پست های مشابه

madaran_sharif

. #پ_بهروزی #قسمت_پایانی . یه کم خونه سر و سامون گرفت. انگار این امتحان زندگی هم به پایان رسید و حالا خدا برای فرجه بین امتحانات یه پیشنهاد هیجان انگیز داشت.😁 . استخر🌊 مردد بودم که علیِ شش ماهه رو می‌شه تنها بذارم و برم؟! محمد رو زیر یک سال اصلا تنها نمی‌ذاشتم، ولی حالا حساسیتم کمتر شده😁 چون هم دیگه مامان اولی نیستم، و هم اینکه انگار حضور محمد باعث می‌شه علی کمتر یاد من بیفته. پس می‌ریم که بعد دوسال و نیم از شروع مادری لحظاتی رو بدون حضور بچه‌ها داشته باشیم.⁦💪🏻⁩😀 روزهای زوج همسر و روزهای فرد من.😍 . فرجه‌ی خیلی خوبی بود واقعا و من برای بار چندم تصمیم گرفتم ورزش رو وارد برنامه ثابت زندگیم کنم.😁 (ولی انگار ورزش هنوز نمی‌خواد وارد برنامه‌ی ثابت زندگیم بشه😒😕) . قبل بچه‌دار شدن نهایت فعالیت روزانم، ناهار و شامِ دست و پاشکسته و نهایتا مطالعه‌ی کتاب بود... و تازه آخر شب خونه مرتب نبود.😯 (واقعا خونه بدون بچه نامرتب می‌شه؟!) حالا چطور می‌رسم این همه کار انجام بدم؟! رسیدگی به این دو تا فرشته کللللیییی زمان می‌بره، غذا و نظافت و کارهای معمول خونه که هست، رسیدگی به خودم، وقت گذاشتن برای همسر، مطالعه و گاها ورزش و دوره های مجازی و دورهمی دوستانه و... عمیقأ احساس می‌کنم با هر بچه «من» بزرگتر می‌شم... همه‌ی «من»، حتی وقتِ من کش میاد انگار... و انگار وقتی «مادریِ من» با کارهای دیگه ترکیب می‌شه، اون کارها هم بزرگ می‌شن، عمیق می‌شن و پربرکت... . مادرِ خانه‌دار، مادرِ دانشجو، مادرِ پزشک، مادرِ معلم، مادرِ ورزشکار... . این روزهای من ترافیکش سنگینه، درست مثل ترافیک ماشین‌های محمد.😅 . سومین دوره‌ی تربیت مربی مجازی به نیمه رسیده، ترم چهار دوره مطالعاتی شروع شده، چند تا کتاب هم خودم گذاشتم تو برنامه و دارم می‌خونم. محمد به سن لجبازی رسیده و داره برای صبور شدن من تلاش می‌کنه.😅 علی راه افتاده و هی زمین می‌خوره و داره برای بالا رفتن سرعت عمل من تلاش می‌کنه.😂 آقای همسر سه هفته است مریضه و بنده خدا خودش داره برای بهبودی خودش تلاش می‌کنه😆 و من این روزها بیشتر از هروقت دیگه‌ای از همه‌ی کائنات سپاس‌گزارم که در راه رشد و تعالی من تمام تلاششون رو می‌کنن.😍😅 و الحمدلله رب العالمین... و العاقبه للمتقین😍 . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #قسمت_پایانی #مادری #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف

16 بهمن 1398 16:57:23

0 بازدید

madaran_sharif

. #ز_م . داشتم برای علی آقا👦🏻 کتاب📔 می‌خوندم، که یه دفعه زد رو صفحه و گفت: چرخ دوچرخه‌ی🚲 این دختره چی داره؟ منم از اینا می‌خوام. دختر توی کتاب توی چرخش مهره‌های رنگی داشت یه کم فکر کردم و خواستم بگم ما نداریم،⁦🤷🏻‍♀️⁩ نمی‌تونیم،⁦✋🏻⁩ حالا بعداً می‌خریم،😏 بعداً پیدا می‌کنیم و... که یه لحظه مکث کردم...🚫 . گفتم بیا با هم درست کنیم😍 برو کاغذ رنگی و چسب بیار ما هم می‌تونیم چیزای رنگی بچسبونیم روی دوچرخه‌ت🚲 . تو ذهنم بود کاغذا رو براش کوچولو کوچولو ببرم با چسب آبکی به چرخش بچسبونه⁦👌🏻⁩ ولی خودش رفت چسب کاغذی آورد... یه حس مادرانه گفت حالا که این‌طوره چرا خودش قیچی نکنه؟🤔 قیچی✂️ و کاغذا رو دادم دست خودش... . کاغذا رو کوچولو کوچولو کرد ولی اون‌طوری که من می‌خواستم نشد⁦🤷🏻‍♀️⁩ خیلی بزرگ‌تر از کوچولو بود😄 . گفتم حالا چطور می‌خوای بچسبونی؟🤔 شروع کرد تکه‌تکه از چسب کاغذی برید و تکه‌های کاغذرنگی رو به چرخش چسبوند. . این وسط هم خواهری👧🏻 زحمت تقویت صبر و اعصاب داداش😤 ( با کندن چیزایی که داداشی می‌چسبوند و چسبوندنشون به جاهای دیگه) رو به عهده داشت🤭 . بیشتر از این‌که وسط چرخ بچسبونن رو تایر چسبوندن😄 نتیجه‌ی کار با چیزی که توی ذهن من بود خیلی فاصله داشت🧐 اما همون لحظه با خودم گفتم عوضش خودش ساخته صفر تا صدش رو مشارکت کرده⁦👌🏻⁩ خودش که نتیجه‌ی کار رو دید یه کم فکر کرد🤔 و گفت شبیه کتاب نشد، فرق داره گفتم اشکال نداره عوضش کار دست خودته خودت ساختی...⁦😉 نسبتا راضی شده بود... داشتم فکر می‌کردم خیلی دوست دارم که بچه‌هام بتونن از امکانات موجود استفاده کنن. یا چطور می‌شه به بچه‌هام یاد بدم قدر چیزی که خودشون ساختن رو بهتر بدونن...😊 . یاد خاطرات بچگیم⁦👧🏻⁩ افتادم، خیلی از اوقاتی که‌ دوستام چیزایی داشتن که من نداشتم و خیلی دلم می‌خواست...😔 همون موقع‌ها مامانم⁦🧕🏻⁩می‌گفت بیا شبیهشو بسازیم... بیا باهم درست کنیم...⁦💪🏻⁩ و یادمه گاهی بعدش دوستام به مال من حسرت می‌خوردن نه به خاطر اینکه خیلی شاهکار بود، بیشتر به خاطر اینکه عشق مامانم رو توش می‌دیدن...😍 و حس کردم شاید همین عشق کافی باشه...😊🥰 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

05 مرداد 1399 16:23:13

0 بازدید

madaran_sharif

. #ف_جباری (مامان زهرا ۲ سال و ۲ ماهه) . مثل همیشه توی مهمونی کاری با غذا نخوردن زهرا نداشتم. - باید غذای بچه رو با ترفند و بازی بدی. خودش که نمی‌شینه بخوره!😏 - اووه من اصن حوصله این همه تلاشو ندارم.😀 - انقدر سرتو شلوغ کردی که وقت و #حوصله برای بچه‌ت نداری!!😒 . . اون شب باز تو چند صحنه دیگه همه‌ی اعضای خانواده سعی کردن بهم بفهمونن که به نظرشون من به خاطر فعالیت‌های فراتر از مادریم، تبدیل به یک مادر بی‌کفایت شدم و متاسفانه این ماجرا ادامه پیدا کرد.😑 . همین شد سرآغاز چند ساعت گریه و چند روز بی‌حوصلگی و #مشورت و گفت‌و‌گو با همسر و چندین هفته تفکر.🥺😞 حسم این بود که باید قید #خانواده و #حمایت‌هاشونو بزنم و زندگیم رو #تنهایی به دوش بکشم و به انزوای عمیق و طولانی فرو برم...😪 . که خداروشکر همسرم نذاشتن این ماجرا کش پیدا کنه و تنهایی رفتن برای خانواده در باب "برداشت‌های ناصوابشون از زندگی ما" منبری اجرا کردن!😅 . . سعی کردیم نگرانی‌هاشون در مورد خودمون رو درک کنیم و تصمیممون این شد که طوری پیششون رفتار کنیم که تا جای ممکن هیچ فکر منفی‌ای به ذهنشون خطور نکنه! مثلا وقتی پیششونیم گوشی دستم نگیرم! زهرا رو تنها نذارم برم تو اتاق! هیچ گونه خستگی‌ای توی چهره‌م نباشه! و هیچ شکلی از ناملایمت یا بی‌توجهی به زهرا رو جلوشون نداشته باشم و در بشاش‌ترین حالت‌هام باشم! . حالا که از #قضاوت‌ها در امان نیستیم، باید جوری زندگی کنیم که خودمون رو از مورد قضاوت غیرمنصفانه قرار گرفتن در امان نگه داریم.😊 . #اتقوا_من_مواضع_التهم (رسول الله صلی الله علیه) . . پ.ن: حالا بیاین یه کم در مورد این مشکل مامانا صحبت کنیم... ما انگار محکوم به جنگیم 🤺 بعضیامون بجنگیم تا بگیم مادری و خانه‌داری حقیر نیست، بعضیامون هم بجنگیم که نشون بدیم مادری که فعالیت‌های غیر از مادری داره بی‌کفایت نیست...🙄 با دوتا سوال شروع کنیم: . ❓اگه زن فعالیت‌های غیر از مادری رو کنار بذاره، پرانرژی‌تر و صبورتر می‌شه؟ ❓می‌شه تاثیر وضعیت جسمی و کم‌تر خوابیدن رو بر میزان صبر و حوصله‌ی مادر انکار کرد؟ . . #رونوشت_های_مادری #اشتغال_بانوان #مادر_شاغل #خانه_داری #کنشگری #مادران_شریف_ایران_زمین

01 آذر 1399 16:15:06

0 بازدید

madaran_sharif

. . . #قسمت_اول . #بنت‌الهدی (مامان سه دختر) . . ۵ تا بچه‌ی قدونیم‌قد روی تخت بالاپایین می‌پریدن و می‌گفتن: ما اعتراض داریم! خواهر نیاز داریم!😁 . دیری نپایید که من شدم ششمینِ آن پنج نفر و البته تنها دختر خانواده! سال ۷۱ و در خانواده‌ای پرجمعیت و پرمشغله در تهران دیده به جهان گشودم!⁦👶🏻⁩ . مادرم چهل‌ساله بودن، اون‌موقع ایشون پزشک و هیئت علمی دانشگاه تهران بودن؛ ولی قبل از تولد من پیشنهاد ریاست دانشگاهی در قم بهشون داده‌شده‌بود. با توجه به شرایط زمان و ویژگی‌های منحصر‌به‌فرد اون دانشگاه، مادرم تشخیص دادن که به‌عهده‌گرفتن ریاست دانشگاه فاطمیه‌ی قم وظیفه‌ای هست که خدا ازشون می‌خواد انجام بدن.🥰 . پدرم مهندس برق بودن. از اول ازدواجشون با هم شرط کرده‌بودن که تا پایان عمر، خودشون رو وقف ظهور امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف بکنن و تو این مسیر وظیفشون رو پیدا کنن و انجام بدن.💓 . این همون مسئولیتی بود که اون زمان رو دوششون اومد و با پدرم تصمیم گرفتن که کار رو شروع کنن و یقین داشتند به این اصل که: اگر کسی به خاطر خدا وظیفه‌اش رو انجام بده، خدا جابره و جبران می‌کنه. خدا بهترین مصلحت رو برای کسی رقم می‌زنه که عبادتش رو خالصاله تقدیم خدا کنه.🌺 عبادت هم فقط نماز و روزه نیست، سرباز امام عصر بودن افضل عباداته. و موقعی می‌شه سرباز ایشون بود که وظیفه رو درست تشخیص بدیم و بهش عمل کنیم. . خلاصه این‌که سه روز بعد از تولدم با مادرم و برادر دوساله‌ام راهی قم شدیم. . دوران شیرخوارگی من این‌طور بود که پشت در اتاق جلسات مادرم، پیش منشی ایشون بودم و هروقت لازم بود مادرم خودشون می‌اومدن و شیر می‌دادن به من.🤗 علی‌رغم مشغله‌شون حتی‌المقدور می‌خواستن از نعمت آغوش مادر و شیر مادر محروم نباشم. . چهار سال این‌طور گذشت که من و کوچکترین برادرم، قم پیش مادرم بودیم، و بقیه‌ی پسرها و پدرم تهران بودند، مدرسه می‌رفتند و در طول روز پرستار مطمئنی، کارهای بچه‌ها رو مدیریت می‌کرد. هر هفته پنج‌شنبه و جمعه‌ها می‌اومدن قم و دور هم جمع می‌شدیم.😊 . اون‌موقع بعضی‌ها به پدرم می‌گفتند چه حوصله‌ای داری!!!🙄 هر هفته دو ساعت راه با چهارتا پسر که تو سروکله‌ی هم می‌زنن میری قم و برمی‌گردی! ایشون می‌گفتن من احساس می‌کنم یه خونه‌ دارم که حیاطش از تهران تا قمه! خدا به من یه خونه‌ی بهشتی داده تو همین دنیا.😍 نوع نگاه زیبای ایشون تحمل سختی‌های زندگی رو آسون می‌کرد براشون. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

18 اسفند 1399 18:02:00

0 بازدید

madaran_sharif

. #ز_م . اگر از مامانایی که چندتا بچه دارن سوال کنی قشنگ می‌تونن تفاوت دنیای بچه‌هاشونو با هم شرح بدن... به نظر من کارکرد این تفاوت برای رشد پدر و مادر و خود بچه ها خیلی جالبه🤔 . یه بچه ای عاطفیه💖 پدر و مادر باید یه جور برخورد کنه یکی هیجانی رفتار میکنه یه برخورد میطلبه، یکی ذهن منطقی داره، یکی به تمیزی و کثیفی حساسه😖 و.... (اعتراض حامیان حقوق کودک بلند نشه... صلوات😬) . من معتقدم اینا برچسب زدن به کودک نیست چون هر کودکی ویژگی‌های متفاوتی داره که البته قرار نیست جلوی خودش این رو بگیم ولی خوبه پدر و مادر روحیات بچه‌شون رو بشناسن. . گل پسر ما هم به یه چیزایی حساسه مثلا بدش میاد به بعضی چیزا دست بزنه حتی کوچولو هم که بود تا میخورد زمین و دستش کمی خاکی میشد گریه میکرد😭 نه به خاطر درد بلکه به خاطر خاکی شدن دستش😯 از دست زدن به خمیر، گِل، رنگ🎨 و هرچیز چسبناک و نرمی بدش میاد😒 . از اون طرف دختری این روحیات رو نداره و گاها زبل تره... حتی وقتی میریم پارک🏝 یکی از بازی هاش شن بازیه... این ویژگی های متفاوت برای ما از این جهت باعث رشده که هم باید سعی کنیم ویژگی بچه‌هامونو بپذیریم و هم باید یاد بگیریم🤪 روش برخورد درست با هر ویژگی رفتاری چیه؟! . ولی قسمت مهم‌ترش برای من اثر خوبی بود که این تفاوت ویژگی ها برای خود بچه‌ها داشت😎 مثلا وقتی گل پسر جسارت خواهرش تو گرفتن کفشدوزک🐞 رو می‌بینه تحریک می‌شه و ترس همیشگی کمتر می‌شه😜 . یا اینکه من بعد از فهمیدن تاثیرات خوب، مهم و ضروری بازی های #مسی_پلی (یا همون کثیف کاری خودمون😊) برای بچه‌ها، تصمیم گرفتن گاهی از این بازی ها تو خونه راه بندازم که با مقاومت پسری مواجه شدم... به آرد دست نمیزد، به شن دست نمیزد، از خمیر بدش میومد و... و این وسط دختری به دادمون رسید😍 . دختری از هیچ‌کدوم از این کارها بدش نمی‌اومد پس همراه بود و پسری رو هم آرام آرام همراه کرد😊 ✅ من حس می‌کنم هر چی بچه‌ها بیشتر باشن خودشون به هم کمک میکنن و حساسیت‌هاشون کمتر میشه و از یه جهاتی کار مادر تو تربیت راحت تره😜😅 . پ.ن۱: گاهی حساسیت‌های بچه‌ها به خاطر رفتارهای اشتباه پدر و مادره ولی گاهی این حساسیت‌ها در وجودشون هست مثل بچه هایی که همه در یک خانواده بزرگ شدن ولی حساسیت‌های رفتاریشون متفاوته... پ.ن۲: بازی‌های #مسی_پلی همون کثیف بازی خودمونه، هر چیزی که حواس بچه مخصوصا حس لامسه رو تقویت کنه. فایده‌های زیادی هم داره از افزایش هوش تا... . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

26 تیر 1399 17:33:35

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی (مامان #محمد ۳ سال و ۹ ماهه و #علی ۱ سال و ۸ ماهه) . محمد آقا اولین باری که چشماشو باز کنه و ببینه هوا تاریک نیست، ما رو بیدار می‌کنه که پاشید، خورشيد خانوم بیدار شده!🌅 . داداش علی⁦👦🏻⁩ هم با سر و صدای محمد بیدار می‌شه و روزمون رسماً شروع می‌شه. اول اقدامات مربوط به سرویس بهداشتی جفتشونو ردیف می‌کنم و می‌رن حیاط. . ۵ دقيقه‌ای خونه رو جوری که به حد قابل قبولی برسه مرتب می‌کنم و صبحانه رو می‌برم تو حیاط قاطی مرغ و جوجه‌ها می‌خوریم. تا هوا خنکه تو حیاطیم، خاک بازی و آب بازی و جوجه🐥 بازی و توپ بازی و ... . خورشید خانوم که میاد بالای سرمون میایم تو خونه. . یه میان وعده و بساط اسباب‌بازی‌ها که یکی پس از دیگری به جمعمون اضافه می‌شن. . تمام این مدت، تا دوتایی سرگرم می‌شن می‌رم سراغ کارای خودم تا دوباره بگن مااااامااااان بيييااااا بااااازی!😁 . از بازی نشستنی حوصله‌شون سر می‌ره، به این امید که خسته بشن نیم ساعتی به بدو بدو و بپر بپر و جیغ و داد می‌گذرونيم. . بچه‌ها که نه، ولی من خسته می‌شم. ناهار و می‌خوریم و تاب رو وصل می‌کنم به بارفیکس، نوبتی تاب می‌خورن. خیلی زود سر نوبت دعواشون می‌شه!😫 . چوب‌ها رو می‌ذارم رو مبل تا یکی‌شون با سرسره مشغول بشه و دعوا تموم بشه. . بهانه گیری‌ها شدت می‌گیره، یعنی دیگه خوابشون مياد، اگه خدا بخواد. من و محمد و علی و کتاب‌ها می‌ريم تو اتاق. نیم ساعت بعد: من و محمد و کتاب‌ها برمی‌گردیم تو هال😒 بازی‌های بی‌سر و صدا شروع می‌شه. نقاشی🎨 و کاردستی و خونه‌سازی و حبوبات بازی و... . علی که بیدار می‌شه، محمد با هیجان می‌ره استقبالش. هوا دوباره خنک شده و می‌ريم تو حیاط، گاهی هم می‌زنیم به کوچه و خیابون به قصد قدری خرید. آقای همسر که برسن، همون دم در با نوای گاوداری گاوداری🐄 بچه‌ها مورد استقبال واقع می‌شن و دبه به دست می‌زن گاوداری، تا هم به گاوا علف بدن، و هم ازشون شیر تازه بگیرن. . سر شب بازی‌هايی با دوز هیجان بالا که من از پسش بر نميام با بابا انجام می‌دن و شام می‌خوریم. . حالا همه‌ی این ماجراها رو کنار اومدم باهاش... شما بگید ناله‌های قبل از خواب محمدو کجای دلم بذارم؟! . بااااباااا 😟😭😵از صبح هيشکيييييی با من بازی نکرده😭😭😭 . . 😐😑😶😶😶 . . پ.ن: امام کاظم (علیه‌السلام) فرمودند: "بازیگوشی بچه در خردسالی، پسندیده است، برای اینکه در بزرگسالی بردبار شود. شایسته نیست که کودک ،حالتی جز این داشته باشد." . . #مادران_شریف_ایران_زمین #روز_نوشت_های_مادری

16 شهریور 1399 16:32:49

1 بازدید

مادران شريف

0

0

. یه روز وقتی زهرا خیلی کوچولوتر از الان بود تو یه جمع دوستانه یکی از مامانا گفت من بچه‌م رو تا ۲ سالگی دعوا نکردم.😇 اون موقع اون حرف خیلی برام عجیب نبود چون بچه‌م نوزاد بود و هنوز زمینه‌ای برای دعوا کردنش ایجاد نشده بود😅 ولی حرفش توی ذهنم موند🤔 . مطمئن بودم این حرف تو ذهن مامان‌های دیگه اون جمع هم نشست؛ احتمالا یکی از خودش پرسید من اولین بار تو چه سنی بچه‌م رو دعوا کردم؟🤔 اون یکی یاد آخرین باری که بچه‌ش رو دعوا کرده بود افتاد و حسابی وجدان درد گرفت.😔 یکی هم شاید تو دلش گفت الکی!😒 مگه میشه اصلا دعوا نکردی باشی؟🤨 (منِ خبیث😁) . منم پیش خودم می‌گفتم کدوم مادر پدری می‌تونن بچه‌شون رو دعوا کنن؟ فکر می‌کردم به خاطر شدت عشق و ترحم به بچه کنترل خشم کار سختی نباشه😏 . از اون روز ماه‌ها گذشت و من زودتر از دو سالگی زهرا با مسئله دعوا کردن یا نکردن بچه مواجه شدم... . به نظرم بچه‌ها خیلی خیلی زیاد می‌تونن موقعیت عصبانی شدن رو برای بزرگترها فراهم کنن😬😤😈 توی هر سنی با یه رفتارهایی... . از طرفی مثلا من وقتایی که حال جسمی یا روحیم خوب نباشه یا مشغول کاری باشم که حس کنم زهرا برام مزاحمت ایجاد کرده، در برابر رفتارهاش بی‌اعصاب میشم😑 ولی وقتایی که همه چی آرومه و خودم رو می‌برم تو قد و قامت زهرا از همون موقعیت‌های آزاردهنده خیلی کمتر عصبانی میشم و واکنش تند نشون میدم . شماها وقتی حالتون خوبه، خوبین با رفتارای آزاردهنده؟ وقتی حالتون بده چطورین؟😄 چطور میشه یه مامان وقتی حالش خوش نیست بتونه سرخوش باشه؟ شما کشف کردین چه وقتایی نمیتونین کظم غیظ کنید و به اینجاتون میرسه؟😁 . حتما بعدشم عذاب وجدانم میگیرن؟😔 پشیمون بشیم... ولی خودخوری آخه چرا؟ . بابا خب مادرم یه آدمه که تو مادریش داره رشد میکنه و سقف انسانیتشو بلند میکنه، اگه الان با یه خرابکاری ساده بچه نمی‌تونه جلوی خودشو بگیره خب تلاش می‌کنه و از خدا می‌خواد کمکش کنه که با چیزهای مهم‌تر و کمتری اون روش بالا بیاد😂 . پ ن: امروز که ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر بود از یه هفته قبل داشتم فکر می‌کردم که برای زهرا چی کار کنم حالا که متوجه جشن و شادی و هدیه میشه؟😍🤔 تو ذهنم برنامه یه جشن کوچیک خونگی رو ریختم اما یهو تصمیمم جدید گرفتم امروز خودم رو هدیه دادم به دخترم😎🤣 سعی کردم همه حواسم معطوف به دنیای اون باشه... فک کنم از این تصمیمم هر دومون راضی بودیم.🤲 . #ف_جباری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. یه روز وقتی زهرا خیلی کوچولوتر از الان بود تو یه جمع دوستانه یکی از مامانا گفت من بچه‌م رو تا ۲ سالگی دعوا نکردم.😇 اون موقع اون حرف خیلی برام عجیب نبود چون بچه‌م نوزاد بود و هنوز زمینه‌ای برای دعوا کردنش ایجاد نشده بود😅 ولی حرفش توی ذهنم موند🤔 . مطمئن بودم این حرف تو ذهن مامان‌های دیگه اون جمع هم نشست؛ احتمالا یکی از خودش پرسید من اولین بار تو چه سنی بچه‌م رو دعوا کردم؟🤔 اون یکی یاد آخرین باری که بچه‌ش رو دعوا کرده بود افتاد و حسابی وجدان درد گرفت.😔 یکی هم شاید تو دلش گفت الکی!😒 مگه میشه اصلا دعوا نکردی باشی؟🤨 (منِ خبیث😁) . منم پیش خودم می‌گفتم کدوم مادر پدری می‌تونن بچه‌شون رو دعوا کنن؟ فکر می‌کردم به خاطر شدت عشق و ترحم به بچه کنترل خشم کار سختی نباشه😏 . از اون روز ماه‌ها گذشت و من زودتر از دو سالگی زهرا با مسئله دعوا کردن یا نکردن بچه مواجه شدم... . به نظرم بچه‌ها خیلی خیلی زیاد می‌تونن موقعیت عصبانی شدن رو برای بزرگترها فراهم کنن😬😤😈 توی هر سنی با یه رفتارهایی... . از طرفی مثلا من وقتایی که حال جسمی یا روحیم خوب نباشه یا مشغول کاری باشم که حس کنم زهرا برام مزاحمت ایجاد کرده، در برابر رفتارهاش بی‌اعصاب میشم😑 ولی وقتایی که همه چی آرومه و خودم رو می‌برم تو قد و قامت زهرا از همون موقعیت‌های آزاردهنده خیلی کمتر عصبانی میشم و واکنش تند نشون میدم . شماها وقتی حالتون خوبه، خوبین با رفتارای آزاردهنده؟ وقتی حالتون بده چطورین؟😄 چطور میشه یه مامان وقتی حالش خوش نیست بتونه سرخوش باشه؟ شما کشف کردین چه وقتایی نمیتونین کظم غیظ کنید و به اینجاتون میرسه؟😁 . حتما بعدشم عذاب وجدانم میگیرن؟😔 پشیمون بشیم... ولی خودخوری آخه چرا؟ . بابا خب مادرم یه آدمه که تو مادریش داره رشد میکنه و سقف انسانیتشو بلند میکنه، اگه الان با یه خرابکاری ساده بچه نمی‌تونه جلوی خودشو بگیره خب تلاش می‌کنه و از خدا می‌خواد کمکش کنه که با چیزهای مهم‌تر و کمتری اون روش بالا بیاد😂 . پ ن: امروز که ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر بود از یه هفته قبل داشتم فکر می‌کردم که برای زهرا چی کار کنم حالا که متوجه جشن و شادی و هدیه میشه؟😍🤔 تو ذهنم برنامه یه جشن کوچیک خونگی رو ریختم اما یهو تصمیمم جدید گرفتم امروز خودم رو هدیه دادم به دخترم😎🤣 سعی کردم همه حواسم معطوف به دنیای اون باشه... فک کنم از این تصمیمم هر دومون راضی بودیم.🤲 . #ف_جباری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن