پست های مشابه

madaran_sharif

. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . خلاصه! دختر دومی، ناراضی و ناراحت بود.😢 بنابراین تصمیم گرفتم حضورم رو در محل کار کم کنم به ۱ روز در هفته.👌🏻 این تصمیم هم سخت بود، چون کار توی خونه با بچه‌ها سخت‌تره! بلافاصله، در ۱ هفته تونستم دخترم رو از پوشک بگیرم.💪🏻 ناخن جویدنش خوب شد.🤩 اخلاقش خیلی بهتر شد و خدا رو شکر ثمره‌ی این تصمیم رو در کودکم دیدم. به همین منوال ادامه دادم تا اسفند ۹۸ که #ویروس_منحوس_کرونا وارد کشور شد😯 دیگه خودم سعی کردم #استرس و نگرانی به خونه راه ندم😁 #دورکاری‌‌ام شروع شد. تو خونه باید آموزش #پیش‌_دبستانی دخترم رو هم می‌دادم. از خونه بیرون نمی‌رفتیم، خصوصا چون #باردار هم بودم. بچه‌ها هم خیلی حوصله‌شون سر می‌رفت. اما تسلیم نشدیم! حسابی با هم بازی کردیم و کارهای مختلف رو تجربه کردیم.😍 تو حیاط خلوت انواع بازی و بریز بپاش رو داشتیم! به گلخونه می‌رسیدم. آشپزی، ورزش، کاردستی، نمد و... خدا رو شکر خوش گذشت تا اردیبهشت ۹۹ که دختر سومم به دنیا اومد.👼🏻 همچنان کارم رو به شکل دورکاری ادامه می‌دادم. طوری که یک هفته قبل و یک هفته بعد از تولد نوزاد داشتم کار می‌کردم و تقریبا توقفی نداشتم. . گاهی اطرافیان می‌گفتن مسائل و سختی‌ها با تولد بعدی، با همون نسبت بیشتر میشه! منم می‌ترسیدم تو این شرایط، درمونده بشم! ولی با تولد سومی دل همه‌مون باز شد! خدا رو شکر الآن اصلا باهاشون موافق نیستم😁 دخترام خیلی شاد و سرگرم شدند. گاهی نی‌نی رو سرگرم می‌کردند به کارا برسم و کمک‌حالم شدن. (با اینکه زیر ۷ سال و یه جورایی تنبل در نظم هستن!) زندگی شیرین‌تر و لذت‌بخش‌تر شد.😊 . ۱ ماهگی نوزادم، با بچه‌ها به محل کارم برگشتم که با رعایت پروتکل‌ها باز شده بود. دختر دومم دیگه مهد رو دوست داشت😊 دو تا رو میذاشتم مهد و با نوزادم تو اتاق کنارش کار می‌کردم. همین روال ادامه داشت و من نگران بودم که اگر #کرونا موندنی باشه و مدارس باز نشه چه کنم؟!🤔 . . #قسمت_یازدهم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

26 آبان 1399 16:08:28

0 بازدید

madaran_sharif

. . سلام همراهان عزیز #مادران_شریف 🙂 . #فیلم_کامل گفتگومون با خانم #طاهره_اکبری مامان آقا پسرها #رضا و #طاها و #محمد رو تقدیم حضورتون می‌کنیم. . . یه مامان #خانه‌دار و خیلی فعال و #پرانرژی❤️❤️ یه نینی #توراهی هم دارن تازه😍 . سوالات شما رو هم در بخش پایانی از ایشون پرسیدیم و پاسخ دادن. . نظراتتون رو باهامون در میون بذارید.👇 . . آیدی خانم اکبری (اگر سوال یا نکته ای داشتید و دوست داشتید با ایشون صحبت کنید) @mehrabanieaftab . . #لایو #گفتگو_زنده #ط_اکبری #مادران_شریف_ایران_زمین

12 بهمن 1399 16:55:30

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی(مامان محمد چهار سال و نیمه و علی ۲سال و پنج ماهه) جلسه‌ی مجازی‌مون تموم شده‌بود. بچه‌ها بهونه می‌گرفتن و طولانی شدن جلسه خسته‌شون کرده‌بود. دوربین‌ها رو روشن کردیم تا هم‌دیگه رو ببینن.⁦🧕🏻⁩🙃 ارتباط که تصویری شد، بچه‌ها خوشحال شدن. محمد هم که مخاطب مفت پیدا کرده‌بود، نیم ساعتی قصه‌ی امام علی تعریف کرد براشون! بقیه با هیجان و دقت وافری گوش می‌کردن تا ببینن چی می‌شه تهش😆 و من دلم به حال اون طفل معصوم‌ها می‌سوخت که چقدر سعی می‌کردن بفهمن چی به چیه؟ و محمد با اعتماد به نفس بالا آسمون رو به ریسمون می‌بافت!😅 یه مهد مجازی رایگان با مدیریت محمدآقا😎 محمد هنوز أدَ بَدَ می‌کرد که قصه گفتن رو براش شروع کردیم. طبق توصیه‌ی کارشناس تربیتی، با قصه‌های امیرالمومنین شروع کردیم. اصرار نداشتیم که همه چی رو متوجه بشه، ولی تا جای ممکن کلمات و عبارات ساده استفاده می‌کردیم. هرچی تکلمش پیشرفت می‌کرد، تو قصه‌ها بیشتر همراهی می‌کرد،‌ سوال می‌پرسید و بعد تو بازی‌هاش قصه‌های امام علی رو اجرا می‌کرد.🤩 جالبه که علی هم خیلی زود با قصه‌های اهل بیت آشنا شد، ولی توسط داداشش، نه ما! و حالا پای ثابت بازیاشون اینه که یکی امام علی بشه و یکی عمربن‌عبدود و نمایش جنگ خندق رو بازی کنن.☺️ پ‌ن۱: مبحث شخصیتِ محوری از آقای عباسی ولدی نکات کاربردی زیادی درباره‌ی قصه‌گویی داره⁦👌🏻⁩هنوز کتابش چاپ نشده ولی صوت‌ها و پی‌دی‌اف‌هاش موجوده. قصه‌گویی برای قرار دادن اهل بیت در محور زندگی بچه‌ها، ریزه‌کاری‌هایی داره که بهتره طبق نظر کارشناس اجرا کنیم. پ‌ن۲: ناگفته نماند، از وقتی خاله فاطمه رو پیدا کردم و چند تا از قصه‌هاشون رو شنیدم، بخشی از بار قصه‌گویی از دوشم برداشته‌شد.🤗 محمد با سبک ایشون خیلی ارتباط می‌گیره و خودش هم با درست کردن کاردستی، قصه می‌گه برا خودش و داداشش. خدا به خاله فاطمه خیر بده انشاالله🌹 @fateme_sadattt پ‌ن‌۳: تجربه مهد مجازی هم خیلی خوب بود و بعدش چند باری تکرار شد این ماجرا 😊 تو این روزهای کرونایی، با سرگرم کردن بچه‌ها هرچند به شکل مجازی و فقط چند دقیقه، می‌تونیم کمک بزرگی به مامان‌ها بکنیم.⁦👌🏻⁩ #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_های_مادری #مهدمجازی #مهدخانگی #قصه #اهل_بیت #شخصیت_محوری

10 خرداد 1400 16:23:39

1 بازدید

madaran_sharif

. سلام به همه‌ی همراهان عزیز ❤️ حالتون خوبه؟   از وقتی که مادران شریف رو راه انداختیم و در کنار هم یک خانواده شدیم، همیشه تعدادی از عزیزان بهمون پیام می‌دادن که به مخاطب‌هاتون بگید برای حل مشکل یا بیماری یا گرفتاری که برامون پیش اومده، دعا کنن... 🌷   تصمیم گرفتیم یه بستری فراهم کنیم برای همین کار🌹   یه روز در ماه همه با هم برای حوائج هم‌دیگه دعا کنیم. چون وقتی دعاهامون دسته‌جمعی بشه، به اجابت خیلی نزدیک‌تر می‌شه و خیرات و برکاتش به تک‌تک‌مون می‌رسه.😊   امروز برای همه‌ی برادران و خواهران‌مون در همه‌جای جهان دعا می‌کنیم، مخصوصاً اعضای خوب خانواده‌ی مادران شریف🌹   برای ازدواج جوان‌هامون ⁦👩‍❤️‍👨⁩ برای شفای بیماران‌مون 🤒 برای حل گرفتاری‌ها و غم و غصه‌هامون😥 برای بچه‌دار شدن بی‌بچه‌هامون👶 برای رفع مشکلات اقتصادی خانواده‌هامون🌟 برای عاقبت بخیر شدن فرزندانمون😍   و از همه مهم‌تر برای فرج و ظهور امام‌مون و این‌که همه بتونیم از یاوران ایشون باشیم❤️   امشب یا فردا قصد داریم همه با هم دعای توسل رو بخونیم و بعدش دعا کنیم برای همه‌ی حاجات همه‌ی عزیزان 🌷 هرکس هم هر تعدادی می‌تونه صلوات بفرسته برای استجابت دعاها.   پ.ن ۱: قدیما توی دانشگاه شریف یه رسم خوبی بود، بچه‌ها دوشنبه‌ها رو روزه می‌گرفتن و قبل اذان مغرب توی مسجد دانشگاه جمع می‌شدن و دعا می‌خوندن و باهم افطار می‌کردن.😍 حالا به یاد اون رسم قشنگ، می‌خوایم ماهم اگر برامون مقدور بود یه روز در این هفته رو روزه بگیریم و دم افطار برای همه دعا کنیم.🌷   پ.ن ۲: این دوتا حدیث‌ خیلی قشنگ از امام كاظم (علیه‌السلام) هدیه به همه عزیزانی که توی این کار مشارکت می‌کنن🌷   🔶 إنّ مَنْ دَعَا لِأَخِیهِ بِظَهْرِ الْغَیبِ نُودِی مِنَ الْعَرْشِ وَ لَکَ مِأَةُ أَلْفِ ضِعْفٍ!   هر کس برادر دینی خود را غیاباً دعا کند از عرش به او ندا می‌رسد: صد هزار برابر (آنچه برای برادر خود خواستی) به تو عطا گردید!   🔶 مَن دعاِ لإخوانِه مِنَ المُؤمنین وَ المؤمناتِ و المُسلمین والمُسلماتِ وَكَّلَ اللهُ بِهِ عَن كُلِّ مؤمنٍ مَلَكاً یدعولَه.   کسی که برای برادران و خواهران مؤمن و مسلمان خود دعا کند خداوند از طرف هر یک از آنان مَلَکی می‌گمارد که همواره برایش دعا نمایند.   (وسائل‌الشیعه، ج ٤، ص ۱۱۴۸ و ١١٥٢)   #دوشنبه_های_همدلی #مادران_شریف_ایران_زمین

26 مهر 1400 18:15:04

3 بازدید

madaran_sharif

. دیده بود که با قاشق، چایی رو از لیوان خودم می‌ریزم توی لیوانش . هم‌زمان که داشتم صوت درس رو برای چندمین بار گوش می‌دادم و خودم رو برای امتحان آماده می‌کردم، نشستیم سر سفره و زهرا تلاشش رو برای انجام این کار شروع کرد⁦🤦🏻‍♀️ نتیجه معلوم بود؛ چایی هر جایی می‌ریخت جز توی لیوان🙄 . داشتم به مدیریت این وضعیت و واکنشم فکر می‌کردم🤔 که یهو استاد گفتن: -اصلا چرا باید آزاد باشیم؟😂😨 -انسان به ۳ دلیل باید آزاد باشه: ۱.استعدادها بروز پیدا نمی‌کنه مگر اینکه آزاد باشیم و ۲ و ۳ .. هوم پس بشین کنارش بذار تلاش کنه و چند بارم بریزه بلاخره این استعدادشم بروز پیدا می‌کنه!😌 اشتباه نکنید! نمی‌خوام در مورد آزادی دادن به بچه بگم😆 . امتحان داشتم چه امتحانی😖 ۶ تا از کتاب‌های شهید مطهری، لذت بخش، کاربردی😍 و در عین حال حجیم و قاطی پاتی شدنی😖 . با وجود برنامه‌ریزی از هفته قبلش، نتونستم به برنامه برسم، نمی‌ندازم تقصیر مهمون و مهمونی و #۲۲بهمن و #روز_مادر چاره این بود که خوابم رو کم کنم که نتونستم😔 . شنبه آخرین مهلت درس خوندن بود و من تازه به نصف مواد امتحان رسیده بودم، سر سفره همون‌جوری که غرق در صدای استاد بودم که کتاب #آزادی_معنوی رو تدریس می‌کردن📘 و به استعدادهای کشف شده و نشده زهرا فکر می‌کردم🔎 و دست‌هام رو بر سر می‌کوفتم که درسم تموم نمیشه تا شب⁦🤷🏻‍♀ ایکیوسان مغزم شروع به فعالیت کرد؛ تلفن رو برداشتم زنگ زدم به یکی از #دوست_همسایه‌هام، پرسیدم برنامه‌ت چیه امروز؟ بیام خونه‌تون بچه‌ها بازی کنن منم برم تو اتاقتون درس بخونم؟😏😁 گفت برنامه‌ای ندارم ولی خونه‌مون جایی برای نشستن و درس خوندنت نداره😂 خدا خیر بده این دوست همسایه‌ها رو😍 پیشنهاد می‌کنم یه دونه برای خودتون پیدا کنین . سر راه یه پودر کیک گرفتم که دست خالی نرم و دست خالی هم برنگردم😂 یکی دو ساعت درس خوندم🤓 یه کم خونه رو تمیز کردیم یه کیک خوشمزه هم به مناسبت ولادت حضرت زهرا پختیم😋🥧 و تقدیم همسران کردیم . خیلی کم از درسم موند که خداروشکر فرداش بعد از نماز صبح تمومش کردم و امتحانم رو دادم💪😊 همون صبح به یه فراغتی رسیدم برای شروع پر انرژی روزی که در پیش داشتم؛ فاذا فرغت فانصب🌸 وقتی از کار فارغ شدی قامت راست کن و کار بعدی رو شروع کن💪 . صبحانه و ناهار و شام رو آماده و خونه رو یه کم مرتب کردیم صبحانه رو خوردیم 🍳 ناهار رو گذاشتیم توی ساک و شام رفت توی یخچال تا شب که با آقای همسر از سر کار برمی‌گردیم همه چی رو‌به‌راه باشه (البته همیشه هم همه چیز انقدر رو به راه نیست😅) . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

29 بهمن 1398 16:14:05

1 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_اول #ک_موسوی (مامان #زهرا ۱۰ساله، #مریم ۶.۵ساله، #نرگس ۴ساله) سال ۶۵ بود که در تهران به دنیا اومدم. اونم نه تو یه خانواده‌ی معمولی! خانواده‌ای که طرف مادرم همگی روحانی بودند و طرف پدرم اکثرا میونه‌ای با دین نداشتند! پدرم تو خانواده جزو معدود افرادی بود که مقید به شریعت اسلام بود و به خاطرش خیلی هم سختی کشیده بود.💛 این تناقض بین خانواده‌ی پدر و مادرم، در کودکی و نوجوانی من رو آزار می‌داد.😔 اینم بگم که خانواده‌ی مادرم با من خیلی مهربان‌تر بودند.😉 نوه‌ی اولشون بودم و این مهر و محبت باعث شد به سمتشون متمایل بشم. همیشه دوست داشتم کنار سجاده‌ی مادربزرگم بشینم و به دعاهاشون گوش بدم.🧡 دایی‌هام رو هم خیلی دوست داشتم و دلم می‌خواست ۶ رضایتشون رو جلب کنم.😊 در این حد که یادمه یه بار داییم گفت چقدر این خانم‌هایی که چادر سر می‌کنن و خوب رو می‌گیرن، کار خوبی می‌کنن! اون موقع ۱۱ ۱۲ سال سن داشتم. تا این حرف رو شنیدم سعی کردم از اون موقع به بعد در حجابم، رو هم بگیرم!😃 و این پذیرش تاثیر محبتی بود که بین ما بود.💚 مادربزرگم دعاهای زیادی بهم یاد می‌دادن. مراسمات روضه زیاد برگزار می‌کردن و خیلی تو روضه‌ها گريه می‌کردن. من که بچه بودم با خودم می‌گفتم" چرا مامان‌جون اینقدر شدید گریه می‌کنه؟ کاش منم می‌تونستم برای امام حسین (علیه‌السلام) اینجوری گریه کنم." این روند بهم کمک کرد که دعا کردن و روضه‌ی امام حسین (علیه‌السلام) رو هم خیلی دوست داشته باشم.😍 گرچه مامانم تعریف می‌کنن که وقتی سنم خیلی کم بوده و من رو به روضه می‌بردن، خیلی غر می‌زدم که چقدر روضه و گریه!🤪 اما کم‌کم شیرینی روضه‌ها رو چشیدم و باهاش بزرگ شدم. پدر و مادرم مدرسه رو خونه‌ی دوم من می‌دونستن. برای همین من رو مدرسه‌ای که عمل به آموزه‌های دینی براشون از اولویت‌ها بود، گذاشتند. مدرسه از خونه‌مون خیلی دور بود و خسته می‌شدم! با این حال اونجا رو خیلی دوست داشتم. حقیقت اینه که در کنار خانواده، مدرسه هم تو زندگی من تاثیر به‌سزایی گذاشت و خیلی از آموزه‌هامو مدیونش هستم. بعدها که با همسرم آشنا شدم، دیدم که ایشون در یه مدرسه‌ی خیلی معمولی درس خونده بودن! و علاقه‌ی خاصی به مدرسه‌شون نداشتن.😁 اما! خونه‌ی دومشون مسجد محلشون بود! اونجا بود که فهمیدم یه مسجد خوب می‌تونه چه نقش بزرگی در زندگی بچه‌ها ایفا کنه.👌🏻 تا قبل کلاس پنجم درسم معمولی بود. اما کلاس پنجم دوستی با شاگرد اول کلاسمون روزی‌ِ من شد و درسم خیلی پیشرفت کرد.🤩 طوری‌که اون شاگرد اول می‌شد و من دوم. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

31 اردیبهشت 1401 18:01:20

7 بازدید

مادران شريف

0

0

. بیماری بر من غلبه کرده بود... صبح، با نگاه خسته‌ام جناب همسر رو تا دم در بدرقه کردم. تا دقایقی بعد همچنان نگاهم به در، فکرم تو آشپزخانه و بدنم بند زمین بود. بالاخره با توکل بر خدا و توسل به ائمه بر جاذبه زمین غالب شدم!💪 . به زحمت، قبل بیدار شدن بچه ها👶👦👦، یه آش مریض سرهم کردم، صبحانه رو آماده کردم و باز ضعف و کسالتم برگشت... خدا رو شکر زمانیکه ناهار و صبحانه رو آماده می‌کردم، محمد👶 بیدار نشد شیر بخواد! . رفتم سراغ بچه‌ها...آخ که چقدر دلم می‌خواست منم به جمع خوابان بپیوندم😴! اما گرسنه بودن طفلیا. حال فانتزی‌های صبح بخیرِ ویژه‌ی بچه‌ها رو نداشتم🤕😅 صدا زدم: «زود پاشید! اگه امروز به کارامون نرسیم فردا نمی‌تونیم بریم زیارت امام رضا جونمون هااا!»😍😃 . رضا و طاها سیخ پا شدند! محمد کوچولو هم با سر و صداشون بلند شد و همگی دست و صورت شسته مهیای صبحانه شدند😋... الحمدلله که رضا و طاها ۴و ۵ ساله هستن و خودشون به خودشون می‌رسن... ولی محمد کوچولو همچنان فنر در کمر داره😄 سرسفره نمی‌شینه! منم بی رمق🤒...چهاردست و پا دنبالش تا غذا بخوره🙄...بچه ها مشغول ترکوندن خونه و یادگیری مهارتهای حل مسئله و تعامل اجتماعی شدن!🤪 . حال بازی‌های هیجانی با بچه‌ها رو نداشتم گفتم طاها چندتا کتاب داستان بیاره تا بخونم📚، لای کتابهاش صحیفه سجادیه بود! از جلدش خوشش اومده بود آوردش😊 . فرصت رو مغتنم شمردم "دعا به هنگام بیماری" رو بازکردم: "پروردگارا! حمد مخصوص توست به خاطر نعمت سلامتی که همواره از آن بهره‌مند بودم و نیز حمد و ستایش مخصوص توست برای بیماری که در جسمم پدید آوردی. ای خدای من! نمی‌دانم کدام یک از این دو حالت (تندرستی و بیماری) برای شکر و سپاسگزاری به درگاهت شایسته تر است؟ کدامیک از این دو وقت برای ستایش تو بهتر است؟..." چقدر نگاه امام قشنگه! چه خوب شد آشنایی من با این نگاه لطیف و دقیق تو این موقعیت!🤩 . زیر آش رو کم کردم برم بخوابم... یادم میاد وقتی فقط رضا رو داشتم، وقت بیداریش اصلا نمی‌تونستم استراحت کنم ولی خداروشکر محمد با داداشاش سرگرمه...رضا مراقب داداشی باش! . می‌دونستم وقتی بیدار شم با یه آشپزخونه استخری و یه عالمه ظرف کثیف و خرده‌های کاغذ و کاموا(دستپخت بچه‌ها) مواجه می‌شم ولی سعی کردم بهشون فکر نکنم😆! خودشون می‌دونن باید تو پاکسازی حضور فعال داشته باشن.🙃 . پ.ن: محمد شعله آش رو زیاد کرده بود و رضا نگران، شعله رو کامل خاموش کرده بود. در نتیجه ناهار رو با یه ساعت تاخیر خوردیم😊 خداروشکر مشکل به همینجا منتهی شد😱 . #ط_اکبری #روزنوشت‌های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. بیماری بر من غلبه کرده بود... صبح، با نگاه خسته‌ام جناب همسر رو تا دم در بدرقه کردم. تا دقایقی بعد همچنان نگاهم به در، فکرم تو آشپزخانه و بدنم بند زمین بود. بالاخره با توکل بر خدا و توسل به ائمه بر جاذبه زمین غالب شدم!💪 . به زحمت، قبل بیدار شدن بچه ها👶👦👦، یه آش مریض سرهم کردم، صبحانه رو آماده کردم و باز ضعف و کسالتم برگشت... خدا رو شکر زمانیکه ناهار و صبحانه رو آماده می‌کردم، محمد👶 بیدار نشد شیر بخواد! . رفتم سراغ بچه‌ها...آخ که چقدر دلم می‌خواست منم به جمع خوابان بپیوندم😴! اما گرسنه بودن طفلیا. حال فانتزی‌های صبح بخیرِ ویژه‌ی بچه‌ها رو نداشتم🤕😅 صدا زدم: «زود پاشید! اگه امروز به کارامون نرسیم فردا نمی‌تونیم بریم زیارت امام رضا جونمون هااا!»😍😃 . رضا و طاها سیخ پا شدند! محمد کوچولو هم با سر و صداشون بلند شد و همگی دست و صورت شسته مهیای صبحانه شدند😋... الحمدلله که رضا و طاها ۴و ۵ ساله هستن و خودشون به خودشون می‌رسن... ولی محمد کوچولو همچنان فنر در کمر داره😄 سرسفره نمی‌شینه! منم بی رمق🤒...چهاردست و پا دنبالش تا غذا بخوره🙄...بچه ها مشغول ترکوندن خونه و یادگیری مهارتهای حل مسئله و تعامل اجتماعی شدن!🤪 . حال بازی‌های هیجانی با بچه‌ها رو نداشتم گفتم طاها چندتا کتاب داستان بیاره تا بخونم📚، لای کتابهاش صحیفه سجادیه بود! از جلدش خوشش اومده بود آوردش😊 . فرصت رو مغتنم شمردم "دعا به هنگام بیماری" رو بازکردم: "پروردگارا! حمد مخصوص توست به خاطر نعمت سلامتی که همواره از آن بهره‌مند بودم و نیز حمد و ستایش مخصوص توست برای بیماری که در جسمم پدید آوردی. ای خدای من! نمی‌دانم کدام یک از این دو حالت (تندرستی و بیماری) برای شکر و سپاسگزاری به درگاهت شایسته تر است؟ کدامیک از این دو وقت برای ستایش تو بهتر است؟..." چقدر نگاه امام قشنگه! چه خوب شد آشنایی من با این نگاه لطیف و دقیق تو این موقعیت!🤩 . زیر آش رو کم کردم برم بخوابم... یادم میاد وقتی فقط رضا رو داشتم، وقت بیداریش اصلا نمی‌تونستم استراحت کنم ولی خداروشکر محمد با داداشاش سرگرمه...رضا مراقب داداشی باش! . می‌دونستم وقتی بیدار شم با یه آشپزخونه استخری و یه عالمه ظرف کثیف و خرده‌های کاغذ و کاموا(دستپخت بچه‌ها) مواجه می‌شم ولی سعی کردم بهشون فکر نکنم😆! خودشون می‌دونن باید تو پاکسازی حضور فعال داشته باشن.🙃 . پ.ن: محمد شعله آش رو زیاد کرده بود و رضا نگران، شعله رو کامل خاموش کرده بود. در نتیجه ناهار رو با یه ساعت تاخیر خوردیم😊 خداروشکر مشکل به همینجا منتهی شد😱 . #ط_اکبری #روزنوشت‌های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن