پست های مشابه
madaran_sharif
#قسمت_چهارم #م_ک (مامان چهار پسر ده ساله، هشت ساله، شش ساله و سه ساله) بعد از زایمان اولم کمردرد شدیدی گرفتم. جوری که تا یک سالگیش دو سه دقیقه بیشتر نمیتونستم رو پام بذارمش.🥺 آنقدر دکتر و ارتوپد رفتم و این در و اون در زدم تا کمردردم خوب شد.😊 بعد، دوباره مراجعه کردم متخصص زنان برای چکاپ و دکترم خیلی تشویق میکرد که دوباره باردار بشم. میگفت نسل شماها باید زیاد بشه!😬 من تعجب میکردم که خب چه عجلهایه؟ میاریم حالا! منم سزارینم!🤷🏻♀️ ولی میگفتن من تا ۶ تا هم برات سزارین میکنم! ( اونموقع طبیعی بعد سزارین خیلی رایج نبود و دکترا توصیه نمیکردن) همسرمم که میگفتن بچه شش ماهش میشه دیگه بزرگ شده.😂 البته بسیار اهل کمک بودن و هستن... از شببیداری گرفته تا تعویض پوشک👌🏻 خلاصه که پسر اولم ۱۹ ماهش بود دومی رو باردار شدم😃 بارداری دومم خیلی بهتر بود. سر اولی استراحت مطلق بودم، ولی دومی رو خیلی راحتتر گذروندم.🙏🏻 خیلیا هستن بارداری و زایمان اولو که تجربه میکنن، پشت دستشونو داغ میکنن که دیگه باردار نشن!😑 ولی حقیقت اینه که هم بارداریها متفاوته، هم مادر به اون سختیها از نظر روحی و جسمی عادت کرده و روی ریل افتاده، سعهی صدر و حتی توان جسمی بیشتری پیدا کرده. 💪🏻😉 هادی، پسر اولم دو سال و ۵ ماهش بود که حسن آقا به دنیا اومد. رفلاکس و کولیک داشت و به این خاطر خیلی مشغولش بودم😢 یادمه وقتی میخواستم نماز بخونم، نوزادمو میذاشتم تو اتاق درو قفل میکردم که بزرگتره نره سراغش چون واقعا نمیفهمید نباید اذیت کنه🤨 زمان تولد حسن، خونهمون جایی بود که از خونهی اقوام و دوستان و مامانم دور بود.😔 حتی خونهی مامان رفتنم هم محدود میشد به همون آخرهفته که با همسر میرفتم. همسایههامونم هم سن ما نبودن که بتونم باهاشون رفتوآمد کنم . اون دوران به نظرم سختترین دوران زندگیم بود. وقتایی هم که همسرم شب دیر میاومدن که دیگه هیچی.😩 هرچی حسن بزرگتر میشد، روابطشون بهتر میشد. دوساله که شد قشنگ همبازی شدن.😊 برای اولی خیلی وقت بازی و آموزش در قالب بازی میذاشتم اگه پیشش نبودم خیلی نمیتونست بازی کنه.😶 اما دومی (و همینطور بچههای بعدی) حتی وقتی مینشستم وسط بازیش مثلا چندتا رنگ یادش بدم میدیدم خودش بلده! حتی رنگهای غیرمعمول رو از داداشش یاد گرفته👌🏻 #مادران_شریف_ایران_زمین #تجربیات_تخصصی
15 تیر 1400 16:41:33
0 بازدید
madaran_sharif
#قسمت_سوم #م_ک (مامان چهار پسر ۱۰ساله، ۸ساله، ۶ساله و ۳ساله) بعد ازدواج که درسمم تموم شده بود، یه ترم توی یه دانشسرا به تعدادی دانشآموز، برنامه نویسی زبان C درس دادم. با اینکه بچه دوست داشتم و مادر بودن رو برای آیندهی خودم متصور بودم، اما اطرافم بچه کوچیک نبود و شناخت زیادی نداشتم.🤷🏻♀️ خودم هم که بچهی آخر بودم! سرم هم که همیشه لای کتاب بود و اگه یه کوکوسبزی میپختم، همه برام دست و سوت و هورا میکشیدن!😅 حالا با این اوصاف، همون سال اول ازدواجم باردار شدم و یکباره چرخش عظیمی تو زندگی من به وجود اومد؛ مثل یک تریلی که با سرعت بالا تو جاده حرکت بکنه و یکباره بخواد ۱۸۰ درجه دور بزنه! خیلی بعیده که چپ نکنه!🙃 همیشه معروف بودم به خوابالو🙈 اگر هم گرسنه و هم خسته بودم، اول خواب رو ترجیح میدادم.😅 ولی نوزاد که متوجه نمیشه شبه باید بخوابه!🤦🏻♀️ مسائل رایج نوزاد مثل کولیک و... هم که هست. اینا یه طرف، نابلدی تو خونهداری هم یه طرف. به همین خاطر برنامهریزیمون اینطور بود که سه هفته قبل تولد پسرم (اواخر ماه شعبان) به منزل مادرم بریم و تمام ماه رمضان رو منزلشون باشیم.👌🏻 اما یه روز قبل از اینکه به منزل مادر بریم، درد زایمان من شروع شد و چون سر بچه بالا بود و نچرخیده بود، اورژانسی سزارین شدم و آقا هادی مرداد ماه سال ۹۰ به دنیا اومد. سنگین و ضعیف شده بودم و اصلا آمادگی برگشتن به خونه نداشتم! هرچی میخوردم و میخوابیدم، بهتر که نمیشدم هیچ! بدتر هم میشدم.😥 روز بیستم ماه رمضان به زور مادرم رفتیم خونهی خودمون.😅 چند شب اول، خیلی سخت گذشت. . ولی کمکم بهتر شد. فهمیدم مادر هرچی زودتر بلند بشه و فعالیت کنه، بدن تقویت میشه، روحیه میگیره و حتی زخمها زودتر خوب میشن. یه کم که سر و سامون گرفتم، درس حوزه رو به صورت غیرحضوری شروع کردم! خوبیش این بود که زمان درس خوندن دست خودم بود.👌🏻 تو ساعتهای خواب بچه و وقتهایی که کارهام انجام شده بود، درس میخوندم. کلاسها آنلاین نبودن که استرس حضور به موقع در کلاس و همزمانی گریه و نیازهای بچه رو داشته باشم. با بزرگ شدن پسرم و کم شدن زمان خوابش، تو بیداریش هم، سرگرمش میکردم و مشغول مطالعه میشدم. این رویه هنوز ادامه داره. حالا دیگ بچهها عادت دارن که مامان همیشه کتاب به دسته و خیلی زود دوره کتابهای خیس و پاره و مچاله رو پشت سر گذاشتم.💪🏻😅 #مادران_شریف_ایران_زمین #تحربیات_تخصصی
14 تیر 1400 16:47:15
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_پنجم . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) . فکر میکردم هر ثانیه باید دنبال بچه بود. مثلا یادمه یه بار روروئک علی گیر کرد لای فرش و من شتابان رفتم که درش بیارم. همسرم دستم رو گرفت و گفت نمیافته. اگر هم افتاد فوقش دستش میشکنه. این رو که گفت خودم رو با گریه از دستش رها کردم و دویدم و روروئک رو از لای فرش رد کردم که نیفته!🙄 . بعدها متوجه شدم این رفتارهای من روی پسرم هم تاثیر منفی داشته😞 و اون رو ترسو و جمع گریز کرده. وقتی وارد یه جمعی میشدیم جوری جیغ میزد که انگار هفت دست کتکش زدن!😨 . . بیتجربگی دیگهم این بود که میخواستم همه چی براش مهیا باشه. از انواع اسباببازی تا حتی لپتاپ! مثلا تازه یک سالش بود که انواع ماشین کنترلی و هلیکوپتر رو براش میخریدیم. در حالی که روی جعبه یکیشون نوشت بود برای بالای ۱۴ سال!🤦🏻♀ . در خصوص نگرانیهام با چند روانشناس و مشاور آشنا و مورد اعتماد مشورت کردم. یکیشون میگفت آدمهای مثل من شاعر یا نویسنده میشن و منم به خاطر احساسات زیاد اینجور وابستگی دارم. یکی دیگه با یادآوری مرگ و تنهایی دائم اون دنیا آرومم میکرد. . چند تا راهکار هم دادن. مثل اینکه هر شب نگرانیهات رو بنویس و بریز دور، زیاد مراقبه کن و ذکر خدا رو بگو. در نهایت هیچ چیز به اندازهی زیاد شدن تعداد بچهها به درمانم کمک نکرد.😇 . . تابستون سال دوم ازدواج یه روز صبح خواب دیدم پدرم اومدن دیدنم. از خواب بیدار شدم و همسرم گفتن حاضر شو بریم گنبد. با ترس پرسیدم که چی شده؟ گفتند حاج آقا (پدرم) سکته کردن. اون موقع علی ۱ سال و ۴ ماهش بود. یادمه که اون روز من با یه روسری صورتی رفتم گنبد و وقتی رسیدم با سیاهپوشی خانواده و خونهی پدری مواجه شدم.😭😭 . فوت پدرم ضربهی بزرگ دیگهای برای من بود. خیلی بهشون وابسته بودم و علاقهی شدیدی داشتم و این موضوع تا مدتها من رو تحتتاثیر قرار داد. بعد از مراسمها که برگشتیم تهران، من هر شب صبر میکردم علی بخوابه و بعدش بلند بلند گریه میکردم.😭 چند بار نتونستم خودم رو جلوش کنترل کنم و میدیدم داره از گریه من ناراحت میشه. همون روزا خدا رو شکر کردم که علی رو دارم و زود بچهدار شدم که تو این اتفاق به خاطر اون هم که شده یه کم خودداری و مقاومت میکنم. البته خیلی دیر برگشتم ولی اگه بچه👶🏻 نبود، خودم و همسرم رو خیلی بیشتر اذیت میکردم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
26 آذر 1399 16:33:19
0 بازدید
madaran_sharif
. #ف_جباری (مامان زهرا ۲ سال و ۸ ماهه و هدی ۴ ماهه) . - گفتم: فکر کردی همه مثل خودت #بولدوزرن؟😳 چشمم روی این جمله وایستاد و ذهنم درگیرش شد، بولدوزر باش...! . . ۵ ماه بر ما گذشت... ۵ ماه جانکاه و دوستداشتنی...!💔♥️ ۵ ماهی که به اندازهی ۵ سال روح و روانم به کار گرفتهشد... . پنجشنبه ۲۷ آذر، طبق برنامهای که رو در یخچال داریم، شاممون #نذر #حضرت_علی_اکبر(ع) بود، #آبگوشت_نذری رو بار گذاشتم و نون میخواستیم، همسرم رفتهبود بیمارستان ببینه برای #محمدسعید چه اتفاقی افتاده و من برای کمکردن فکر و خیالها تصمیم گرفتم دست زهرا رو بگیرم و با شکم هشت ماهه نون سنگک تازه رو خودمون بخریم و برگردیم. . صدای اذان مغرب میومد... نزدیک خونه رسیده بودیم که به همسرم زنگ زدم ببینم چه خبره 😞 همسرم قطع کرد و پیامک زد: انا لله و انا الیه راجعون. #امتحانات جدید برای ما و حیات جدید برای برادرم شروع شده بود. . اطرافیان ازش مینوشتن و منتشر میکردن ...🖋 بین متنها یه عبارت مثل میخ توی مغزم فرو رفت؛ خاطرهای بود از همکارش، محمدسعید کارهایی رو ازش پیگیری کردهبود و اون از حجم و سختی کار گله کردهبود و گفتهبود: - فکر کردی همه مثل خودت بولدوزرن؟ . عجیب بهم چسبید این توصیف... ببین! هر لحظه دکمهی بازی رو میزنن و از زمین بیرون میکشندها! فرصت کمه! بولدوزر زندگی خودت باش!🚜 . . پ ن : برداشت از بولدوزر بودن آزاده!🌺 اما دوست دارم در موردش با هم صحبت کنیم، میتونیم با این سوالا شروع کنیم؛ زندگی بولدوزری چه شکلیه؟🤔 مصادیقش تو زندگی همه یه چیزه؟ بولدوزر بودن به زن بودن یا مرد بودن ربطی داره؟ به مادر بودن یا نبودن چی؟👩⚕👩🏫👩🎓🤱 . . #توقف_ممنوع #بولدوزر_باش #دلنوشت#روزنوشت_های_مادری #والعادیات_ضبحا #قسم_به_زندگی_بولدوزری_امیرالمومنین(ع) #قسم_به_اسبان_دونده #سوره_عادیات #مرگ #والسابقون_السابقون #مزرعه_آخرت #دنیا #رنج #لقد_خلقنا_الانسان_فی_کبد #یا_ایها_الانسان_انک_کادح_الی_ربک_کدحا_فملاقیه #زن #مادر #نفر_بعدی_کدوم_یکی_از_ماست؟ #آیه #نشانه #محمد_سعید_جباری #مادران_شریف_ایران_زمین
20 اردیبهشت 1400 15:07:12
2 بازدید
madaran_sharif
#ح_کرباسی ( مامان #حسنا ۹ ساله ، #محمدحسین و #محمدهادی ۵ ساله و #زینب ۱ ساله) #قسمت_یازدهم اوایل بچه دار شدن، وقتی اطرافم شلوغ و نامرتب بود، ذهنم آشفته میشد و هیچ کار دیگهای، خصوصا کارهای گرافیکی رو نمیتونستم انجام بدم.😞 وقتی دوقلوها تقریبا دو ساله بودن، انگار هر روز توی خونه بمب منفجر میشد! تو اون سن، قاعدهی جمع کردن اسباب بازی بعد از بازی هم براشون هیچ معنایی نداشت.😅 حسنا هم پیش دبستانی بود و رسیدگی بیشتری لازم داشت. خیلی کلافه بودم از اینکه خونه مرتب نمیشد و نمیتونستم به کارهای دیگه برسم.😔 همسرم بهم میگفتن وقتی ما ۳ تا بچه کوچیک داریم، باید اولویتبندی کنیم بین کارا و یه چیزایی دیگه واسمون مهم نباشه.😁 مثلا اشکالی نداره خونه مرتب نباشه یا همهی کارهای خونه به موقع انجام نشه. منم کم کم سعی کردم واقعبین باشم و واسه کارهای خونه خیلی سخت نگیرم. به مرور که بچهها بزرگتر شدن اوضاع بهتر شد.😊 الان پسرا میدونن که اگر بخوان برن سراغ بازی جدید یا نقاشی، اول باید اسباب بازی های قبلی رو جمع کنن. توی بعضی کارهای خونه هم کمک میکنن، مثلا جمع کردن سفره همیشه با پسراست و چیدن سفره با حسنا.😍 برای خودم و حسنا یه برنامهی هفتگی واسه کارهای خونه نوشتم.☺️ مثلا شنبه من جاروبرقی و حسنا گردگیری، یکشنبه من مرتب کردن کابینتها و حسنا آموزش شعر و سوره به پسرا و همینطور تا آخر هفته. پنج شنبه و جمعه هم برای حسنا کاری ننوشتم تا آزاد باشه.😚 مشارکت بچهها توی کارهای خونه هم برای من خوبه و هم برای خودشون. کم کم کارها رو یاد میگیرن و مسئولیت پذیر میشن و این مهارتها توی زندگی آینده شون به دردشون میخوره.👌 همسرم کارشون خیلی سنگینه و از صبح تا شب سر کارن و شبا هم خیلی خستهتر از اونی هستن که تو خونه بتونن کاری انجام بدن. ولی بارها بهم گفتن خوبه یه نفر رو پیدا کنی که یکی دو بار در هفته بیاد و یه تمیزکاری اساسی بکنه تا کار خودت سبکتر بشه.😃 اما متأسفانه هنوز نتونستم فرد خوب و مطمئنی پیدا کنم. در کنار بچهداری و خونهداری و کارهای گرافیکی، سعی میکنم روزانه وقتی رو هم به خودم اختصاص بدم. گاهی اوقات برای مراقبت از پوستم ماسک صورت میذارم. ☺️ و روزانه شیره و خوراکیهای مقوی میخورم.👌 قبل از کرونا، برای ورزش باشگاه میرفتم و الان هم سعی میکنم به صورت منظم توی خونه ورزش کنم. شبا قبل خواب چند صفحهای کتاب میخونم، گاهیم وسطش خوابم میبره. ولی همینقدر مطالعه هم حالم رو خیلی خوب میکنه.😍 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
01 دی 1400 17:18:44
1 بازدید
madaran_sharif
. زهرا که نبود ماه رمضونا تا سحر بیدار بودیم، به کارامون میرسیدیم، میرفتیم #مناجات_دانشگاه_شریف، و منم از نماز صبح تا افطار میخوابیدم😆 . الان که دارم مینویسم و خاطرات مرور میشه، واقعا آن روزهایم آرزوست😅 (موافقم باهاتون❤ بیبچه هرگز😃) . . اما دو ساله که مسئلهی ماه رمضان ما اینه: زندگی عادی؟ یا زندگی جغدی؟🤔 . آقای همسر که سعی میکنن بچه کمترین خللی توی برنامههاشون ایجاد نکنه، خیلی خودشونو با ما هماهنگ نمیکنن😐 خوابشونم ماشاءالله سنگینه...😑😴 (البته اینکه نامرتبی خونه و بیحوصلگی من رو توی این ایام درک میکنن و سعی میکنن یک ساعت قبل افطار خونه باشن خوشحالم میکنه💑) . اما من... وقتی گرسنه باشم #عصبی و #بیحوصله میشم😤 در طول روز اصلا حوصلهی کاری رو ندارم، حالا فکرشو بکن با حضور بچه...😫 به زور خودم و زهرا رو به سلامت به افطار میرسونم😬 . حالا به همهی اینها اضافه کنید: 🔸درس📚 🔸کاری که همچنان بیوقفه ادامه داره، 🔸و #کلاسهای_مجازی📝 . به نظرتون چطور میشه؛ هم #روزه گرفت، هم #مامان قابل قبولی بود، هم از #درس عقب نموند، هم تهش #زنده موند؟😅🤔 . . برنامهی من این چند روز اینطوری بوده: ✅در طول روز با ریخت و پاش خونه هیچکاری ندارم و فقط حداقلها رو انجام میدم و نهایتا افطار آماده میکنم😁 (برنامه مرتب کردن خونه رو گذاشتم بعد افطار و حتی بعد خوابیدن زهرا👩🏻) . ✅برعکس همیشه که منتظرم زهرا عصر بخوابه و من بشینم پای درسام،📚 این روزا منتظرم زهرا بخوابه که بخوابم😴 . با این تدابیر همه انرژی موجودم رو توی روز میذارم برای بچه👌🏻👩🏻 البته خیلی هم انرژی دندون گیری نیست😅 . . و اما شبها... شب هامون به دو دسته تقسیم میشه: . 1️⃣ شبهایی که افطار خونه نیستیم، (با رعایت نکات بهداشتی میریم پیش مادر پدرها🙂) دیرتر میرسیم خونه و زهرا دیرتر میخوابه و صبح هم دیرتر بیدار میشه، منم تا سحر بیدار میمونم، بعد از نماز میخوابم و با زهرا بیدار میشم. . 2️⃣ شبهایی هم که افطار خونهایم، همه با هم زود میخوابیم و زهرا هم صبح زودتر بیدار میشه، منم که از سحر بیدارم، معمولا یک ساعت آخرِ خواب زهرا بهش میپیوندم😴 . یعنی خواب شبانه روزم میشه حدود ۸ ساعت به نظرم قابل قبوله👌🏻 . . برنامه شما تو ماه رمضون چیه؟ حالتون با بچهداری و روزهداری چه جوریه؟🤪 جون دارین کار دیگهای هم انجام بدین؟😥 . عکسها یه نما در دو زمانه! 👈🏻عکس اول نیمه شب و درحالیکه زهرا خوابه😇 👈🏻عکس دوم ۲ ساعت مونده به افطار🥵 . . #ف_جباری #روزنوشتهای_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
09 اردیبهشت 1399 17:19:16
1 بازدید
مادران شريف
0
0
. تولد گل دختر نزدیک بود که فهمیدیم اصطلاحا بچه #بریچ هست، یعنی نچرخیده. در ایران در این شرایط، معمولا لازمه #سزارین انجام بشه، و من از سزارین و عوارضش وحشت داشتم.😱 . ولی اینجا بهمون گفتن شما ۳ تا راه دارین: ۱. زایمان طبیعی در همین حالت، که ریسکش زیاده، ۲. سزارین، که به خاطر عوارضش توصیه نمیکنیم، ۳. چرخوندن بچه😬 . ما راه سوم رو انتخاب کردیم که توصیه خودشون هم همین بود. . یه روز رفتیم بیمارستان و در عرض نیم ساعت بچه رو توی شکم و به وسیله ماساژ چرخوندن.😄 . خودمون هم باورمون نمیشد چرخوندن بچه انقدر ساده باشه.😙 . یک هفته مانده به زمان موعود تولد دختری بود، که پسرم سخت سرما خورد. همه خیلی نگران به دنیا اومدن خانم گل بودیم.😰 اونم توی یه کشور غریب، دست تنها، با یه بچه یک سال و دو ماهه و حالا مریض. . گل پسر توی شب چند بار از شدت سرفه از خواب میپرید و گلاب به روتون...🤮 . خواستیم ببریمش اورژانس🚑 که آقای همسر گفتن اینجا با ایران فرق داره🤔 باید برای سرماخوردگی، زنگ بزنیم و از اورژانس وقت بگیریم.😳 . به سختی تونستیم اپراتور اورژانس رو راضی کنیم، تا بهمون وقت بده (قبول نمیکردن و میگفتن با شرح حالی که شما میدین بچه مشکل خاصی نداره🤷🏻♀️) . در نهایت برای یک ساعت و نیم بعد يعنی ساعت یازده🕚 شب بهمون وقت دادن. . حالا چجوری باید میرفتیم بیمارستان؟🤨 . هلند، خبری از تاکسی خطی و آژانس، به شکلی که توی ایران وجود داره، نیست.😮 . اتوبوس🚌 و ترم (قطار شهری)🚉 هست ولی اون ساعت نبود.😩 و تاکسی اینترنتی (اوبر) و تلفنی که ما اون زمان نمیشناختیم.🤷🏻♀️ . پیاده راه افتادیم و یک مسیر نیم ساعته رو، با بچه و کالسکه تا به بیمارستان رفتیم.😖 . برای برگشت هم ساعت یازده و نیم شب، زیر بارون💦، پیاده روی کردیم تا به خونه رسیدیم🚶🏻♀️🚶🏻♂️🧒🏻 . . شنیده بودم هر بچهای که بیاد، رزقشم با خودش میاره.😃💕 به خاطر تجربهی اون شب (و سختی بیرون رفتن تو هوای بارونی هلند، اونم با دو تا بچه)، به لطف خدا، همسرم تونست چند روز قبل از تولد گل دختر، یه ماشین دست دوم بخره.🚗😄 . گل دختر منتظر مونده بود، که حال برادرش کمی بهتر بشه بعد تشریف بیاره😉 که استقبال خوبی ازش صورت بگیره🥳 . به لطف خدا تولد دختر جون، انقدر راحت و بیدردسر بود که حتی پزشکا و پرستارا هم فقط میگفتن wonderful😎 . #ز_م #فقه_حقوق_امام_صادق #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_نهم #مادران_شریف