پست های مشابه
madaran_sharif
. #ر_ن . متولد سال ۶۹ ام، از شهرستانهای شمال کشور و اولین فرزند خانواده دو سال بعد هم تنها داداشم به دنیا اومد. . خیلی بچهی شلوغ و پر تحرک و به گفته اطرافیان باهوشی بودم😅 بچگی من و برادرم هم همون بچگیها و بازیها و دعواهای همیشگی بود! . ابتدایی رو تو یه مدرسهی دولتی تموم کردم و با لطف خدا تو مدرسهی فرزانگان قبول شدم. . از همون اول مادرم ما رو به درس خوندن تشویق می کرد و حامی ما بود. البته من درسخون نبودم🙈 همیشه تو کلاسهای بسکتبال و شنا و زبان و انواع مسابقات قرآن حضور داشتم و به جز دو سال منتهی به کنکور، همهشونو پررنگتر از درس، دنبال میکردم. . با داداشم خیلی صمیمی بودیم. خصوصا بعد نوجوانی که دعواهای کودکیمون تموم شده بود، خیلی پشتیبان و یار هم بودیم. هر وقت جایی میرفتم که لازم بود یه آقا پیشم باشه همراهم میاومد. منم بعدها تو کنکور و ازدواجش، مشاور خوبی بودم😉 . خانوادهم مذهبی بودن، در این حد که مثلا مادرم دوست داشتن من مانتویی و موقر و با پوشش کامل باشم... اما من خیلی به احکام اسلام تقید نداشتم. نماز رو گهگداری میخوندم و به دنبال لاک زدن و ست کردن و تیپ زدن بودم. اما مامانم همیشه خیلی جدی، درمورد حجاب بهم تذکر میداد. منم همیشه یه عذاب وجدانی داشتم و تردیدی که ایشون درست میگه یا خودم🤔 . . فضای هیئتها و مراسمهای مذهبی شهرمون سنتی بود و برای جوونا جذابیت نداشت. اما مدرسهی برادرم با یه مسجدی مرتبط بودن که با اجازهی هیئت امناش، خودشون گرداننده هیئتش شده بودن👌🏻 خودشون مداحی میکردن و سخنران میآوردن و... سبکش برای نوجوونا ملموس بود و نظم خوبی هم داشت، آدم میفهمید چرا اومده اینجا و عبادت میکنه! . هیئت هفتگی برگزار میکردن. هیچ پولی هم نداشتن و خودشون نوبتی بانی میشدن و هیئت رو میگردوندن. به خاطر همین چیزا هم جو خالصانهای داشت و مردمم خیلی ازش استفاده میبردن. . داداشم تو این فضا مذهبی شده بود و ما رو هم به اون هیئتا میبرد. این شد نقطهی عطفی توی زندگیم؛ اونجا با مضامین یه سری از دعاها آشنا شدم. . همون موقعها بود که تصمیم گرفتم نمازمو کامل بخونم و ۴۰ صبح، نذارم نماز صبحم قضا شه و دعای عهد رو ۴۰ تا صبح بخونم. دیگه نماز رو دوست داشتم و کمکم یک سری عذاب وجدانهایی داشتم نسبت به مانتوهای خیلی تنگم و در کل کمی با حجاب تر شده بودم👌🏻 . ۲ سالی شد که، بعد نماز صبح دعای عهد میخوندم و چون سال کنکورمم بود، از خدا میخواستم کنکورو خوب بدم.(با توجه به اینکه قبلش درسخون نبودم🙈) . . #قسمت_اول #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
06 مهر 1399 17:49:59
0 بازدید
madaran_sharif
. پدر شوهرم دوست داشتن بیشتر پیششون بمونیم.🤩 چندین بار گفتن بمونید همینجا کاراتونو انجام بدید.😔 و هر بار همسر گفتن نمیشه؛ زودتر بریم خونه تا ساعت خواب زهراست ما هم به کارامون برسیم. از صبحش برای این زمان #برنامه ریخته بودیم.🗒✏ . سوار ماشین شدیم،🚙 امروز #صدقه دادی همسر جان؟😊 بله صبح دادم.🙂 همزمان با بستن #کمربند #آیت_الکرسی رو بلند خوندیم تا دخترک با این مناسک آشنا بشه.😅 زهرا غر میزد و میخواست بیاد بغلم ولی چون میدونستم تا راه بیفتیم از فرط خستگی خوابش میبره😴، به غر زدنش توجه نکردم و رفت توی #صندلی_ماشین. . چند دقیقهای گذشت و وارد تونل زیرگذر شدیم، سرم توی گوشی بود که یهو🤳🏻 - بوووممممم😳 ماشین دور خودش میچرخید و با سرعت روی آسفالت کشیده میشد.😨 از شدت تکونها چشمم درست نمیدید😣 و با اینکه حواسم پیش زهرا بود ولی کنترل دست و سرم رو نداشتم که سر برگردونم و ببینم تو چه وضعیتیه.🥺😢 . گیج بودم که چی شده؟🤷🏻♀ چی میشه؟ قراره چپ کنیم یا چه اتفاق دیگهای در انتظارمونه؟ دختر و همسرم در چه حالین؟😟 . بلاخره این چند ثانیهی کوتاه اما طولانی تموم شد و ماشین ایستاد.⛔ خداروشکر همه سالمن؟😧🤲🏻 زهرا الحمدلله توی صندلیش بود، فقط یه کم همراه صندلی جابهجا شده بود و متحیر از خواب پریده بود.🙄😒 از ماشین پیاده شدیم؛ ۳۰ لیتر #بنزین😅 ریخته بود کفِ خیابون و ته موندهش داشت با سرعت از باک تخلیه میشد، زهرا رو بغل کردم و از ماشین فاصله گرفتیم.😱 . همسرم با آتشنشانی و پلیس تماس گرفتن و خداروشکر بدون صدمه جانی اما با آسیب مالی ماجرا تموم شد.🙏🏻 (نکنه منتظر بودین یهو همه چی منفجر بشه و ما هم بریم رو هوا؟!🤣🤪) . حواشی ماجرا چند ساعتی طول کشید و زهرا همونجا خوابش برد و لحظهای که رسیدیم خونه بیدار شد.👧🏻🤦🏻♀🤦🏻♂ ما موندیم و کارایی که براش برنامهریزی کرده بودیم😅 و خستگی😪 و دخترکی که ساعت ۸ شب تازه از خواب عصرگاهیش بیدار شده😇 و البته خدایی که اَلرحَمَ الرّاحِمین بود ❤ و اجلی که فرا نرسیده بود...👻 . ❗شرح واقعه و ادامه پست رو توی کامنت اول بخونید❗ . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف
21 اسفند 1398 16:31:48
1 بازدید
madaran_sharif
. #ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳ساله، #محمد_حسین ۱۱/۵ساله، #زهرا ۱۰ساله، #زینب ۷سال، #محمد_سعید ۳/۵ساله) - دیگه کاری از دستمون برنمیاد. باید ازش دل بکنیم. + وای خدا، بدون اون چکار کنیم؟ خیلی بهش عادت کردیم. باورم نمیشه..😭 همه از این اتفاق توی بهت و حیرت بودیم. تلویزیون بینوا که گاهی مورد اصابت شوتهای سهمگین بازیکنان تیم خونهمون قرار میگرفت، با عملیات آقا سعید و پرتاب یک فروند کنترل به سمت صفحه دیگه تاب نیاورد و سوخت.🤦🏻♀️ بعد از این اتفاق، واکنشها جالب بودند: اول به مدت چند دقیقه همه ساکت و مبهوت بودن. بعد کمکم مخیلات شروع به کارکرد و اظهار نظرها و راه حلها هم شروع شد: 🔸زینب که یک «مگه دستم به سعید نرسه» خاصی توی چشماش موج میزد و تکهای از موهاشو لای انگشتش پیچ میداد گفت: بچه ها صدا که داره، صداشو گوش میدیم و تصویرش رو توی ذهنمون تصور میکنیم.😂 🔸زهرا که داشت توی ذهنش حساب کتاب میکرد و چشماشو به نشانهی تفکر عمیق بادومی کرده بود گفت: تا یکسالم پولامونو جمع کنیم نمیتونیم تلویزیون بخریم.🤨 🔸محمد حسین که همیشه فکرای خوبی توی مغزش میچرخه گفت: ایکس باکس بدون تلویزیون معنی داره؟ نه! ولی تلویزیون بدون ایکس باکس معنی داره. پس ایکس باکسو میفروشیم و تلویزیون میخریم.😃 بچهم از قیمت ایکس باکس داغون دست چندم و تلویزیون نو خبر نداشت.😂 🔸اما محمد احسان ، از یک طرف ناراحت بود و از یک سو برق خوشحالی توی چشماش میدرخشید. از صحبتهاش متوجه شدم که چون به خاطر کثرت درس و مشق مدتی نمیتونسته یک دل سیر تلویزیون ببینه الان یه کوچولو خوشحاله.😃 در واقع ندیدن تلویزیون براش از یک ضرورت! به یک اجبار! تبدیل شده بود و از این وضعیت راضیتر بود.🤦🏻♀️ 🔸سعید هم منتظر حملات اعتراضی بقیه بود.👻 🔸من هم نگران بودم. از اینکه قراره ساعتهایی که بچهها پای تلویزیون میگذروندن و الان دیگه خالی شده، چطور پر بشه؟!🤕 اصلا مگه میشه تو عصر رسانه، بدون تلویزیون زندگی کرد؟! کی یه دونه جدید جایگزین میشه؟! نکنه مدام حوصلهشون سر بره و بهانه بگیرن؟! نمیگم وسیلهی خوبی بود. ولی خودمونیم این صفحهی جادویی انگار یکی از اعضای خانوادهمون حساب میشد. سر سفره نفر هشتم بود یا اول! گاهی وقتها متکلم وحده بود! گاهی رفتارهای خشن داشت یا میزد زیر ساز و آواز ولی سمت خدا هم پخش میکرد برامون..! وای خودم چطوری سالی دو بار سریال دونگی نگاه کنم.😂 اما الان بعد از گذشت چند ماه بدون آقای ت.و نتایج جالبی به دست اومده که در قسمت بعدی عرض میکنم. #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
09 بهمن 1400 16:47:58
1 بازدید
madaran_sharif
. مدتی بود فراز و فرود اخلاقیم زیاد شده بود😅 . یک روز بر قله شادی😍😄 و پر از انرژی💪🏻! یه روز افسرده و بی اعصاب و داغون! 😓😖😵 . و گاهی در طول یک روز چند بار این حالتهای متغیر پیش میاومد. این طفل معصومها هم تک و تنها و بیدفاع😔 در مقابل منِ نامعلوم الحال😈😂😔😰😢😁! . تردید رو تو چشمهای محمدم میدیدم وقتی میخواست چیزی بهم بگه😔😢 معلوم نبود الان واکنش من چیه؟! قربون صدقهش میرم و با یه بوس میاد میشینه تو بغلم و با هم اختلاط میکنیم، یا...😣😱 . استرس آقای همسر موقع ورود به خونه کاملا مشهود بود که نمیدونست الان میخوام برم استقبالش و خداقوتی بگم و ازش تشکر کنم که حالمون با بودنش خوبه،😘😍😉 یا میخوام بچهها رو پرت کنم تو بغلش و بگم خسته شدم😠، ببرشون بیرون نمیخوام صداشونو بشنوم!😲😳 . وقتی حالم خوب بود از همه چیز لذت میبردم؛ از منظرهی بیرون پنجره، جیکجیک صبحگاهی گنجشکها،🐣 شلوغ کاری بچهها،👼🏻 سرمای خونه روستاییمون و گرم شدن زیر کرسی... ولی امان از وقتی حالم بده بود! دقیقااااا همین موارد برام عذاب آور میشد! از پنجره دیوارهای آجری حیاط رو میدیدم که هنوز نما نشده، کف حیاط که خاکیه و سنگ نشده، جیکجیک صبحگاهی گنجشکها صدای نخراشیدهای بود که از خواب بیدارم میکرد، شلوغ کاری این طفلکها که با برخوردهای چکشی من خاموش میشد،😣😔 سرمای خونه رو که نگوووو! همهی آرمانهام از رفتن به خونه روستایی رو فراموش میکردم و عالم و آدم (بویژه همسر) رو مورد عنایت قرار میدادم.😄 خشمِ قلمبهی درونم😁😅 میگفت همهش تقصیر این بچههاست! خستهت میکنن خب! نمیذارن به خودت برسی، به کارهای مورد علاقت! کارای خونه هم که تمومی نداره! از صـُـــبح تا شــــب کار کن! آخرشم خونه به هم ریخته! (البته خودم هم ته قلبم میدونستم که مشکل این نیست!) . خلاصه که یه مشاور رو دیدم و گفتم خودم هیچی! بچههام دارن تلف میشن زیر دست من😞 یه وقت فوری میخوام. و فرداش رفتم پیشش... . و از پس فرداش همه چی تغییر کرد.😅😁(همینقدر جوگیرم من!😆😅) . ادامه دارد... . پ.ن۱: قبل از اینکه انقدر داغون بشم احساس نیاز به مشاور میکردم، ولی مگه میشه به همین راحتی یه مشاور متعهد و متخصص پیدا کرد؟! . پ.ن۲: خشم قلمبه چیزیه که گاهی میره تو دل محمد و بداخلاقش میکنه😅 و ما از تو دهنش میکشیم بیرون تا خوش اخلاق بشه.😅😂 . #پ_بهروزی #ریاضی_۹۱ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف
24 اسفند 1398 18:06:30
0 بازدید
madaran_sharif
. #پ_عارفی (مامان فاطمه ۷ماهه) داشتم با موبایلم کار میکردم. یه لحظه که گذاشتمش زمین و نظر فاطمه به صفحهی روشنش جلب شد، افتاد دنبالش. گاهی از دستش پرت میشد دورتر و دوباره تلاش میکرد و خودشو بهش میرسوند. پیگیریش برام جالب بود. گفتم بذار با کنترل تلویزیون هم امتحان کنم ببینم دنبالش میره؟!😁 دوتایی داشتیم تماشاش میکردیم. خودمون هم هراز گاهی کنترل رو از دم دستش دور میکردیم که بازم تلاش کنه و نوپا کوچولومون خودشو بهش برسونه.😍 یه جایی وسط ذوق کردنامون همسرم گفت ببین گاهی کار خدا هم همینطوریه ها... یه وقتها خواستهمونو از ما دور میکنه چون میدونه اگه نرسیم، بیشتر رشد میکنیم. همینطور که ما کنترل تلویزیونو از دم دستش دور کنیم تا بیشتر تلاش کنه بهش برسه. من و توی مامان و بابا میدونیم این تلاش چقدر براش خوبه ولی خودش شاید بگه اینا چقدر اذیتم میکنن نمیذارن به خواستهم برسم!😏 #سبک_مادری #مادرانه #عارفانه #مادران_شریف_ایران_زمین
21 مرداد 1400 10:26:36
0 بازدید
madaran_sharif
. #ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱.۵، #زهرا ۱۰، #زینب ۷.۵، #محمد_سعید ۳.۵ساله) خودمونیم، ماه رمضون با همهی شیرینی و معنویتش برای ما چند فرزندیها سخته! چون هم روزهدار داریم هم غیر روزهدار. یعنی صبحانه و ناهار به جا و افطار و سحرم که دیگه... یعنی سه وعده پختنی! ماه رمضون به سبک چندفرزندی فقط اونجاش که غیر روزهدارها شاید خوب غذا نخورن چون بقیه سر سفره نیستن. یا اون کوچولویی که متوجه نیست تو شب کم خوابیدی و صبح ، روت مانور میره تا بیدارت کنه.😒 ماه رمضون به سبک چ.ف فقط شب قدرش که بچهها از ذوق اخذ مجوز شب بیداری، از ثانیه ثانیهش میخوان استفاده کنن برای بازی که اگر اونقدری که اونا استفاده میکنن برای بازی، تو استفاده میکردی برای مناجات، حالا نمیگم جبرییل ولی دیگه میکائیل حتما برات نازل شده بود!😉 یا اونجاش که وسط زیپ لاین ساختن بچهها تو پذیرایی و جیغ و دادشون، گوشتو تیز میکنی سمت تلویزیونِ سوختهی بیتصویرِ باصدا، تا حداقل یه الغوث به گوشت بخوره و خیالت راحت بشه که هنوز ملت قرآن رو سر نگرفتن! ماه رمضون به سبک چ.ف اونجاش که پای گاز عرقریزان و بچهبهپاچهچسبان! خودتو میکُشی حلوا بپزی به دوتا در و همسایه بدی، اونم نه به نیت قربةالیالله، بلکه به این نیت که یکم اخماشون از سروصدای بچهها باز بشه! اون وقت تازه بعد افطار خودت مزه کنی و بفهمی آردشو زیادی تفتیدی! تازه خودتو مدیون کنی اگر فک کنی سوخته!😁 بعد تصور کنی خودتو تو ذهن اونا!😥 که عجب همسایهی بیهنری گیرمون اومده! ماه رمضون به سبک چ.ف اونجاش که باز داری عرقریزان و بچهبهپاچهچسبان! ناهار غیر روزهدارها رو گرم میکنی که میبینی آقای همسر شادان و خندان پلهها رو دو تا یکی میکنه که بهت خبر بده: من فردا راهی کربلام! تو هم نگاه معناداری بهش میندازی و توی ذهنت جستجو میکنی که ببینی تو این چند ماه اخیر با کدوم خواستهت مخالفت کرده، تا هشتگ انتقام سخت رو براش ترند کنی.😜 آخه تو که داغونتر از این حرفایی که کار برای خدا و امام حسین (ع) بلد باشی.😁 بعدم توی دلت حسرت میخوری که چه زود اولین شب قدر براتشو گرفت! تازه آداب عبد و معبودم بلد نیستی و شوخیت با خدا گل میکنه که: خدایا اینم شد مهمونی؟ گشنگی بکشیم! آشپزیتم بکنیم! جایزهشم بدی یه نفر دیگه! سپاس!🙊 اما تو دلت خوشه به همون دو تا (الغوث الغوث، مامان نیفتی!) شب قدر، یا ثواب بچهداری توأم با روزهداری و مطمئنی خدا همه غرولندهاتو ندید میگیره و چند هزار برابر برات مینویسه. چاکریم خدا #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
07 اردیبهشت 1401 19:02:02
2 بازدید
مادران شريف
0
0
. #قسمت_دوم تو خواستگاری شرط کرده بودم که ۵ سال بعد از ازدواج بچهدار شیم و همسر هم قبول کرده بود.😄 با خیال راحت رفتیم که در علم غوطه بخوریم که ندای "مساله جمعیت" بلند شد! یه روز تو حوزه دانشجویی، استاد حدیثی از امام معصوم خوندن که میگفت آیا نمیخواهی فرزندی 👶🏻 بیاری تا با گفتن لاالهالاالله، زمین را از بار توحید سنگین کند؟ با من همان کرد که "بوی جوی مولیان" با سلطان😉 . ترم ۶ کارشناسی به دوران تهوع گذشت، یادم نمیره وسط اتوبان یهو به تاکسی 🚖 میگفتم وایسا! پولشو میدادم و میرفت... . روزهای شلوغی بود، ۳ روز دانشگاه، ۲ روز حوزه دانشجویی، ۱ روز هم کاری که در رابطه با رشتهم پیدا کرده بودم و ۷ روز همراهی با طفلی که داشت دنیای منو با خودش به جایی میبرد که نمیدونستم کجاست.🤔 . ترم هفت دیگه محمد بالقوه نبود. تابستون قابل رویت شده بود.😂 فقط ۱۳ واحد داشتم تا فارغ_التحصیلی. دو سه تا صبح تا ظهر رو که میرفتم، پیش مامان میموند. شبهایی بود که تا صبح مشغول مثلث عشقی معروف😅 (شیر و آروغ و ... ) بودم و دم صبحی، از اتاق خونهی مامان اینا بیرون میاومدم، میدادمش دست مامان و چادر به سر، برو خوابتو ببر سر کلاس آسیبشناسی روانی۳! 🙈 . محمد ۴ ماهه شد، زمستون شد و درس من تموم.😍 از اون اوج فعالیت، یهو افتادم پایین. اولش خوب بود، حس احترام به آرمانهام ، چند ماه گذشت ولی دیگه من خوب نبودم! سالی بود که دوستای دبیرستانم اگه ریاضی خونده بودن، هر روز عکس گودبای پارتی هاشونو میذاشتن و بعد هواپیما🛫، تجربیها هم از آزمون جامع رد شده بودن و گوشی معاینه به گردن، سلفی میگرفتن. . تصمیم داشتم دو فرزند داشته باشم، به قدری از کفایت برسن و بعد برم سراغ درس، هنوزم کسی ازم بپرسه، قطعا پیشنهاد اولم همینه. اما خدا برای خودم مسیر دیگهای رو میخواست! . حالم #خوب نبود، ولی کمکم خوب شد.☺️ یه عالمه راه برای "بودن" پیدا کردم. حوزه رو محمد به بغل🤱🏻 ادامه میدادم، چیزایی که اونجا یاد میگرفتم رو، تو مسجد محل محمد به بغل درس میدادم، شنبه شبها برای گاج تست منطق طرح میکردم و صبح شنبهها موتور 🛵 گاج جان میاومد دنبالشون (این کار رو از تو دیوار پیدا کردم!) ولی بیشتر ساعتهام به محمد و شیرینیهاش و بازیهای دو تاییمون سپری میشد. . #ط_خدابخشی #روانشناسی_بالینی_دانشگاه_تهران۹۱ #پست_مهمان #تجربیات_تخصصی #قسمت_دوم #مادران_شریف