پست های مشابه
ghatre_group
دورهمی همراه با بازی و تفریح ▪️ در دو گروه سنی ۵ تا ۸ سال و ۹ تا ۱۲ سال ▪️ یکشنبه ها ساعت ۱۹:۳۰ تا ۲۰:۳۰ ▪️ محدوده منطقه ۱ ▪️ هر ترم ۴ جلسه ۱۳۰ت ▪️ ظرفیت محدود ▪️ ثبت نام فقط از طریق پیامرسانها ۰۹۳۰۹۵۰۳۱۳۳ #هیئت_هفتگی#عمو_روحانی#دورهمی#پسرانه#بازی#شادی#نوجوان#نوجوانان#کلاس_پسران
19 خرداد 1401 15:56:08
0 بازدید
ghatre_group
🔸 میخوای بفهمی خدا چی میگه؟ بیاموزیم و به کودکانمان، بچشانیم 💕 بخشهایی از #کلاس_شرح_زیارت_جامعه #مادرانه #مربیانه #استاد_مرتضی_خواه #خدا#مذهبی#نکته_اخلاقی
28 اردیبهشت 1401 07:44:39
0 بازدید
ghatre_group
آيا كودكان ما آموخته اند با لذت هاى كوچك زندگى خود شاد باشند؟🤔 آيا تجربه كرده اند تا آنقدر قوى باشند تا بتوانند در مقابل چالشهاى زندگى انعطاف پذير عمل كنند؟🌱 آيا آموخته اند اگر زندگى آنقدر سخت بود كه هست، نشكنند، دوباره بايستند و محكم تر از قبل ادامه دهند؟💪 آيا ما همراه فرزندانمان هستيم تا دوباره ايستادن و تاب آوردنِ شادمانه را تمرين كنند؟👨👩👧👦😊 #کارگاه_مجازی#کارگاه_فرزندپروری #ویژه_مادران#تاب_آوری#کودکان #کارگاه_هیئت_قطره
17 خرداد 1401 12:51:13
0 بازدید
ghatre_group
*گزارش جلسه داستان نویسی نوجوان* 🌱 به قلم نوجوان ضحی نجفی زاده ۲۹ مرداد ۱۴۰۱ ، جلسه پنجم نویسندگی نوجوانان قطره ، ما طرح های مان را روی بوم انتقال دادیم تا رنگ آمیزی آن را شروع کنیم و در داستان نویسی هم صحنهای از داستانمان را با جزییات نوشتیم و آن را به کمک خانم پدرامی اصلاح و تکمیل کردیم.🌳🤍 #نویسندگی_نوجوان #نویسندگی_هیئت_قطره
31 مرداد 1401 09:32:01
6 بازدید
ghatre_group
✨ گزارش جلسه اول کلاس داستان نویسی نوجوان ۴ تیر ماه -نگارخانه اقدسیه : به قلم هنر جو فاطیما لطفعلی زاده جلسه ای پر از نشاط،خلاقیت و اتفاقات و تجربیات جدید! نگارخانه پر از نقاشی هایی با نقش و احساسات و رنگ های مختلف بود نقاشی هایی که ما را به وجد آورده بودند. دبیر عزیزمان خانم پدرامی از ما خواستند که با ایده گرفتن از یک یا ترکیب دو نقاشی داستانی بنویسیم که تصویر ها در آن جای بگیرند. همه ما هیجان زده بودیم. بعد از گفتگو، هر کس نقاشی ای را انتخاب کرد. صندلی اش را جلوی نقاشی گذاشت و دست به قلم شد. همه با دقت خلاصه ها را نوشتند و با شوق فراوان نحوه ای جدیدی از نوشتن را تجربه کردند و خلاقیت به خرج دادند. بعد از نوشتن خلاصه ها دور هم جمع شدیم. استاد سلماسی برای ما چند کلمه ای صحبت کردند و از حجاب ما تعریف کردند. بعد از آن خانم پدرامی یک داستان کوتاه را برای ما خواندند. داستان همه را مجذوب خودش کرده بود! استاد و بچه ها درباره داستان با هم گفت و گو وصحبت کردند. در پایان هم استاد سلماسی لطف کرده و تصمیم گرفته اند که برای ما کلاسی بگذارند تا یک داستان را در قالب چند نقاشی روی بوم پیاده کنیم و هر کس بخشی از داستان را بکشد و این لطف استاد ما را به وجد آورد. 🌹با تشکر از زحمات خانم پدرامی عزیز🌹 @manizhehpedrami_gomar #نویسندگی #نویسندگی_خلاق #نویسندگی_نوجوان #نویسنده #کلاس_نویسندگی #نویسندگی_هیئت_قطره
08 تیر 1401 16:24:46
1 بازدید
ghatre_group
بسمه تعالی -مامان من آماده رفتنم. راستی یه چیزی میخواستم بگم. دیروز یه کار خوبی کردم. -چه کاری؟ -زنگ اول هومن همون پسر چاق و قلدره دید صندلیش شکسته، رفت کاوه ی بیچاره رو زد و صندلیشو به زور گرفت. زنگ بعد کاوه میخواست بره صندلی خودشو پس بگیره همه بهش گفتن نرو بازم کتک میخوری... ولی من و چهار نفر دیگه باهاش رفتیم. هومن که دید ما ۵تاییم و اون تنهاست ترسید و صندلی رضا رو پس داد. من حتی یک کلمه هم حرف نزدم اما همین که پشت رضا بودم باعث شد رضا قوی تر بشه و هومن هم صندلی رو پس بده. -آفرین پسر گلم بهت افتخار میکنم که از کسی که بهش ظلم شده دفاع کردی. الان هم دقیقا برای همین داریم میریم راهپیمایی روز قدس که به فلسطینی ها بگیم ما پشت شماییم و حمایتتون میکنیم تا هم شما جلوی دشمن قوی تر بشین هم اسرائیلی ها که کشور فلسطینی ها رو به زور گرفتن بترسن و کشورشون رو بهشون پس بدن. فاطمه تسلی بخش روز قدس #روز_قدس #هیئت_کودکانه_قطره
09 اردیبهشت 1401 05:59:39
0 بازدید
هیئت کودکانه قطره
0
0
*«بچه ها و روضه»*
#داستان_صوتی «بسم الله الرحمن الرحیم» *«بچه ها و روضه»* شب اول محرم بود. سیّد علی بعد از بازی با دوستاش به خونه برگشت. برادرش داشت پرچم های عزا رو بالای در خونه نصب میکرد. مامان گفت: پسرم لباس مشکیت رو که پوشیدی، با داداش برید فضای سبز کنار خونه رو هم پرچم بزنید. سیّدعلی با تعجب گفت: اونجا رو چرا؟ مامان گفت: یادت رفته؟! میخوایم مثل سال گذشته که به خاطر این بیماری (کرونا) مجبور شدیم روضه رو توی فضای باز برگزار کنیم ان شالله امسال هم دهه محرم اونجا روضه بگیریم. عزیزِ مامان، یادت باشه، هیچ کس و هیچ چیزی نمیتونه ما رو از روضه جدا کنه. سیّدعلی گفت: آهااااان، یادم اومد. آخرِ روضه هم من مداحی کردم و همه سینه زدن، وای که چقدر دوست داشتم. سید علی گفت: مامان! به نظرت وقتی من روضه میخونم ، امام حسین (ع) هم گوش میدن؟ مامان بغض کرد. اشک از چشمانش جاری شد. سیّدعلی رو در آغوش گرفت و گفت: حتما پسرم. امام حسین(ع) خیلی بچه ها رو دوست دارن. 🖌 نویسنده: سمیرا مهرآور کانون نویسندگان هیئت کودکانه قطره #داستان_کودکانه #داستان_محرمی #محرم_کودکانه #محرم #هیئت_قطره