پست های مشابه

madaran_sharif

. #قسمت_پنجم . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) . فکر می‌کردم هر ثانیه باید دنبال بچه بود. مثلا یادمه یه بار روروئک علی گیر کرد لای فرش و من شتابان رفتم که درش بیارم. همسرم دستم رو گرفت و گفت نمی‌افته. اگر هم افتاد فوقش دستش می‌شکنه. این رو که گفت خودم رو با گریه از دستش رها کردم و دویدم و روروئک رو از لای فرش‌ رد کردم که نیفته!🙄 . بعدها متوجه شدم این رفتارهای من روی پسرم هم تاثیر منفی داشته😞 و اون رو ترسو و جمع گریز کرده. وقتی وارد یه جمعی می‌شدیم جوری جیغ می‌زد که انگار هفت دست کتکش زدن!😨 . . بی‌تجربگی دیگه‌م این بود که می‌خواستم همه چی براش مهیا باشه. از انواع اسباب‌بازی تا حتی لپ‌تاپ! مثلا تازه یک سالش بود که انواع ماشین کنترلی و هلی‌کوپتر رو براش می‌خریدیم. در حالی که روی جعبه یکیشون نوشت بود برای بالای ۱۴ سال!🤦🏻‍♀ . در خصوص نگرانی‌هام با چند روانشناس و مشاور آشنا و مورد اعتماد مشورت کردم. یکی‌شون می‌گفت آدم‌های مثل من شاعر یا نویسنده می‌شن و منم به خاطر احساسات زیاد این‌جور وابستگی دارم. یکی دیگه با یادآوری مرگ و تنهایی دائم اون دنیا آرومم می‌کرد. . چند تا راهکار هم دادن. مثل اینکه هر شب نگرانی‌هات رو بنویس و بریز دور، زیاد مراقبه کن و ذکر خدا رو بگو. در نهایت هیچ چیز به اندازه‌ی زیاد شدن تعداد بچه‌ها به درمانم کمک نکرد.😇 . . تابستون سال دوم ازدواج یه روز صبح خواب دیدم پدرم اومدن دیدنم. از خواب بیدار شدم و همسرم گفتن حاضر شو بریم گنبد. با ترس پرسیدم که چی شده؟ گفتند حاج ‌آقا (پدرم) سکته کردن. اون موقع علی ۱ سال و ۴ ماهش بود. یادمه که اون روز من با یه روسری صورتی رفتم گنبد و وقتی رسیدم با سیاه‌پوشی خانواده و خونه‌ی پدری مواجه شدم.😭😭 . فوت پدرم ضربه‌ی بزرگ دیگه‌ای برای من بود. خیلی بهشون وابسته بودم و علاقه‌ی شدیدی داشتم و این موضوع تا مدت‌ها من رو تحت‌تاثیر قرار داد. بعد از مراسم‌ها که برگشتیم تهران، من هر شب صبر می‌کردم علی بخوابه و بعدش بلند بلند گریه می‌کردم.😭 چند بار نتونستم خودم رو جلوش کنترل کنم و می‌دیدم داره از گریه من ناراحت میشه. همون روزا خدا رو شکر کردم که علی رو دارم و زود بچه‌دار شدم که تو این اتفاق به خاطر اون هم که شده یه کم خودداری و مقاومت می‌کنم. البته خیلی دیر برگشتم ولی اگه بچه👶🏻 نبود، خودم و همسرم رو خیلی بیشتر اذیت می‌کردم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

26 آذر 1399 16:33:19

0 بازدید

madaran_sharif

. #ز_زینی‌وند (مامان #معصومه چهار و نیم ساله) . سال ۶۹ در یکی از روستاهای استان لرستان در خانواده‌ای سنتی چشم به جهان گشودم.😁 . بعد از ۳ تا دختر در حالی که همه در آرزوی فرزند پسر بودن دنیا اومدم و تولدم باعث خوشحالی کسی نشد. این پسردوستی خانواده و وصفی که از اوضاع حزن‌آور خونه و فامیل🤧 بعد از تولدم شنیدم، باعث شده بود از همون بچه‌گی نسبت به جنسیتم حس خوبی نداشته باشم😬 و حس کنم باید حقم رو از پسرها بگیرم. با تولد برادرام خونواده ما هشت نفره شد و از روستا به شهر اومدیم.   . به خاطر حرف مردم و دهن پرکن بودن رشته‌ی رياضی این رشته رو انتخاب کردم ولی حس می‌کردم روح خشکش آزارم می‌ده.😖 . سال سوم دبیرستان بعد از کلی جنگ و دعوا🤬 بالاخره از رشته ریاضی به علوم انسانی تغییر رشته دادم. . کتاب‌های رشته انسانی رو دوست داشتم. توی المپیاد تاریخ در سطح استان رتبه آوردم و گاهی شعر می‌گفتم. حتی در بخش استانی ادبیات جشنواره خوارزمی نفر اول شدم. . عاشق شهرت و مجری‌گری بودم. سخت مشغول درس خوندن، به امید رشته روانشناسی در یکی از دانشگاه‌های تهران. چون فکر می‌کردم توی تهران رسیدن به رویاهام امکان‌پذیر تره. اما خواست خدا با خواست دلم یکی نبود.😔 . نتایج کنکور اعلام شد. رشته‌ی روانشناسی دانشگاه خرم‌آباد که پنجمین انتخابم بود قبول شدم. اولین شخص توی فامیل بودم که دانشگاه دولتی قبول شده بود و خانواده بسی ذوق زده😀 اما… خودم حس می‌کردم دیگه رسیدن به رویاهام محاله.😔  . فضای دانشگاه و مواجه شدن با تیپ‌های مختلف باعث شد عقایدم سست بشه. به شدت میل به دیده‌شدن و خودنمایی داشتم. جزء شاگرد اولای کلاس بودم اما حس می‌کردم تلاشام فایده‌ای نداره و کسی من رو نمی‌بینه. حتی پام به صدا و سیمای لرستان کشیده شد. برای تست صدا رفتم اما قبول نشدم.😪 . این ناکامی‌های پشت هم منو از خدا و معنویت دور کرده بود. حسابی ازخدا شاکی😒 بودم، از تمام نه‌هایی که سر راهم می‌اومد. توی همون اوضاع به مرکز پاسخگویی به سوالات دینی زنگ زدم. حرف اون آقا هنوز توی ذهنمه که در جواب همه‌ی گله‌ها و چراهای من گفتند: حکمت خدا با مرور زمان معلوم میشه...🤔 . کمی بعد اردوی راهیان نور غرب قسمتم شد. بعدش دیگه اون آدم سابق نشدم. آشنایی با شهدا و مطالعه سبک زندگی‌شون بهم فهموند که چقدر اشتباه رفتم. من فقط پوسته‌ی دین رو شناخته بودم. خدا برام فقط برای سر سجاده و اهل بیت فقط برای وقت تنگنا بودند. اما شهدا میل شدید به دنیا و اون همه تعارض و تنش‌ها رو ازم گرفتند و منو وارد مسیر تازه‌ای کردن. . . #قسمت_اول #تجربه_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

07 مرداد 1399 17:13:09

0 بازدید

madaran_sharif

. سلام🖐🏻😄 و اما امروز می‌خوایم دستان پشت پرده‌ی مادران شریف رو لو بدیم.🤭 ۱. چند نفر نویسنده‌ی اصلی داریم که پست‌ها رو آماده می‌کنن.📝☺️ اینا تو اکثر کارهای مادران شریف حضور دارن و همه جا یه سرکی می‌کشن.😁 گردوندن صفحه و کامنت و دایرکت جواب دادن و ویرایش کردن پست‌ها و... خانم‌ها جباری، اکبری، محمدی، شکوری، بهروزی، و منظمی، از این دسته هستن. که البته دوتای آخریشون فعلا در مرخصی درسی و کاری به سر می‌برن.🤓 ۲. واحد رسانه‌مون که مسئولش خانم عارفی هستن و با کمک خانم‌ها سازگار، سعیدی‌نیا، حاتم‌پور، فرهادی و داودی به خوشگل سازی صفحه مشغولن.🎨🎶🖋️📹 کارهایی مثل: - درست کردن عکس‌ها -عکس‌نوشت‌ها - کاور هایلایت اینستاگرام - آماده کردن کلیپ‌ها - ویرایش نگارشی متن‌ها و... ۳. واحد ترجمه‌ (بین‌الملل‌مون😎): ترجمه کلیپ‌های خارجی محصول این واحده. خانم‌ها باغانی و محرم‌زاده تو این قسمت مشغولن. ۴. گروه مصاحبه:🎙️ خانم‌ها قاسمی، اسکندری، قیطاسی و نجفلو که با صاحبان پست‌های #تجربیات_تخصصی (همون پست‌های چند قسمتی که داستان زندگی یه مامان چندفرزندیه👶🏻) مصاحبه صوتی انجام می‌دن. ۵. گروه پیاده‌سازی:💻 این گروه هم صوت‌های مصاحبه رو تبدیل به متن می‌کنن. مسئول گروه خانم مسگری و اعضای اون، خانم‌ها عالم، نجفلو، قیطاسی، مهدی زاده، عارفی آغازی، سلیمانی، هاشمی، عابدین پور، کاظم، یزدیان، مجلسی، آقاشاهی، ابویی، ذاکری و طالبی زاده هستن. ۶. درست کردن پادکست:🎧🎶 تو این گروه خانم‌ها کاظم، عبدی و آقاشاهی، گویندگی کار رو به عهده دارن و خانم نجفی‌پور پادکست رو آماده می‌کنن. ۷. گروه مطالعاتی:📚 خانم‌ باغانی مسئول دوره‌ی مطالعاتی هست و خانم‌ها سلیمانی، مسگری، عابدی، سلمانی، عبدالهی، جوکار و تبریزی کمک می‌کنن. بریده کتاب‌ها محصول این واحده.👌🏻 ۸. کانال‌های مادران شریف: خانم محمدپور، ادمین اونها هستن و پست‌ها رو بارگذاری می‌کنن. و خانم پازوکی، مسئول بخش ارتباط با ما هستن. ۹. لایوهامون: که خانم‌ها ابوذر، فرهادی و علی‌عسگری مجری‌گری اون‌ها رو به عهده دارن. ۱۰. عکس‌نوشت‌های مناسبتی:📿 خانم‌ها سلیمانی (پیدا کردن محتوا) و ابوذر (درست کردن عکس) این مسئولیت رو بر عهده دارن. ۱۱. پروژه تحلیل راهکارهای جمع نقش‌های بانوان:👩🏻‍💻 مسئول گروه خانم جباری هستن و خانم‌ها یعقوبی، عارفی، اسماعیلی، محمودی و...، تو این کار پژوهشی همراهی می‌کنند. ۱۲. مسئولیت مالی: با خانم روانبخش هست.💳💵 ۱۳. آرشیو پست‌ها: خانم اکبری زحمتشو می‌کشن.🧾 #تولد_دو_سالگی #مادران_شریف_ایران_زمین

19 مهر 1400 16:42:56

2 بازدید

madaran_sharif

. روزها در گذر از هم سبقت می‌گیرند. باز خلوت و من و خاطراتم... عزیزکم محمد، از همون روزایی که به حول و قوه الهی می‌تونست نیم خیز بشه، وقت و بی‌وقت (مثلا موقع خواب) داداش‌هاش (رضا و طاهای ۳ و ۴ ساله) رو زیر نظر می‌گرفت و با دیدن حرکات و سکناتِ هیجان انگیزشون، از چشماش معلوم بود که داره قند توی دلش آب می‌شه و لحظه شماری می‌کنه به جمعشون بپیونده. . بذار ببینم...بله درسته! تمام #اولین‌های محمدم به ذوق و شوق همین #آرمان بود! منم بشم یکی از این جمع بازیگوش و شاد! سینه‌خیز، چهاردست و پا، غذا خوردن، حرف زدن، راه رفتن... . الان محمدم به لطف خدا، سال دوم بندگیش رو به نیمه می‌رسونه. چندی پیش بردمشون پارک و محمد به تقلید از برادراش، مانعی رو که از قدش بلندتر بود درنوردید! . بذار ببینم طاها چطور بود؟! بله طاهای عزیزم هم، همیشه نظاره‌گر رضا بود؛ رسیدن به رشدِ رضا، انگیزه‌ی اولین‌هاش، حتی تمرین و تقلید حرف‌هاش جزئی از زندگیش شده بود! . خب! حالا برمی‌گردم سر جام... من کجای این فعل و انفعالاتم؟! درست وسط! من، #عقیده من، #پسند و #ناپسند من، #الگوی_من #آرمان_من همه در برابرِ خودآگاه و ناخودآگاه فرزندانم... صبح تا شب! حتی وقت خواب، لابه‌لای قصه و لالایی و حتی نجوای شبانه... . و من امروز با تو ای سردار دل‌ها، عهد بستم که آرمانم باشی تا به لطفِ خدا، بشوی آرمانِ رضا، طاها، محمد... برایت اشک ریختم و اشک ریختند😭 برایت شعر خواندم و شعر خواندند... به استقبالت قدم‌ها برداشتم و قدم‌ها برداشتند... برای دیدن پیکر مطهرت انتظار کشیدم و انتظار کشیدند... به احترامت ایستادم و ایستادند...✋🏻 برای دشمنت رجز خواندم و رجز خواندند... خسته بودم اما خم به ابرو نیاوردم تا خم به ابرو نیاورند...💪🏻 من مادرم... بارِ این مسئولیت روی دوشم سنگینی می‌کند! نه فقط من! و تو ای سردارا! خودت برای مادرانِ قاسم پرورِ این دیار دعا کن. دستانِ تُهیِمان همواره رو به آسمان! . (عکس‌ها را ورق بزنید) . #ط_اکبری #هوافضا۹۰ #قاسم_ها_در_راهند #فرهنگ_مقاومت #مادران_قاسم_پرور #روزنوشت‌های_مادری #مادران_شریف

17 دی 1398 16:23:42

1 بازدید

madaran_sharif

. حالا ‌که مهم‌ترین ابزار بازی بچه‌ها توی این سنین هر چیز ممکن از وسایل خونه و مواد خامِ توی خونه‌ست، مامان خانوم باید ترکیباتی از اون‌ها رو در بازیِ بچه قرار بده🙂(بعضی مثال‌هاش رو توی عکس می‌تونید بخونید) . برای تکراری نشدن همه چیزها رو یه دفعه رو نکنه و مرحله مرحله ابزارها و مواد رو به بازی اضافه کنه؛ مثلا روز اول فقط یه کاسه آرد، مرحله بعدی بهش یه کم آب اضافه بشه و... 🍚🧊 . ✅و اما نکته اصلی؛ #برنامه✅ . "برنامه ریزی" ازون چیزاییه که هر روز می‌شنویم و هی هم از کنارش رد می‌شیم! 🚶‍♀️ چون واقعا نمی‌دونیم باید چی کار کنیم🤔 باهاش جمله بسازیم؟😅 خلاصه تا خانم مشاور گفت برنامه! گفتم برای بازی بچه هم برنامه؟؟😳 . شب که همه خوابیدن، چندتا کاغذ برداشتم و ۲-۳ ساعت وقت گذاشتم 🕰 اول از همه حدودی نوشتم که من و زهرا در طول شبانه روز چه کارایی می‌کنیم تا بفهمم برای چند ساعت بازی برنامه بریزم؟ ۸ ساعت بیدار و دو نفری هستیم🙋‍♀️👧 ۱ ساعت خوردن نهار و صبونه🍝🍳 مجموعا ۱ ساعت تلویزیون برای رها کردن ذهن و آسایش خودم!🖥 ۱ ساعتم آشپزی بازی و کار خونه بازی! گذاشتن بچه روی کابینت خیلی راهگشاست، همونجا پوست موادی که میگیرم رو زهرا میریزه توی سطل، اون وسطا سر پوست کن دعوامون میشه که یا میدم دستش چون براش خطرساز نیست یا حواسشو پرت میکنم... در ادامه هم هر کار خلاقانه دیگه‌ای که همون لحظه به ذهنم میرسه رو اضافه می‌کنم. . میمونه ۵ ساعت که اگه ۲-۳ ساعت ازش رو خوب بازی کنیم بقیه‌ش رو خودش سرگرم میشه، عین غذا خوردن که اگه بچه سیر باشه تا یه مدت سرحاله.😊 . گوشیمو گرفتم دستم و صفحات بازی که داشتم رو یه دور نسبتا کامل مرور کردم؛📱 یه لیست بلند از بازی‌های مناسب این سن نوشتم، خیلی از این بازی‌ها ایده دهنده هستن و کلی بازی جدید میشه از روشون خلق کرد، ولی توی نوشتن لیست نباید وسواس به خرج داد چون ته نداره.😬 . پیشنهاد مشاور این بود که از شب قبل بازی‌های پیشنهادی برای فردا رو یادداشت کنم تا ذهنم از آشفتگی رها بشه،😊 این کار مزایای زیادی داره؛ بعد یه هفته دستتون میاد زمان هر بازی چقدره، چه بازی هایی رو بیشتر دوست داره و چه بازی هایی رو فعلا یا کلا بی‌تمایله و... برای روزهای بعدی تغییرات لازم رو اعمال می‌کنیم . برای ایده گرفتن، برنامه و لیست بازی‌ها رو توی عکس‌ها گذاشتم.💡 . اما نهایتا این راهکار معجزه نمی‌کنه و نکته های پست دوم، یعنی دیشب رو هی باید مرور کنید؛ 😉 همه این کارها ان‌شاءالله کمک کنه تا این مرحله سخت با #آرامش بیشتری سپری بشه.🤲 . #ف_جباری #روزنوشت‌های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

21 فروردین 1399 16:59:32

0 بازدید

madaran_sharif

. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . زمان ثبت‌نام #اردوی_جنوب، به پایان رسیده بود و من با تصور سخت بودن اردو و تصویری که از اردوی جنوب دوران دبیرستان داشتم، اصلا سمتش نرفتم. اما ثبت‌نام دوستم باعث شد یه اشتیاقی تو دلم بیفته و روز قبل از سفر، خدا خواست و با ثبت‌نام من موافقت شد.😃 دیدن عظمت اردو، محتوای غنی، اجرای بسیار خوب و منظم برنامه‌ها، دیدن کلللی آدم هم‌تیپ و هم‌فکر، من رو شگفت‌زده کرده بود.😯 آنقدر به من خوش گذشت که اون سفر بهترین سفر و نقطه عطفی در زندگی‌ام شد. بعد از اون سفر پام به #تشکل_های_فرهنگی دانشگاه باز شد و کارهای فوق‌برنامه رو به برنامه درسیم اضافه کردم.👌🏻 درسم بهتر شده بود و تقریبا تمام اوقات فراغتم مشغول کارها و مطالعات فوق‌برنامه بودم و همراه دوستان جدیدم😍 . ابتدای سال تحصیلی ۸۴، مصادف با ماه رمضان بود. با هم‌فکری و همکاری بچه‌های یکی از تشکل‌های فرهنگی که در آن فعال بودم، برنامه #بچه_های_دوشنبه رو پایه‌ریزی کردیم.😊 هر دوشنبه افطاری درست می‌کردیم(الویه، آش و...) و یه مراسم افطاری با دعا و سخنرانی مختصر در سطح دانشگاه برگزار می‌کردیم. ابتدا محدود به ماه رمضان بود و با توجه به استقبال دانشجوها، تبدیل به یه سنت شد و سال‌های بعد هم تک و توک ادامه داشت.😍 . سعی می‌کردم درس و فعالیت‌هام رو طوری انجام بدم که هر دو خوب پیش برن.👌🏻 مسئولیت اردو جنوب ۸۴ رو هم به من دادند که الحمدلله با وجود سختی و حجم زیاد کار، اردوی خوبی بود.🌷 در حالیکه داشتیم برای اردو جنوب، برنامه‌ریزی می‌کردیم، شنیدیم تعدادی #شهید_گمنام رو قراره بیارن و در دانشگاه شریف به خاک بسپارن. شاید الان توی فضای فعلی جامعه عادی باشه، ولی سال ۸۴ هنوز تو هیچ دانشگاهی چنین اتفاقی نیفتاده بود. چه برسه به دانشگاه شریف که فضای علمی غلیظش، فضای معنویش رو کمرنگ کرده❗️ چالش، ابهامات و نارضایتی‌ها زیاد بود. تا اینکه روز خاکسپاری شد، یک روز قبل از اردوی جنوب ما. یک روز خاص بود که مسجد به خودش این جمعیت از دانشجوها رو ندیده بود. خلاصه یکی از اتفاقات تلخ #دانشگاه بود، چون توهین‌های بسیار بدی اتفاق افتاد. چیزی که در شان مقام شهید نبود... . فردای خاکسپاری هم روز خیلی سختی بود. یه سری از اساتید، کلاس‌ها رو تعطیل کردن و فضای خیلی بدی بود.😞 همون روز داشتیم می‌رفتیم اردوی جنوب❗️ . . #قسمت_سوم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

17 آبان 1399 16:32:43

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #ف_جباری (مامان #زهرا ۲ ساله و #حیدر ۴- ماهه) . به قول شاعر؛ من که با تربت تو کام لبم باز شده اصل این نوکریم از ازل آغاز شده . از بخت خوب زد و همسرم هم یه آخوند مداح شد و دیگه از ازل به اینور شور هیئتو در آوردیم...😁 . تا... طبق معمول زندگی همه مامانا پای بچه اومد وسط، ۶ محرم ۹۷ زهرا به دنیا اومد در حالیکه تا شب قبلش تو هیئتا غوطه ور بودم! . این شرایط و جا موندگی از بقیه عزاداریا برای افسردگیم کافی بود😪 اما خداروشکر ۱۰ روزگی زهرا دوباره پامون به هیئت باز شد . محرم پارسالم با زهرای ۱ ساله می‌رفتیم، رها بود و منم از دور هواشو داشتم . وضعیت ما تو هیئتا همیشه این بوده: - بابایی که نمیتونه مسئولیتی از بچه بپذیره -بچه‌ای که مثل هر بچه‌ی سالمی جز بازی فکر دیگه ای تو سرش نیست -و برنامه‌ای که به خاطر همسر دست خودمون نیست (مثلا پیش‌فرض بیش از یک مراسم در شب هست!😁) . و اما محرم امسال، - مامانی که حالا بارداره - و به همه این‌ها اضافه کنید این ویروس منحوس👹⁦ و مامانی که رعایت پروتکلا براش خیلی مهمه! حالا بگین حساسیت زیادی یا ... . با همه این شرایط بازم می‌شد رفت؟😔 شب اول هیئت خونگی رو امتحان کردم، ادامه این کار می‌تونست باز منو به افسردگی برسونه! همین‌قدر بی‌جنبه🤪🙈 . عزمم جزم رفتن شد زهرا نه ماسک میپذیرفت و نه کرونا می‌فهمید تنها راه‌حلم نشوندنش به کمک جذاب‌ها بود؛ برای رفتن به دو تا هیئت باید چندتا بازی و خوراکی جذاب می‌داشتم و هر دو سه روزی هم تغییرشون می‌دادم (در مورد بازی توی کامنت مینویسم و عکس هم می‌ذارم) زیرانداز و اسپری هم همراه همیشگیمون بود . و مهم‌تر از همه آمادگی روحی؛ دل دادن به زهرا و مزاحم ندیدنش! آمادگی برای حضور بچه‌های دیگه! (هر بچه‌ای که می‌اومد پیش ما دستاشو اسپری می‌زدم🙈 بعد می‌نشست و بازی می‌کرد😃) و توکل و توسل که ان‌شاءالله از بهترین محرم‌هامون باشه⁦🙏🏻⁩ ‌. الحمدلله استراتژیم موفق بود، با اینکه بهره‌ی خودم کم بود اما همین حضور زهرا و طفلِ در شکم تو فضای هیئت برام یه دنیا می‌ارزید❤ تا ببینیم بعد از تولد حیدر استراتژی‌مون چه تغییری می‌کنه؟🙃 . شما چی کار کردین این دهه رو؟ با چنتا بچه برنامه‌تون چی بود و چقدر راضی بودین؟ . در مورد بازی‌ها نظراتو بخونید⁦ . پ.ن۱: یه بار دلم گرفت، وقتی دیدم بچه‌های دیگه مثل همیشه میدون و با هم بازی میکنن و دخترک من پیششون نبود اما خداروشکر این فقط حس من بود چون به زهرا با همینجوری هم خوش میگذشت . پ.ن۲: یه شب حس کردم نیاز به تجدید قوا دارم، خونه موندیم و به تغییرات برای روزای بعد فکر کردیم! . #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #ف_جباری (مامان #زهرا ۲ ساله و #حیدر ۴- ماهه) . به قول شاعر؛ من که با تربت تو کام لبم باز شده اصل این نوکریم از ازل آغاز شده . از بخت خوب زد و همسرم هم یه آخوند مداح شد و دیگه از ازل به اینور شور هیئتو در آوردیم...😁 . تا... طبق معمول زندگی همه مامانا پای بچه اومد وسط، ۶ محرم ۹۷ زهرا به دنیا اومد در حالیکه تا شب قبلش تو هیئتا غوطه ور بودم! . این شرایط و جا موندگی از بقیه عزاداریا برای افسردگیم کافی بود😪 اما خداروشکر ۱۰ روزگی زهرا دوباره پامون به هیئت باز شد . محرم پارسالم با زهرای ۱ ساله می‌رفتیم، رها بود و منم از دور هواشو داشتم . وضعیت ما تو هیئتا همیشه این بوده: - بابایی که نمیتونه مسئولیتی از بچه بپذیره -بچه‌ای که مثل هر بچه‌ی سالمی جز بازی فکر دیگه ای تو سرش نیست -و برنامه‌ای که به خاطر همسر دست خودمون نیست (مثلا پیش‌فرض بیش از یک مراسم در شب هست!😁) . و اما محرم امسال، - مامانی که حالا بارداره - و به همه این‌ها اضافه کنید این ویروس منحوس👹⁦ و مامانی که رعایت پروتکلا براش خیلی مهمه! حالا بگین حساسیت زیادی یا ... . با همه این شرایط بازم می‌شد رفت؟😔 شب اول هیئت خونگی رو امتحان کردم، ادامه این کار می‌تونست باز منو به افسردگی برسونه! همین‌قدر بی‌جنبه🤪🙈 . عزمم جزم رفتن شد زهرا نه ماسک میپذیرفت و نه کرونا می‌فهمید تنها راه‌حلم نشوندنش به کمک جذاب‌ها بود؛ برای رفتن به دو تا هیئت باید چندتا بازی و خوراکی جذاب می‌داشتم و هر دو سه روزی هم تغییرشون می‌دادم (در مورد بازی توی کامنت مینویسم و عکس هم می‌ذارم) زیرانداز و اسپری هم همراه همیشگیمون بود . و مهم‌تر از همه آمادگی روحی؛ دل دادن به زهرا و مزاحم ندیدنش! آمادگی برای حضور بچه‌های دیگه! (هر بچه‌ای که می‌اومد پیش ما دستاشو اسپری می‌زدم🙈 بعد می‌نشست و بازی می‌کرد😃) و توکل و توسل که ان‌شاءالله از بهترین محرم‌هامون باشه⁦🙏🏻⁩ ‌. الحمدلله استراتژیم موفق بود، با اینکه بهره‌ی خودم کم بود اما همین حضور زهرا و طفلِ در شکم تو فضای هیئت برام یه دنیا می‌ارزید❤ تا ببینیم بعد از تولد حیدر استراتژی‌مون چه تغییری می‌کنه؟🙃 . شما چی کار کردین این دهه رو؟ با چنتا بچه برنامه‌تون چی بود و چقدر راضی بودین؟ . در مورد بازی‌ها نظراتو بخونید⁦ . پ.ن۱: یه بار دلم گرفت، وقتی دیدم بچه‌های دیگه مثل همیشه میدون و با هم بازی میکنن و دخترک من پیششون نبود اما خداروشکر این فقط حس من بود چون به زهرا با همینجوری هم خوش میگذشت . پ.ن۲: یه شب حس کردم نیاز به تجدید قوا دارم، خونه موندیم و به تغییرات برای روزای بعد فکر کردیم! . #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن