پست های مشابه

madaran_sharif

. بعد از یه مدت طولانی که کلاس‌های مجازی داشتم😄 این ترم بالاخره یک روز در هفته کلاس حضوری برداشتم که خیلی حسم نسبت بهش مثبت بود😊 . به ۳ جلسه نکشید که قصه‌ی کرونا پیش اومد و اون یک روز هم، آنلاین شد😕⁦👩🏻‍💻⁩ . با وجود همه‌ی تمایلم به ارتباط مستقیم با هم‌کلاسی‌ها و ناکام موندن در این زمینه، در نهایت حس بهتری پیدا کردم😇 . ⁦👈🏻⁩ اولین علتش مساوی بودن شرایط تحصیل بین مامان‌ها و بقیه بود😅 . ⁦👈🏻⁩ دوم اینکه وقتی کلاسا حضوری بود زهرا⁦👧🏻⁩ رو با خودم می‌بردم و اونجا وسایل بازی و مربی داشت، اما چون زهرا توی سن وابستگی بود، در کنار مامان بودن رو به سرسره و استخر⁦🏊🏻‍♂️ توپ🥎 ترجیح می‌داد🙃 (و من به دلایل قابل قبولی، ترجیح دادم همین ترم این دروس حضوری رو شروع کنم) بنابراین عمدتا زمانی که زهرا خواب😴 بود می‌تونستم از کلاسا استفاده کنم! . وقتی کلاسام آنلاین شد(یه روز صبح تا عصر)، با همسرم⁦🧔🏻⁩ چاره رو در این دیدیم که برنامه‌ی هفتگی رفتن به خونه مامان⁦👵🏻⁩ باباهامون⁦👴🏻⁩ رو بذاریم شبی که من فرداش کلاس دارم🤠 شب خونه‌شون بخوابیم که فرداش زهرا تا بیدار شه و یه کم پیش خانواده‌ها باشه، منم سر کلاسم حاضر بشم ⁦😊 . و این‌طوری من خیلی بیشتر از اون چند جلسه‌ی حضوری، از کلاسام استفاده بردم خداروشکر⁦🙏🏻⁩ . . ترم بعد هم اگر کلاسا حضوری بشه، زهرا دیگه بزرگ‌تر شده و احتمالا اتاق بازی⁦⁦⁦🤸🏻‍♀️⁩ رو به مامان ترجیح می‌ده😁 . پس من اگه بخوام یه جمله با کرونا، درس، من و خدا بسازم این‌طوری می‌گم: ⁦❤️⁩خدا برام مثل همیشه بهترین رو رقم زد، کرونا باعث شد من از درسم عقب نمونم و بچه‌م آسیب نبینه، چون خودش از نیت درس خوندنم خبر داره که تلاش می‌کنم برای خدا باشه.⁦❤️⁩ . این تجربه رو دوست داشتم بنویسم به خاطر حرف زدن در مورد ۲ تا ترس: یکی اینکه ترس دارم از اینکه از کسی کمک بگیرم که نکنه یه وقت مردم بگن مگه مجبوری با بچه درس بخونی؟😐 سعی می‌کنم رو پای خودم بایستم و بدون توقع کمک از دیگران، کارامو انجام بدم🧕🏻⁩ اما بعد از اصرارهای پدر و مادرها برای کمک، دیدم زیادی دارم سخت می‌گیرم به خودم😁 . یه ترس دیگه هم این بود که آدم‌ها نگن تو شرایط خاص داری!😕 مادر و پدرت کنارتن⁦ پس حق نداری حرفی بزنی از درس خوندن با بچه😕 اما یه وقت حس کردم این فکر غلطه و کفران نعمته، من باید بگم ان‌شاءالله همیشه سایه‌شون بالای سرم باشه و کمک حالم باشن🙂⁦🙏🏻⁩ خب من این شرایط رو دارم و شاکرم و ازش بهره می‌برم. صد تا شرایط دیگه هم هست که بقیه دارن و من ندارم... . . #ف_جباری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

10 خرداد 1399 17:14:10

0 بازدید

madaran_sharif

#ه_محمدی (مامان #محمد ۲.۵ ساله) . محمد کوچولوی نوپا، اولین قدم‌های زندگی‌شو برمی‌داشت... می‌خورد زمین...🤕 پا می‌شد و دوباره می‌خورد زمین... . اگه ما به خاطر مشقت‌های راه رفتن، اجازه این کارو بهش نمی‌دادیم، اون رو از یه نعمت بزرگ پشتش، محروم کرده بودیم! . . بعضی از آدما، تو زندگی‌های خودشون، یه سختی‌هایی دیدن، که می‌ترسن بچه‌هاشون دچارش بشن و خودشونو به آب و آتیش می‌زنن که اونا دیگه درگیر اون سختی‌ها نشن...⁦🤷🏻‍♀️⁩ . یه مثال معروفش اینه که اکثر پدر مادرا، اول ازدواجشون دستشون تنگ بود و در مضیقه قرار داشتن، ولی گاهی برای ازدواج دخترشون، فقط به خواستگار با شرایط مالی بالا اجازه فکر کردن می‌دن! در حالیکه خود دختر ممکنه راضی باشه به اون شرایط👌🏻⁩ . . یکی از راه‌هایی که بهمون کمک می‌کنه خودمون با بچه‌هامون این‌طوری نباشیم، لذت بردن تو دل سختی‌هاست.🙂 . چرا فقط به جنبه‌های منفی این اتفاقات سخت نگاه کنیم؟ چرا به جای اینکه غصه بخوریم اول ازدواج هیچی نداریم، لذت نبریم که داریم آجر به آجر زندگی‌مونو با عشق می‌سازیم؟❤️ . . این‌جوری هم تحمل سختی‌ها برامون آسون می‌شه هم دیگه مانع امتحانات الهی برای فرزندانمون نمی‌شیم: . چرا دخترم از این لذت محروم بشه؟ بذار اونم زندگی‌شو خودش بالا ببره😊 . حواسمون هست که خدای مهربونمون، از ما به ما و فرزندانمون مهربونتره؟ . اگه مصلحت دیده این دنیا رو دار سختی‌ها و ابتلائات قرار بده، حتما خیر ما رو می‌خواد. و چه خوبه آدم در مقابل خیرخواهی پروردگارش😍 خوش‌بین و شکرگزار باشه.😊 . این حس خوب مقابل سختی‌ها، مثل گرما، یخ سختی‌ها رو ذوب می‌کنه... یعنی در ظاهر آدما می‌بینن ما زندگی سختی داریم، ولی خودمون خوشحالیم و رضایت‌مندی رو لبامونه.🤭 . . ما به خاطر اینکه دید محدودی داریم، ارزش کمی برای رشد خودمون قائلیم... ولی می‌بینیم خدا کلی پازل می‌چینه که ما تو یه سختی، یه رشدی بکنیم و این رشد، برای خدا خیلی ارزشمنده💎 اصلا همه‌ی این بند و بساط عالم رو هم به خاطر همین رشد ماها، رقم زده... . و ما هیچ‌جوره نمی‌تونیم این سختی‌ها رو از خودمون و بچه‌هامون (که خدا به دنبال رشد اون‌ها هم هست) دور کنیم. بالاخره یه جایی باید نشون بدیم که چند مرده حلاجیم.😏 . پس چه خوبه که به جای جزع و فزع و به آب و آتیش زدن، نگاهمون رو به اون‌ها عوض کنیم و بهشون به عنوان هدیه‌ای از خدا❤️ که ظاهرش سختی و باطنش آرامش و تعالیه، نگاه کنیم. . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

02 مهر 1399 17:41:06

0 بازدید

madaran_sharif

. #ز_پازوکی (مامان زهرا ۲ ساله) . خواهرم چند ساعتی کار داشت. پسر کوچولوش رو گذاشت پیشم. تجربه‌ای بود برای این‌که بفهمم برای بچه‌ی دوم چند مرده حلاجم.😃 همه‌چی خوب پیش می‌رفت. سعی کردم بدون استرس نسبت به کارای خونه و درس، از بچه‌ها مراقبت کنم. زهرا اولش از دیدن علی خیلی خوش‌حال بود. با نظارت من کلی با هم بازی کردند.( زهرا دو سال و علی تازه یک سالش شده) . کم‌کم علی خسته شد و مدام سراغ من می‌اومد و دستاش رو به سمتم دراز می‌کرد. من هم باید براشون غذا حاضر می‌کردم! دست‌هاشو گرفتم و تاتی‌تاتی اومدیم تو پذیرایی. بادکنک گذاشتم جلوش و برگشتم و همین داستان چندین‌بار تکرار شد. غذا آماده شد ولی...ای دل غافل! زهرا بی‌موقع خوابش برد.😩 نیم ساعت بعد، صدای گریه‌ی زهرا که بی‌حوصله و زودرنج از خواب بیدار شده بود اومد. . علی‌کوچولو از سر محبت می‌خواست بیاد پیشش و باهاش بازی کنه ولی زهرا بهش آلرژی پیدا کرده‌بود! زد زیر گریه... علی هم شروع به بی‌تابی کرد! همسر هم که ساعت ۸ شب، هنوز نرسیده‌بود. بی‌تاب شدم. سر علی داد زدم. علی گریه نکن😡 و بدتر زد زیر گریه... خودمو آروم کردم. کتاب آوردم و مشغول قصه‌گفتن شدم. علی دستاشو روی صفحات می‌کشید و زهرا سرش داد می‌زد، نکن.😬 دیدم فایده نداره باید بریم بیرون تا حال و هوای بچه‌ها عوض بشه. . زدیم از خونه بیرون. انگار دنیا برا جفتشون گلستان شده‌بود. بالاخره خواهرجان از راه رسید. . برگشتیم خونه و رفتم تو فکر... من اصلا جنبه‌ی بچه‌ی دوم رو ندارم. من بی‌ظرفیتم و زود عصبانی می‌شم. فقط تو حرف خوبم...😢 . از خودم ناامید شدم. فکرم رفت سمت دو سه تا از دوستام که نی‌نی سوم و چهارم تو راه داشتن... ته دلم یاد حاج‌قاسم افتادم... تو یه روز به خانواده‌های شهدا سر می‌زد. محور مقاومت عراق و سوریه و...رو که درگیر صدها هزار داعشی بودند جلو می‌برد. فکر آهوهای گرسنه‌ی پشت پادگان بود‌. از پدر و مادرش احوال می‌پرسید... آرامش هم داشت... کی بهش این همه توفیقات رو داده‌بود؟ کسی جز خدا؟!... و ما توفیقی الا بالله . اگر ظرفیتم کمه، باید همین‌طوری کم‌ظرفیت بمونم؟ یا بگم گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را⁦👌🏻⁩... خدایا چشم امیدم به خودته. اگه دست رو دست بذارم تا ۱۰سال دیگه هم ممکنه ظرفیت و پختگی کافی برای بچه‌ی دوم که هیچ، همین بچه‌ی اول رو هم نداشته‌باشم! ولی اگه تو بخوای و توفیقم بدی چه می‌شود. . . پ.ن: البته جنس مسائل بچه‌ی دوم با مهمون یه روزه، خیلی فرق داره، اما تو افزایش سعه‌ی صدر و مدیریت مادر، مشترک هستند. . #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

10 دی 1399 16:34:53

0 بازدید

madaran_sharif

. #ف_صنیعی (مامان #فاطمه ۷ساله، #معصومه‌زهرا ۴.۵ساله و #رقیه ۲ساله) #قسمت_یازدهم به لطف خدا بچه‌ها در کل با همدیگه خوبن. هوای همو دارن. مخصوصاً دختر بزرگترم که دیگه عاقل و فهمیده شده گاهی از دستشون اینطوری🤪 می‌شه! ولی حس مسئولیت و بزرگی رو دوست داره و خوشحاله.👌🏻 البته بازم تعارض‌هایی پیش میادا.❗️ خصوصاً الان که سومی داره بزرگ می‌شه و برای خودش شاخی میان شاخ‌ها خواهد شد.😄 تصور نشه هیچ بچه‌ی بزرگ‌تری چغلی کوچیک‌تر از خودش رو نمی‌کنه، سر هیچ اسباب بازی و وسیله‌ای دعوا نمی‌شه، عروسک بینوایی دست و پاشو وسط دعوای خواهرها از دست نمی‌ده، به خاطر یه مدادرنگی فریاد و فغان برنمی‌خیزه... خیر!! مخصوصاً بین اولی و دومی که دیگه بزرگ شدن و باید گیس و گیس کشی کنن وگرنه سنت شکنی کردن.😂 حس و حال کلی باید خوب باشه، عشق و هواخواهی باید برقرار باشه، که الحمدالله هست.😊 هر بار میان پیشم شکایت کنن می‌گم من تو دعوای خونوادگی شما دخالت نمی‌کنم.😁🤷🏻‍♀️ از زمان بارداریم هم رو این قضیه کوچیک‌تر بودن، ضعیف و نیازمند حمایت بودن آبجی کوچولو مانور می‌دادم که اونو رقیب نبینن.❗️ چون رقابت وقتی پیش میاد که کسی رو هم‌سطح ببینی. ولی اینطوری اون بچه رو نیازمند به خودشون می‌دیدن و احساس دلسوزی و مسئولیت در برابرش می‌کردن‌.😚 مثلاً تو بارداری سوم، زیارت عاشورا می‌خوندیم و موقع سلام‌ها می‌گفتم از طرف کوچولو هم سلام بدید.😍 چون خودش بلد نیست. یا یه صلواتم از طرف اون بفرستید چون خودش نمی‌تونه. دیگه دختر دومم احساس تکلیف می‌کرد هر کاری به نیابت از نی‌نی انجام بده.😚 یا به دختر بزرگم می‌گفتم باید حواسمون باشه قرآن و دعا و... زیاد پخش کنیم، چون روی بچه تأثیر خوبی می‌ذاره. دیگه از اون به بعد هر گونه دعا، اذان و کلیپ‌های انقلابی تلویزیون که پخش می‌شد می‌رفت صداشو بلند می‌کرد تا نی‌نی نهایت حظ و بهره رو ببره!😆 شنیدم می‌گن تو دعواهای بچه‌ها سعی کنید دخالت نکنید تا خودشون حل کنن. مگه اینکه آسیبی بچه‌ها رو تهدید کنه. ولی گاهی نمی‌تونم کامل اجراش کنم و یه وقت رفتم وسط دعواشون از بزرگتره خواستم کوتاه بیاد... هرچند واقعیت اینه که اونم بچه‌ست. و سعی می‌کنم بعداً از دلش در بیارم؛ می‌گم دستت درد نکنه گذشت کردی.😉 یا باهاش شوخی می‌کنم می‌گم وای خدایاااا ما خواهر بزرگترا همه‌ش باید کوتاه بیایم!! عجب گیری افتادیما!!😜 بیا اصلاً بغلِ هم، گریه کنیم.😂 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

01 تیر 1401 18:58:23

3 بازدید

madaran_sharif

. زهرا که نبود ماه رمضونا تا سحر بیدار بودیم، به کارامون می‌رسیدیم، می‌رفتیم #مناجات_دانشگاه_شریف، و منم از نماز صبح تا افطار می‌خوابیدم😆 . الان که دارم می‌نویسم و خاطرات مرور می‌شه، واقعا آن روزهایم آرزوست😅 (موافقم باهاتون❤ بی‌بچه هرگز😃) . . اما دو ساله که مسئله‌ی ماه رمضان ما اینه: زندگی عادی؟ یا زندگی جغدی؟🤔 . آقای همسر که سعی می‌کنن بچه کم‌ترین خللی توی برنامه‌هاشون ایجاد نکنه، خیلی خودشونو با ما هماهنگ نمی‌کنن😐 خوابشونم ماشاءالله سنگینه...😑😴 (البته اینکه نامرتبی خونه و بی‌حوصلگی من رو توی این ایام درک می‌کنن و سعی می‌کنن یک ساعت قبل افطار خونه باشن خوشحالم می‌کنه💑) . اما من... وقتی گرسنه باشم #عصبی و #بی‌حوصله می‌شم😤 در طول روز اصلا حوصله‌ی کاری رو ندارم، حالا فکرشو بکن با حضور بچه...😫 به زور خودم و زهرا رو به سلامت به افطار می‌رسونم😬 ‌. حالا به همه‌ی این‌ها اضافه کنید: 🔸درس📚 🔸کاری که همچنان بی‌وقفه ادامه داره، 🔸و #کلاس‌های_مجازی📝 . به نظرتون چطور می‌شه؛ هم #روزه گرفت، هم #مامان قابل قبولی بود، هم از #درس عقب نموند، هم تهش #زنده موند؟😅🤔 . . برنامه‌ی من این چند روز اینطوری بوده: ✅در طول روز با ریخت و پاش خونه هیچ‌کاری ندارم و فقط حداقل‌ها رو انجام می‌دم و نهایتا افطار آماده می‌کنم😁 (برنامه مرتب کردن خونه رو گذاشتم بعد افطار و حتی بعد خوابیدن زهرا⁦👩🏻⁩) . ✅برعکس همیشه که منتظرم زهرا عصر بخوابه و من بشینم پای درسام،📚 این روزا منتظرم زهرا بخوابه که بخوابم😴 . با این تدابیر همه انرژی موجودم رو توی روز می‌ذارم برای بچه⁦⁦👌🏻⁩⁦👩🏻⁩ البته خیلی هم انرژی دندون گیری نیست😅 . . و اما شب‌ها... شب هامون به دو دسته تقسیم میشه: . ⁦1️⃣⁩ شب‌هایی که افطار خونه نیستیم، (با رعایت نکات بهداشتی می‌ریم پیش مادر پدرها🙂) دیرتر می‌رسیم خونه و زهرا دیرتر می‌خوابه و صبح هم دیرتر بیدار می‌شه، منم تا سحر بیدار می‌مونم، بعد از نماز می‌خوابم و با زهرا بیدار می‌شم. . 2️⃣⁩ شب‌هایی هم که افطار خونه‌ایم، همه با هم زود می‌خوابیم و زهرا هم صبح زودتر بیدار می‌شه، منم که از سحر بیدارم، معمولا یک ساعت آخرِ خواب زهرا بهش می‌پیوندم😴 . یعنی خواب شبانه روزم می‌شه حدود ۸ ساعت به نظرم قابل قبوله⁦⁦👌🏻 . . برنامه شما تو ماه رمضون چیه؟ حالتون با بچه‌داری و روزه‌داری چه جوریه؟🤪 جون دارین کار دیگه‌ای هم انجام بدین؟😥 . عکس‌ها یه نما در دو زمانه! ⁦👈🏻⁩عکس اول نیمه شب و درحالیکه زهرا خوابه😇 👈🏻⁩عکس دوم ۲ ساعت مونده به افطار🥵 . . #ف_جباری #روزنوشت‌های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

09 اردیبهشت 1399 17:19:16

1 بازدید

madaran_sharif

. اولین جرقه‌ی #عارفانه_های_مادری برای من از این قضیه شروع شد که فهمیدیم همسایه‌ی طبقه‌ی پائینیمون از سر و صدای کوبیدن 🎶 ظرف و ظروف و تکون دادن میز و صندلی روی سرامیکای کف خونه! شاکی اند😤 و به صاحب‌خونه‌مون هم اطلاع دادن و صاحب‌خونه هم به طور تلویحی گفت که بهتره برای سال بعد، دیگه از اینجا بلند بشین!😐 . از اون به بعد بابایی⁦🧔🏻⁩ با دقت بسیاری مواظب گل پسری⁦👦🏻⁩بود.🤭 اونو از هر رفتار کوچیکی که سرو صدا برای پائینی‌ها ایجاد کنه به شدت نهی می‌کرد (خصوصا بازی با ظرف و ظروف🍴⁦🍽️⁩ آشپزخونه) گل پسری هم که از این عکس‌العمل‌ها لذت می‌برد🤩 با شدت و حدت بیشتری به کارش ادامه می‌داد! 👻 . بالاخره بعد چند روز، صبر همه‌مون تموم شد و طوفانی به پا شد!😠 گل پسری که از این همه محدودیت و عصبانیت‌های ناگهانی ما خسته شده بود😥 بغضش ترکید و اشکش جاری شد!😫 . در یک لحظه به ضعف و عجز بی‌نهایت گل پسری فکر کردم😟 بغلش کردم و ناخودآگاه گفتم: نگاش کن چقد بی‌پناه و ضعیفه!😓 دلت میاد چنین موجود ضعیف و مظلومی رو دعوا کنی؟!🗣 . . در همون حین به این فکر افتادم که ما آدم بزرگ‌ها چقدرررر با همین جهل و نادونی بی‌نهایتمون کارهای اشتباه اندر اشتباه زیادی تو دنیا کردیم،😣 که حتی شاید خشم و غضب پروردگارمون رو هم برانگیخته باشیم. و چقدر هم ضعیف و بی‌پناهیم😭 و محتاج رحم و غفران😓 . و چقدر خوبه که خدایی داریم که کمال حلم و رحم و غفرانه...💞 و همین رحم و خطاپویشی و مداراست که باعث رشد می‌شه! 😇 . کاش ما هم جلوه‌ی رحمت خدا برای بچه‌هامون باشیم...👩‍👧‍👦 . . پ.ن۱: الحمدلله خیلی زود برای راحتی اعصاب خودمون، همسایه‌مون و گل پسری خونه‌مون رو موکت کردیم🤩 (که تو عکس هم معلومه) هم خودمون خیلی حس بهتری به خونه‌ی موکت شده پیدا کردیم😉 هم به گفته‌ی همسایه پائینیمون سروصدا کمتر شده⁦👌🏻⁩ . پ.ن۲: ماه مبارک رمضان بهترین فرصته که در خلال مادری‌هامون بیشتر و بیشتر به رحمت و مغفرت خدا پی ببریم که چقدر در برابر جهل و ضعف بسیار زیاد ما، صبور و بخشنده‌ست. . #ف_قربانی #سبک_مادری #عارفانه_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

03 اردیبهشت 1399 16:14:01

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #ز_م (مامان علی آقا ۲ سال و ۱۰ ماهه و فاطمه خانم ۱ سال و ۸ ماهه ) . چند روز به محرم🏴 مونده بود… امسال نه روضه‌ی صبح زودی بود😔 و نه هیئت شبانه‌ای، (سال‌های گذشته یکی از دوستان ایرانی، دهه‌ی اول محرم، از ساعت ۷ تا ۹ صبح مجلس روضه خانگی داشت که قبل از شروع ساعت کاری بتونیم یادی از اباعبدالله کرده باشیم. کل دهه و حتی بعدش هم هیئت‌های دوستان افغانی و ایرانی و… فعال بودند و پرشور مراسم داشتند. حالا در آستانه‌ی محرم بودیم ولی امسال.😔) . جناب همسر فکری کردن و گفتن چطوره چند تا از دوستای نزدیکمون رو دعوت کنیم و زیارت عاشورا بخونیم؟ . حالا روز اول محرم بود و ما بودیم و یک عاااااالمه کار😱 تمیز کردن و مرتب کردن خونه‌ای که دو تا فسقلی احساس تکلیف می‌کنند که هیچ جاش رو سالم و تمیز نذارن کار راحتی نبود.🥴 . از همون اول صبح حس کردم خسته و عصبی شدم…😬😖 هرچی جمع می‌کردم پا به پامون به هم می‌ریختن… گاهی هم انتظار بیشتری از آقای همسر داشتم…⁦🤷🏻‍♀️⁩ . یه لحظه به خودم اومدم و گفتم مگه مجلس امروز صاحبی جز اباعبدالله داره؟ مگه برای کسی جز آقا کار می‌کنی؟ اصلا مگه از همه خسته‌تر بشی اشکالی داره؟ دلم آروم شد🙂 حالم خوب شد😊 . آخر شب فکر می‌کردم مگه غیر از اینه که در تمام طول سال و در تمام لحظه‌ها خدا و امام زمان شاهد و ناظر کارهام هستن؟!🤔 پس چرا باور ندارم و خسته می‌شم؟ چرا انقدر برام درونی نشده؟! . . پ.ن۱: در هلند طبق پروتکل‌های کرونا افراد می‌تونن حداکثر ۶ نفر مهمان بزرگسال داشته باشن (برای کودکان محدودیت ندارن) . پ.ن۲: بقیه روزهای دهه رو برای اینکه بقیه دوستامون هم بتونن بهمون بپیوندند می‌رفتیم یه گوشه‌ی دنجی از پارک نزدیک خونه‌مون و زیارت عاشورا می‌خوندیم😍 . پ.ن۳: این تنها سیاهی خونمون بود. تو مملکت غریب پرچم مرتبط تری پیدا نکردیم.😅 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #ز_م (مامان علی آقا ۲ سال و ۱۰ ماهه و فاطمه خانم ۱ سال و ۸ ماهه ) . چند روز به محرم🏴 مونده بود… امسال نه روضه‌ی صبح زودی بود😔 و نه هیئت شبانه‌ای، (سال‌های گذشته یکی از دوستان ایرانی، دهه‌ی اول محرم، از ساعت ۷ تا ۹ صبح مجلس روضه خانگی داشت که قبل از شروع ساعت کاری بتونیم یادی از اباعبدالله کرده باشیم. کل دهه و حتی بعدش هم هیئت‌های دوستان افغانی و ایرانی و… فعال بودند و پرشور مراسم داشتند. حالا در آستانه‌ی محرم بودیم ولی امسال.😔) . جناب همسر فکری کردن و گفتن چطوره چند تا از دوستای نزدیکمون رو دعوت کنیم و زیارت عاشورا بخونیم؟ . حالا روز اول محرم بود و ما بودیم و یک عاااااالمه کار😱 تمیز کردن و مرتب کردن خونه‌ای که دو تا فسقلی احساس تکلیف می‌کنند که هیچ جاش رو سالم و تمیز نذارن کار راحتی نبود.🥴 . از همون اول صبح حس کردم خسته و عصبی شدم…😬😖 هرچی جمع می‌کردم پا به پامون به هم می‌ریختن… گاهی هم انتظار بیشتری از آقای همسر داشتم…⁦🤷🏻‍♀️⁩ . یه لحظه به خودم اومدم و گفتم مگه مجلس امروز صاحبی جز اباعبدالله داره؟ مگه برای کسی جز آقا کار می‌کنی؟ اصلا مگه از همه خسته‌تر بشی اشکالی داره؟ دلم آروم شد🙂 حالم خوب شد😊 . آخر شب فکر می‌کردم مگه غیر از اینه که در تمام طول سال و در تمام لحظه‌ها خدا و امام زمان شاهد و ناظر کارهام هستن؟!🤔 پس چرا باور ندارم و خسته می‌شم؟ چرا انقدر برام درونی نشده؟! . . پ.ن۱: در هلند طبق پروتکل‌های کرونا افراد می‌تونن حداکثر ۶ نفر مهمان بزرگسال داشته باشن (برای کودکان محدودیت ندارن) . پ.ن۲: بقیه روزهای دهه رو برای اینکه بقیه دوستامون هم بتونن بهمون بپیوندند می‌رفتیم یه گوشه‌ی دنجی از پارک نزدیک خونه‌مون و زیارت عاشورا می‌خوندیم😍 . پ.ن۳: این تنها سیاهی خونمون بود. تو مملکت غریب پرچم مرتبط تری پیدا نکردیم.😅 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن