پست های مشابه
madaran_sharif
. #ه_محمدی . جناب افتاده بودن رو فاز #دعوا و #لجبازی. . با کوچکترین حرکتی، برخلاف میل بزرگوار، چنان گریهای میکرد که انگار علیه حکومتش، توطئه کردن.😭 . باید چه واکنشی نشون بدم؟! دعوا کردن و عصبانی شدن که به نظرم درست نمیاومد😟 یا باید محبت میکردم🤔 یا بیتوجهی🙄 . گفتم پسرم دو سالشه و بذار محبتش کنم🙂 باهاش صحبت کردم، نازش کردم بوسش کردم...😊😚 بالاخره آروم شد😏 و بزی از کوه اومد پایین🐏⛰️ . به چند دقیقه نکشید که دوباره شروع شد😫 کوچکترین بهونهای پیدا کرده بود و قلوپ قلوپ اشکی که میریخت زمین😭 صبر خودمم داشت تموم میشد آخه تقصیر منم نبود.😣 . این دفعه گفتم بذار بیتوجهی کنم، شاید آدم (شما بخونید آروم) بشه😐 رفتم اتاق و سرم رو گذاشتم رو لحاف تشکای تو کمد دیواری و سعی کردم به گریهها و جیغهای بنفشش بیتوجه باشم😒 . یکی دو دقیقهای گذشت و اصلا آروم نشد😥 برگشتم. فهمیدم براش، بیتوجهی جواب نمیده. . این دفعه من آدم شدم🙂😍 . بغلش کردم و سرش رو گذاشتم روی #قلبم..🤱🏻 و صورت به صورتش.. و بوسهای بیصدا و طولانی...💕💖 . قلبم آروم آروم شروع کرد براش حرف زدن💗 درد دل کردن... . و اونم با گریه گوش میداد💘 قلبم چی میگفت؟🤔 . نمیدونم... ولی خودمم عجیب #احساس_آرامش داشتم😊😄😍 . به دقیقه نکشید که #معجزه خودش رو نشون داد. خدایا تو این #قلب چی گذاشتی؟ . یه دفعه با خنده سرشو برداشت و گفت باشی... اودو...👼 یعنی سرمو گذاشته بودم اونجا👶 . باورم نمیشد😀 چه خندهی دلربایی💘😍 . واقعا که #نابترین_شیرینیها، از #دل_سختیها به وجود میاد. . و این شد #رمز_طلایی بین من و محمد.🤩 . از اون موقع، هر وقت گریه میکنه، بلافاصله بغلش میکنم و میگم بیا سرتو بذار اینجا😉 و حداکثر تا چند ثانیه، آروم آروم میشه😄💪 . پ.ن۱: همون روز فهمیدم علت اصلی بداخلاقی و گریههای پسرم، #نیازهای_فیزیولوژیک بدنش بوده طفلک هم #گرسنه بوده و هم #خوابش میاومده و به خاطر این بهونهگیر شده بوده . بعد از آروم شدن تاریخیش، بهش بهبه دادم😋 و بعدش آرووووم خوابید😴🤫 . پ.ن۲: گاهی هم بچهها از سر سیری لجبازی میکنن. یعنی گرسنهشون نیست، ولی باز مرغشون یه پا داره🐔 . مثل وقتی که محمد گیر داده بود خلال دندون بده بهم😑 دیدم اشکالی نداره و من کوتاه اومدم😊 یکم دیگه بازم خواست.😨 دیدم دیگه داره خلالامونو به فنا میده😅، با یه صدای #پرهیجان گفتم🤩 وای #مامانیی، دارم سیب زمینی رنده میکنم؛ بدو بیا نگاه کن🤩 و این چنین حواس جناب را پرت نموده و از این مرحله هم عبور میکنیم.😎 . . #برق۹۱ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف
28 اسفند 1398 17:05:42
1 بازدید
madaran_sharif
. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . از یک خانوادهی هفت نفرهی گلپایگانی و متولد ۶۴ ام.😌 . خواهر بزرگم ۱۵ سالگی ازدواج کردن و من هم بعد از ایشون، سال ۸۳ تو ۱۸ سالگی ازدواج کردم. (قبل از کنکور) . همسرم متولد ۵۸ و دامپزشک بودن. با اینکه از اقوام نسبتا دورمونن ولی هیچکدوم همو ندیده بودیم😅 . همون سال کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم، ولی به دلایل مختلف مثل نداشتن انگیزهی کافی برای رفتن به شهر دور و عدم تحمل دوری از خانواده نرفتم. . یک سال عقد بودیم و تو این مدت، نزدیک خونهی پدر مادرامون، یه خونه ساختیم و بعد از اون با یه مراسم معمولی عروسی کردیم. . اول زندگی از سر بیکار نبودن پیش یه استاد نقاشی رفتم و ثبت نام کردم. یه جلسه بیشتر کلاس نرفته بودم، که امام رضا (علیهالسلام) ما رو طلبیدن🤩 و به عنوان ماه عسل، رفتیم مشهد و این اولین سفر متاهلیمون بود که خیلی خاطرهانگیز و عالی بود.🥰 . بعد از برگشتمون از زیارت خواستم دوباره برم کلاس، ولی استاد محل کلاس رو عوض کرده بودن و من هم که شمارهای از ایشون نداشتم، دیگه دنبالش نرفتم. خلاصه برای نقاش شدن، فقط استعدادش رو داشتم ولی انگیزه نه😁 . بعد اون، اوقات بیکاریم رو به بافت فرش (به کمک خواهرشوهرم) و کارهای دیگه گذروندم. میشه گفت اون روزا رو یه جورایی فقط گذروندم.😕 واقعا اگه تجربهی حالا رو داشتم با اون اوقات چه کارا که نمیکردم... . خدا خواست خیلی عمرم رو به باد ندم و ۹ ماه بعد از ازدواج باردار شدم. . از وقتی متوجه بارداری شدیم، برکت از زمین و آسمون به طرفمون سرازیر شد. تموم قرضهای خونه رو دادیم😊 ماشین خریدیم و کلی پس انداز کردیم💶 . تو بارداری، فرشبافی میکردم، تو باغچهمون سبزی و صیفی می کاشتم، و به خانواده ی همسرم و پدر ومادرم تو برداشت بعضی محصولات مثل انگور کمک میکردم. . فروردین ۸۶ ابوالفضل کوچولو به دنیا اومد. . بعد از اون به دلایلی تصمیم گرفتیم فقط یه بچه داشته باشیم، مثلا: راحت باشیم😎 تبلیغات علیه بچه و فرزندآوری روی ما موثر بود🧐 برای زایمان پسرم سزارین شده بودم😷 کمتجربگی و بلد نبودن خیلی چیزا تو فرزند پروری و البته توصیه ی بزرگترها🤨 (با وجود اینکه هر دو خانوادهی ما پر جمعیت بودن، ۸ فرزندی و ۵ فرزندی، ولی تحت تأثیر تبلیغات وسیع مراکز بهداشت و تلویزیون قرار گرفته بودن) . . بعد از مدتی، از طریق یکی از دوستان با استادی آشنا شدم که دید ما رو کاملا در مورد فرزندآوری و کلا سبک زندگی عوض کردن. . . #قسمت_اول #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
22 شهریور 1399 16:49:16
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_اول . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ ساله، ۷ سال و نیمه، ۵ ساله و ۳ ساله) . اصالتا خراسانی بودیم اما پدرم ساکن گنبد شدن و من و ۹ تا خواهر و برادر دیگهم اونجا به دنیا اومدیم. متولد سال ۶۲ هستم. . خونهمون همیشه شلوغ پلوغ بود، هم خودمون زیاد بودیم و هم مهمون داشتیم. شهر گنبد وسط مشهد و دریا و سر راه تهران بود و هر کس مقصدش هر جا بود، یه سری هم به ما میزد.😊 . پدر و مادرم خیلی روی مهمون حساس بودن که کم و کسری نباشه.🧐 مثلا ظروف یکدست و ملافه و پیژامه تمیز و بهاندازه باشه! ساخت خونه هم به صورتی بود که فضای زیادی برای مهمون داشت. . از بچگیم خاطرات خوبی دارم.😍 خیلی با خواهر برادرها همبازی میشدیم، با هم توی حیاط و کوچه میرفتیم و خالهبازی میکردیم. . تو دورهای که یه پژو استیشن داشتیم، عقبش خیلی جا داشت و کاملا مناسب یه خانواده پرجمعیت بود، همه سوارش میشدیم و میرفتیم مسافرت. یادش به خیر!🚘 البته برادرهامون خیلی بزرگتر از ما بودن و اونا معمولا نمیاومدن. . همیشه همهمون مدرسه دولتی بودیم و خصوصا دخترا شاگرد زرنگ محسوب میشدیم!💪🏻 پدرم هم مغازه داشتن و هم عضو شورای حل اختلاف شهر بودن و سرشون خیلی شلوغ بود. ولی معمولا رئیس انجمن اولیا و مربیان مدارسمون هم بودن. با وجود تعداد زیاد ما، ممکن بود یادشون بره هرکدوم کلاس چندمیم ولی همیشه با مدرسه در ارتباط بودن و پیگیر کارای ما.🧔🏻 اینطور نبود که تربیت ما به خاطر تعداد زیادمون فدا بشه. الحمدلله پدر و مادر مؤمن بودن و فضای خانوادهمون هم گرم و سالم بود و همین برای تربیت بچهها کافی بود.☺️ . با خواهرها خیلی همصحبت و همدل هستیم. مخصوصا که اختلاف سنی کمی داریم. یه خواهرم یک سال و خواهرای بعدی هم سه سال و پنج سال از من بزرگترن. حالا هم که چند سالیه پدرمون از دنیا رفتن همه هوای مادر رو داریم. همهمون گنبد نیستیم اما هیچوقت تنها نیستن و سر اینکه کی هواشونو داشته باشه رقابته. . ما خواهر و برادرها همیشه سعی کردیم هوای همدیگه و پدر و مادرمون رو داشته باشیم از بچگی تا همین حالا. مثلا بعد از فوت پدرم یکی از برادرها که میخواست ازدواج کنه، همه برای خرید خونه کمکش کردن.☺️ . . از نوجوونی خیلی سیاست رو دوست داشتم. توی دبیرستان ریاضی میخوندم و دوستش داشتم🤓، ولی میخواستم توی دانشگاه علوم سیاسی یا چیزی شبیه به این بخونم. . اما برای ورود به دانشگاه به مسیر دیگهای هدایت شدم و البته از نتیجهش ناراضی نیستم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
22 آذر 1399 16:44:58
0 بازدید
madaran_sharif
. #پ_شکوری (مامان #عباس ۳سال و نیمه و #فاطمه ۲ساله) . - مامان! خدا کجاست؟ - خدا همه جا هست. نزدیک ماست و هر وقت باهاش صحبت کنیم، حرفهای مارو گوش میده. . - یعنی خدا توی خیابونه؟ - آره. همینجا هم هست. توی قلبهای شما بچهها هم هست. . - مامان! هممه چیزا رو خدا آفریده؟ - بله. همهی حیوونا، گلا، درختا، آسمون و خورشید و ماه و ستارهها، حتی خود تو رو هم خدا آفریده. همهی مارو خدا آفریده. . - تلویزیون رو هم خدا آفریده؟ - خدا به آدمها عقل داده و کمکشون کرده تا خودشون بتونن یه چیزایی که لازم دارن رو درست کنن. مثل تلویزیون. . - مامان! خدا چرا سوسکها رو آفریده؟ - خدا هر چیزی رو برای یه کاری آفریده، چون خدا خیلی زرنگه و همه چیز رو میدونه. شاید ما ندونیم چرا، ولی خدا حتما سوسکها رو برای یه کاری ساخته. مثلاً بعضی پرندهها، همین سوسکها رو میخورن مثل غذا. . . اینا یه سری مکالمات من و عباس توی دو سه هفتهی اخیره😅 توی کتاب تربیت فرزند دیدم که باید از سه سالگی (قمری) بچهها رو با مفهوم « لا اله الا الله» آشنا کرد. بچهها با فطرت توحیدی به دنیا میان و با مفهوم خدا غریبه نیستن. برای همین تصمیم گرفتم بسته به فهم و درک عباس ، خدا رو بهش معرفی کنم. . بلافاصله سوالات عباس هم شروع شد ، خدا کیه؟ چیکار میکنه؟ کجاست؟ . جوابهاش با زبونی که بچه بفهمه، سخت به نظر میرسید. نمیدونستم چی باید بگم و هی به آینده حوالهش میدادم. . تا اینکه اتفاقی یه کتاب خیلی خوب رو توی کتاب فروشی دیدم. دقیقا کتاب مورد نیاز من و در واقع عباس بود. . 📚کتاب خداشناسی قرآنی کودکان. آقای غلامرضا حیدری ابهری . توی این کتاب ۴۰ تا سوال پرتکرار بچهها درباره خدا رو جواب دادن. با توجه به آیات قرآن و به زبون بچهها. نویسنده هم یه روحانی خیلی خوش ذوقن که کتابهای کودک خیلی خوبی هم نوشتن. . بعد از این سوالات، وارد مرحله دعا شدیم. عباس فهمید که وقتی با خدا حرف بزنه، خدا گوش میده و میتونه دعا کنه و از خدا چیزهایی بخواد. اوایل مثلاً میگفت خدایا کمک کن خطکشم زود پیدا بشه.😅 یا میگفت خدایا بهم یه عالمه خوراکی خوشمزه بده. اخیرا بیشتر یک دعا رو میگه: خدایا بهم یه برادر بده.🙂 . بامزهترین دعاش هم این بود که خدایا به مامان عقل بده که زودی بیاد باهم کاردستی درست کنیم.😉😎 . پ.ن ۱: شما هم درباره سوال و جوابهاتون با بچهها درباره خدا بگید. بچههای شما چه دعاهایی میکنن؟😍 . چندتا نکتهی خیلی مهم رو حتما در بخش نظرات بخونید.👇🏻 . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
18 اردیبهشت 1400 16:34:43
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_یازدهم . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) . یکی دیگه از برکات زیاد شدن بچهها تغییر روحیات همسرم بود. اوایل همسرم همهش مشغول درس و کار بودن و من هم ناراحت بودم که کمتر پیش ما میمونن.😓 . بعد تولد علی حس میکردم هنوز تو روابط پدر فرزندی راه نیفتادن و خیلی رسمی بودن باهاش.😅 طول کشید تا یاد بگیرن که چه جوری با بچه بازی کنن. کمکم و مخصوصا بعد بچهی دوم که دختر هم بود، این نگرانی من هم رفع شد و سر دخترهای بعدی این روابط شیرین بیشتر و بیشتر خودش رو نشون میداد. تا جایی که سر بچهی چهارمم همسرم دلشون نمیاومد من و بچه رو تنها بذارن.😅 حالا دیگه خیلی از بازیها و تعامل پدر فرزندیشون لذت میبرم. . علاوه بر این، با اومدن بچهها برکات مالی زیادی توی زندگیمون حس کردیم. اول ازدواج حقوق همسرم به زحمت به اجارهی خونه و قسط وامها میرسید. علی که به دنیا آمد حقوقمون دو برابر شد و ماشینمون رو همون سالهای اول وقتی خریدیم که علی زبون باز کرده بود و خودش دعا میکرد. . بعد فاطمه هم دقیقا حقوق دو برابر شد و ما یه سال مستاجر بودیم و بعدش یه خونهی کوچیک خریدیم. طوبا که به دنیا اومد خونهی بزرگتری خریدیم و خلاصه کاملا رزق بچهها رو توی زندگیمون میدیدم و البته واسطهش همسرم بودن که بسیار پرتلاش و اهل کارن.👌🏻 . واسه ثبت نام مدرسهی علی دستمون باز بود و برای پیشدبستانی یه مدرسهی غیرانتفاعی مذهبی ثبتنامش کردیم. اما بعدش دیدم سختگیریهای زیادشون و محیط ایزولهی مدرسه (مثل روش خودم!) علی رو بیش از حد پاستوریزه میکرد. از طرفی فضای چشم و همچشمی بین مذهبیا دربارهی مدرسهی بچههاشون برام ناخوشایند بود و همون سال از فرستادن علی به اون مدرسه منصرف شدم.😏 . بعد از تحقیق و مشورت، علی رو فرستادیم یه مدرسهی دولتی خوب. الانم که کلاس ششمه راضیم خداروشکر. فاطمه رو هم مدرسهی دولتی گذاشتیم که البته این روزها غیرحضوریه. . بعد بچهی چهارم حس میکردم بدنم افت کرده. با اینکه عملهام خیلی راحتتر از بار اول بود. ولی به مرور توانم کمتر شده و حالا تو این بارداری هم احساس ضعف روحی و جسمی دارم. . واسه رفع کمخونی و اصلاح تغذیه و تقویت بدنم، علاوه بر دکترم با پزشک طب سنتی هم در ارتباطم. شاید هم بخشی از این ضعف، به خاطر بالا رفتن سن باشه. گاهی فکر میکنم اگه ازدواجمون رو بیخودی عقب نمیانداختیم، این روزها این همه اذیت نمیشدم. البته خدا رو شکر بازم پنج تا فرزندی که همون اوایل نذر کرده بودیم رو خدا بهمون داد.🤲🏻 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
03 دی 1399 16:54:26
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_دوم #ک_موسوی (مامان #زهرا ۱۰ساله، #مریم ۶.۵ساله، #نرگس ۴ساله) وقتی رفتم راهنمایی، دوستم تیزهوشانی شد و رفت... و من دوباره دچار افت تحصیلی شدم.😁 سوم راهنمایی بودم که باز با یه بچه زرنگ رفیق شدم و دوباره درسم خیلی پیشرفت کرد.👌🏻 دبیرستان هم مشابه این اتفاق برام افتاد.😅 و سال ۸۳ در رشتهی مهندسی شیمی دانشگاه شریف قبول شدم.🤩 دوران لیسانس برام دوران شیرینی بود. در کنار درس به فعالیت فوق برنامه هم مشغول شدم و از قضا خیلی هم به این فعالیتها علاقهمند بودم! تو چند تا از کانون و تشکل دانشجویی فعالیت میکردم. یه روز یکی از همین خانمها که تو فعالیتهای فوق برنامه باهاشون آشنا شده بودم، در مورد یکی از دوستان همسرش با من صحبت کرد و ازم برای خواستگاری اجازه خواست. همون جلسهی اول خواستگاری، مهر آقا داماد به دل همهی اعضای خانوادهمون افتاد.😍 و اینجوری شد که جلسات پیدرپی به سرعت طی شدند و آذر سال ۸۸ ازدواج کردیم.❤️ همسرم سرباز بودن. صبحها میرفتن پادگان و شبها سر کار بودن. ما همراه مادرشوهر و پدرشوهرم تو یک ساختمون زندگی میکردیم. خداروشکر با هم خوب بودیم. ماههای اول عروسیمون بود که همسرم گفت "یکی از دوستانم گرفتاری مالی شدیدی پیدا کرده و من الان دستم خالیه، به نظرت میشه سکههایی که تو مراسم عقدمون هدیه گرفتیم رو بفروشیم و به این بنده خدا بدیم؟ زود برمیگردونه، اونوقت انشاءالله دوباره میخریم." قبول کردم. اینجوری شد که همون اول ازدواج، سکههایی که هدیه گرفته بودیم رو دادیم به اون بنده خدا که البته هیچوقت به اون پول نرسیدیم. همسرم میگفت:"ازت خجالت میکشم که اینجوری شد!" بهش میگفتم:"انشاالله خدا ازمون قبول کنه و جزاش رو بهمون میده نگران نباش" چیزی نگذشت که تو همون سال دو بار قسمت شد بریم کربلا.🤩 یک بار شبهای قدر، یک بار هم اربعین! و به نظرم این همون پاداش قرض دادنمون بود و چه پاداش دلچسبی! خیلی دوست داشتم درسم رو ادامه بدم همسرم هم تشویقم میکرد. بالاخره ارشد مهندسی بیوتکنولوژی قبول شدم. اون روزا دخترم زهرا رو هم باردار بودم.🥰 قربون خدا برم دانشگاه باهام همکاری کرد و یک سال بهم مرخصی داد.😊 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
01 خرداد 1401 18:10:43
7 بازدید
مادران شريف
0
1
. کلاس عربیم از هفته بعد دوباره شروع میشه و من هنوز موفق نشدم #ساعت_خواب_بچهها رو تنظیم کنم😅 . . پارسال وقتی واسه #کلاس_آنلاین مکالمه عربی ثبتنام کردم میخواستم موقع کلاسها عباس رو بخوابونم که بتونم تمرکز کنم مثلا😁 . . اوایل، تابستون پارسال، کلاس ساعت 7تا9 صبح (شنبه تا چهارشنبه) بود و برام خیلی خوب بود. چون عباس (که اون موقع 10ماهش بود) تا آخرش میخوابید😇 . از آبان تا اسفند پارسال بنا به نظر اعضای کلاس، ساعتش به 5 صبح تغییر کرد😮 ولی با همه سختیاش بازم خوب بود برای من چون عباس #خواب بود.😅 . از اردیبهشت امسال (یک هفته بعد تولد فاطمه) ترم هفت شروع شد؛ اما زمانش تغییر کرد😮 ساعت 3تا5 عصر روزهای فرد😑 . به سختی عباس رو میخوابوندم موقع کلاس😴 البته فاطمه خواب روزش زیاد بود چند ماه اول، و همکاری میکرد باهام😆 . بازم تا حدود شش ماهگی فاطمه، روی روال بود همه چیز😆 چون میذاشتمش توی #ننو (گهواره سنتی) تکون میدادم و با عباس دوتایی براش #لالایی میخوندیم تا میخوابید و بعدش عباس کنارم دراز میکشید و سرش رو میذاشت روی دستم و میخوابید. و من فاتح و پیروز میرفتم سر کلاسم😂 . . اما فاطمه از وقتی یاد گرفت بچرخه روی شکم و #سینهخیز بره دیگه توی ننو نموند واسه خوابیدن😯 . حالا کمتر میخوابه روزها؛ حدود دو سه ساعت؛ و وقتی که خودش کاملا خسته بشه، میخوابه😴 . هر دو تقریبا 9 صبح بیدار میشن. فاطمه زودتر خسته میشه و از ظهر خوابالو و بهانهگیر میشه ولی عباس تازه حدود دو و نیم خوابش میگیره😂 . اگر فاطمه زودتر بخوابه، و موقعی که میخوام عباسو بخوابونم بیدار باشه، عباس هم دیگه نمیخوابه😂 میخواد تو همون تاریکی با خواخرش #بالشت_بازی کنه😆 . چند هفته کلاسم تعطیل بود؛ ولی از هفته بعد دوباره شروع میشه😀 این چند روز سعی کردم زمان #خواب_شب و #بیداری_صبح و صبحانه و ناهار بچهها رو طوری #تنظیم کنم، که ساعت دو و نیم بتونم بخوابونمشون. اما هنوز موفق نشدم به راهکار با ثباتی برسم😉 . آیا #راهکاری دارید واسه من؟😅 مامانهای دو و بیش از دو فرزندی، شما چطوری بچههاتون رو #همزمان میخوابونید؟😉 این روزها در حال حل این معادله پیچیدهی چند مجهولی هستم😂 . . پ.ن: ننو! و ما ادراک ما الننو 😅 این وسیله، خیلی مفید بوده واسم تو خوابوندن بچهها تا شش ماهگی😆 الان میشینن توش بازی میکنن دوتایی.😃 به همه مامانهایی که بچه دوم در راه دارن توصیهش میکنم. شاید اصلا در آینده یک پست مستقل راجع به ننو و روش ساختش بنویسم😁 . . #پ_شکوری #شیمی91 #تنظیم_خواب #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف