پست های مشابه

madaran_sharif

. #پ_شکوری (مامان #عباس ۳سال و ۱ماهه و #فاطمه ۱سال و ۷ماهه) . یادمه خیلی #دعا کردم که خدا #بچه_دوم رو هر چه زودتر بهمون بده. بعدش هم که فهمیدم به فاصله‌ی ۹ ماه دوباره باردارم، خیلی #خوشحال شدم.😘 . البته مسائلی هم داشتم که سعی کردم با #آرامش براش راه حل پیدا کنم.😇 . مهم‌ترینش #از_شیر_گرفتن بچه‌ی اول بود. فکر می‌کردم خیلی سخت باشه، مخصوصا که عباس شب‌ها فقط با #شیر می‌خوابید.😢 . بعد از مشورت و تحقیق و دادن #آزمایش (که کمبود ویتامین خاصی نداشتم) تصمیم گرفتم تا ماه ۵ بارداری به پسرم شیر بدم. . البته شنیده بودم بعضی مامانا تا پایان #بارداری و حتی هم‌زمان با #نوزاد ، به بچه‌ی اول شیر می‌دن، اما هم از نظر جسمی سخت بود برام، و هم حس می‌کردم شیر دادن به دوتا بچه سخته و بعدش از شیر گرفتن بچه‌ی اولی تا وقتی دومی داره شیر می‌خوره، خیلی سخت می‌شه.😅 . عباس ۱۴ ماهه بود که یه هفته مامانم اومدن تهران خونه‌مون، و با هم از همون روز اول عباس رو از شیر گرفتیم. به روش #یهویی 😆 . خوراکی‌های مورد علاقه‌ش رو بهش می‌دادم و چون اکثرا با مامانم مشغول بازی بودن، کمتر به فکر شیر می‌افتاد😆 شبا هم یا مامانم می‌خوابوندنش یا من بغلش می‌کردم و راهش می‌بردم تا بخوابه. . بعد یه هفته دیگه تقریبا عادت کرد و درخواست شیر نداشت. . برای خوابش همچنان تا یکی دو هفته بغلش می‌کردم و راهش می‌بردم و خداروشکر مشکلی نداشتم با #بغل کردنش، چون عباس از اول کلا #سبک_وزن بود😅 . . بعدش دیگه به یه روش خوب رسیدیم برای خوابش😍 می‌اومد دراز می‌کشید کنارم و سرش رو می‌ذاشت روی دستم و با #قصه یا دیدن #کلیپ های منتخب یا #کتاب خوندن توی #موبایل می‌خوابید😁 و به جای وعده شیر قبل خواب، همیشه یه تیکه نون #سنگک می‌خورد توی #رختخواب که کامل سیر بشه.😆 . برای جایگزین #شیر_مادر هم براش شیر عسل ولرم درست می‌کردم و با شیشه‌ای که سرش رو بریده بودم تا مثل نی بشه، بهش می‌دادم. (چون شیشه عادی و #شیرخشک اصلا دوست نداشت)😅 روزی تقریبا دو تا #شیشه شیر عسل می‌خورد. مخلوط پودر سویق‌ها و جوانه‌ها و مغزهای مختلف رو هم با کمی #عسل قاطی می‌کردم و باهاش گلوله درست می‌کردم و بهش می‌دادم. که خداروشکر خیلی دوست داشت. . مسئله‌ی #بدغذایی ش هم حل شد😇 و دیگه بهتر غذاشو می‌خورد و سیر می‌شد.😀 . . پ.ن: مامانایی که بچه‌های #شیر_به_شیر دارید، شما هم از تجربه‌تون بگید برامون. چه زمانی و چطور بچه‌ی اولتون رو از شیر گرفتید؟ . . #اختلاف_سنی_یک_سال_و_نیم #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

17 آذر 1399 17:13:20

1 بازدید

madaran_sharif

. مادرشوهرم ۷ تا بچه دارن و فعلا ۱۱ تا نوه😁 گاهی وقتا همه‌مون خونشون جمع می‌شیم. مثل شب #چله😍 که البته امسال به دلایلی هلال #شب_یلدا رو یه روز زودتر رؤیت کردیم!🌙 اون شب به همه از کوچیک‌ترین تا بزرگ‌ترین عضو خانواده خیلی خوش گذشت😄 #پدرشوهر و #مادرشوهرم از دیدن همه #بچه‌ها و‌ #نوه‌ها کنار هم خوشحال بودن😍😄 شبی که نشسته بودیم و انار دون می‌کردیم و #محمد و #حسنا (دختر عمه‌ی دقیقا هم‌سن محمد) که بعد مدت‌ها همدیگه رو دیده بودن، از وجود یه نی‌نی هم‌اندازه‌ی خودشون ذوق زده بودن👼 یهو متوجه شدیم هر کدوم تو یه طاقچه‌ی اپن آشپزخونه نشستن و این صحنه رو خلق کردن. شبی که همه داشتن صحبت می‌کردن و ‌فیلم می‌گرفتن و محمد یه گوشه آروم نشسته بود و ذرت بو داده می‌خورد.😊 کاریم به شلوغی جمعیت و بحث‌های همیشه داغ بزرگترا نداشت😌 داشت غیرمستقیم به من می‌گفت مامان من خیلی از اینا دوست دارم. برام تو خونه درست کن.💖 شبی که همه داشتن کیک می‌خوردن🍰 و محمد داشت یواشکی پسته‌هایی که باباش براش باز می‌کرد، می‌خورد. پسرم از بچگی آدم زرنگی بود.😏 شبی که محمد داشت کیک می‌خورد🍰 و همه داشتن عکس یادگاری می‌گرفتن📷 به زور از کیکا جداش می‌کردیم که اونم تو عکسا بیفته. شبی که بچه‌های بزرگتر داشتن تو اتاق، #مافیا بازی می‌کردن و از این‌که جمع ۵-۶ نفره‌ای بودن که بتونن این بازیو بکنن، حسابی خوشحال😄 و محمد و حسنا، با مهره‌های بر جای مونده از بازی #شطرنج بچه‌ها، مشغول بازی بودن. داشتن به ابعاد وجودی مهره‌ها پی می‌بردن🤨 اون شب به همه خوش گذشت😙 و آخر شبش، محمدِ از صبح نخوابیده، حسابی #خسته شد و زودتر و راحت‌تر از همیشه خوابش برد.😴 اونقدر عمیق که حتی با تکونای شدید هنگام حمل و نقلش به ماشین🚙، هم بیدار نشد. پ.ن۱: ماد‌رشوهر ‌و ‌پدرشوهرم که به لطف خدا ۷ تا بچه دارن، معمولا تنها نیستن و حداقل یکیشون، خونشون هست. خود ما معمولا یه شب در میون بعد از شام میریم و دیداری تازه می‌کنیم. پ.ن۲: اصلا یکی از دلایلی که من دوست دارم بچه زیاد داشته باشم، همینه. این‌که خودمم این جور شادی‌ها رو بتونم تجربه کنم.💖 هم بچه‌ها و نوه‌هام از دیدن هم خوشحال بشن، هم من و همسرم از دیدن اونا😃 واقعا که هیچ چیزی مثل دیدن #حاصل_عمر_آدم، که حالا خودش خانواده تشکیل داده و بچه داره، آدم رو خوشحال نمیکنه.😍😍😍 #ه_محمدی #برق۹۱ #خانواده_پرجمعیت #مهمانی_های_شاد_و_شلوغ #تنهایی_سخت_است #روزنوشت‌های_مادری #مادران_شریف

03 دی 1398 16:02:07

1 بازدید

madaran_sharif

#قسمت_نهم #م_ک (مامان چهار پسر ده ساله، هشت ساله، شش ساله و سه ساله) هادی تو یه مدرسه‌ی دولتی نزدیک خونه درس می‌خونه. وقتی علی‌اکبر دنیا اومد کلاس دوم بود.⁦👶🏻⁩ راه مدرسه رو هم یاد گرفته‌بود یا خودش تنها می‌رفت یا با پسر همسایه که همون مدرسه بود.😊 منم درسام سنگین‌تر شده‌بود و صبح‌ها بعد نماز بیشتر بیدار می‌موندم تا درس بخونم. در طول روز هم یه وقتایی هم‌چنان کتاب به دست بودم تا از درسم عقب نیفتم.😎 خونه‌ی مامانم که می‌رفتیم، از فرصت‌های خالی برای درس خوندن استفاده می‌کردم. سعی می‌کردم در طول ترم درسا رو بخونم، به همین خاطر زمان امتحانات و با وجود بچه‌ها خیلی اذیت نمی‌⁦شدم.⁦👌🏻⁩ بهمن ۹۸ سطح دو جامعة‌الزهرا رو به پایان رسوندم😊 همون روزا دیگه کرونا اومد و جلسات قصه‌گویی‌مون تعطیل شد.😔 امانت کتاب‌مون محدود شد و همسایه‌ها دیگه کمتر اومدن... ولی کتابخونه هم‌چنان هست😊 هادی با حسن که ۲ سال ازش کوچیک‌تره خیلی هم‌بازی و هم‌کلامه و این همون چیزیه که خودم به خاطر اختلاف سنی با خواهر برادرم خلأش رو تو زندگی‌م حس می‌کردم. 😑 بعضیا می‌گن ظلم به بچه‌هاست این فاصله‌ی سنی کم! درحالی‌که از خیلی جهات مثل رشد توانمندی‌ها، تعامل و رفاقت، به نفعشونه😎 ظلم اینه که یه کاری رو بچه بتونه حتی با نقص انجام بده ولی خودت انجام بدی!⁦😕 چیزی که متاسفانه بین تک فرزندی و دوفرزندی‌ها رایجه ولی کسی متوجهش نمی‌شه...😣 بچه‌هام تو خونه خیلی چیزا رو از هم یاد می‌گیرن و مستقل بار میان. ⁦💪🏻⁩ بزرگه حس بزرگی می‌کنه و حامی کوچیکه س. کوچیکه از بزرگه یاد می‌گیره و توانایی خودش رو ارتقا می‌ده⁦👌🏻⁩ . سال96، سومی رو که از شیر گرفتم هرسه تاشون رو به باباشون سپردم و رفتم کربلا. 😉 برای منِ مادر یک‌سری ﮐﺎرﻫﺎ ﭼﻨﺪﺑﺮاﺑﺮ نشده واقعا! مثلا زمانی که برای غذا یا میوه دادن به یه بچه لازمه، اگه ده درصد بیشتر کنی می‌تونی به چهار تا بچه غذا بدی. نیاز نیست چهار برابر وقت بذاری! بچه کوچیک هم بقیه رو می‌بینه و خودش می‌خوره.😉 بازی هم همین‌طوره. البته نمی‌خوام بگم که ﻫﺮﮐﺪوم ﺟﺪاﮔﺎﻧﻪ ﻧﯿﺎز ﺑﻪ وﻗﺖ و ﺗﻮﺟﻪ ندارن، بالاخره چهار تا ﺑﭽﻪ ، سخت‌تر از یکی یا دوتاست.⁦👌🏻⁩ بچه‌ها ﺣﺘﯽ اگر فاصله سنی‌شون‌ کم باشه، بازم ﻓﻀﺎﺷﻮن ﺑﺎﻫﻢ متفاوته😬 خلقیاتشون متفاوته🤭 ﻣﺪرﺳﻪ که می‌رن، رﺳﯿﺪﮔﯽ جداگانه لازم دارن. اﻻن ﻫﻢ ﮐﻪ ﻣﺠﺎزی ﺷﺪه و ﺳﺨﺖ‌ﺗﺮ!😶 ﭘﺴﺮ دوﻣﻢ امسال ﮐﻼس اول بود و واﻗﻌﺎ سخت گذشت! اما می‌گذره، بچه‌ها بزرگ‌تر که بشن به هم کمک می‌کنن و برای خودشون و جامعه مفید می‌شن انشاءالله 😊 #مادران_شریف_ایران_زمین #تجربیات_تخصصی

21 تیر 1400 16:45:07

0 بازدید

madaran_sharif

. #ه_محمدی (مامان #محمد ۳ سال و ۲ ماهه، و #حسین ۴.۵ ماهه) . نزدیک ظهر بود. حسین گریه می‌کرد؛ خوابش می‌اومد و باید می‌خوابوندمش...😴 محمدم که خیلییی کم صبحونه خورده بود، گریه می‌کرد و می‌گفت غذا بده، بعدش بریم پارک!!⁦🤷🏻‍♀️⁩ . برای ناهار، سیب‌زمینی و تخم‌مرغ آبپز گذاشته‌بودم که با سس و خیارشور، به عنوان سالاد الویه بخوریم.😋 اما هنوز پوستشونو نکنده. بودم و آماده نبودن... . . صدای گریه‌ی بچه‌ها تو هم پیچیده بود...😣 دلم می‌خواست لحظاتی جای آرومی باشم، بدون سروصدا...🤯 . - هنوز هم غذاشو من باید دهنش بذارم... سه سالش گذشته، ولی هنوز بلد نیست غذا بخوره. - آخه وقتی می‌ذارم به عهده‌ی خودش، دو سه لقمه می‌خوره و می‌ره. تازه اگه غذای مورد علاقه‌ش باشه! نمی‌بینی وزنش کمه...😔 - شاید بهتر باشه بعضی موقعا بذارم به عهده‌ی خودش. یه مدت کم می‌خوره، ولی بعدش یاد می‌گیره...🤔 تازه می‌تونم بذارم اولشو خودش بخوره و آخرش خودم بدم تا سیر بشه.🤗 . صدای درهم پیچیده‌ی گریه‌ی بچه‌ها، منو از افکارم بیرون آورد. . . . یه دونه تخم‌مرغ دادم محمد تا پوستشو بکنه تا آماده شه برای خوردن. محمد که مشغول شد، رفتم سراغ حسین تا بخوابونمش.⁦👶🏻⁩ هندزفری رو‌ هم گذاشتم تا صوت دوره‌ی مطالعاتی‌مو، گوش کنم. حسین که خوابید توجهم به محمد جلب شد. بخشی از پوست تخم‌مرغ‌ها رو جدا می‌کرد و از همون‌جا شروع می‌کرد به خوردن😂 سیب‌زمینی‌ها رم دادم دستش تا مشغول باشه.😁 . . پ.ن۱: این‌که ببینی بچه‌ها ازت مستقل شدن و خیلی کاری به کارت ندارن😅، نعمت خیلی بزرگیه. غذاخوردن، لباس پوشیدن، یا بازی کردن! عکس دوم، بازی‌ایه که خود محمد با مداد رنگیا اختراع کرد؛ درحالی‌که من داشتم این روزنوشت رو‌ می‌نوشتم! مربع مربع درست کرد و بعدم از روشون رد می‌شد، طوری که پاهاش توی مربعا بیفته.🤩 . پ.ن۲: بعد غذا که دو تا بچه‌ها خوابیدن، منم یکم خوابیدم.⁦🧕🏻⁩ بعدِ بیدار شدن، اول سعی کردم یکم از سکوت لذت ببرم😁، بعد کامپیوتر رو روشن کردم و مشغول انجام پروژه‌م شدم.😉 . پ.ن۳: هنوز تو مستقل لباس پوشیدن محمد موفق نشدم!! با اینکه بلده، ولی نمی‌خواد قبول کنه! راهکاری دارید؟🤔 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

27 اردیبهشت 1400 16:30:55

1 بازدید

madaran_sharif

. #ز_زینی‌وند . همه چی مثل رویا بود.😍 خدا به مو رسوند اما نبرید. توی پروسه پیدا کردن خونه، یه خونه پیدا کردیم که صاحب‌خونه برای فروختنش بنا به دلایلی دست دست می‌کرد. ما هم خونه رو می‌خواستیم، هم جایی رو نداشتیم که منتظر فروش خونه باشیم و حدود ۲ هفته همراه خانواده‌ آقای صاحب‌خونه تو همون خونه زندگی کردیم. دقیقا اوضاعمون مثل ماجرای نقی و هما توی پایتخت یک بود.😂 . همسرم در حال جوش دادن معامله خونه‌یآقای صاحب‌خونه و منم در حال بسته‌بندی وسایل خونه خانم صاحب‌خونه.🤭 . البته که مصلحت این بود صاحب اون خونه نشیم.😄 رسیدیم به خونه‌ای که با وجود نقلی بودنش بعدها شد دلبازترین خونه زندگی مشترکمون.🤩 . حال دلم خوب شده بود. هر روز صبح با سرویس جامعه‌الزهرا با معصومه می‌رفتیم حوزه. معصومه می‌رفت مهد و من سر کلاس. برای بدقلقی‌هاش هم پیش یک روحانی که تخصص کار با کودک داشتند رفتیم و به برکت حضرت معصومه راهکارهای خوب و راهگشایی گرفتیم. . یکی از اشتباهات من که باعث وابستگی دخترم شده بود این بود که فکر می‌کردم هروقت دخترم بیداره من باید تمام و کمال در خدمتش باشم. به همین دلیل دخترم بلد نبود تنهایی بازی کنه. ولی از مشاور یاد گرفتیم که کودک باید گاهی ناکامی بهینه رو تجربه کنه، یعنی به اندازه ظرفیتش ناکام بشه و یاد بگیره در تمام زندگی کسی مدام در خدمتش نیست. البته این روش به شرط ارتباط خوب جواب میده، یعنی وقت مخصوصی برای ارتباط و بازی با فرزندمون داشته باشیم. . به مدد خدا، حال خوب خودم و با تکنیک‌هایی که یاد گرفتیم، آرامش و نشاط معصومه بیشتر شد. . واقعیتش اینه که توی زندگی هیچی اندازه تولد دخترم من رو با خود واقعیم روبرو نکرد و ایراداتم رو جلو چشمم نیاورد. بهم ثابت شده بود دخترم آیینه اعمال منه پس تمام‌ تلاشم رو کردم‌ که خودم رو عوض کنم و ایراداتم رو رفع کنم. خودمم همزمان دوره‌های درمانگری کودک و مهارت‌های درمانگری رو می‌گذرونم. . حال دلم بهتر از همیشه است و دیگه با بالا و پایین زندگی خودمو نمی‌بازم. قدر داشته‌هامو که روزی رویام بوده می‌دونم. با مهارت‌هایی که یاد گرفتم رابطه‌ام با همسرم بهتر شده. درسته زندگیمون بارها دچار بحران شد اما اگر هدف از زندگی مشترک رشد باشه، من در کنار همسرم به این رشد و تحول رسیدم. بالاخره هر رشدی پوست انداختن خودش رو داره قدیمی‌ها درست گفتند که صبر تلخه اما میوه‌اش شیرینه😍 . خوشحالم که مادر شدم. با همه سختی‌های داشتن یک کودک دشوار، روزگارم قشنگ شده و رشد می‌کنم. مگر هدف از آفریش انسان جز رشد و کماله؟ . #قسمت_پایانی #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

12 مرداد 1399 17:46:51

0 بازدید

madaran_sharif

. طبق معمول بخش مخوف سفر برای من، طی مسیر طولانی تهران-مشهد بود با بچه‌ها😅😆 . مسیری طولانی که هربار یه صبح تا شب زمان می‌بره. ولی طبق تجربه‌م، سخت‌ترین بخشش سرگرم کردن بچه‌ها تو ماشینه😅 . تا حدی به خاطر همین ترسم از سفر با دوتا بچه‌ی کوچیک، از عید پارسال تا الان دیگه مشهد نیومده بودیم (هم زیارت و هم خونه‌ی مامانم اینا) البته عوامل دیگه‌ای (از جمله سرشلوغی همسر گرامی😆) هم دخیل بود در این بی‌سعادتی ما😄 . ولی دیگه دیدیم نمیشه🤗 دل رو به دریا زدیم و تصمیم گرفتیم بیایم مشهد 🕌 . . قرار بود بچه‌ها توی صندلی ماشین‌هاشون عقب بشینن و منم تنهایی جلو بشینم😅 . مقدار زیادی اسباب‌بازی و خوراکی‌های مجاز و غیرمجاز (😅😆 هله هوله جات صنعتی!) هم برداشتیم که توی راه بدیم بهشون سرگرم بشن. . هر یکی دوساعت یه بار هم می‌ایستادیم قدم می‌زدیم که بچه‌ها خسته نشن و حوصله‌شون سر نره. . . اما مسیرمون با بچه‌ها چطور گذشت؟😁 . عباس دو سال و هفت ماهه‌م، خیلی خوب باهامون همکاری کرد⁦👌🏻 . کل مسیر توی صندلیش بود. خوارکی می‌خورد یا اطراف رو نگاه می‌کرد یا با فرفره‌ش بازی می‌کرد😁 دو سه ساعتی هم خوابید همونجا، بهونه هم نگرفت تقریبا😍😍 حتی گاهی سعی می‌کرد به خواهرش خوراکی و اسباب‌بازی بده تا آرومش کنه😚 . . اما فاطمه‌ی ۱۳ ماهه‌م⁦⁦👧🏻⁩ نصف مواقع غر می‌زد و می‌خواست بیاد جلو بغلم بشینه😅 البته شایدم بیشتر دوست داشت با دکمه‌های ضبط و کولر ماشین و دنده و در داشبورد و... بازی کنه😂 . . خلاصه فکر می‌کنم حدودا ۳۰ درصد اوقات فاطمه روی صندلی جلو بغلم بود. (چون صندلی عقب پر بود، خودم نمی‌تونستم عقب بشینم) ⁦👈🏻⁩ هم خطرناک بود (در صورت تصادف احتمالی😱) ⁦👈🏻⁩ هم حواس باباشو پرت می‌کرد😅 . . یه بارم سعی کردیم به گریه‌هاش توجه نکنیم بلکه بی‌خیال بشه و بشینه سر جاش ولی بعد یه ربع گریه‌ی مداوم تسلیم شدیم آوردیمش جلو😯😢 . . البته در مجموع خداروشکر سفر خوب و راحتی بود، یعنی نسبت به چیزی که فکر می‌کردم خیلی بهتر و راحت‌تر بود😇 . . ولی خب واقعا برامون سوال شد که کار صحیح چیه توی این مواقع؟! بذاریم گریه کنه و امنیت بچه رو به روحیه‌ی بچه ترجیح بدیم؟ یا با دلش راه بیایم و اگر آروم نشد هیچ جوری، امنیت رو بی‌خیال بشیم برای دقایقی؟😅😆 شما این‌جور وقتا چیکار می‌کنید؟ چطوری بچه‌ها رو عادت می‌دید که توی جاده و سفر، حتما توی صندلی خودشون باشن؟ . . پ.ن: نائب‌الزیاره همه‌ی دوستان هستیم توی حرم. ان‌شاءالله قسمت و روزی همه‌تون بشه به زودی بیاید. . . #پ_شکوری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

14 خرداد 1399 16:32:12

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #ر_ن (مامان سه فرزند ۷ ساله، ۴ ساله و ۶ ماهه) . من قبلا تو زندگیم به چند ویژگی شناخته می‌شدم . اینکه آدم خیلی صبوری نیستم، سخت کوش، مقاوم، پرفعالیت و سرشلوغم. ولی بعد از اون سال، من چند تا از ویژگی‌های مثبتم رو از دست دادم. . با اینکه با بچه‌ها بودم، ولی هیچ اجباری توی هیچ چارچوب خاصی نداشتم! از طرفی تنها بودم(چون از خانواده‌ام دور بودم) و این هم باعث شد که کمی دچار روزمرگی بشم.😬 . درسام تموم شده بود و کار جدی و پیوسته‌ای نمی‌کردم. زندگی راحتی داشتم ولی از خودم راضی نبودم. یکم که این‌طوری گذشت، آخرای اون سال، به این نتیجه رسیدم که فقط مادر بودن، اون چیزی نیست که من می‌خوام. من می‌خواستم مادری باشم که سرزنده است، فعاله، آرمان‌های خودشو داره و با اون انگیزه، برای بچه‌هاش تلاش می‌کنه. . برای همین باید با یه بدنه‌ی اجتماعی، که آدم‌های پویا و دغدغه‌مندی داره، ارتباط جدی پیدا می‌کردم و وظایفی رو که در راستای آرمان‌هام باشه، با یه نظمی به عهده می‌گرفتم. باید برای زندگیم برنامه‌ریزی جدی می‌کردم. مخصوصا که دو تا بچه داشتم و به بچه‌های بعدی هم فکر می‌کردم.😇 . . گاهی با همسرم تو کارهای جهادی فعالیت می‌کردم، ولی کم بود و بیشتر تو خونه بودم. . شاید یه سالی طول کشید تا مطمئن بشم چی می‌خوام و تصمیم درست چیه.🤔 . چند تا فعالیت رو امتحان کردم. تو یه کاری، باید بچه‌ها رو مهد می‌ذاشتم. با اینکه ساعت‌های زیادی نبود ولی همون بازه‌ی کوتاهی که می‌خواستم مهد بذارم، متوجه شدم که مهدکودکی که کنارم نباشه، یه دغدغه و فشاری برای من داره و باعث میشه ایده‌آل‌های مادریم، رعایت نشه و این‌جوری، من به اهدافم نزدیک نشدم که هیچ، دورترم شدم. تو ایده‌آل‌های من، خانواده مقدم بر فعالیت‌های اجتماعی بود. . به این خاطر، اون کار رو که از نظر رشد علمی و اقتصادی در آینده جایگاه خوبی می‌تونست داشته باشه، کنار گذاشتم. هر چند شاید اگه بچه‌هام بزگتر بودن یا مادرم نزدیکم بود این کار رو نمی‌کردم. . هدفم از کار، رشد خودم و انجام وظایف اجتماعی بود و البته سرزندگی، سخت‌کوشی و نظمی که اون فعالیت، برام ایجاد می‌کرد. برام مهم بود که بعد از نماز صبح نخوابم یا شب‌ها زود بخوابیم. ولی وقتی فقط خونه‌دار بودم، کم‌کم تو زندگیم، تقیداتم از بین می‌رفت، لزوما منظم رفتار نمی‌کردم، سخت‌کوش نبودم و حتی بهره‌وریم پایین میومد. . بعد از اون، دعا می‌کردم چنین فتح بابی برای من ایجاد بشه.🙏 . . #قسمت_هفتم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #ر_ن (مامان سه فرزند ۷ ساله، ۴ ساله و ۶ ماهه) . من قبلا تو زندگیم به چند ویژگی شناخته می‌شدم . اینکه آدم خیلی صبوری نیستم، سخت کوش، مقاوم، پرفعالیت و سرشلوغم. ولی بعد از اون سال، من چند تا از ویژگی‌های مثبتم رو از دست دادم. . با اینکه با بچه‌ها بودم، ولی هیچ اجباری توی هیچ چارچوب خاصی نداشتم! از طرفی تنها بودم(چون از خانواده‌ام دور بودم) و این هم باعث شد که کمی دچار روزمرگی بشم.😬 . درسام تموم شده بود و کار جدی و پیوسته‌ای نمی‌کردم. زندگی راحتی داشتم ولی از خودم راضی نبودم. یکم که این‌طوری گذشت، آخرای اون سال، به این نتیجه رسیدم که فقط مادر بودن، اون چیزی نیست که من می‌خوام. من می‌خواستم مادری باشم که سرزنده است، فعاله، آرمان‌های خودشو داره و با اون انگیزه، برای بچه‌هاش تلاش می‌کنه. . برای همین باید با یه بدنه‌ی اجتماعی، که آدم‌های پویا و دغدغه‌مندی داره، ارتباط جدی پیدا می‌کردم و وظایفی رو که در راستای آرمان‌هام باشه، با یه نظمی به عهده می‌گرفتم. باید برای زندگیم برنامه‌ریزی جدی می‌کردم. مخصوصا که دو تا بچه داشتم و به بچه‌های بعدی هم فکر می‌کردم.😇 . . گاهی با همسرم تو کارهای جهادی فعالیت می‌کردم، ولی کم بود و بیشتر تو خونه بودم. . شاید یه سالی طول کشید تا مطمئن بشم چی می‌خوام و تصمیم درست چیه.🤔 . چند تا فعالیت رو امتحان کردم. تو یه کاری، باید بچه‌ها رو مهد می‌ذاشتم. با اینکه ساعت‌های زیادی نبود ولی همون بازه‌ی کوتاهی که می‌خواستم مهد بذارم، متوجه شدم که مهدکودکی که کنارم نباشه، یه دغدغه و فشاری برای من داره و باعث میشه ایده‌آل‌های مادریم، رعایت نشه و این‌جوری، من به اهدافم نزدیک نشدم که هیچ، دورترم شدم. تو ایده‌آل‌های من، خانواده مقدم بر فعالیت‌های اجتماعی بود. . به این خاطر، اون کار رو که از نظر رشد علمی و اقتصادی در آینده جایگاه خوبی می‌تونست داشته باشه، کنار گذاشتم. هر چند شاید اگه بچه‌هام بزگتر بودن یا مادرم نزدیکم بود این کار رو نمی‌کردم. . هدفم از کار، رشد خودم و انجام وظایف اجتماعی بود و البته سرزندگی، سخت‌کوشی و نظمی که اون فعالیت، برام ایجاد می‌کرد. برام مهم بود که بعد از نماز صبح نخوابم یا شب‌ها زود بخوابیم. ولی وقتی فقط خونه‌دار بودم، کم‌کم تو زندگیم، تقیداتم از بین می‌رفت، لزوما منظم رفتار نمی‌کردم، سخت‌کوش نبودم و حتی بهره‌وریم پایین میومد. . بعد از اون، دعا می‌کردم چنین فتح بابی برای من ایجاد بشه.🙏 . . #قسمت_هفتم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن