پست های مشابه
madaran_sharif
. #ف_جباری (مامان زهرا ۲ سال و ۸ ماهه و هدی ۴ ماهه) . - گفتم: فکر کردی همه مثل خودت #بولدوزرن؟😳 چشمم روی این جمله وایستاد و ذهنم درگیرش شد، بولدوزر باش...! . . ۵ ماه بر ما گذشت... ۵ ماه جانکاه و دوستداشتنی...!💔♥️ ۵ ماهی که به اندازهی ۵ سال روح و روانم به کار گرفتهشد... . پنجشنبه ۲۷ آذر، طبق برنامهای که رو در یخچال داریم، شاممون #نذر #حضرت_علی_اکبر(ع) بود، #آبگوشت_نذری رو بار گذاشتم و نون میخواستیم، همسرم رفتهبود بیمارستان ببینه برای #محمدسعید چه اتفاقی افتاده و من برای کمکردن فکر و خیالها تصمیم گرفتم دست زهرا رو بگیرم و با شکم هشت ماهه نون سنگک تازه رو خودمون بخریم و برگردیم. . صدای اذان مغرب میومد... نزدیک خونه رسیده بودیم که به همسرم زنگ زدم ببینم چه خبره 😞 همسرم قطع کرد و پیامک زد: انا لله و انا الیه راجعون. #امتحانات جدید برای ما و حیات جدید برای برادرم شروع شده بود. . اطرافیان ازش مینوشتن و منتشر میکردن ...🖋 بین متنها یه عبارت مثل میخ توی مغزم فرو رفت؛ خاطرهای بود از همکارش، محمدسعید کارهایی رو ازش پیگیری کردهبود و اون از حجم و سختی کار گله کردهبود و گفتهبود: - فکر کردی همه مثل خودت بولدوزرن؟ . عجیب بهم چسبید این توصیف... ببین! هر لحظه دکمهی بازی رو میزنن و از زمین بیرون میکشندها! فرصت کمه! بولدوزر زندگی خودت باش!🚜 . . پ ن : برداشت از بولدوزر بودن آزاده!🌺 اما دوست دارم در موردش با هم صحبت کنیم، میتونیم با این سوالا شروع کنیم؛ زندگی بولدوزری چه شکلیه؟🤔 مصادیقش تو زندگی همه یه چیزه؟ بولدوزر بودن به زن بودن یا مرد بودن ربطی داره؟ به مادر بودن یا نبودن چی؟👩⚕👩🏫👩🎓🤱 . . #توقف_ممنوع #بولدوزر_باش #دلنوشت#روزنوشت_های_مادری #والعادیات_ضبحا #قسم_به_زندگی_بولدوزری_امیرالمومنین(ع) #قسم_به_اسبان_دونده #سوره_عادیات #مرگ #والسابقون_السابقون #مزرعه_آخرت #دنیا #رنج #لقد_خلقنا_الانسان_فی_کبد #یا_ایها_الانسان_انک_کادح_الی_ربک_کدحا_فملاقیه #زن #مادر #نفر_بعدی_کدوم_یکی_از_ماست؟ #آیه #نشانه #محمد_سعید_جباری #مادران_شریف_ایران_زمین
20 اردیبهشت 1400 15:07:12
2 بازدید
madaran_sharif
. #پ_بهروزی (مامان #محمد ۴سال و ۱۰ماهه، #علی ۲سال و ۸ماهه) اولین باری که رفتیم به مناطق راهیان نور محمد ۲ ساله بود. زود به حرف اومده بود و همون موقع کلی دربارهی رزمندهها و کاری که میکردن صحبت کردیم. البته در سطح فهم خودش و به اندازهی نیازش. به رزمندهها و شهدا علاقهمند شده بود چون میدونست اونا امام علی رو خیلی دوست داشتند. محمد ملاک خوب و بد رو دوست داشتن و نداشتن امیرالمومنین میدونه.😍 هرجا تو خیابون عکس شهید میبینه بلند صلوات میفرسته. البته این وسط گاهی برای بازیگرهای روی بیلبوردها هم صلوات فرستاده که ما صلواتها رو به نیت عاقبت به خیر شدن اون بازیگر حواله کردیم.😅 اهل نمایش انیمیشن برای بچهها نبودیم، ولی وقتی به سنی رسیدن که میخواستن مثل بقیهی بچهها کارتون ببینن، گشتیم و چند تا انیمیشن مناسب پیدا کردیم. این انیمیشنها به همراه ماجراهایی که خودمون از شخصیتهای برجستهی دفاع مقدس براشون تعریف میکردیم، بستهی الگوسازی رو برامون پربار میکرد. شجاعت و مقاومت دو تا مفهومی اند که توضیحشون برای بچهها سخته ولی با دیدن و شنیدن ماجراهای دفاع مقدس عملاً متوجه شدن که شجاعت یعنی چی و مقاومت چهطوریه؟! محمد دلش میخواست رزمندههای دفاع مقدس رو از نزدیک ببینه.😍 براش جالب بود که تو زمونهی ما هم،چنین آدمایی پیدا میشن. چند تا فیلم واقعی از پرواز خلبانهای نیرو هوایی بهش نشون دادیم. کلی هیجان زده شده بود. همین هفتهی دفاع مقدس اخیر بود که به فکرمون رسید ببریمشون باغ موزهی دفاع مقدس! بچه ها انگار که اومدن شهربازی! با دیدن ادواتی که تو انیمیشنها دیده بودند، عنان از کف دادن و ساعت ها بازی کردند. اون روز یاد یکی از بچههای فامیل افتادم که آرزو داشت مرد عنکبوتی بشه.😔 دائم انگشتاش رو مثل مرد عنکبوتی میکرد و از مبل و صندلی بالا و پایین میپرید. پ.ن۱: هرآنچه دیده بیند دل کند یاد! بچهها حق دارن مرد عنکبوتی و اسب تکشاخ و دختر کفشدوزکی بشن. ولی ما پدر و مادرها باید بدونیم ذهن بچههامون رو با چی درگیر میکنیم. چقدر واقعی و قابل دسترسن؟! پ.ن۲:طبیعتاً صد در صد محتوای انیمیشنهایی که بچهها دیدن، بدون نقص نیست. باید کنارشون بود و با صحبت کردن از آسیبهای احتمالی جلوگیری کرد و البته مثل همیشه خودمون و بچههارو به خدا بسپریم. پ.ن۳: قبلاً هم مباحث #شخصیت_محوری آقای عباسی ولدی رو معرفی کرده بودیم. الگوسازی برای بچهها یه تکنیک خیلی راحت و پرکاربرده که گاهی به سادگی فرصتش رو از دست میدیم. #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
03 آبان 1400 18:02:25
1 بازدید
madaran_sharif
. #ر_ملکمحمدی (مامان #محمدجواد ۱۵ساله، #محمد_باقر ۱۲ساله، #مجتبی ۵ساله و #میثم ۳ساله) بعد از تولد پسر سومم حال خوبی نداشتم. هم از لحاظ روحی و هم جسمی. خونریزیهای شدید ماهیانه باعث شده بود که کمخونی حاد بگیرم؛ طوری که هر ماه باید یه سری دارو تزریق میکردم. حال روحیمم خوب نبود و کمخونی باعث شده بود خیلی زود رنج و حساس بشم و مدام خسته باشم. دکترها میگفتن این خونریزیهای شدید، به خاطر وجود فیبروم در رحمه و تنها راه خلاصی از این خونریزیها اینه که رحم رو خارج کنند.😢 ولی ما به خاطر عوارض زیاد خارج کردن رحم، راضی نشدیم. توی اون حال و روزم، اصلاً به فرزند چهارم فکر نمیکردم... حتی یه جورایی از بارداری منع هم میشدم! تا این که تو این به نظر خودم، آشفته بازار من، خدا خواسته باردار شدم.😲😟🤨 حال و روزم خوب نبود وقتی فهمیدم که باردار هستم، حال و روز همسرم هم بدتر از من بود. رسماً میگفت من نمیخوام تو از دست بری.😵 چون دکتر متخصص انکولوژی متوجه شده بود که رگهای قلبم داره گشاد میشه و قلب به خاطر فشاری که روش بود، داره بزرگتر میشه. به همین خاطر دردهای شدید قلبی داشتم. غافل از این که... خدای مهربونتر از مادر، برای قوی شدن ما مدام برنامه داره برامون.😊 وقتی من و همسرم متوجه شدیم که خداوند دوباره به ما توفیق داده که یه امانت دیگه بهون بده، با تمام شوکه شدن و حال و روز بدمون، نه تنها ناشکری و بیقراری نکردیم بلکه شکر به جا آوردیم و به هم قوت قلب دادیم و گفتیم حتما حکمتی داره. و همینطورم بود... با باردار شدنم، خونریزیهای شدید قطع شد و من نجات پیدا کردم از سرم زدنهای ماه به ماه و قرصهای آهن و تپش قلب و معده درد و... شاید باورتون نشه! اما من نه تنها از دست نرفتم بلکه قویتر شدم. در طول بارداری یه سردرد کوچولو هم نگرفتم با اینکه روزههام رو هم تونسته بودم بگیرم. بله! حق با شماست! تعجب آوره!! اما واقعا نجات من در بارداری بود... من چه جوری برنامهریزی کرده بودم و برنامهریز اصلی زندگیمون چه جوری؟؟!! از دید ما و با اطلاعات ما، بارداری برام سم بود در حالی که خداوند با عنایت خودش، برامون برنامهی دیگهای داشت... خدا ما رو بیشتر از خودمون و همه کس دوست داره. بهش اعتماد کنیم.😇 صلاح ما رو فقط کسی میدونه که ما رو خلق کرده. همیشه خدا برای بندههاش، بهترینها رو خواسته.❤️ الان ۳ سال از اون ماجرا گذشته. حالم شکرخدا خوبه. البته همچنان زیر نظر متخصص انکولوژی هستم و با قرص و آزمایش تحت مراقبتم. #تجربه_مخاطبین #مادران_شریف_ایران_زمین
21 اسفند 1400 19:19:44
2 بازدید
madaran_sharif
. #م_زادقاسمی (مامان #فاطمه_سادات ۱۷ساله، #سیده_ساره ۱۲ساله، #سید_علی ۸ساله و #سید_مهدی ۵ساله) #قسمت_اول گیلانی هستم. سال ۱۳۵۸ در یکی از روستاهای شهر رشت متولد شدم. چهار خواهر و دو برادر دارم که بعد از من به دنیا اومدن. اونم تو فاصلهی ۱۰ سال.😊 یعنی خواهر کوچیکم سال ۶۸ به دنیا اومد. وقتی که مامانم فقط ۲۸ سالشون بود. مهمترین تاثیری که از رابطهی پدر و مادرم با هم گرفتم، ادب و احترام در همهی موقعیتها بود.👌🏻 پدرم کشاورز بودند و در عین حال در کارخانهای آهنگر بودند. سبک زندگی متوسطی داشتیم در روستا زندگی میکردیم و در محیطی بسیار سرسبز و فکر میکنم زندگی که ما داشتیم برای بچههای الان رویایی باشه. من با طبیعت بزرگ شدم. داشتن سگ و گربه بدیهیات زندگی ما بود. سگی داشتیم که نگهبان خونه بود و خیلی به ما احترام میذاشت و دوستمون داشت. تو حیاط زندگی میکرد. وظیفهاش نگهبانی کردن از ما بود نه اینکه ما ازش نگهبانی کنیم. گربه هم داشتیم که وظیفهاش این بود که مراقب باشه موش داخل خونه نیاد.😁 ما بهش غذا می دادیم و دوستش داشتیم ولی اجازه نداشت داخل خونه بیاد. انواع و اقسام پرندگان و دام و طیور و سایر جنبندگان رو داشتیم.😂 باغ، شالیزار و هوای خوب. از صبح که چشم باز میکردیم با خواهر برادرها توی حیاط بودیم و شب بیهوش میافتادیم و در طول روز خونه کثیف کردنی نداشتیم. دوره مدرسه مدارس عادی درس میخوندم و همکلاسیها و معلمها تاثیرات عمیق و بلند مدت روی ما نداشتن و مهمترین چیزی که توی رشد و شخصیت من تأثیر گذاشت خانواده بود وگرنه تو محیط مدرسه انواع و اقسام بچهها رو داشتیم و من با بچهها رفیق بودم خیلی دیوارکشی خاصی نداشتم ولی متاثر نبودم البته اون زمان شخصیت خیلی تاثیرگذار جدی هم نداشتم.😅 سال ۷۷ رشتهی روانشناسی دانشگاه گیلان قبول شدم. بعد از ورود به دانشگاه با بچههای فعال مذهبی آشنا شدم که خیلی مقید بودن کنار درس دانشگاه، فعالیت فرهنگی داشته باشن. اعتقاد به تکلیف، اعتقاد به جبهه حق و باطل داشتن... و آشنا شدن با اونها مسیر زندگیم و نگاهم به زندگی رو عمیقا تغییر داد و مسیر جدید و روشنی برای من شکل گرفت.☺️ #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
25 بهمن 1400 17:40:53
2 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_اول . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ ساله، ۷ سال و نیمه، ۵ ساله و ۳ ساله) . اصالتا خراسانی بودیم اما پدرم ساکن گنبد شدن و من و ۹ تا خواهر و برادر دیگهم اونجا به دنیا اومدیم. متولد سال ۶۲ هستم. . خونهمون همیشه شلوغ پلوغ بود، هم خودمون زیاد بودیم و هم مهمون داشتیم. شهر گنبد وسط مشهد و دریا و سر راه تهران بود و هر کس مقصدش هر جا بود، یه سری هم به ما میزد.😊 . پدر و مادرم خیلی روی مهمون حساس بودن که کم و کسری نباشه.🧐 مثلا ظروف یکدست و ملافه و پیژامه تمیز و بهاندازه باشه! ساخت خونه هم به صورتی بود که فضای زیادی برای مهمون داشت. . از بچگیم خاطرات خوبی دارم.😍 خیلی با خواهر برادرها همبازی میشدیم، با هم توی حیاط و کوچه میرفتیم و خالهبازی میکردیم. . تو دورهای که یه پژو استیشن داشتیم، عقبش خیلی جا داشت و کاملا مناسب یه خانواده پرجمعیت بود، همه سوارش میشدیم و میرفتیم مسافرت. یادش به خیر!🚘 البته برادرهامون خیلی بزرگتر از ما بودن و اونا معمولا نمیاومدن. . همیشه همهمون مدرسه دولتی بودیم و خصوصا دخترا شاگرد زرنگ محسوب میشدیم!💪🏻 پدرم هم مغازه داشتن و هم عضو شورای حل اختلاف شهر بودن و سرشون خیلی شلوغ بود. ولی معمولا رئیس انجمن اولیا و مربیان مدارسمون هم بودن. با وجود تعداد زیاد ما، ممکن بود یادشون بره هرکدوم کلاس چندمیم ولی همیشه با مدرسه در ارتباط بودن و پیگیر کارای ما.🧔🏻 اینطور نبود که تربیت ما به خاطر تعداد زیادمون فدا بشه. الحمدلله پدر و مادر مؤمن بودن و فضای خانوادهمون هم گرم و سالم بود و همین برای تربیت بچهها کافی بود.☺️ . با خواهرها خیلی همصحبت و همدل هستیم. مخصوصا که اختلاف سنی کمی داریم. یه خواهرم یک سال و خواهرای بعدی هم سه سال و پنج سال از من بزرگترن. حالا هم که چند سالیه پدرمون از دنیا رفتن همه هوای مادر رو داریم. همهمون گنبد نیستیم اما هیچوقت تنها نیستن و سر اینکه کی هواشونو داشته باشه رقابته. . ما خواهر و برادرها همیشه سعی کردیم هوای همدیگه و پدر و مادرمون رو داشته باشیم از بچگی تا همین حالا. مثلا بعد از فوت پدرم یکی از برادرها که میخواست ازدواج کنه، همه برای خرید خونه کمکش کردن.☺️ . . از نوجوونی خیلی سیاست رو دوست داشتم. توی دبیرستان ریاضی میخوندم و دوستش داشتم🤓، ولی میخواستم توی دانشگاه علوم سیاسی یا چیزی شبیه به این بخونم. . اما برای ورود به دانشگاه به مسیر دیگهای هدایت شدم و البته از نتیجهش ناراضی نیستم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
22 آذر 1399 16:44:58
0 بازدید
madaran_sharif
. اون مدتی که پرستار هلندی خونهمون بود، تجربه جالبی بود. بیشترین چیزی که تو چشم میزد تعارف نداشتنش بود.😬 . چون رژیم داشت، با خودش سالاد میآورد و فقط هم سالاد میخورد. به ماهم تعارف نمیکرد😜 . اگه چیز جدید و جالبی هم بهش پیشنهاد میدادیم، حتما امتحان میکرد؛ مثل ته دیگ،😍 دوغ آبعلی 😉 و... البته نظرش رو هم بدون تعارف میگفت؛ نه اصلا خوب نبود😖 یا بد نبود🤨🙂 (اینجا تقریبا هر چیزی که از ایران بخوای پیدا میشه، البته در فروشگاههایی که مخصوص مسلمونا و علیالخصوص ایرانی هاست... از لواشک وچیپس و پفک گرفته تا رب انار و کشک) . تو اون مدت، در مورد موضوعات مختلفی حرف زدیم.🙂 . وقتی فهمید ما از ایران اومدیم، پرسید تو کشورتون جنگه؟😅😂 (تنها چیزی که رسانهها گفته بودن، جنگ و درگیری بود.😑) . یا وقتی بهش گفتیم ۶۰ درصد از دانشجوهای ایرانی🎓، خانم هستن، خیلی تعجب کرد.😮 انتظار داشت زنان ایرانی، به خاطر اسلام🧕🏻 خیلی محدود باشن، سواد نداشته باشن،📝 و فعالیت اجتماعی نکنن! . صحبت از #زایمان هم بود. جالبه که در هلند، اصل بر زایمان طبیعیه و سزارین مخصوص زمانیه که مشکل جدی در میون باشه. جدی یعنی جدیها!😨 . وقتی به پرستار از علاقهی بیشتر زنان ایرانی، به #سزارین گفتم با چشمهای گرد شده😳😶 به من نگاه میکرد و میگفت:😮 این خیلی عجیبه!! چرا دوست دارن بدون دلیل، زیر بار همچین عمل سنگین و سختی برن؟!😣 . . یه روز ازش پرسیدم از شغلت راضی هستی؟ گفت خیلیها شغل من رو دوست ندارن و به نظرشون شبیه خدمتکاریه.🧹 ولی من خیلی دوسش دارم.💖 هم نوزادها رو دوست دارم.👶🏻 و هم با آدمها و فرهنگهای مختلف آشنا میشم😌 مثلا جالبه که در تعامل با مسلمونا، اذان و نماز 🕌🕋 رو میشناخت😃 . . یه چیز جالب دیگه که در هلند دیدم، مشوقها و تسهیلاتی بود که با هدف افزایش جمعیت👥👥، و #فرزندآوری_زنان👶🏻 به کار گرفته میشد. . مثلا تا ۱۸ سالگی تمام خدمات درمانی بچهها رایگانه.💉💊🧫 و یک مقرری ماهانه هم، به ازای هر بچه به خانوادهها داده میشه.💵 . یا مثلا حمل و نقل شهری🚆🚌 برای مادر 👩🏻و کودک👶🏻 راحته؛ و حتی اینکه در همهی مراکز تفریحی🎡 تجاری🏦 درمانی🏥 اداری🏢 و... محل کوچیکی برای بازی بچهها 🤸🏻♂️ وجود داره. (عکس، محل بازی کودکان در کتابخانه🏫) . پ.ن: جالبه که غربیها، تلاش میکنن شعار فرزند کمتر، زندگی بهتر رو برای ما جا بندازن اما خودشون سرسختانه به دنبال #افزایش_جمعیت هستن. . . #ز_م #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_یازدهم #مادران_شریف_ایران_زمین
12 فروردین 1399 16:51:07
2 بازدید
مادران شريف
0
0
. به امید شنیدن دوباره صدای اساتید و حس حضور در کلاس، برای #دانشگاه_مجازی_المصطفی ثبت نام کردم.💻 . بهمن۹۷ ترم اول دانشگاه مجازی من شروع شد. از همه عالیتر اینکه بیشتر دروسی که در امام صادق خوانده بودم، هم تطبیق داده شد🤩 . حجم کارها و برنامهی درسی من نسبت مستقیمی با حال خوب من داشت...😂 درس بیشتر📕، انرژی بیشتر💪📈 . حالا انگیزهم، برای بیدار موندن بعد از اذان صبح🕌 و بینالطلوعین🌅 هم، بیشتر شده بود. . از لحظاتی که بچهها😴 خواب بودن بیشتر استفاده میکردم.💻 وقتایی هم که کارهای خونه🧹 رو انجام میدادم، یا سخنرانی گوش میکردم، یا صوتهای انگلیسی برای تقویت زبان🆎 . هرچند کمی بعد که هردو بزرگتر شدن صوت گوش دادن تعطیل شد...🚫 (هردو همزمان اظهار فضل🗣 میکنند و برای فهمیدن صحبتهاشون باید تمرکز کنم) . رفتم تو کار یادگرفتن یه زبان جدید🆕 اگر گفتین چه زبونی؟🧐 زبون نینیها🤪 . گاهی چند روز طول میکشه تا بفهمم معنی کلمهی جدیدی که گل پسر اختراع کرده چیه😅 فکرکنم باید کم کم یه فرهنگ لغت جدید بنویسم!📙 اُلس یعنی بزرگ و آلس یعنی زیاد🥴 (به زبان فارسیها😂) آدودو یعنی آبمیوه🥤 و بیلا بیلا یعنی لوبیا🤦🏻♀️ . از همهی زبونای دنیا سختتره🤯 . گل دخترمونم که وارد مرحلهی چسبندگی شده بود... وقتی که تونست چهار دست و پا بره اوضاع بهتر شد.😁 کمی گلیم خودش رو از آب بیرون میکشید...😉 . وقتی که یک ساله شد تونست راه بره🚶🏻♀️ و این هم یه مرحلهی فوقالعادهی دیگه است... چون حالا خواهر و برادر خیلی بیشتر باهم بازی میکنن...🧒🏻👩🏻 و من بیشتر از همبازی بودنشون کیف میکنم🤩 . هرچند... بازی اشکنک داره سر شکستنک داره🤕 . قاطی بازی🤼، از نوازشهای محکم🤫 بغلهای عاشقانه همراه با چاشنی هل دادن🤗 و ناز کردنهایی همراه با پنجول کشیدن🤭 هم بهرهمند میشن... . ولی در کنارش تعامل سازنده😜 رو یاد میگیرن💪🏻 . و من هر روز بیشتر خدا رو به خاطر دختر کوچولویی که بهمون هدیه داد شکر میکنم.🤲🏻🌺 . . #ز_م #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهاردهم #مادران_شریف_ایران_زمین