوق برنامه‌هایی حتی مثل نماز که زمان نماز رو توی مدرسه هستن، تشویق و برنامه ویژه‌ای وجود نداشته و دختر ما تو این برهه از زندگیش به این تشویق‌ها از طرف محیط آموزشی نیاز داره. پسرم هم یه مدرسه دولتی معمولی درس می‌خونه و الحمدلله راضی هستم.😊 با اینکه کلاسشون ۴۰ نفر دانش آموز داره ولی آموزش رو جدی گرفتن.👌 بچه هم سال‌های ابتدایی به لحاظ تربیتی تحت تاثیر خانواده‌ست و انشاءالله جای نگرانی نیست.😊🤲 در مجموع یکی از ملاک‌های ما برای انتخاب مدرسه دولتی یا غیردولتی شرایط بچه‌ها هم بوده. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

10 اسفند 1400 15:57:25

3 بازدید

مادران شريف

0

0

. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . تا ماه پنجم بارداری، همچنان در دانشگاه درس می‌دادم و شکر خدا بارداریم خوب بود. پروژه‌ای که با اون شرکت فنی_مهندسی داشتم هم تموم شد و پروژه مربوط برای من نداشتند. کلاس #حفظ_قرآن هم به دلایلی ادامه پیدا نکرد و من یهویی خونه‌نشین شدم😯 البته مشغول مطالعه و شرکت در دوره‌های تربیت فرزند بودم. . اردیبهشت ۹۳ دخترم به دنیا اومد😍 مدتها بچه کوچیک در اقوام نداشتیم و از نزدیک مشکلات رو لمس نکرده بودم و خیلی اذیت شدم. اولین روزی که تو خونه با دخترم تنها شدم خیلی گریه کردم😥 فکر نمی‌کردم از پس گریه‌ها و نیازهای دخترم بربیام❗️ . خلاصه تا دو ماه اوضاع بر این منوال بود تا اینکه کم‌کم قلق دستم اومد و با دخترم مسجد و جلسه قرآن رفتم. چهار ماهه بود که از همون شرکت فنی_مهندسی بهم پروژه دادند. از ساعت۲۲ تا نیمه شب و بعدازظهرها در ساعت خواب دخترم کار می‌کردم و خیلی راضی بودم. برای جلسه‌ها هم، که خیلی کم بود، گاهی با خودم می‌بردمش و بزرگتر که شد پیش مادرم می‌ذاشتمش. البته چون با شیر خودم می‌خوابید باید سر وقت خوابش خودمو می‌رسوندم🤪 . از اول زندگی، ماشین نداشتیم و با موتور اینور و اونور می‌رفتیم. برای سر زدن به خانواده همسرم، با اتوبوس می‌رفتیم قم و این رو بذارید در کنار اینکه دخترم همیشه بیقرار بود❗️ انواع خوراکی، اسباب‌بازی و کتاب می‌بردم ولی باز هم اعتراض... مثلا پشت چراغ قرمز: پس چرا راه نمیریم؟! چرا نرسیدیم ؟!😤 بسیار بدخواب، وابسته به مادر، هراسان از مردها و غریبه‌ها❗️ برای من کنار اومدن با این شرایط خیلی سخت بود. مجبور بودم وقت زیادی براش بذارم. اون همه کتاب و کلاس تربیت فرزند کارگشا نبود❗️ . خونه‌مون کوچیک بود اما حیاط خلوت داشت😃 کل دیوارهاش رو در اختیار دخترم گذاشتم جهت هنرنمایی👌🏻(بعد هم در اختیار هر سه‌شون!) با گواش، آبرنگ و... روی دیوارها یادگاری گذاشته😍 آردبازی، آب‌بازی، شن‌بازی و... کاغذ باطله‌ها رو دور نمی‌انداختم و می‌دادم به دخترم نقاشی بکشه یا بازی کنه. . با تمام سختی‌های بچه‌داری، ترم بهمن ۹۴ دخترم ۱/۵ساله بود که یه موقعیت تدریس در دانشگاه برام پیش اومد و پذیرفتم. ۷ تا ۱۰ صبح😍 تو اون اوضاع، چندساعتی فراغت از بچه‌داری لازم داشتم❗️ چه فراغتی بهتر از تدریس😁 فقط ۱۰جلسه بود و همسرم همراهی کردن و پیش بچه میموندن👌🏻 یکی دو بار هم مجبور شدم با دخترم سرکلاس حاضر بشم😃 . . #قسمت_هفتم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . تا ماه پنجم بارداری، همچنان در دانشگاه درس می‌دادم و شکر خدا بارداریم خوب بود. پروژه‌ای که با اون شرکت فنی_مهندسی داشتم هم تموم شد و پروژه مربوط برای من نداشتند. کلاس #حفظ_قرآن هم به دلایلی ادامه پیدا نکرد و من یهویی خونه‌نشین شدم😯 البته مشغول مطالعه و شرکت در دوره‌های تربیت فرزند بودم. . اردیبهشت ۹۳ دخترم به دنیا اومد😍 مدتها بچه کوچیک در اقوام نداشتیم و از نزدیک مشکلات رو لمس نکرده بودم و خیلی اذیت شدم. اولین روزی که تو خونه با دخترم تنها شدم خیلی گریه کردم😥 فکر نمی‌کردم از پس گریه‌ها و نیازهای دخترم بربیام❗️ . خلاصه تا دو ماه اوضاع بر این منوال بود تا اینکه کم‌کم قلق دستم اومد و با دخترم مسجد و جلسه قرآن رفتم. چهار ماهه بود که از همون شرکت فنی_مهندسی بهم پروژه دادند. از ساعت۲۲ تا نیمه شب و بعدازظهرها در ساعت خواب دخترم کار می‌کردم و خیلی راضی بودم. برای جلسه‌ها هم، که خیلی کم بود، گاهی با خودم می‌بردمش و بزرگتر که شد پیش مادرم می‌ذاشتمش. البته چون با شیر خودم می‌خوابید باید سر وقت خوابش خودمو می‌رسوندم🤪 . از اول زندگی، ماشین نداشتیم و با موتور اینور و اونور می‌رفتیم. برای سر زدن به خانواده همسرم، با اتوبوس می‌رفتیم قم و این رو بذارید در کنار اینکه دخترم همیشه بیقرار بود❗️ انواع خوراکی، اسباب‌بازی و کتاب می‌بردم ولی باز هم اعتراض... مثلا پشت چراغ قرمز: پس چرا راه نمیریم؟! چرا نرسیدیم ؟!😤 بسیار بدخواب، وابسته به مادر، هراسان از مردها و غریبه‌ها❗️ برای من کنار اومدن با این شرایط خیلی سخت بود. مجبور بودم وقت زیادی براش بذارم. اون همه کتاب و کلاس تربیت فرزند کارگشا نبود❗️ . خونه‌مون کوچیک بود اما حیاط خلوت داشت😃 کل دیوارهاش رو در اختیار دخترم گذاشتم جهت هنرنمایی👌🏻(بعد هم در اختیار هر سه‌شون!) با گواش، آبرنگ و... روی دیوارها یادگاری گذاشته😍 آردبازی، آب‌بازی، شن‌بازی و... کاغذ باطله‌ها رو دور نمی‌انداختم و می‌دادم به دخترم نقاشی بکشه یا بازی کنه. . با تمام سختی‌های بچه‌داری، ترم بهمن ۹۴ دخترم ۱/۵ساله بود که یه موقعیت تدریس در دانشگاه برام پیش اومد و پذیرفتم. ۷ تا ۱۰ صبح😍 تو اون اوضاع، چندساعتی فراغت از بچه‌داری لازم داشتم❗️ چه فراغتی بهتر از تدریس😁 فقط ۱۰جلسه بود و همسرم همراهی کردن و پیش بچه میموندن👌🏻 یکی دو بار هم مجبور شدم با دخترم سرکلاس حاضر بشم😃 . . #قسمت_هفتم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن