پست های مشابه

madaran_sharif

. #قسمت_اول #م_ک (مامان چهار پسر ۱۰ساله، ۸ساله، ۶ساله و ۳ساله) سال ۶۷ در تهران، به عنوان ته‌تغاری خونه به دنیا اومدم. دو خواهر و یه برادر داشتم. خواهر دومی ۴ سال از من بزرگتر بود. با هم بازی می‌کردیم اما من زیاد باهاشون نمی‌ساختم.😕 می‌دیدم فاصله سنی بعضی هم‌کلاسی‌هام با خواهر برادراشون کمه و خیلی با هم رفیقن، واسه همین همیشه فکر می‌کردم که فاصله سنی ما باعث شده اینقدر صمیمی نباشیم.😁 مادرم ۱۷ ساله بودن که ازدواج کردن و هنوز دیپلم نگرفته بودن. ولی با تشویق پدرم ادامه تحصیل می‌دن و بعد از دیپلم هم، درس حوزوی رو در کنار بچه‌داری و خانه‌داری به تدریج و به شکل غیرحضوری ادامه دادن. من ۵ ساله که بودم درس مامان حضوری شد و رفتم مهد. با این که مهد، نزدیک حوزه‌شون بود و منم دیگه خیلی کوچیک نبودم، ولی کمبود حضورشون رو حس می‌کردم.😔 تو دبستان، خواهرم برام مثل مادر بود.😍 تو درسا ازش کمک می‌گرفتم. اینجوری کار مادرم سبک‌تر می‌شد. بزرگتر هم که شدیم دوستیمون پر رنگ‌تر شد.❤️ خصوصا که خواهر و برادر بزرگتر ازدواج کرده بودن. مادرم تو جوانی بچه‌دار شدن و حالا بعد از اتمام تحصیل و ازدواج بچه‌ها، مشغول فعالیت‌های فرهنگی و تبلیغی توی مساجد و... هستن. دیدن سبک زندگی مادرم و ثمراتش، باعث شد که این روش الگوی ما بشه. من هم بعدها درس حوزه خوندم و با مادرم هم‌کلام هستیم و مثل دو دوست با هم مباحثه می‌کنیم.🧡 پدرم ارشد فیزیک دارن و نسبت به تحصیل ما همیشه تاکید داشتن و تشویقمون می‌کردن. #مادران_شریف_ایران_زمین #تجربیات_تخصصی

12 تیر 1400 17:46:45

1 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی (مامان دو پسر ۲.۵ساله و ۴.۵ساله) کلا با خیاطی بیگانه بودم. ولی جوِ تازه عروس بودن منو گرفت و رفتم کلاس خیاطی. دیری نپایید که محمدآقا دنیا اومد و دیگه بخت با خیاطی من یار نبود. بعد هم علی آقا دنیا اومد و کلا چرخ خیاطی رو بوسیدم و گذاشتم کنار.🤗 پیش فرضم این بود که آدم دختردار باید خیاطی کنه!🤗 هی برا دخترت دامن و پیراهن و سارافون بدوزی، هی اون بپوشه و ذوق کنه و تو هم کیف کنی.😍 ولی پسر چی؟! 😕 دوخت لباس پسرونه که سخته! جیب بزن زیپ بدوز و کمر درست کن! پسر هم که ذوق لباس نو پوشیدن نداره! 😐 کلی زحمت میکشی، اون می‌پوشه می‌ره تو خاک نابودش می‌کنه!😶 تا اینکه یه بار یکی از همسایه‌ها پیش فرضم رو متزلزل کردن! گفتن که اتفاقا خیاطی برای دختر سخت‌تره! دختر کلی قر و فر داره و چین باید بدی و خوشگل کنی! ولی لباس پسرونه ساده است! یکی دیگه از رفقا هم در نقش تکمیل کننده اومد و جلوی خودم تند و تند برا پسرش شلوار برید🙂 و من در بهت فرو رفتم. خلاصه که فوقع ما وقع! پیش‌فرضم درهم شکست و خیاطی هم به مجموعه هنرهایی که از انگشتام می‌چکید، اضافه شد.😅😎😜 پ.ن۱: براتون پیش اومده یه پیش‌فرض غلط مانع پیشرفتتون بشه؟! بگید چی بوده و چی شده که برطرف شده؟ پ‌ن۲: بیایید در مقابل تغییر پیش‌فرض‌های غلط منعطف باشیم😀 ولی جوگیر نباشیم!😃 پ.ن۳: باید خاطر نشان کنم شلوارکای تو عکس کار خودمه که با دوخت یه جیب رو تیشرت ساده، ست شدن با هم.😎 کلا هم فقط دورنمای کار رو نشون می‌دم.😄 کسی حق نداره توی کار رو ببینه.😅 #مادران_شریف_ایران_زمین #پیشفرض_غلط! #خیاطی #تغییر

09 مرداد 1400 15:00:45

0 بازدید

madaran_sharif

. #ح_یزدان‌یار (مامان #علیرضا ۱۰ ساله، #زهرا ۷ساله ، #فاطمه و #زینب ۱.۵ساله) #قسمت_ششم عشق بچه و حس مادری از خیلی قبل در من شکل گرفته بود و بعد از فهمیدن وجود بچه‌ای در بطنم با تناقض‌های ذهنی زیادی مواجه بودم. همون شرایطی که آدم از بی‌کاری می‌شینه فکر و خیال می‌کنه.😁 فکر به تفاوت‌های خودم و همسرم و اینکه این بچه قرار چطور این تفاوت‌ها رو قبول کنه و کنار بیاد، منو هر روز به خونهٔ مادرم می‌کشوند. هم خودم از فکر و خیال در می‌اومدم هم مادرم از تنهایی. بالاخره مهر ماه سال ۹۱ آقا پسر ما بعد از کلی فراز و نشیب (علایم پرکلامپسی و فشار خون بالا و نوعی حساسیت به هورمون‌های بارداری) سه هفته زودتر شب ولادت امام رضا (علیه‌السلام) به دنیا اومد.😄 چون دههٔ کرامت و شب ولادت به دنیا اومد اسمشو علیرضا گذاشتیم. (یکی دیگه از دلایلش دایی کوچیکه‌م بود که توی سن ۲۰ سالگی در سال ۶۵ در منطقهٔ شرهانی شهید شده بودن و اسمشون علیرضا بود.) علیرضا خودش بچهٔ آرومی بود. ۳ روزه بود که برای زردی بستری شد. فشار زیادی روی من بود و افت سطح هورمون‌ها و شرایط بخش نوزادان و شیر نخوردن گل پسر باعث شد که خواب و خوراکم گریه بشه. مشکلات زیادی رو پشت سر گذاشتم تب و لرزهای شدیدی داشتم و علیرضایی ۴۰ روزه که روز‌به‌روز لاغر می‌شد. بالاخره معلوم شد که حساسیت شدید به هورمون‌‌های بارداری دارم به نام ژیگانتوماستی و نمی‌تونم به بچه‌هام شیر بدم. نهایتاً علیرضا علی‌رغم میلم، شیر خشک‌خور شد😔 و شیر منم با دارو خشک شد تا اینکه تب و لرزها هم قطع شد. مدتی طول کشید تا تونستم‌ خودمو جمع و جور کنم و از شر افسردگی راحت بشم. اونم به مدد دوستانی که منو همراهی کردن و با وجود بچه، دورهمی‌های کوچیک به راه انداختن.😍❤️ وقتی علیرضا ۷ ماهه شد من استخدام آموزش و پرورش شدم و هر روز مدرسه می‌رفتم و علیرضا هم می‌شد پسر مامانم.😊 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

12 شهریور 1401 17:21:30

7 بازدید

madaran_sharif

. ☘جمعیت مادران شریف ایران زمین☘ . 🔷 ما می‌خوایم نشون بدیم یه خانوم می‌تونه چند تا فرزند داشته باشه، و در کنارش، خودش هم در ابعاد مختلف، مخصوصا بعد علمی، رشد کنه.😄 و هم‌چنین فعالیت موثر اجتماعی داشته باشه.😃 . . ⁉️ به نظرتون غیرممکنه؟ سخته؟ اصلا چرا چند فرزند؟😎 . . اگر می‌خواید جواب این سوالا رو بدونید، با ما همراه بشید:😊 . . ✅ در کانال‌ها و صفحه اینستاگرام مادران شریف ایران زمین، تجربیات و روزنوشت‌های مادرانی که می‌خوان و تونستن این‌طوری زندگی کنن، و اتفاقا خیلی هم خوشحال و راضی هستن، منتشر می‌کنیم.😊 . . وقتی می‌تونیم با داشتن چند تا فرزند، موفق و بانشاط باشیم، چرا به یکی دو تا اکتفا کنیم؟😇 . . آدرس ما در اینستاگرام، بله، سروش و ایتا: @madaran_sharif . . پ.ن: مارو به دوستاتون معرفی کنید😊 . . #مادران_شریف #معرفی #تبادل

02 اسفند 1398 18:11:20

0 بازدید

madaran_sharif

. . #قسمت_ششم . #ام‌البنین (مامان سه پسر ۹ساله، ۷ساله و ۵ساله) . بعد از تشخیص معلولیت ذهنی، خیلی‌ها فکر می‌کردن که دیگه من زانوی غم بغل می‌کنم و افسردگی می‌گیرم و گل‌پسر رو از خونه بیرون نمی‌برم. ولی این طوری نشد. . هرچند بالاخره آدم غصه ‌دار می‌شه. مخصوصا که من توی شهر غربت هم بودم و مامانم اینا هم روحیه‌شون خیلی حساس بود و گل‌پسر رو هم خیلی دوست داشتن. . ولی خدا خیلی بهم کمک کرد تا من هم خودم روحیه‌مو حفظ کنم، هم به بقیه روحیه بدم. . گاهی که خیلی غصه‌م می‌شد، می‌رفتم حرم حضرت معصومه و با خانوم جان درد دل می‌کردم و سبک می‌شدم.❤️ . دیگه طوری شده بود که مامانم و‌ مادرشوهرم زنگ می‌زدن به من و غصه می‌خوردن که چرا اینطوری شد. و من سعی می‌کردم اونا رو هم آروم کنم و دل‌داری بدم که خواست خدا بوده، حتما حکمتی بوده و از این دست حرفا. . . وقتی که ما برای کاردرمانی می‌رفتیم، مادرهایی رو می‌دیدم که منتهای آرزوشون این بود که فرزندش بشینه، یا یه کلمه حرف بزنه... چیزهایی می‌دیدم که واقعا در تفکرات من خیلی تاثیر داشت. . گاهی آدمها دعا می‌کنند که معجزه‌ای رخ بده و حالشون خوب بشه.😊 اما من تو مطب کاردرمانی که می‌نشستم حس می‌‌کردم که اگه قراره معجزه‌ای رخ بده، مادرانی هستند که بیشتر بهش احتیاج دارن. و سرتا پا شکر می شدم بابت مشکل خودمون. . مثلاً دختری بود که ده دوازده سالش بود، ولی معلولیت شدید داشت و مادرش هر دفعه تو بغلش اونو می‌آورد؛ حتی نمی‌تونست بشینه و فقط کاردرمانی می‌کردن که بدنش خشک نشه. ولی می‌تونست نامفهوم صحبت کنه و من اونجا می‌دیدم که اون دختره، با مامانش و کاردرمان، نیم ساعت دارن می‌گن و می‌خندن. و اینا خیلی حس خوبی به من می‌داد. . می‌شه گفت، همین تغییر زاویه دید، و احساس شکرگزاری، بزرگترین نعمتی بود که خدا به من داد. و دلم رو مهربون‌تر کرد.❤️ . . یکی از الطاف دیگه‌ی خدا به من، دادن دو بچه‌ی سالم بعد از گل‌پسر بود. . دو تا پسر اول من، به خاطر تفاوت‌هایی که داشتن، خیلی با هم هم‌بازی نبودن. چون یکی از نقاط شروع هم‌بازی شدن، حرف زدنه. اول ارتباط می‌گیرن، بعد شروع می‌کنن بازی کردن. . و اینکه گل‌پسر با توجه به مشکل ذهنیش، برقراری ارتباط با دیگران رو بلد نبود و کارهایی که برای برقرار ارتباط با داداشش می‌کرد، در واقع از نگاه ما و برادرش اذیت محسوب می‌شد! برا همین، تا آخر هم، خیلی هم‌بازی نشدن. . ولی به جاش سر پسر سومم، همه‌ی اینا جبران شد. و واقعا خدا خیلی بهم لطف کرد.❤ . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

02 اردیبهشت 1400 14:45:34

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی . شاید شما هم مثل ما فکر کنید مهم‌ترین چالش بعد از حذف تلویزیون📺، پر کردن جای خاليشه!😬 . در واقع اینطور نبود!😯 مهمترین چالش، طبق معمول #حرف_مردم بود! از فامیل تا دوست و همسایه! . همه مدل حرفی😏 البته خوب بود... باعث می‌شد دقیق‌تر به تلویزیون و معایب و محاسنش(؟) فکر کنیم. - شما که از دنیا عقبید!😴 خبر ندارید ملت چه استعدادهایی دارن جدیدا!😒 - اخبار نمی‌بینید؟؟مثل اصحاب کهف مي‌شيدا! - حوصله‌تون سر نمی‌ره؟! - اینجوری بچه حریص می‌شه! خونه بقیه مثل عقده‌ای ها رفتار می‌کنه!😮 - شما صورت مسئله رو پاک کردید! مدیریت کنید براش!😎 . حتی بچه‌ها:😕 . - خاله! چرا نمی‌ذاری محمد کارتون ببینه؟😒 گناه داره خب!😢 بچه‌ها خیلی کارتون دوست دارن😍 . ما قصد نداشتیم دیگران رو متقاعد کنیم! در واقع اگر می‌خواستیم باید ⁦👈🏻⁩۳۷۰ صفحه جلد پنجم "من دیگر ما" رو می‌خونديم براشون😄 ⁦👈🏻⁩حداقل جلسه اول مبحث کنترل ذهن حاج‌آقا پناهیان رو می‌دادیم گوش کنن!😁 ⁦👈🏻⁩به‌علاوه سه ساعت صوت دکتر اسماعیلی درباره جایگاه رسانه در تربیت اسلامی! و چندین سخنرانی و تحلیل دیگه در مورد رسانه (خصوصا 📺)😅 . پس برای اینکه بندگان خدا رو از نگرانی در بیاریم با لبخند😊 و جملات کوتاهی مکالمه رو تموم می‌کردیم. . - چیزایی که دونستنش به درد دنیا و آخرتمون می‌خوره، از راه‌های دیگه هم بدست میاد😊 - والا حوصله‌مون که سر نمی‌ره! وقت کم میاریم حتی! - یکی از بخش‌های خبری رو دانلود می‌کنیم و می‌بینیم که فقط همون ده دقیقه یک ربع زمان می‌بره... بدون مقدمه و موخره😁 -فعلا جمع کردیم تا این نیاز کاذب برای محمد ایجاد نشه! . درواقع هنوز تلویزیون مسئله نشده! هر وقت به هر دلیلی خواست براش میاریم دوباره و اون‌وقت سعی می‌کنیم مدیریت کنیم. میتونم بگم "حذف تلویزیون از ابتدا برای کودک" بخشی از مسير "مدیریت تلویزیون" بود برامون. . - خاله جون محمد هنوز نمیدونه کارتون چیه! هروقت شناخت و خواست براش می‌ذاریم. پ.ن۱:حذف تلویزیون از جهتی کار رو برام راحت کرد! چون اصلا نبود که بخوام زحمت مدیریتشو بکشم! و از طرفی گذاشتن محمد جلوی تلویزیون، تنبلانه‌ترین گزینه ممکن برای ساکت کردنش بود! متناقض‌ترین جمله‌ای که تو عمرم گفتم همین بود😅 . پ.ن۲: تنها کسی که با ما هم نظر بود😍 یکی از اقواممون بودن که از سوئیس اومدن ایران چند روزی!😯 خیلی تعجب کردم که نمی‌ذاره پسر ۵ ساله‌ش تلویزیون ببینه! دليلشو پرسیدم، گفت خیلی بده بچه عادت کنه بشینه یه جا و سرگرم بشه! . پ.ن۳:باز هم ادامه دارد..این تازه چالش اول بود😵 . . #تلویزیونی_شدن #مادران_شریف_ایران_زمين

01 مرداد 1399 16:40:08

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. کارشناسیم به مطالعه، برنامه نویسی و کار پژوهشی گذشت🤓 و رسید به سال آخر. همه خودشونو برای #کنکور_ارشد آماده می‌کردن؛📚 اما من با خیال راحت، آماده بودم که بدون کنکور، برم بشینم سر کلاس ارشد، در دانشگاه امیرکبیر.😙 . ولی این خوشحالی خیلی طول نکشید و با اینکه معدلم از شاگرد اول سال قبل، یک نمره بالاتر بود، و کلی هم مدارک مسابقات داشتم، پذیرفته نشدم.😨 . دچار بحران شدم.😣 مامانم مثل همیشه، بهم #امید و #انگیزه داد که بازم ادامه بده... 😍💪🏻⁩ به توصیه‌ی مامانم، یکی دو ماه مونده به کنکور رو درس خوندم، و نتیجه شد رتبه‌ی یک رقمی تو اکثر گرایش‌ها. و این دفعه برخلاف کارشناسی، پدرم با تحصیل در دانشگاه شریف موافقت کردن. . دوباره مثل دبیرستان، درس‌ها برام لذت بخش شده بود.❤️ دو سال به سرعت سپری شد؛ با تجربه‌ی گذروندن دروس شیرین،📖 و همچنین کار در پژوهشگاه دانش‌های بنیادی.👓📝💻 . سال ۹۰ شد و رسیدم به کنکور دکترا.📚 . رتبه کنکور کتبیم خوب شد؛ و بعد از مصاحبه، با توجه به زمینه‌ی کاریم، در دانشگاه تهران پذیرفته شدم. . شروع دوره دکترا مقدار زیادی خسته بودم.😒 داشتم فکر می‌کردم یک ترم مرخصی تحصیلی بگیرم؛ ولی به توصیه و مشورت چند نفر، ترم اول به جای 9 واحد 6 واحد برداشتم و ادامه دادم.👍🏻⁩ . سال دوم دکترا، همزمان شد با قبول شدن خواهر کوچیکه در دانشگاه شریف،😊 و به خاطر ما دو تا، پدر و مادرم هم به تهران نقل مکان کردن.🤩 . و پایان همون سال، مصادف شد با #ازدواج تقریبا هم‌زمان ما به فاصله‌ی دو ماه و نیم.💖💖 ازدواج‌هایی هر دو سنتی. . برای همه‌ی ما مرحله جدیدی شروع شده بود: برای من که عاشق بچه بودم⁦👶🏻⁩، از اولین سوال های زندگی جدیدم این بود که صبر کنم دکترا تموم بشه و بعد مامان بشم یا نه!؟🤔 . #ف_غیور #کامپیوتر۸۴_دانشگاه_فردوسی #تجربه_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_دوم #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. کارشناسیم به مطالعه، برنامه نویسی و کار پژوهشی گذشت🤓 و رسید به سال آخر. همه خودشونو برای #کنکور_ارشد آماده می‌کردن؛📚 اما من با خیال راحت، آماده بودم که بدون کنکور، برم بشینم سر کلاس ارشد، در دانشگاه امیرکبیر.😙 . ولی این خوشحالی خیلی طول نکشید و با اینکه معدلم از شاگرد اول سال قبل، یک نمره بالاتر بود، و کلی هم مدارک مسابقات داشتم، پذیرفته نشدم.😨 . دچار بحران شدم.😣 مامانم مثل همیشه، بهم #امید و #انگیزه داد که بازم ادامه بده... 😍💪🏻⁩ به توصیه‌ی مامانم، یکی دو ماه مونده به کنکور رو درس خوندم، و نتیجه شد رتبه‌ی یک رقمی تو اکثر گرایش‌ها. و این دفعه برخلاف کارشناسی، پدرم با تحصیل در دانشگاه شریف موافقت کردن. . دوباره مثل دبیرستان، درس‌ها برام لذت بخش شده بود.❤️ دو سال به سرعت سپری شد؛ با تجربه‌ی گذروندن دروس شیرین،📖 و همچنین کار در پژوهشگاه دانش‌های بنیادی.👓📝💻 . سال ۹۰ شد و رسیدم به کنکور دکترا.📚 . رتبه کنکور کتبیم خوب شد؛ و بعد از مصاحبه، با توجه به زمینه‌ی کاریم، در دانشگاه تهران پذیرفته شدم. . شروع دوره دکترا مقدار زیادی خسته بودم.😒 داشتم فکر می‌کردم یک ترم مرخصی تحصیلی بگیرم؛ ولی به توصیه و مشورت چند نفر، ترم اول به جای 9 واحد 6 واحد برداشتم و ادامه دادم.👍🏻⁩ . سال دوم دکترا، همزمان شد با قبول شدن خواهر کوچیکه در دانشگاه شریف،😊 و به خاطر ما دو تا، پدر و مادرم هم به تهران نقل مکان کردن.🤩 . و پایان همون سال، مصادف شد با #ازدواج تقریبا هم‌زمان ما به فاصله‌ی دو ماه و نیم.💖💖 ازدواج‌هایی هر دو سنتی. . برای همه‌ی ما مرحله جدیدی شروع شده بود: برای من که عاشق بچه بودم⁦👶🏻⁩، از اولین سوال های زندگی جدیدم این بود که صبر کنم دکترا تموم بشه و بعد مامان بشم یا نه!؟🤔 . #ف_غیور #کامپیوتر۸۴_دانشگاه_فردوسی #تجربه_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_دوم #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن